هیات محبان الحسین: امام حسین ... مهمانی که تمام شد آسمان را دیدم


 

حسین در کربلا شهید نشد ... زمانی که خانه اش را به قصد حج ترک کرد شهید شد ... زمانی که انقطاع یافت به سوی خدا ...

حسین نشان داد که حج انقطاع نیست ... گرچه هست ... اما اگر پای انتخاب برسد ... خلاف جهت رود و خلاف جهت طواف کنندگان مسیر را انتخاب می کند و می رود ... منحنی پر رنگ قرمز رنگی دور خانه خدا که جهت فلش اش خلاف جهت حرکت  چندین هزار نفر طواف کننده است ....

و ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج ...

و چه بسیارند ضجه زنندگان و کم اند حاجیان واقعی ...

و حسین زمانی که خانه اش را به قصد خدا ترک کرد حاجی بود ...

 

*******************

حق و باطل ممزوج اند ... شانه به شانه یکدیگر ... حتی چسبیده به دیوار کعبه ... و چه سخت است شکافتن مه و باطل و یافتن گوهر حق ... و چه سخت است انتخاب ...

*******************

هجرت کلمه بزرگی است و کنده شدن ... و حسین هجرت کرد ... کنده شد ... و فراخواند به کنده شدن ... به انقطاع ... به درخدا ذوب شدن ... به رفتن ... به عبور ...


*******************

حسین آموخت که از جایی که نباید بمانی باید بروی ... می تواند عشق باشد ... شغل باشد ... مقام باشد ... می تواند ... می تواند حج باشد ...

*******************

بعد از بازگشت از حج بسیار بی تاب و دلتنگ بودم ... برگشته بودم جایی هزاران کیلومتر دورتر از تمام نشانی های خوب بهشت که بی رحمانه در حال نابودی توسط آدم ها بود ...

دلم حتی برای نذری ها تنگ بود ... برای نشانی ها ... در این غوغای مه آلود و فضای وانفسای این جا ... مثل آدم تبعیدی که از بهشت تبعید شده باشد به جهنم ...

اولین سفر دل بعد از حج خیلی اتفاقی فراهم شد ... دقیقا روز تولد ام روز تاسوعا ... نزدیک به هشت ساعت سفر ... و چه سفری بود ....

*******************

عباس مرد بود ... مردی واقعی ... که تمام نامه های دنیا را پاره کرده بود و به روی تمام قدرت های دنیا تف انداخته بود ... عباس عاشق بود ...

حسین عجیب بود ... انسانی عجیب ... که تمام خط ها و هنجارهای مذهب را شکست و در خلاف تمام جهت های مرسوم مذهبی های دو آتشه بر حق و باطل حرکت کرد و تمام تقدس های دروغین و شرک ها و جهالت ها را در هم شکست ... و چه تنها بود ... و چه مرگ برایش شیرین ...

به فلسفه نمازی که شب عاشورا تمام یاران امام حسین که حق را انتخاب کردند و نزد ایشان ماندند فکر کنید ... به مهلتی که امام حسین از سپاه دشمن خواست تا شبانه به آن ها حمله نکنند ...

شاید می خواستند حلاوت نمازی را یارانش بچشند که در آن انقطاع و یقین کامل بود ... و چه سبک و شیرین ...

اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام اللهم الرزقنا زیاره الحسین فی الدنیا و الآخره


 

سفرنامه تصویری دل ...











***********

خدای خوب و مهربون

بعد از همه آن بی تابی ها دلتنگی ها و بارون ها

برای بهشت زیبای آغوشت

ممنون که منو تا آسمون ها بردی پیش خودت

مهمانی که تمام شد آسمان را دیدم ... ماه بود و همان ستاره آشنای کنارش

همان هایی که لحظه وداع و در طواف شانه به شانه ام بودند و آینه را در مقابل لبخندت گرفته بودند ...

******

شما لطفا هیات اباعبدالله نرو ، حسین بن علی خون نداد که تو بری سر مجلسش و توهم ایمان برت داره



سه تولد در محرم


رنگ و بوی محرم امسال بسیار متفاوت است ...

تقارن سه تولد ...

السلام علیک ای حسینی که بوی حج نیمه تمامت را حس کردم ...

زیارت عاشورا با زیر نویس انگلیسی



باران


این روزها باران های زندگی دارد بی امان می بارد روی سر و کول ام، به خیال این که باران تو برود لای قطره های مهیب اش گور و گم شود یا تبخیر شود یا اصلا تیزی چتر بزرگ سیاهم فرو برود توی چشمش و پوست بی احساس پلاستیکی اش، سرد و یکنواخت پس شان بزند توی صورتت ... یا اصلا بلکه شاخ کله خری ام را بشکند و عوض جفتک چارکش توی هوای استخوان سوز با اردنگی بفرستدم خانه کنار شومینه یله بشوم روی مبل و سوپ قارچ را داغ داغ سر بکشم ...

به آن جایت هم نباشد که علامت ماه تولدت هم آب باشد و اصلا تا وقتی که آب تصفیه شده هست کدام احمقی دهانش را رو به آسمان باز می کند یا مثلا بارانی پانصد یورویی اش را به ف.ا.ک فنا می دهد ...

این روزها زندگی بی امان می بارد

گرگ ها می بارند

مدارها می بارند

گزارش های سالانه می بارند

جلسه ها می بارند

روزها و شب ها می بارند

آخرهفته ها می بارند

بدمینتون، قبض های پرداخت نشده، پس اندازبانک، تعطیلات، مهمانی ها، آدم ها، مینی ژوب ها، تعمیرگاه ماشین، پوزیشن شغلی بعدی ، اسکایپ و خانواده، هواپیما، پول ها، فاصله ها، پاسپورت، آپارتمان، پای لنگ زندگی و بی طبلی ها می بارند ... دقیق و منظم ... بی امان ... و تو در بارانی پانصد یورویی خاکستری ات خیس می شوی و ربطی هم به مارک و بزرگی چتر توی دستت ندارد ... توی قبرستان زندگی ... و دل سرمازده ات به رویای ماسیده ای زل زده است که در آن چتر سیاه و بارانی خاکستری پرت می شوند توی خاک های خیس قبرستان و آفتاب باران گرم تو تمام آن تراژدی ها را تبخیر می کند ...

سرت می افتد روی شانه چپ ات ... نزدیک ترین فاصله برای بوییدن گلی که انگار همان نزدیکی روییده است ...

با یک عوضی بی شعور دعوایت شده است و صدایتان رفته است بالا ... بهش می گویی کثافت .... دل به خودش می آید و با نگاهی تار در آن هوای خاکستری دنبال سرخی می گردد ... قطره اشکی سر می خورد و فرو می چکد ...

ببار برایم: رضا یزدانی




Fly




Eat, Prayer and Love

 

تفاوت ای که می تونی با جولیا رابرتز داشته باشی اینه که به جای پشت سر گذاشتن آدم ها فارغ از دیو و فرشته بودن شان یا کارهایی که در حق ات کرده اند هر از چندگاهی برگردی و نامه ها و اثرهاشون را بخوانی و ببینی و این که صد در صد حس کنی خیلی دوستشان داری که خواسته یا ناخواسته به تو این همه یاد دادند و کمکت کردند تا بزرگ شوی.

کار آسانی نیست. این تفاوت برای من حداقل ۱۵ سال طول کشیده است ...

 

 

 

محک

 

 

ندارد؟

دارد!

نوستالوژی مکان های قدیمی تو را مثل تیر پرت می کنند و تنها چیزی را که به یادت نمی آورند خواسته های قلبی ات است و تصویر فقط اوست و اوست ...

حتی اگر مداح وسط اشعار شروع کند پای تو را بکشد وسط ماجرا و سی سی های اشک ات را برایت حساب کند انگار دستی می آید و گوش هایت را می گیرد تا کر شوی و فقط تصویر او را ببینی و این مکانیزم غیر ارادی است. باور کن!

دارد. نوستالوژی دارد. مثل یک کروماتوگراف دقیق که تمام خرافات ها و خزعبلات اطراف داستان را برایت با حوصله جدا می کند و اول از همه "من" های مغرور و سرکش تو را.

پرت می شوی وسط بیابان و تمام چشم می شوی و تمام گوش و تمام حس و تاب نمی آوری حتی لحظه ای را از بی طاقتی و از شرم ... شرم از بی مقداری خود برای این همه فداکاری به خاطر توی بی مقدار ...

و بلد نیستی که بفهمی چه ها به تو داد و به دل ات این داستان و چه "ابله" ای که ندیدی یا کم مقدار شمردی شان!

در آن جا همه چیز محک بود و محک و لازم نیست صحنه های شهادت را پررنگ تر کنیم برای احساساتی شدن یا اشک ریختن. تکان دهنده اند محک ها. که هر وقت زیارت عاشورا را بگیریم دستمان دیگر نمی توانیم با خیال راحت بنشینیم و خط قرمز ها را ترسیم کنیم و خوش و خرم آن طرفی ها را لعن کنیم و این طرفی ها را دوست شماریم و خودمان این وسط فراموش شده ایم که این طرفیم یا آن طرف و محک ها نشان می دهند که خط نه قرمز که نامرئی است و نه کلفت که به باریکی یک مو و داستان سخت تر و پیچیده تر از این حرف هاست ... و هر سال محکی تازه کشف می کنی ...

 

****************

لحظات آخر است. هراس دارند به نزدیک شدن که ببینند کار حسین تمام شده است یا نه. رذلی آخرین حیله را به عنوان محک فریاد می کشد:« به خیمه ها حمله کنید و جامه بر زنان بدرید ...»

حسین آهی از سینه برمی آورد و از جای برمی خیزد ...

 

از محرم ممنونم که ارزش جامه ای که انتخاب کرده ام را بیش از پیش به من نشان داد.

خدایا!

به خاطر تمام ارزش ها و نعمت های خوبی که به ما داده ای از تو ممنونم!

خدایا!

غبارهای جهل و غرور را از پیش روی دیدگان و ذهن های سرکش مان بزدای و بینش درست را به ما ارزانی کن!

خدایا!

ارزش های خوب عطا شده ات بر ما را از ما مگیر و توان حفظ شان را به ما ببخش و صبر و بخشش بر استهزا کنندگانش را ...

خدایا!

دمادم محک مان بزن!

 


 

سیاه ... ماهی بی فلس ... عشر عشرون و تسع تسعون

 

"سياه"

انگار نه انگار. نه پارچه سياهي و نه پرچمي. انگار محرم يادش رفته بيايد اين ور شهر يا اين ور شهر يادش رفته برود توي محرم و سرت آن قدر اين روزها شلوغ است كه وقت نمي كني حتي بهانه اي جور كني كه بروي آن ور شهر و به بهانه سياهي در و ديوار هم كه شده دل ات يادش بيفتد كه سياه پوش شود و كاش مي شد شهر را كج كرد تا سياهي هاي آن ور شهر كمي شره كنند اين ور شهر و گيج هايي مثل تو هم بيايند تو باغ و تي شرت سرمه اي ات هم توي سبد رخت چرك هاست و از خودت به خاطر همه اين دلايل بدت مي آيد ...

 

"ماهي"

دل ام شده مثل ماهي بدون فلس و ليز مي خورد در روزمرگي ها از روزمرگي ها و در اين روزها و از نگاه "او".

بچه هاي كلاس شيش ساله فردا لباس سياهاتونو بپوشين. طبل و سنج و زنجيرهاتونم بيارين. برنامه داريم. خانوم خانوم مي شه دخترام بيارن؟چه خبره خانوم اينجا گامب گامب دام دام راه انداختند اين توله ها با اين طبل و سنج ها؟ مهدكودك من است اينجا يا تكيه مسگر ها؟

آخ خ خ ... مامان يادم رفت برگشتنه از دانشگاه بروم لاله زار واسه خريد آزمايش هام. من رفتم! پينوكيو از گوشه اتاق دهانش را برايم كج مي كند...

دوستان صاحب سبک و صاحب زبان و صاحب قلم!

امشب ميزگرد علمي آناليز صداهاي نخراشيده و نتراشيده از پشت اكوهاي دسته هاي عزاداري و آسيب شناختي مداحي هاي اوپ ديس اوپ ديس دار و دسته هاي پوز زن و دامن زن مشكلات ترافيك شهري جهت حفظ و احياي نقش خود به عنوان جلوگيري از آلوده شدن اين واقعه از تحريف توسط يك مشت بزمجه را داريم...

 ابتدايي كه مي رفتيم امامزاده اهل علي يا سادات اخوی. راهنمايي هم كه كتاب تحريف هاي مطهري را خوانديم و دبيرستان شديم هم ابتدايي و هم راهنمايي و حالا هم شده ايم ماهي بي فلس و ماهي هاي اين صاحبان گيركرده اند توي میزگرد تخصصی. ريش هم نداریم كه بهش بخنديم....

 

"مي خواهم گير كنم در ترافيك!"

گير كرده ام توي ترافيك هفده شهريور نزديك دروازه دولاب و به پر سفيد بالاي علم دسته در سياهي شب خيره شده ام.

سرچشمه اي ها انگار زودتر بيرون آمده بودند و ماشين ها قفل نبودند آنجا. صداي طبل ها و سنج ها و شعرهاي قديمي با حنجره اي قديمي تر تو را پرت مي كند وسط حياط امامزاده اهل علي توي بغل عزيز كه هر سال اين موقع كه مي شد مي گفت بلوز سياهه ات رو بپوش بريم مجلس پدرم... سرم را مي اندازم پايين و چادر را پس می زنم و به مانتوي سرمه اي ام خيره مي شوم... ماشين را خاموش مي كنم...

 مرد سياه پوش تقه اي به شيشه مي زند و سيني چاي را نشانم مي دهد ... دستي به گونه ام مي كشم و شيشه را مي آورم پايين ... چشم هايم را مي بندم و تصوير او در مقابلم پر رنگ و كمرنگ مي شود و صفحات منتهي الامال و چيزي دلم را چنگ مي زند ...

ترم يكي ها معروفند به اين كه كارت دانشجويي به دست حتي بروند بقالي براي شير دولتي ثبت نام كنند از سر پز بازي يا اوسكولي و سر راه هم بروند براي حج دانشجويي با قرعه كشي و روز تولدت تاسوعا معلوم نشد كه چطور شد صبحي يك دفعه براي اولين بار سر از دروازه دولاب درآوردي و آن جا ... و زياد هم طول نكشيد حضورت آن جا ... و زياد هم طول نكشيد تا حالي ات كند كه حتي اگر از وقتي كه يادت مي آمد توي منچ و مارپله هم تاس خوش شانسي تو هميشه يا يك مي آورد يا دو، همه چيز دست اوس كريم است نه دست كارت دانشجويي يا تاس و ياد بقيع مي افتم و احرام سفيد در سياهي شب و كسي درونم جيغ مي كشد و تاب نمي آورم و چشم باز مي كنم و به چاي  توي دستم در تاريكي خيره مي شوم كه از آن بالا قطره اي در آن می افتد و تصویر لرزان تو روی آن گم می شود...

 

"تولد"

خرس گنده ديگه بزرگ شده. تولد مي خواهد چي كار؟ اصلا مي خواهم بروم بشينم كف آسفالت هاي خيابون فرعي توي دروازه دولاب! شهر را دارند سر و ته مي كنند واسه شره كردن. رو به روي پارك قيطريه. خيابان قيطريه جنوبي. كوچه دلاويز. ساعت شيش تا هشت صبح. سخنراني نوه آقاي خويي.

 

"ساحل"

ماهي زبر و خاردار و پرفلس دل بايد بشود ماهي بي فلس و آرام و لطيف تا ليز بخورد از دنيا و گير كند در نگاه تو ...

خاردارها گير مي كنند در ترافيك. كسي برس پرميخ دارد؟

 

- كجا بودي تا حالا؟

+ لاله زار بسته بود. گير كرده بودم توي ترافيك ...

 

...

..

.

 

حضرت علی اصغر (ع)

 

پیرمرد پالتوی سرخابی می پوشد و کش ریش اش را پشت گوش اش می برد. متکای بزرگ را از زیر روی کمربندش مرتب می کند و چند بار به چپ و راست می چرخاند. کلاه را تا روی ابروهاش پایین می کشد و در حالی که پوتین هایش را لخ و لخ روی زمین می کشد چند تا خرت و خورت باقیمانده را از روی تخت و میز جمع میکند و می ریزد توی کیسه. شیشه ودکا قل می خورد روی میز و تالاپی می افتد روی قالیچه کنار شومینه. پ پ پ پ پووووو آآآآآآآآآآ    شیییییییییییییتتتتتتتتتتتت!!!  هیزم ها جرق و جوروق صدا می کنند. آروغ بلندی می زند و کیسه را می اندازد پشت اش. صدای پارس سگ ها از دور می آید ....

 

*****************

بچه توي بغل زن به هيچ راهي آرام نمي گيرد! ماشين ها همينطور توي ترافيك هستند. سر مي چرخانم و سمت راست خيابان را مي بينم كه هنوز حسينيه دارد شير داغ پخش مي كند. تن بعضي از بچه ها لباس عربي كرده اند امروز. فكري مثل برق توي ذهنم مي جهد. به راننده مي گويم آقا چند لحظه صبر مي كنيد من الان برميگردم. پ پ پ وووووف ف ف ف ف فيييييييي مي كند و مي گويد تو ترافيك كجا را دارم بروم خانوم؟ اي به قبرشون بخندن!!!! جلدي مي پرم پايين سمت پياده رو و چهار تا ليوان شير داغ را به زحمت مياورم سمت ماشين. زن در را برايم باز مي كند از داخل. یکی از لیوان ها را می دهم بهش. می گیرد و تشکر می کند. راننده هنوز دارد فحش مي دهد به قبر همه شان. می گیرم طرف راننده و مرد جلويي كه يقه پالتويش را بالا كشيده. نمي گيرد. مرد جلويي هم رويش را مي كند اون طرف و مي گويد زهرمار هم از دست اين فلان فلان شده هاي چيييييييييييپ پ پ پ نمي خورم چه برسد به نذري ... زن يكي ديگر از ليوان ها را ازم مي گيرد و سر مي كشد. من هم دو تاي ديگر را. بچه با ليوان توي دستش بازي مي كند. گريه اش بند آمده است. راننده و مرد جلويي اين ور ماشين فحش شان گل انداخته است. آن ور ماشين من و زن آرام ايم ...

 

*****************

 

رسم اش است! قبیله به قبیله فرق می کند! یا بگیری فرهنگ به فرهنگ! خاک به خاک! مرز به مرز! خط به خط! عجب به این آدما! دو وجب كره زمین رو خط خطی می کنند و حصار کشی! ما این ور! تو اون ور! ... ولی خب کل اش این است که الان وقتی است که همه می ریزند وسط میدون شهر و سوت بلبلی می زنند. آقا لک لک ها کیسه به نوک راه می افتند شهر به شهر ... قبیله به قبیله ... و از توی دودکش خونه ها بچه را می اندازند پایین. بقیه بچه ها جیغ بکشند از هیجان... بزن و بگوب. ... خنده... سرخوشي .... مستي ...

خب داستان قبیله به قبیله فرق می کند! یا بگیری فرهنگ به فرهنگ!خاک به خاک! مرز به مرز! خط به خط! عجب به این آدما! دو وجب كره زمین رو خط خطی می کنند و حصار کشی! ما این ور! تو اون ور!... توی خاک من خیلی قبیله ها هستند که بچه توی کیسه رو وارسی می کنند و اگر دختر باشد همانجا چال اش می کنند! البته نه اینکه بگی کف چوبی خانه را در بیاورند یا سنگ های مرمر را بشکنند! شومینه و دودکشی در کار نیست! اینجا تا چشم کار می کند بیابان است و بیابان! خانه و قبرستان همینجاست! با یکی دو قدم فاصله ... و قبيله من با همه قبيله هاي روي دو وجب كره زمين فرق مي كند....

همه بچه ها مي دانند كه تمام اينها داستان هاي شيرين فرهنگ شان است و فرهنگ به فرهنگ، خاك به خاك ، مرز به مرز فرق مي كند. ولي داستان هديه خدا همه جا يكسان است. داستان تولد فرزند ...

من هم يكي از بچه هايي بودم كه خدا به پدرم هديه داد و پدرم مثل همه پدرهاي دنيا خوشحال شد و متبسم به مادر نگريست. لبخند روي چهره مادر پررنگ تر شد ...

 

*****************

نيمه شب است. غزه به خاك و خون كشيده شده است. كار تلويزيون شده اين كه برود توي صورت بچه هاي گريان يا زخمي يا مرده ... رافائل نادال و كاسياس مي نشينند جلوي دوربين و مي گويند با ديدن اين تصاوير شرم شان مي شود! ترجيح مي دهند آن طرف باشند! در غزه! حالشان به هم مي خورد كه بروند پيش این طرفي ها و وسط ميدان و براي كريسمس هورا بكشند و دست بيندازند گردن بچه هايشان و پيش بابانوئل عكس يادگاري بيندازند ...

 

*****************

 

نيمه شب است. امام حجت را تمام مي كند. همه مي گريند و زيربار نمي روند. آن ها را به كودكان شان سوگند مي دهد كه تا قبل از ظهر فردا يتيم خواهند شد. برنمي گردند! كودكان شان را هم پيش مي آورند ... همه بر سر قرباني كردن تمام زندگي شان با همديگر مسابقه گذاشته اند ... فرشته هاي كوچك بهشتي از شرم ساري ميهمانان جديد سر به زير مي نهند و بال هاي لرزان شان را جمع مي كنند ... و چقدر بهشت خدا فراخ است ...

 

*****************

 

نيمه شب است. وسط ميدان تاريك است. همه آدم هاي توي ميدان چه اين طرفي هاي ميدان و چه آن طرفي ها در تاريكي ساكت اند و منتظر. ناگهان صدايي سكوت را مي شكند و بعد از آن ميدان روشن مي شود. آن قدر كه چشم، چشم را در نور نمي بيند. و بعد صداي هلهله و فرياد همه جا را پر مي كند. اين طرفي ها و آن طرفي هاي ميدان مستانه فرياد مي كشند ... بچه ها سرخوش از شادي دور و بري ها مي خندند ... عيد شده است! عيد ميلادي ... برق فلاش دوربين همه جا را پر مي كند ... بابانوئل آروغ مي زند ...

 

*****************

وسط ظهر است اما ميدان رزم غبارآلود و خاكستري. همه آدم ها توي ميدان اند. اين طرفي ها در تاريكي و هلهله و مستي و آن طرفي ها در نور و سكوت و بغض و آه .... و همه منتظر ...

پدر نگاهش را از آن طرفي ها به سمت آسمان مي چرخاند و آهي مي كشد. كاش آيه لا اكراه في الدين نازل نمي شد يا عطش پدر براي في الدين را كسي بود كه سيراب كند. دستي به گونه هاي پدر مي كشم كه او را به خنده بياورم  ...

ناگهان صدايي سكوت را مي شكند و بعد از آن ميدان تاريك و در هم پيچيده مي شود. آن قدر كه چشم، چشم را در ظلمات نمي بيند... و بعد صداي هلهله و فرياد همه جا را پر مي كند. اين طرفي ها مستانه قهقهه مي زنند و آن طرفي ها را نشان مي دهند و تبريك مي گويند. بچه هايشان از سرخوشي و شادي دور و بري ها در خيمه ها مي خندند ... عيد شده است! عيد اين طرفي ها مبارك!

و آن طرفي ها ....

اين طرفي ها سكه هاي طلا را روي سر يكديگر مي ريزند ...

آن طرفي ها ...

برق شمشير ها و سرنيزه ها همه جا را پر مي كند ...

پدر چیزی را به سمت آسمان پرتاب می کند ...

...

..

.

در لطيف ترين آغوشي كه تو را نرم نرمك به سمت ابرها مي برد، در آغوش فرشته اي كوچك كه بال هايش لحظه به لحظه خون آلودتر مي شود، اشك هايت آرام آرام فرو مي چكند... وجود تو باعث شد كه آن طرفي ها سينه شان را بدهند جلو و گستاخانه بايستند مقابل پدر و عيد بگيرند ... كاش پدر خنده بچه هايشان را نمي ديد ... كاش پدر كر بود و نمي شنيد ... كاش نبودي ... كاش نبودي ...

كاش خدا من را جلوي پدر شرمنده نمي كرد ...

كاش خدا هديه اش را به پدرم در بهشت مي داد نه در خاك اين سرزمين ...

كه انگار هر چه اين دو وجب خاك كره زمين را خط خطي كنند و مرز مرز، قبيله قبيله، فرهنگ فرهنگ، باز هم داستان يكسان است ...

 

حضرت قاسم بن الحسن (ع)

 

بسم اله

انگار برادرش است. گريه كنان به پليس مي گويد:« قربان خودش باهام داشت تا اون لحظه هاي آخر با موبايل حرف مي زد. گير كرده بود لاي آهن پاره هاي ماشين! پرايد بد مصب هم كه مي دونين! اشاره بهش بشه ميشه عينهو آكاردئون! مي گفت يه اتوبوس وايساده مسافرهاش پياده شدن دارن دوان دوان ميان طرف ماشين و همديگر را هل مي دهند. حتما الان مي  كشنش بيرون تا امداد برسه و نگران نباشم ...»

 

******************

امام نمى‏خواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم است‏بماند. همه را! همه ياران، خاندان،حتى برادران،فرزندان،برادر زادگان ... «اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند» تازه از آنها تجليل هم مى‏كند:«منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيت‏خودم بهتر سراغ ندارم ... برگرديد!!!»

 

******************

امدادي ها كه مي رسند همين طور مات مي مانند ... جسد پسري جوان گير كرده در ميان آهن پاره هاي ماشين و ماشين واژگون حمل اسكناس بانك ... دريغ از حتي يك دونه چك پول ... و سوز سردي مي آمد ...

 

******************

نقل است در تاريخ كه مي گويند تا چند نسل بعد از واقعه كار طايفه هاي مختلف كوفه و شام شده بود پز دادن به همديگر! حتي توي جهيزيه دست به دست دادن! اين طرفي ها مي گفتند ما كساني بوديم كه به خيمه ها حمله كرديم و غنيمت جمع كرديم! ايناهاش! و اون طرفي ها مي گفتند جد و آباد ما نيزه دار بودند! كساني كه به سپاه حسين نيزه پرتاب مي كردند ... دوازده تا هم شاباش سر بريده گرفتيم ...

 

******************

مامان تا شنيد خودش را زد. آيت اله مجتهدي تهراني هم فوت كرد. زير نويس داده بودند از يكي دو هفته قبل كه براي سلامتي شون دعا كنند همه. همان روزش سيد جعفر شهيدي هم. قبلش آيت اله مشكيني. قبل ترش آيت اله لنكراني. حميد عاملي... آيدين نيكخواه بهرامي ... قبل ترش يكي از چهره هاي ماندگار امسال ... و خيلي هاي ديگر. مامان گفت خوب ها دارند مي روند. لياقت نگه داشتن و استفاده كردن ازشون رو نداشتيم. داداش آيدين توي تلويزيون گريه مي كند و مي گويد ما هيچوقت فكر نمي كرديم آيدين اينقدر دوست دار داشته باشه ...

 

******************

از بيخ و بن انگار فرق داشت با بقيه. نه سن اش به بقيه مي خورد نه لباس هاش و نه هيچ چيز ديگر. امام كه داشت صحبت مي كرد نشسته بود اون ته پشت سر همه بزرگ تر ها و آرام سرك مي كشيد و نوشته اي را كه پدرش به او داده بود براي روز مبادا را به آرامي مي فشرد. صحبت ها كه تمام شد ... صحبت هاي امام و مويه ها و سوگندهاي ياران، ناگهان چيزي در دلش لرزيد. « فردا كسي زنده نخواهد ماند و همه كشته خواهيد شد...» پيش خودش فكر كرد لابد منظور همان بزرگان است و شامل من نمي شود. من كه بچه ام! به زور سيزده سالم مي شود. دلش آشوب بود. طاقت نياورد: « عمو جان! من هم؟» امام به چشم هايش خيره ماند ... « من هم؟؟!!» ....

 

******************

امام حواسش جمع بوده است! آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مى‏كنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك‏»؟پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شيرين‏تر است،من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرين‏تر است،يعنى براى من آرزويى شيرين‏تر از اين آرزو وجود ندارد. ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!

اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زنده‏ايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. اين است كه اين مقدار ارزش مى‏دهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه‏اى (حسينيه ارشاد) به نامشان بسازيم كارى نكرده‏ايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند،ديگر اين حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف كردن نمى‏خواهد،پول صرف كردن نمى‏خواهد،برايش حسينيه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اينها جوهره انسانيت‏اند،مصداق انى جاعل فى الارض خليفة  هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم‏»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است ... تو مبتلا به بلايي بزرگ خواهي شد متفاوت با ديگران و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى‏كنى ...

+ استاد مطهري

 

******************

پليس عصباني است. بغضش را مي خورد و مي گويد اين همه ادعاي وجدان و فرهنگ داريم! ولي فقط ادعاست... به پاي عمل كه برسد ...

 

******************

از آسمان آتش مي بارد. طاقت اش طاق شده است. ديگر كسي نمانده بود. همه كساني كه شب پيش با شور فرياد مي كشيدند يك به يك شهيد شده بودند. به چهره امام نگاه مي كند. امام رويش را بر مي گرداند. كاش عمو مي گذاشت به چشمانش نگاه كند ... ياد نوشته پدر مي افتد كه از او خواسته بود به الحاح و اصرار دست نشويد و پيش تازد! بلند شد تا اجازه بگيرد. نگاه حسين روي خطوط چهره قاسم متوقف بود. انگار اين برادرش بود كه در برابرش ايستاده بود. با صدايي بغض آلود گفت:« نه ...»

 

******************

محمد حسين جانمازش را جمع كرد. با مقاداري پودر صابونو روغن سوخته و بنزين، بي سر و صدا دو تا كوكتل مولوتف درست كرد و آرام از خانه بيرون رفت. آن روز ، روز ثبت نام بسيج بود. از محمد حسين اصرار و از مسوول بسيج انكار. بالاخره گفت:« اگر نفرستينم و بهم سلاح ندين خودم مي رم خط با همين دو تا كوكتل مولوتف دو تا عراقي رو مي كشم و تفنگشونو برميدارم، اون وقت براتون دردسر درست مي شه ها!» مسوول بسيج كه حوصله اش سر رفته بود گفت:« حالا كه اصرار داري باشه ما مي فرستيمت اما اهواز جلوتو مي گيرن و برت مي گردونن تهرون.»

 

******************

اشك در چشم هايش جمع شده بود. دوباره اجازه خواست و امام بار ديگر مخالفت كرد ...

 

******************

هر طور بود بالخره در اهواز هم مسوولين را راضي كرد و به خط اعزام شد. كجا ؟ خونين شهر ...

 

******************

به دست و پاي امام افتاد. هر دو آن قدر گريه كردند كه از حال رفتند. براي بار سوم اجازه خواست. همه اصحاب رفته بودند و قاسم مانده بود... امام لب هايش را گزيد و سرانجام اجازه دادند. قاسم با شعف رفت تا لباس رزم بپوشد ...

 

******************

پوتين ها برايش گشاد بودند. مجبور شد با كاغذ روزنامه فضاي خالي درونشان را پر كند. لباس ها كه اصلا اندازه اش نبود. كلاش هم كه سنگين تر از اين حرف ها بود. مي ماند همان كوكتل مولوتف و نارنجك دستي ...

 

******************

زره ها همه بزرگ بودند و سنگين و سپرها از آن ها سنگين تر. كلاه خودي هم نداشت. عمامه اش روي سرش بود. قاسم ماند و شمشيري و اسبي و با آن ها به سي هزار سوار تا دندان مسلح حمله برد ... دشمن نوشت: «كانه فلقة قمر»

 

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد

 

******************

يك تانك از دروازه اصلي شهر به داخل مي آمد. صد تا تانك ديگر هم پشت سرش بودند. محمد حسين نگاهي خصمانه به تانك ها كرد. زخم هايش عميق بودند و كوكتل هم نداشت . اما اين تانك نبايد وارد شهر مي شد. برايش چند تا نارنجك دستي مانده بود و بس. تامل نكرد. آن ها را به كمرش بست و آرم در مسير تانك دراز كشيد... شني تانك كه بر روي نارنجك ها لغزيد فريادي برخاست:« يا حسين ... »

 

******************

امام بردر خيمه ايستاده بود و لجام اسب در دست. فريادي شنيد:« يا عماه...» هيچ كس نفهميد كه چطور حسين سوار بر اسب شد و به سوي دشمن تاخت و قلب سياهي و گرد و غباري كه دور تا دور قاسم را احاطه كرده بود و شمشير هايي كه بالا مي رفتند و پايين مي آمدند ... يكي از سياهي ها از اسب پياده شد و شمشير را بالا برد ...

 

******************

شني تانك پاره شد و دروازه اصلي شهر بسته ماند ...

 

******************

گرد و غبار خوابيده است. سياهي شمشير به دست متلاشي شده است از بس اسب ها از رويش دويده اند. سر قاسم را به سينه مي فشارد امام و قطره اي اشك از گونه هايش سر مي خورد و فرو مي چكد: :«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏» قاسم پاي بر خاك هاي صحرا مي سايد از درد. خون صورتش را پوشانيده است ... يكي از كفش هايش نيست ... برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد ....

 

******************

عصر عاشورا بود. حسين ديگر با حضيره القدس و قاسم و جدش فاصله اي نداشت ...

 

 

و السلام

 

 

تحریفات عاشورا (2)

 

هدف همة  آموزه هاي قدسي اديان و حوادث بزرگي که  بر پيرامون آن ها از طريق انبيا و اوصياي آن ها و مؤمنان اتفاق افتاده اين بوده که زندگي دنيايي انسان، اعم از زندگي شخصي و اجتماعي او را تحت تأثير قرار دهند و آهنگ اين زندگي را به سمت پرستش خداي متعال و عبوديت و بندگي هدايت کنند. به گونه اي که تمام زندگي بشر يک آهنگ بيشتر نداشته و آن هم آهنگ توحيد و پرستش خداي متعال باشد. تمام مفاهيم قدسي که در باطن دين و يا ظاهر دين در صورت شريعت تجلي کرده اند و تمام درگيري هاي انبياي الهي بر اين امر بوده که همه ي زندگي بشر بر محور حقايق قدسي و بر محور عبادت و بندگي خداي متعال شکل بگيرد


طبيعتاً در اين دنيا دستگاه باطل هم با خط و جريان قدسي سازي زندگي بشر يک درگيري تاريخي مستمر و همه جانبه داشته و يکي از جبهه هايي که در اين درگيري گشوده جبهه ي "تحريف کلمة حق و کلمه ي توحيد و راه انبيا" است که اشکال مختلفي دارد و از نظر اثر گذاري هم متفاوت هستند.


تحريفاتي که نسبت به کل مفاهيم و آموزه ها و حوادث قدسي اتفاق افتاده است متفاوت هستند. در عين اينکه به همه اين تحريفات توجه داشته و هيچ يک از آنها را از نظر دور نميداريم، نبايد همه اينها را يکسان مورد توجه قرار دهيم و تحريفات اصلي و اثرگذارتر را نبايد هرگز همسان با تحريف هاي ساده و عادي مورد توجه و دقت قرار دهيم. 


به عنوان نمونه در دنياي معاصر خودمان چيزي که در مورد اين تحريف ها ي متفاوت اتفاق افتاده، همين اديان مشابه يا فرقه هاي جزئي هستند که در درون  دنياي اسلام يا مسيحيت يا امثال آنها شکل گرفته يا ساخته شده اند. به بيان ديگر همان دين پردازي و آيين سازي.


ولي آن جبهة اصلي که مقابل ما است، اينها نيست. جبهه ي اصلي، جبهه ي مدرنيسم است که از طريق محيط سازي، مجاري حسي انسان ها را تغيير مي دهد ، فرهنگ اجتماعي درست مي کند و بستر را براي تغيير باورها و ارزش هاي اجتماعي و فرهنگي درست مي کند.حقيقتاً کدام يک از اين دو اثر گذارترند که ما بايد در خط مقدم مورد توجه قرار دهيم ؟ ما اگر بخواهيم به يک تمدن فراگير ديني بر محور توحيد برسيم، بايد در مقابل اين جبهة فراگير که برنامه ي جهاني تاريخي دارد و دنبال ايجاد يک جامعه جهاني واحد بر محور ليبرال دموکراسي است، طرح و برنامه داشته باشيم.


تحريفاتي که نسبت به دين و اين حقيقت قدسي به شکل مدرن اتفاق افتاده و در گذشته هم بوده- به خصوص در سر آغاز رنسانس-  براي اينکه زندگي بشر را زميني و خاکي کنند اين است که دين را امري شخصي و فردي و مربوط به حوزه ي خصوصي زندگي انسان تفسير کردند و اين خود نوعي تحريف دين بود. اين تحريفات کم کم به تفسيرجديد از دين در قالب روانشناسي دين منتهي شد که دين را به عنوان امري زاييده ماده تفسير نمودند . يا تفسيرهاي مختلفي که کم کم دين را زائيدة واژگونگي اوضاع اقتصاد معرفي کردند، دين شد پديده اي که ناشي از جهالت بشر است،.ناشي از آشفتگي هاي رواني و اضطراب ها و ترس هاي دروني بشر در مقابل خطرات طبيعي و امثال اين ها است. اين نوع تحريفات که دين را اول به يک امر قدسي شخصي و بعد به يک امر خاکي تبديل کند، تحريف هاي مدرن است. در تاريخ چنين تحريف هايي سابقه ندارد.


به عنوان نمونه يکي از مفاهيم اثر گذاري که  در فرهنگ اسلام بوده و هميشه هم تلاش مي شده به نحوي تحريف شود و در فرهنگ همه اديان الهي نيز بوده است، فرهنگ انتظار است که يک روح اميدواري در بشر ايجاد مي کند . لذا سعي کردند در طول تاريخ دائماً آنرا تحريف کنند. مثلاً مفهوم انتظار را اينطور تفسير کردند که پديده  عصر ظهور پديده اي است که در آن يک جهش تاريخي اتفاق مي افتد و اين جهش بوسيله فرد فوق العاده اي که از نظر مذهب تشيع وجود مقدس امام عصر( ارواحنا فداه) است و ساير اديان هم به نحوي او را معرفي کرده اند، اتفاق مي افتد که در اين جهش تاريخي کلمه توحيد فراگير و جهانگير مي شود. بعد آمده اند تحريف کرده اند وگفته اند هيچ رسالتي بر عهده ي ما نيست. اين يک جهشي است که در تاريخ بشر بر محور يک ابرمرد الهي و ملکوتي، اتفاق مي افتد، ما هيچ رسالتي نداريم و بايد منتظر باشيم و سکوت کنيم ببينيم چه اتفاق ميافتد !!!. اين يک نوع تحريف است.


در کنار اين نوع تحريف که يک نوع تحريف سنتي و بديهي است، دقيقاًٌ يک تحريف مدرن داريم که مي گويد : جامعه ي بشري به سمت يک نقطه ي روشني حرکت مي کند. اين حرکت اوّلاً يک حرکت تدريجي است و هيچ جهشي در آن نيست و ثانياً حرکتي است که خود انسان ها آن را مي سازند، اين طور نيست که يک انسان الهي و يک ولي الهي محور شکل گيري حادثه باشد، اين هم يک نوع تحريف است. يعني دقيقاً مفهوم انتظار را به يک مفهوم کاملاً زميني و خاکي تبديل ميکند. بعد هم آن چيزي را که بناست تحقق پيدا نمايد در نهايت به گونه اي تفسير مي کند که مثلاً در يک نظام ليبرالي تطبيق مي کند.


اين هم نوعي تحريف از مفهوم انتظار است. اين تحريف در دنياي معاصر اثرگذاري اش بيشتر و خطرناک تر است، يعني مفهوم انتظار را در سکولار تفسير کردن و پيوند بين اين مفهوم مقدس ديني و حيات سکولار برقرارکردن. به گونه اي که اين انتظار يک جهش معنوي به سمت اصل ظهور ديگر ايجاد نمي کند. تلقي انسان در اين فرهنگِ جديد از انتظار اين است که جريان انتظار، همين شيب اصلاحاتي است که به سمت مدرنيسم و ليبرال  دموکراسي در حال جريان است. در واقع جامعة موعود انبيا همان جامعه ي ليبرال دموکراسي است.


نسبت به واقعه ي عاشورا هم دقيقاً همين اتفاق افتاده است. يعني تحريفها از قديم هم وجود داشته است. از قديم هم بعضي تحريف ها خرد اند و بعضي تحريف ها بسيار اساسي اند.


از جمله تحريفاتي که اتفاق افتاده - که ما خيلي آن را درشت مي کنيم که در جاي خود هم خيلي مهم است - اين تحريف است که عده اي که احياناً دوست هم بوده اند، آن جايي که مي خواسته اند اين حقيقت قدسي و ماورائي را مثلاً در قالب يک حماسه تحليل کنند گاهي دچار مبالغه شده اند، مبالغه هاي صوري، چون نمي توانسته اند باطن عظيم اين حادثه را تبيين بکنند، ناچار به مبالغات صوري کشيده شده اند. فرض کنيد تعداد لشکر را افزايش داده اند، زمان حادثه ي عاشورا را افزايش داده اند و امثال اين گونه تحريف ها. اين قبيل مبالغات غلط است و نبايد اتفاق بيفتد.


ولي واقعاً اين تحريفها درمقابل تحريفهاي بزرگ، تحريفهاي مهمي نيستند، تحريفهاي مهم، تحريفاتي هستند که در طول تاريخ، براي فروکاستن از اثر بخشي اين حادثه صورت گرفته است.


به دليل اين که اثر گذاري حادثه عاشورا بر فرآيند جامعه ي جهاني کاملاً مشهود شده و دوست و دشمن فهميده اند که امواج اين حادثه دارد به يک موج فرهنگ جهاني در مقابل فرهنگ مدرن تبديل مي شود. اگر صحبت از جنگ بين تمدن ها، يعني تمدن اسلام و تمدن غرب، يعني تمدن اسلامي و تمدن مدرن، به عنوان محوري ترين اين جنگ هاست، در کانون اين تمدن، اسلام انقلابي و اسلام شيعي است. اين را دوست و دشمن مي دانند


شما حرف هاي هانتيگتون را که که تئوري پرداز اين جنگ است، کاملا مشهود است، اسلام انقلابي و راديکال و به تعبير خودشان بنيادگرا را مبدأ اين درگيري مي دانند و نقطه کانوني جوشش فرهنگ اثر گذاري بر حيات بشر عاشوراست. اين که در همايش چند سال قبل يهود گفته شد که شيعه دو نقطه ي اصلي اتکا دارد عاشورا و انتظار و ما بايد اين دو تا را در فرهنگ تشيع و جامعة جهاني تغيير بدهيم. علامت اين است که دشمن دقيقاً به اثر گذاري اين حادثه و فرهنگ سازي اين حادثه توجه پيدا کرده و ديده اين از يک حادثة شخصي و قدسي تبديل شده به يک حادثه اثرگذار در فرآيندهاي سياسي جهاني و امواجش جامعة جهاني را تحت تاثير قرار داده و به اصطلاح جهاني سازي را با خطر جدي مواجه کرده است. يعني تبديل شده به رقيب جهاني سازي مادي. خب بايد با اين چه کرد ؟ اين بسيار مهم است.


تحريف مدرني که اخيراً دارد از عاشورا مي شود اينست که مي خواهند به قول خودشان عاشورا را در دوره گذار از دينداري به سکولار تفسير کنند! يعني به نظرشان مي آيد جامعه جهاني دارد به سمت سکولاريسم حرکت مي کند، حالا در اين حرکت عمومي عاشورا را چگونه تفسير کنند که هماهنگ با جامعه جهاني شده و بر سر راه سکولاريسم و مدرنيسم مانع تراشي نکند و با گذار به سکولاريسم بسازد؟ بنابر اين نتيجه، تحريفات مدرن ديگري اتفاق مي افتد. تحريفي که مي خواهد عاشورا را بازسازي کرده و منطق سازي کند، يعني مي خواهد جريان هيبرنتيک را هم در تفسير عاشورا بياورد و عاشورا را حسي تفسير کند؛ به گونه اي که با گذار به سکولار، گذار به دنياي سکولار و جامعه جهاني سکولار سازگار باشد، يعني چگونه فرهنگ سازي حول عاشورا کنيم که مزاحم جهاني سازي مدرنيسم و ليبرال دموکراسي نشود ؟ اين بزرگترين تحريف پيرامون عاشورا است که در اينجا به بررسي چند مورد از آن مي پردازيم.


 


يک نمونه از اين تحريفات اين است که شما بياييد اين حقيقت قدسي را که يک اقدام ملکوتي و در عين حال زميني است، يعني اثر گذار بر فرآيند جامعه جهاني است و دنبال اصلاح جامعه است -« خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي »- اينها را بر محور مفاهيم مدرن تفسير کنيد. يعني اصلاحاتي را که حضرت دنبال مي کردند همان مفاهيم اصلاحاتي تلقي کنيم که ليبرال دموکراسي پيشنهاد مي کند.


اولين پيشنهاد ليبرال دموکراسي اصلاح ساختار سياسي بر محور امانيسم و انسان مداري است که عاشورا هرگز بر اين محور شکل نگرفت. اصلاحاتي را که ليبرال دموکراسي دنبال مي کند داراي چند ويژگيست: 1) فراگير است، شما ديده ايد اصلاحاتي که امروز دنبال مي کنند و در جامعه جهاني دنبال توسعه جهاني هستند، اصلاحاتي که در مقياس جهاني توليد مي کنند، فراگير است و مي خواهند همه جامعه جهاني را دستخوش تغيير و تحول کنند.    2) همه جانبه است، ناظر به نظام سياسي و فرهنگي يا اقتصادي نيست. مي خواهد همه ابعاد جامعه را دستخوش تحول هماهنگ کند، بقول خودشان توسعه جامع. 3) اصلاحات را مي خواهند از اعماق جامعه ايجاد کنند. مي گويند مي خواهند عميق ترين لايه هاي فرهنگي جامعه را دستخوش تحول کنند که شالوده هاي اين بنا آنجا گذاشته مي شود. اين اصلاحات عميق است، فراگير است، همه جانبه است، تاريخي است، توسعه جامعه پايدار است و بر يک محور واحد است، محور ليبرال دموکراسي. آنها يک چنين اصلاحاتي را تعبير و دنبال مي کنند.


 


اما اصلاحاتي که سيد الشهدا (ارواح العالمين له الفداء) دنبال مي کردند دقيقاً در مقابل اين بوده است. اقدام اصلاحي حضرت داراي چند ويژگيست: 1) اصلاحي است تاريخي. حضرت هرگز دنبال دولت مستعجل سال 61 در کوفه نبودند، دنبال يک حکومت تاريخي در مقياس جامعه جهاني بودند. 2 ) بسيار عميق مي انديشيدند. ايشان نمي خواستند پايه هاي حکومتشان را روي دوش انسانهايي بگذارند که دنيا پرستند، انسانهاي دنياپرست تحمل بار حکومت حق را ندارند. اين حکومت پايه هايش بر قلوب انسانهايي هست که خانة قلبشان مسجد است. حضرت خوب مي فهميدند که نقطه قرار حکومت ديني ارواح انسانهاست و بايد اعماق روح انسانها را دستخوش تحول کنيم. بنابراين حضرت نگاهشان به اعماق تاريخ است. 3)توجه به اعماق وجود انسانها و جامعه انسانيست. ايشان  مي خواهند از عميق ترين لايه ها، نفسانيات انسان را تغيير دهند و خدا خواهي را در باطن انسان به جاي خود خواهي بنشانند. يعني به جاي انسان مداري، انسان را خدا مدار کنند؛ نه اينکه به انسان خودمدار بگويند خدا را بپرست. حضرت مي خواهند مدار وجود انسان را تغيير دهند و تا اين تغيير نکند توحيد اقامه نمي شود. مشکل اصلي انبياء اين بود که مي خواستند اين تحول از عميق ترين لايه هاي فطرت انسان و وجود انسان اتفاق بيفتد و بعدها شکوفا شود. بنابراين اصلاحات حضرت يک اصلاحات همه جانبه، فراگير، تاريخي، عميق و اثرگذار بود. اين طور نيست که حضرت بگويند من مي خواهم انسانها را در درون شخصي خودشان متحول کنم اما در روابط اجتماعي شان بت بپرستند، نفس پرست باشند. حضرت مي خواهند ساختارها را به هم بزنند. هم مي خواهند اعماق وجود انسانها را تغيير دهند و هم همه ابعاد جامعه را با هم بر محور توحيد دگرگون کنند هم نگاهشان نگاه تاريخي است. عجله اي ندارند، يعني شالوده ها عصر ظهور را پايه گذاري مي کنند.


حال شما بياييد چنين اقدام اصلاحي اثر گذار را که بر محور فرهنگ توحيد هست، بر محور آموزهاي ليبراليسم و ليبرال دموکراسي تفسير کنيد و بگوييد حضرت دنبال اصلاح بود. اما اصلاح اين است که حکومت مشروع شود. 


تحريفي را که وارد کرده اند اين است که مي گويند عاشورا را در گذار سکولاريسم تفسير کنيم،کما اين که انتظار را عرض کردم مصادره کردند. مي گويند انتظار يعني افق آينده روشن؛ طي يک اصلاحات تدريجي خود بشر عقلانيتش رشد مي کند و به جامعه ليبرالي مي رسد، ليبراليسم جهاني شده و دموکراسي فراگير مي شود، اين تفسير از انتظار تحريف انتظار به نفع ليبراليسم و ليبرال دموکراسي است. به جاي اين که انسان را در فرآيند کلمه توحيد فعال کند، در فرآيند تمدن مادي فعال مي کند. عاشورا را هم مي خواهند دستخوش همين تحريف کنند.  مي گويد امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد مشروع نبود، چرا؟ چون حکومتي مشروع است که ناشي از رأي مردم باشد، چه امام حسين باشد چه يزيد! اگر امام حسين (ع)مردمي نبود مشروع نيست، اگر يزيد مردمي بود مشروع است! مي گويد چون حکومت دموکراسي نبود، سلطنتِ موروثي بود، نه انتخابي که مردم به پادشاه رأي دهند؛ امام با اين مبارزه مي کرد. آيا واقعاً مبارزه امام حسين با سلطنت بود؟ آيا مي خواست سلطنت را به دموکراسي تبديل کند؟ اين بدترين نوع تحريف است.


اين تحريف، تحريف مدرن است. يعني مفهوم عاشورا را  به مفهوم ليبرال دموکراسي مصادره کردن. اصلاً امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد حکومتي موروثي بود، از اين تحريف بدتر ديگر نمي شود. مي گويند قيام عاشورا اين است که براي اقامه دموکراسي بجنگيم و امام حسين براي اقامه دموکراسي مي جنگيد! آيا امام حسين براي اقامه کلمه توحيد مي جنگيد يا دموکراسي؟


اين خون را ما بريزيم تا دموکراسي برپا شود، چه تحريفي بدتر از اين. سخيف تر از اين در باب امام حسين صحبت نکرده اند. اين خلاف همه مفاهيمي است که از عاشورا باقي مانده است. امام حسين درباره قيام خود بسيار سخن گفته اند. آيا يک جا عدم مشروعيت يزيد را به اين بر مي گرداند که چون سلطنت موروثي است يا چون دمکراسي نيست؟ يا مي گويند يزيد فاسق است، فاجر است، شارب الخمر است، چنين است، چنان است. مي گويند از محيط بندگي خدا خارج شده است. حکومتش حکومت الهي نيست، نه اينکه دمکراسي نيست. البته من نمي خواهم بگويم مردم نبايد حضور داشته باشند اين غلط است.لذا آنها مي خواهد مفهوم عاشورا را به نفع دموکراسي تحريف کنند. آنها واقعاً معني کلمه توحيد را نمي فهمند. 


دو نمونه تحريف ديگر هم وجود دارد. يک تحريف اين است که روشن است که ما الان در تعامل با دنيا هستيم. دنياي کنوني دنيايي است که همه فرهنگها با هم تعامل دارند. ما چگونه بين فرهنگها و عاشورا تعامل ايجاد کنيم. در دنياي گسترش ارتباطات که دائماً هم در حال توسعه است ما هرگز نمي توانيم ارتباط فرهنگها و تعامل را قطع کنيم. اما چگونه بين فرهنگ عاشورا و فرهنگ سکولار تعامل ايجاد کنيم؟ درست است که فرهنگ سکولار در دنياي معاصر يک واقعيت است، ولي عاشورا هم يک واقعيت است. چگونه بين اين دو واقعيت تعامل ايجاد کنيم. به سه طريق مي توان بين اين دو واقعيت تعامل برقرار کرد:


يک نوع تعامل اين است که بگوييد در اين تعامل بياييد فرهنگ عاشورا را با فرهنگ سکولار آشتي دهيد يعني جريان سکولاريست جهانگير شود و جريان عاشورا در آن منحل بشود. اين همان چيزي است که بوش دنبال مي کند. بوش مي گويد فرهنگ حاکم بر جهان بايد فرهنگ ليبرال دموکراسي و ارزشهاي آمريکايي باشد. بدترين نوع تحريف اين است که ما به اسم تعامل بين فرهنگ عاشورا به عنوان يک واقعيت و فرهنگ سکولار به عنوان يک واقعيت آشتي بدهيم. مگر بين دنيا پرستي و خدا پرستي آشتي برقرار مي شود؟


دوم اينکه دو جهان را موازي تفسير کنيم و کاري به کار هم ديگر نداشته باشيم، و بگوييم يک فرهنگ عاشورا که طرفداران خودش را دارد، يکي هم فرهنگ ليبرال دموکراسي، اين چيزي نيست که در دنياي ارتباطات تحمل بشود، شما هم بگوييد، دشمن تحمل نمي کند، چون مي داند در دنياي ارتباطات جهاني شدن جز بر محور يک فرهنگ ممکن نيست. بقيه فرهنگ ها بايد خورده فرهنگ باشند، فرهنگ تابع باشند. دو تا فرهنگ، دو تا متغير از هم جدا که با جهاني سازي نمي سازد. اين تخيل است.


سومين تلقي اين است که ما به دنبال جهاني سازي فرهنگ عاشورا، يعني فرهنگ عبادت، فرهنگ فداکاري براي گسترش کلمه توحيد باشيم، فرهنگ فداکاري براي ارتقا وجدان اخلاقي بشر و همه ساختارهاي زندگي بشر باشيم؛ به طوري که همه زندگي بشر، آهنگ و بوي خدا داشته باشد. «حتي تکون اعمالي و اولادي وردا واحدا و حالي في خدمتک سرمدا »اين هم تحليل سوم است. اما چگونه در گذار به يک جامعه جهاني، بر محور فرهنگ عاشورا با فرهنگ سکولار تعامل کنيم که فرهنگ سکولار را در فرهنگ عاشورا منحل کنيم. ديگر نمي شود بگوييد تحليل عاشورا در گذار به دنياي سکولار؛ بلکه بايد بگوييم تحليل جريان سکولاريست در گذار به دنياي عاشورايي. جهاني سازي بر محور فرهنگ عاشورا. البته در تعامل با فرهنگ هاي معاصر، تعامل بايد به گونه اي باشد که شيب به سمت منحل شدن آن فرهنگ ها در فرهنگ اسلام داشته باشد. 


لذا دومين تحريف اين است که وقتي مي خواهيم بين فرهنگ عاشورا و فرهنگ سکولار تعامل برقرار کنيم روشهاي تغيير حسي، نظير قبض و بسط و ساير گرايشهاي موجود در هرمنوتيک را در تفسير فرهنگ عاشورا بياوريم و بر اساس روشهاي هرمنوتيکي عاشورا را تفسير کنيم. يعني بياييم عاشورا را در تعامل با فرهنگ دنيا پرستي و مادي تفسير کنيم.


اما تفسير سوم، تفسير عرفاني نمودن از حادثه عاشورا است. بله، عميق ترين لايه عاشورا، لايه عرفاني و لايه عبوديت و فداکاري حضرت سيد الشهدا به حضرت حق است؛ همه اينها صحيح هست. اما اين حادثه عرفاني از يک زاويه ديگر يک اقدام اصلاحي و اثر گذار بر تاريخ است. مي خواهد کل امت را در تاريخ اصلاح کند « لطلب اصلاح في امت جدي ». 


لذا مي آيند و مي گويند اين درگيري بين بني هاشم و بني اميه است ودوره اش گذشته، عاشورا را کنار بگذاريد، لعن را کنار بگذاريد و... ! اين چه نوع تفسيري است. اثر گذاري يک حادثه اي که محور کلمة توحيد در عالم است و شعار پرچمداران امام زمان « يا لثارات الحسين » است، اين را تبديل کنيم به يک حادثه محدود که مال دورة بني اميه است و تمام شده است. اين تحريف عاشوراست، محدود کردن دامنه اثر گذاري عاشورا از نظر تاريخي است، در حاليکه اين حادثه، حادثه اي تاريخ ساز است. 


باش تا صبح دولتش بدمد. شما که ساده ايد، رضاخان ها، ديگران، متوکل ها تلاش مي کردند اين موج را خاموش کنند و هر چه آب روي اين آتش ريختند شعله ورتر مي شد. شما «يريدون ليطفئوا نور ا... بافواههم و ا... متم نوره ». خيال مي کنند که نور خدا را با فوت و با دهان مي شود خاموش کرد. اين بيان خداست، خدا مي خواهد اين چراغ را روشن کند و هر روز هم روشن تر مي کند. شما مي خواهيد اين کانون عبادت، يکي از اصلي ترين بندگي هاي خدا و عميق ترين عبادتهاي تاريخي را تفسير مادي کنيد و بگوئيد سيدالشّهدا براي نفسانيات مي جنگيد، مي جنگيد که دموکراسي اقامه بشود، مي خواست نفس پرستي را مدرن کند!؟ 


« باش تا صبح دولتش بدمد       کاين هنوز از نتايج سحر است »


 

+ سخنراني حجه الاسلام و المسلمين ميرباقري، رئيس فرهنگستان علوم اسلامي در همايش حسين و احياي حکومت اسلامي-اسفند 83 دانشگاه علم و صنعت

 

 

تحریفات عاشورا (1)

 

تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستان‌هايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت مي‌دهند، عبارتنداز:

1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي‌کند. ( از زمان ملاحسين کاشفي )

2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او.

3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطره‌اي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت.

4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن.

5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي‌گرفت و سر پدر را آوردند و همان‌جا وفات يافت.

6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. )

7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزه‌ي هاشم مرقان و ...

8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي‌کشيد تا طفل خفه شد.

9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشه‌ي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.)

10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت.

11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اين‌که کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را مي‌آورد.

12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: مي‌گويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ...

13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اين‌که زينب (س) ذکر مي‌کند که مادرم وصيت کرد به من.


 

+ حماسه حسینی استاد مرتضی مطهری

 

 

 

مسلمون

 

داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگر الان واقعه كربلا اتفاق افتاده بود به دليل مشغله كاري وقت نداشتم زياد بهش فكر كنم و در بهترين حالت با چاپ مقاله در ژورنال خارجي در زمينه نانوذرات، امام حسين رو خوشحال مي كردم و باعث افتخار اسلام مي شدم. هر چي باشه آدم حسابي كه بي هوا نمي رود سراغ جنگ! جنگيدن كار آدم هاي بي منطق و ديوونه است!

اگرم كه خيلي افراطي از كار در مي اومدم و مي رفتم اونجا و باز هم بر حسب خوش شانسي امام حسين واقعي رو توي اون شلوغي تشخيص مي دادم، واسه قرض و قوله ها و نماز قرضي ها برم مي گرداند خونه و خب من به اندازه خودم ثوابم رو برده بودم!

ولي اگه دم دفاع ام بود و تحويل پروژه هاي كاري، اون موقع آف لاين هاي بچه ها رو ذخيره مي كردم تا بعدا سر فرصت زير باد كولر بنشينم و مقالات تحليلي سياسي- اجتماعي رو در زمينه واقعه كربلا بخوونم. هر چي باشه مهم ترين ركن توي دين "آگاهي" است كه من دارم چپ و راست كسب اش مي كنم!

از خدا هم كه پنهون نيست... به اندازه خودم مسلمون خوبي ام! بيشتر از اين ديگه واقعا فرصتشو برای مایه گذاری ندارم...

 

داستان محرم (2) - عاشورا

 


1. سال به سال فرق می کند. شکل اش. مفهوم اش. تفکراتی که راجع به اش وجود دارد. وبلاگ ها و سایت های مختلف را که میگردی می بینی که هر کس از دریچه نگاهی که دوست داشته به آن نگاه کرده است. این به خودی خود بد نیست. اما مشکل از آنجا شروع می شود که برای قبولاندن دیدگاه خودشان به جای دلیل و منطق آوردن دیدگاه های دیگر را می کوبانند. اکثرا اهل جدل شده ایم به جای مباحثه. عادت کرده ایم که هر موضوع با ربط و بی ربطی را بچسبانیم به هم تا مثلا زور حرفمان را بیشتر کنیم اما بگویی برای حرف هایمان و افکارمان در آن موضوع چقدر خوانده ایم، تحقیق علمی کرده ایم، وقت گذاشته ایم، اصولی جلو رفته ایم و با استراتژی، عین بز اخفش لال مونی می گیریم! فقط همه چیز را له کنیم تا خودمان بایستیم نوک قله تا همه ببیننمان!!!! بیچاره امام حسین این وسط که اینقدر خوراک ما روشنفکر ها شده است! اهل مباحثه نیستیم و نیازی نمی بینیم که یاد بگیریمش. غرورمان هم اجازه نمی دهد جدل ها را تمام کنیم. کاش این محرم هر چه زودتر گورش را گم کند و برود پی کارش تا یک سوژه دیگه واسه نشخوارکردن ما روشنفکر جماعت آپ دیت شود!!! آقا عجب الاغ هایی شده ایم...


2. عصر است. کنار میدان قدس ایستاده ام و ذهنم خسته است. سوار تاکسی می شوم. پسری که جلو نشسته مشکی پوشیده. مثل راننده. راننده دارد با موبایل حرف می زند. فحش می دهد. شیشه پنجره را می دهد پایین و تف می کند. گوشی را قطع می کند و به پسر می گوید: « دختره...!!! ....( پشیمون شدم بقیه شو نمی گم) » پسر زیر لب چیزی می گوید و دستش را توی هوا تکان می دهد و رویش را بر می گرداند. وسط های فرمانیه پیرمردی دست تکان می دهد. راننده پایش را روی ترمز می کوبد. پیرمرد با طمانینه سوار می شود و بلند می گوید: «سلام به پسرهای گلم!» راننده دنده عوض می کند:« علیک سلام» پسر کناری آرام جواب می دهد. درویش عصایش را کنارش جا به جا می کند و می گوید به به عجب برفی آمده است شماها اسکی نرفته اید هنوز؟ پسرها چیزی نمی گویند. نگاهم روی موها و ریش های یکدست سفید و لبخند او خیره مانده است. درویش دست توی جیبش می کند. رویش را بر می گرداند طرف من و بلندتر می گوید:« بیا دخترم، فقط همین یکی مانده است. توی حسینیه همه اش را دادم به جوونا!» پسرها ناخودآگاه بر می گردند. نگاهم روی پلاکی که اسم "الله" یک سمت و "و ان یکاد" سمت دیگر حک شده و روبرویم از انگشتان درویش تاب می خورند خشک می شود.
راننده می گوید: خب تعریف کن. اوضاع چطور است پدر؟

۳. پدر من کسی بود که به مرگ صبر مرد.... (امام سجاد)

۴ و ۵ و ۶. گفتنی نبودند

۷. می گویند امام حسین بر عکس بقیه اصلا سریش نیست. همه را رها می کند و آزاد آزاد می گذارد تا خودشان تصمیم بگیرند که بمانند یا بروند. خودش هم راهش را می کشد و می رود و بدون اینکه به عقیده کسی کاری داشته باشد همه را دوست دارد و می بخشد و می گذارد و می رود... شاید بهتر باشد تا محرم سال دیگه یک کنفرانسی میزگردی بحثی چیزی بگذاریم که اصلا ماندن یا رفتن و این چرت و پرت ها ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن را دارد یا نه؟ تحجر داری است که همه الان باهاش به راحتی کشته می شوند. موضوع بحث را بگذارند "دار" شاید ارزش وقت گذاشتن را داشته باشد...

 

مشک

 

 

ای مشک من مشکن ...

...

..

.

 

داستان محرم (1) - تاسوعا

 

۱. ساعت 4 شب است و مطالب پاورپوینت سمینارم هنوز حاضر نیستند. حتی یک صفحه. دائم صفحات مقاله ها و عکس ها و  اطلاعات آزمایشگاهی ام را در کامپیوتر بالا و پایین می کنم. شانه هایم درد گرفته اند و چشمهایم از زور خواب دیگر باز نمی شوند اما اضطراب هنوز مرا پای کامپیوتر میخ کرده است. من ساعت 9 صبح چه حرفی برای گفتن دارم جلوی استادها و دانشجوهای دکترا؟ دیگه دارد حالم از این طور درس خواندن به هم می خورد.

به میزم نگاه می کنم. پر است از مقاله هایی که خوانده نشده اند. کتاب هایی که باید ریفرنس بخورند، لیوان نسکافه، آینه، سی دی، کاغذ شکلات، موبایل، .... آینه را بر می دارم و خودم را تویش نگاه می کنم. چشم هایم  گود افتاده اند. چهار شب است که درست نخوابیده ام. انگشتانم را لای موهایم می برم و تابشان می دهم. نه. زندگی علمی مال من نیست. حالت تهوع دارم. از پوزیشن علمی حالم به هم می خورد. نهایت اش می شوم یکی لنگه همین آدم هایی که فردا قرار است خودشان را ولو کنند روی صندلی های آمفی تاتر و به من زل بزنند و خمیازه بکشند و منتظر باشند تا سمینار تمام شود که بعدش شیرینی خامه ای و چایی بخورند. بعد هم بروند توی اتاق هایشان و بشوند همان آدم¬هایی که یا دانشجوها ازشان دل خوشی ندارند یا خانواده هایشان. از آنهایی که سال تا سال مرخصی نمی روند و چشمشان به جز علم و آزمایشگاه شان چیز دیگری را نمی بیند....

موهایم را جمع می کنم و صفحه گوگل را باز می کنم و برای شروع سمینارم دنبال عکس می گردم. با وسواس... زمان با سرعت می دود و هنوز صفحات پاورپوینت خالی اند. اهمیتی نمی دهم. اذان صبح که می شود عکسی را که می خواهم پیدا می کنم و می گذارمش روی صفحه اول سمینار و می روم وضو می گیرم...

سر زمان تعیین شده سمینارم را تمام می کنم و ملت برایم دست می زنند. یکی از استادها می گوید مطالب خیلی عالی بود خسته نباشید فقط نتایج آزمایشگاهی تان را می گذاشتید در یک سمینار جدا ارائه می دادید. دوتای دیگرشان بهم زل زده اند و یکی دیگر خواب است. استاد راهنمایم روی صندلی جا به جا می شود و می گوید سمینارتان خیلی خوب بود با " عاشورا" شروع شد با " آدم برفی" تموم...

 

 

۲. یک آرایشگاه زنانه است که تمام کارکنانش ارمنی هستند. مامان با دوتاشان خیلی جور بود. ژاسمن و آرسینه. بعدا چندین شعبه جاهای مختلف شهر زد اما مامان از این سر شهر تا آن سر شهر می رفت به هوای آنها. همه محرم و ماه صفر را مشکی می پوشیدند و آرایش نمی کردند. بهشون هم که می گفتی می گفتند همینجوری. ژاسمن البته نمی گفت. یعنی نمی تونست بگوید. لال بود. صاحب آرایشگاه نصف محرم را بالکل در آنجا را تخته می کرد و سفارش مشتری خانگی هم نمی گرفت. بهش که می گفتند می گفت همینجوری. یکی از مشتری ها می گفت از کرم شان است. واسه تبلیغات از این کارها می کنند. ژاسمن دیگه تحمل نکرد و از اونجا درآمد بیرون و بعدا رفت آلمان.

مامان از در که تو می آید می گوید افسانه گفته که نمی تواند جایی برود.  برای اینکه ملت ازش کلی وقت گرفته اند. واسه این دهه مهمونی دارند و نمی تواند در آرایشگاه ببندد.

 


3. سرچشمه کوچه افشار حسینیه سادات اخوی.خانه بزرگی است که بیش از صد و پنجاه سال است که در آن عزاداری برگزار می شود. صاحبان خانه تماما سید بوده اند و از علما و اهل مکاشفه. از شهرهای دور حتی با هواپیما می آیند که روز تاسوعا یا عاشورا را در آنجا باشند. بیش از هزار متر است و مردم در حیاط آن خانه قدیمی می نشینند. حیاط را با چادر بزرگی مانند خیمه مسقف کرده اند و دورتادور دیوارها و حجره ها و سر ستون ها و  اتاقهای خانه که دورتادور حیاط را فراگرفته اند را با پارچه های مشکی مصور پوشانده اند. قدمت پارچه ها هم بالای صد سال است. مثل منبر آنجا. می گویند بافنده ای اصفهانی و سید بعد از خوابی که می بیند طرح و نقشه همه این پارچه ها و چادر را می کشد و می بافد فقط برای آنجا. پارچه ها عین تعزیه می مانند. بچه که بودم همه اش سرم بالا بود و شیرهای شمشیر به دست و فرشته ها و آدم های چادر را نگاه می کردم.

خیلی جاها به خاطر قدمت شان حرمت دارند. قداست دارند. حتی بعد از صد و پنجاه سال تحریف واقعه به داخل خانه سادات اخوی از طریق سخنران هایش رسوخ نکرده است. حتی ارگ و پرکاشن هم توی دسته هایش نیست. همان آدم ها. همان منبر. همان استکان و نعلبکی ها . همان نذرها. همان سخنران ها. همان علما. همان حسین. همان داستان. با این حال هر سال همه چیز تازگی دارد . حتی اقلیت ها و خبرنگارهای خارجی هم می آیند آنجا. مخصوصا سوم امام که می شود و اول و آخر سرچشمه را می بندند تا تمام دسته های قدیمی تهران در آن منطقه جمع شوند و تعزیه طایفه بنی اسد برپا شود.

تهران قدیم عزاداری هایش ناب تر است. اصالت دارد. بوی گذشته های پاک را می دهد. سرتیپ برازنده می گوید زمانهای قدیم حتی روی پشت بام خانه می نشستند و هنگام عزاداری زنها در حالیکه بچه به بغل بوده اند بیهوش می شدند و بعضی اوقات از آن بالا پائین می افتادند اما هیچ صدمه ای نمی دیدند. سادات اخوی معجزه های زیادی را دیده است.

عزیز من را از بچگی می برد آنجا. مامان هم همینجور. حتی در بدترین شرایط و دورترین فاصله ها. قسم خورده ام که بچه ام را ببرم همانجا تا شاید چشمهای او هم مثل مادرش بعضی چیزها را ببیند تا بعدا زبانش سر بعضی چیزها دراز نشود. هنوز هم وقتی عکس های صاحبان خانه قدیمی را می بینم دلم می لرزد. ممکن است متهم به خیلی عقاید شوم اما مهم نیست. من تا وقتی که زنده باشم به این خانه خواهم رفت. این خانه مرا به خیلی جاها کشانده است....

 


4. یادم می آید اول دبیرستان بودم کتاب منتهی الآمال جلد اول اش را از کتابخانه کش رفتم واسه تحقیق بینش ببینم کدوم امام وجب اش بیشتر است...
جلد اول تا آخر امام حسین بود.
نثر آیت اله قمی رو شنیده بودم یه کم خفن است ولی اهمیت نداشت. دست کم کتاب شعر یا روضه نبود که اعصاب آدم را خرد کند. چندین ماه هم تا محرم فاصله داشتیم.
به همین خاطر خوش خوشک روی تخت دراز کشیدم با آدامس بادکنکی و چیپس و شروع کردم به خووندن امام حسین از ب بسم اله ...

نفهمیدم چند ساعت طول کشید...
نفهمیدم کی شب شد...
نفهمیدم کی شروع شد...
نفهمیدم...
به خودم که آمدم دیدم از بس گریه کرده بودم چشم هایم سرخ سرخ شده بودند...
صفحات کتاب هم خیس....
فاتحه سگی خووندم به تحقیق بینش و کتاب رو هم آخر سال بردم پس دادم.

 


۵. هنوز هم داستان باورم نمی شود....
هنوز هم نمی توانم داستان عصر تاسوعا و داستان بی تابی حضرت عباس را برای رفتن به جنگ و صبرش برای اطاعت حرف حسین را تحمل کنم...عباس را هیچوقت درک نخواهم کرد. نخواهم فهمید.
خیلی وقت است که می خواهم عباس را بنویسم اما نتوانسته ام. من از تمام این داستان عباس اش را از همه بیشتر دوست دارم. می گویند روز تاسوعا روزی است که داستان حضرت عباس را تعریف می کنند.

حس خوبی دارم از اینکه تاسوعا به دنیا آمده ام...

عباس بدجوری دل من را می لرزاند...

همه چیز اش...

 

هیات اینترنتی

برنامه دهه اول محرم هیات اینترنتی محبان الحسین به این شرح اعلام میشود:

شب

تاریخ

روضه

میزبان

شب اول محرم

دوشنبه

15/09/89

روضه حضرت مسلم (ع) 

محمدتقي جليلي

شب دوم محرم

سه شنبه

16/09/89

ورود کاروان به کربلا

مجيد احساني نيك

شب سوم محرم

چهارشنبه

17/09/89

روضه حضرت رقیه (س)

محمدرضا سراج زاده

مليحه بهاري پور

شب چهارم محرم

پنجشنبه

18/09/89

روضه جناب حر (ع)

فرزانه شيرازي

حميد بهاري پور

شب ششم محرم

شنبه

20/09/89

روضه حضرت

 قاسم بن الحسن(ع)

عطيه حجاريان

بهرام خان بابايي

شب هفتم محرم

يكشنبه

21/09/89

روضه حضرت

 علی اصغر(ع)

علي اكبر چاهه

شب هشتم محرم

دوشنبه

22/09/89

روضه حضرت

علی اکبر (ع)

سمانه سبزياني

شب نهم محرم

سه شنبه

23/09/89

روضه حضرت

عباس (ع)

امير سالاري

شب دهم محرم

چهارشنبه

24/10/89

روضه سالار شهیدان و روز عاشورا

نرگس بورونی

شب یازدهم محرم

پنجشنبه

25/09/89

شام غریبان

روضه اسارت کاروان

علی بستانی

شب دوازدهم محرم

جمعه

26/09/89

روضه حضرت سجاد (ع)

مجيد تولايي

مرتضي جعفري

 

فصل آخر ...

 

 

خيلي زودتر از اين ها بايد اين تصميم را عملي مي كردم اما علاقه اي گنگ به اينجا و شايد نوستالژي تك تك كلمات و قدمتش باعث به تعويق انداختنش مي شد هر بار و به هر بهانه اي ...

آرزوهاي آدم دليلي ندارد كه برآورده شوند به تمام در اين دنيا.

هميشه دلم مي خواست وقتي كه وبلاگم را باز مي كنم و چشمم به آرشيو اش مي افتد آن ته ته هاي دلم كيف كنم از قدمت اش و از زمان طولاني نوشتن ام و ديدن روند بزرگ شدن و تغييرات زندگي ام ...
هميشه وبلاگ هاي قدمت دار را دوست داشتم و برايشان احترام و ارزش قائل بودم ...

موقعي كه مجبور به ترك پرشين بلاگ شدم ناراحت بودم. زمان زيادي از ورود وبلاگ به ايران نگذشته بود خوب يادم است اوايل دي ماه بود اما من به دليل سرشلوغي هاي درسي و الكي و چيزهاي ديگر مدام وبلاگ ساختن را عقب مي انداختم و آخر پس از چند ماه تاخير اولين وبلاگم را در پرشين بلاگ نوشتم.
به ديوونه خونه بلاگفا كه آمدم اين غم از دست دادن مثل غم از دست دادن يك بچه بود.

ديوونه خونه كه بخشي از دل خونه من بود را خيلي دوست دارم و اگر بگويم نه دروغ گفته ام. با اينكه هنوز خيلي جوان است اما من در زمان عمر ديوونه خونه ده ها سال پير شدم ... ده ها سال ...

ديوونه خونه مثل بچه چموش و عزيزي بود كه اذيت هايش به بعضي از جوانب زندگي من لطمه هاي جدي زد و اگر بگويم نه دروغ گفته ام!

شايد تقصيري هم نداشت. در كامنت دوني اش بسته شد. باز شد. سبك اش تغيير كرد. سانسور شد. با هر ترفندي كه مي شد تصور كرد براي رهايي از خاله زنك بازي هاي اطرافيان باعث آزار من و ديوونه خونه، اما ديگر نگه داشتن اين قدمت آن هم به اين سبك و سياق امكان پذير نبود.

 

نمي گويم وبلاگ پربيننده، مي گويم چقدر عزيز بود برايم اين وبلاگ كه با اين حال خيلي دوست هاي خوب ام را مديون حضور هر چند كوچك و كمرنگ در دنياي عجيب و محو مجازي هستم. پر بيننده نبود اما دقيقا خيلي از كساني كه نبايد اينجا را مي شناختند و مي ديدند مي شناختند و آمدند و مي خواندند و از تك تك كلمه هايش سو استفاده مي شد.

حس مادري را دارم كه دارد دخترش را با دست هاي خودش زنده به گور مي كند. حس مادري كه گوش هايش ديگر نمي خواهد وعظ هايي از اين دست را بشنود كه اينجا عين ميدون وسط شهر است و اظهر من الشمس است برايم كه اتفاقا دل خونه بودن ديوونه خونه آزاري به من و او نرساند كه حساسيت سو استفاده بيش از اندازه و غير قابل فهمي كه روي اين وبلاگ و نوشته هايش به وجود آمده بود اصلي ترين دليل است.

سو استفاده  توسط آدم هاي وقيحي كه نه تنها به اين اكتفا نمي كردند بلكه در دنياي واقعي هم آزار دهنده بودند و آزارگر و دل خونه بهانه بود ...

 

ديوونه خونه تكه اي از وجود من است كه صرفا دارم لباس بلاگفا را از تنش در مي آورم و به دور مي اندازمش. ديوونه خونه باغي پر طراوت بود كه كافي است به جاي اين همه انرژي گذاشتن براي تغيير وضعيت و توضيح دادن و شنيدن همه حرف و حديث ها و وعظ ها و تحمل اذيت هاي احمقانه اطرافيان خاله زنك، خيلي راحت مردم اين شهر را بگذاريم و برويم ...

اگر همه آدم هاي اين دنيا فهيم و گشاده روح و نظر بودند اين دنيا بهشت برين بود. تعجب مي كنم از خودم كه چرا در اين مدت چرا خودم را درگير مبارزه با مشتي تنگ نظر و سو استفاده گر كرده بودم به بهانه تغيير ندادن حتي ظاهر اصول شخصي ام ...

 

افسوس ترك دوستان عزيز و ناب افسوسي عبث و بيهوده است كه لباس بهانه دوستي نيست. لباس تن بهانه ماندن در اين دنيا نيست و روح آدمي اصل است ... لباس بلاگفا كه براي دل خونه خاتون گرد و غباري هم به حساب نمي آيد ...

خوشحالم كه دارم همه خوبي ها و دوستان خوب و ارزش هاي نابم را از اين كثافت بيرون مي كشم و به نجات مي برم ...

خوشحالم كه دارم اين سد و نقاب بزرگ را مي سازم و مي گذارم و مي روم ...

خوشحالم از اين محو شدن ...
خوشحالم از اين بي خبري در اين لباس ...
خوشحالم از اين رهايي ...

روزي مي آيد كه بايد همه اين ها را گذاشت و گذشت و رفت ...

 

--- پایان ---

 

 

یادداشت هایی که هیچ کس دوست ندارد بخواند (2)

 

 

اين امتحان هاي كذايي بالاخره تمام شدند. نمي فهمم چه كاري است كه اين معلم ها دارند هي تلاش مي كنند كه ما رو سر به راه كنن. هنوز دارن سركوفت اين رو مي زنن كه اگه عيد تكليف ها رو انجام داده بوديم الان ال شده بود و بل. اگه درس خوونده بوديم و از وقتمون استفاده كرده بوديم الان فلان شده بود و بيسار. يكي نيست بگه خودتون مگه نبودين كه پيك نوروزي تونو مي بردين با خودتون سيزده به در؟ حالا پشت ما باد خورده باشه يا گردباد چه فرقي مي كند؟

معلم عربي هفته پيش لم داده بود پشت ميز و داشت كشدار و با تشديد نمره هاي درخشانمونو بلند بلند مي خووند.

عباس از اون  ته مزه ريخت كه به به ... به به!

معلم هم نه گذاشت نه برداشت گفت خدا رحم كرد اين تلويزيون يه سريال پخش كرد كه يه چيزي بيفته تو دهن شما ها.

فرهاد پروند كه به به ... خوب بود ... خوش گذشت ... حيف كم بود!

 معلم با خودكار روي ميز ضرب گرفت كه ماشالا هزار ماشالا اين چيزا رو خوب ياد مي گيرين اما به درس و چيزاي ديگه كه مي رسه ...

پيش خودم فكر كردم پس چي! معلمي كارش درسته كه بتونه خوب ياد بده! حالا درسته كه ما خيلي وقتا شيرين مي زنيم ولي چقدر خوب مي شد به مهران مديري مي گفتن  سريال هاي درسي بسازه. محشر مي شد خدا وكيلي! اولي شم عربي! انا اذهب به كلاس! به به ... شما لطفا با اين نمره هاي گندتون از كلاس اخرجوا خییییییییلی ممنووووون!!

يه لحظه دلم براي معلمم سوخت. معلم هايي كه درس هاشون سخته خيلي كارشون سخت تره. هم پدر خودشون درمياد هم بچه ها پدرشونو درميارن.

زنگ تفريح ناظم اومد سر كلاس و نگذاشت بريم بيرون.

اومده بود براي نسق كشي براي اين كه روز معلم برنامه داريم و فلان استاد دانشگاه براي سخنراني ميان و بهتره درست رفتار كنيم و خبطي ازمون سر نزنه.

ياد قيافه اش افتادم جشن پارسالي كه چقدر اون روز جلوي ما قربون صدقه معلم هاي دفتر مي رفت و بفرمايين اينجا و تشريف بيارين اونجا مي كرد. انگار يادش رفته بود كه خودش بود يكي از روزهاي زمستون جلوي همين آقاي صفايي، معلم عربي مونو سر صبحي گرفته بود و داد و بيداد كه چرا پنج دقيقه دير كردين. انگار نه انگار كه من اون طرف تر وايسادم كه ازش ضبط صوت رو براي كلاس زبان امانت بگيرم و ببرم سر كلاس. جدا بعدش خيلي رو مي خواهد كه بروي و يه مشت پسر وحشي رو بخواهي ادب كني كه احترام معلم شونو نگه دارند و عين اسب نخندند و صندلي معلم شونو گچي نكنند. پس چي؟ معلمي كه برگردد به شاگردش بگه كله پوك رو نبايد صندلي شو گچي كرد؟

عوضش همين آقاي صفايي! مي نشيند و لم مي دهد روي صندلي و به نمره هاي گندمان بلندتر از خودمان مي خندد. بروند از خودش آمار بگيرند عمرا بگويد اينا بلايي سرم آورده باشند.

فكر كنم بيشتر از اون كه آقاي صفايي دلش بخواهد به عنوان احترام و تكريم جلويش تعظيم كنيم دوست داشت اون روز برفي منِ گندِ دماغ اون جا، توي سالن، نزديك آقاي ناظم منتظر گرفتن ضبط صوت براي كلاس زبان نمي ايستادم ... نبودم ... گم و گور مي شدم ... كاش منِ خنگ گورمو گم كرده بودم ...


منتشر شده در نشریه (...)

 

 

یادداشت هایی که هیچ کس دوست ندارد بخواند (1)

 

 

امسال مدرسه ام عوض شده است. اسباب كشي مان هم شد مزيد بر علت. هيچي نشده دلم براي دوستهايم تنگ شده است. آخ اگه بودند الان چه كله معلقي نمي زديم وسط حياط.

هفته اول مجبور بوديم به اين سوال تكراري معلم ها جواب بدهيم كه كي از كدام مدرسه آمده است. نمي فهمم واقعا چه تاثيري دارد كه همه بدانند تو از كدام مدرسه آمده اي يا كجا درس مي خوانده اي. بعضي از اين بچه هاي كلاس چه كلاسي كه نمي گذاشتند. دلم مي خواهد امتحان اول را بدهند تا آمارشان بيايد روي دايره آن وقت شست شون خبردار مي شه كه دوران راهنمايي و بچه بازي تمام شده است و ديگه كسي حال ندارد كه  بنشيند و گوش بدهد كه مثلا تو شلوارت را از كجا خريده اي و كوله جديدت ضد آب است و تابستون رفتي فلان كلاس و ده هزار تا كتاب خوانده اي.

هر كدام از معلم ها مي آيند و مي ترسانند آدم را!

جديدا همه دلسوز شده اند. هر كس به آدم مي رسد از آدم مي پرسد خب تو چي دوست داري؟ مي روي رياضي فيزيك يا تجربي؟ المپياد مي روي يا نمي روي؟ پروژه امسالت رو كي مي خواهي شروع كني؟ دفتر برنامه ريزي درست كن واسه خودت! اينقدر ننشين پاي كامپيوتر و تلويزيون! تكليفتو بايد معلوم كني. بايد از همين الان مشخص كني كه مي خواهي چيكار كني. 

بعد هم تا مي فهمند چي دوست داري شروع مي كنند به نصيحت و ... 

نمي فهمم چي شده كه اينقدر جديدا آينده ما مهم شده. اين نگراني هاي بي سر و ته و بي مورد خوب مي روند روي اعصاب آدم.

همين مامان خانوم!

كي بود؟ همين ماه رمضوني! يه جوري پيشنهاد داد كه مثلا زيادم منو ناراحت نكنه . همين طور كه داشتم حاضر مي شدم آروم گفت مي خواهي با ما احيا نيايي؟ فردا سر كلاس خسته نشوي چرت بزني؟ طوري حرف مي زنند انگار من بچه ام. خودم نمي توانم تشخيص بدهم چي مي خواهم و چي نمي خواهم.

كاش مي شد حرف هم را مي فهميديم. يا دست كم وقت هايي كه منظور هم را نمي فهميم اين طوري با هم درگير نشويم. حس مي كنم جاهايي كه كم مي آوريم چاره كار نوشتن باشد. دست كم آدم را آروم مي كند.

چيزهايي كه اينجا نوشته مي شود قرار نيست كسي ازشان خوشش بياد. چون كسي دوست ندارد بخواندشان. چون اينجا كسي حوصله ندارد فيلم بازي كند يا براي خوشامد كسي حرفي بزند. اينجا مال خودم است و اختيارش هم با خودم.

يك شنبه پانزده مهرماه- هشت شب

 

منتشر شده در نشریه (...)

 

 

هاني جوجو

 

 

جوجه خروس آلمانی با لهجه خفن:

- خانووووم! شوما اَللللمانی هستین؟

+ نه

- آوه ه ه ... پس حتما اسپنیایی هستین

( جهت جلوگیری از قل زدن رگ حسادت بقیه جوجه های اروپایی)

+ نه من آفریقایی هستم! آفريقاي جنوبي!!!

-

+ نمي بيني رنگ پوستم مثل واكس سياهه؟

ـ آوه ه ه ... نه! ولي شوما سفيد هستين. كرم زدين؟

+

- آفريقايي ها خيلي زشت ان ولي شما ... 

+

-

 

 

 

سروده هایی برای تو

 

 

امشب پر ام!
پر از سروده هايي براي تو ...

نمي دانم با كدام صدا
با كدام ترنم
با كدام تلنگر
با كدام كشيده
با كدام جيغ و داد

همه اين ها را فرو كنم توي اين گوش لعنتي تو ...

بيداري را هميشه به خواب ترجيح داده ام و آمده ام تا خواب تو را آشفته كنم ...

دخترك سر به هوا!
مي شنوي يا بزنم توي گوشت؟!

 

پرواز کوتاه (2)

 

 

اي بوك هاي درس هاي تخصصي اش را كه آورد و شروع كرد دونه دونه باز كردن و توضيح دادن هر كدومشون كه حداقل سيصد صفحه بودند، پيش خودم گفتم اي خداااا، باز گير يكي از اينايي افتادم كه دوست دارن معلم بازي دربيارن واسه طرف مقابلشون ... خواستم مچش را بگيرم. گفتم مي خواهم عكس استادتون رو ببينم ...

 

**********

 

چقدر دلم مي خواست سخنراني اين آقاهه را باشم. موضوعش را كه ديدم، يادم افتاد كه دور اسمش را هم خط كشيده بودم توي برنامه سخنراني ها. از جايش بلند شد و دوباره سرش را تكان داد كه يعني بيا. با افسوس نگاهي به تريبون انداختم و كَندم خودم را از روي صندلي.

گفت ببخشين خانوم دكتر وقتتونو مي گيرم. گفتم من دكتر نيستم. گفت پرزنتيشن منو بودين؟ گفتم متاسفانه از اواسط اش رسيدم آقاي ... ببخشين اسمتونو نمي دونم و نگفتم كه فقط اسلايد آخر را ديدم. انگار منتظر شنيدن يك همچين چيزي باشد، نشست روي اولين صندلي لابي و لب تاپ اش را در آورد و من وا رفتم. همين طور كه داشت روشنش مي كرد پرسيد شما مقاله هاتونو توي كدوم ژورنال ها سابميت كردين؟ با صدايي كه تقريبا از ته چاه درميامد و مثل آدامس خروسي هاي قديمي كشدار شده بود گفتم (...) و (...). گفت من مقاله هام فلان جا و فلان جا و فلان جا با ايمپكت فلان قدر هستند. ببخشين ويندوز من دير مياد بالا آخه چند گيگابايت اي بوك هاي گران قيمت روي كامپيوترمه. كتاب هاي دوران دانشجويي و كتاب هايي كه از كتابخانه استادم توي استراليا يواشكي كش رفته ام و اسكن شون كردم. صفحه به صفحه شونو ... راستي ايمپكت ژورنال هاتون چنده خانوم دكتر؟ و من پيش خودم گفتم اي خداااا ... خير سرم فرار كرده بودم از اين آت و آشغال ها ...

 

**********

 

تا ته اسلايدهايش را برايم پرزنت كرد. فاتحانه گفت يكي از عكس هاي شما عينا كپي يكي از عكس هاي توي اينترنت بود. خواب از سرم پريد. گفت مطمئنم. گفتم منظورتون عكس هاي ريويوو است؟ گفت نه عكس هاي اكسپريمنتال تون! و خنديد. پيش خودم گفتم همين كم مونده بود گير يكي از اين عقده اي ها بيفتم. حالي ازت بگيرم كه خودت نفهمي فك ات چطوري خرد شده است!

گفتم مي شه خواهش كنم نشونم بدين و فلش ام رو مثل سرنگ آلوده به ايدز زدم به لب تاپش ...

+ بَبببببببببووووووووووووو بَبببببببببوووووووووووو .....

همه آدم هاي توي لابي وحشت زده از جا پريدند ...

 

صداي لب تاپ را بست و آرام گفت: ميس خاتون! انگار تروجان دارين ...

 

چشم هايم را نازك كردم و ابروهام را دادم بالا و پرزنتيشن ام را آوردم. گفتم هر كجايش بود بگيد و اسلايد ها را دونه دونه رد كردم. ناگهان برگشتم و تيز نگاهش كردم:« شرط مي بنديم آقاي تگزاسي!» جا خورد. رويش را كرد طرف مانيتور و در حالي كه سعي مي كرد خنده اش را بخورد گفت شرط بندي حرومه ...

گفتم من سر تمام اي بوك هايي كه روي لب تاپ تونه حتي اونايي شو كه از كتابخونه استادتون يواشكي اسكن كردين شرط مي بندم!!

چيزي نگفت. يه دفعه گفت اين چيه؟

گفتم اين عكس دست دستكش به دست منه كه لوله آزمايش را گرفته.

گفت پس اين بك گراند تر و تميز چيه؟

گفتم كابينت هاي آزمايشگاه كه سرمه اي هستند ...

 

شرط را باخت ...

 

گفت عينك من شكسته است. بدون عينك گمراه شدم ...

گفتم هميشه حالم از اين جور مبارزه كردن برنده و بازنده به هم مي خورد و امروز ... پيش خودم گفتم البته.

 

سكوت كردم ...

 

در سكوت همه اي بوك ها را رايت زد ... فيلم هاي آموزشي اش را هم ... اسلايدهايي كه سر كلاس هاي درسش به دانشجوهايش نشان مي داد را هم ...

 

**********

 

تقريبا چيزي را از قلم ننداخت. از خودش گفت. از همه سختي هايي كه كشيده بود. پيش خودم گفتم اي خدااااا .... باز گير يكي از اينايي افتادم كه دنبال گوش شنوا و يه سطل آشغال براي استفراغ كردن تلخي هاشون مي گردن تا تخليه بشن و بعدش همه به خير و سلامت ....

گوشي ام زنگ اس ام اس اش درآمد. عين يك فرشته نجات برش داشتم و عذرخواهي كردم. به سرم زد الارم ساعت گوشي ام را فعال كنم.

 

گفت اجازه بدين سايت دانشگاهمونو نشونتون بدم فقط صبر كنين وايرلس اش را روشن كنم ... شما يه چيز نوك تيز دارين؟ ... نه لازم نيست و سنجاق كراواتش را درآورد. گفت راستي شما كه از كراوات بدتون نمياد؟ گفتم نه. اتفاقا من كراوات را خيلي دوست دارم.

 

گفت يه سوال خصوصي بپرسم؟ به نظر شما چرا خانوما اينقدر توي ايران زننده آرايش مي كنند؟ يادم مي افتد كه امروز صبح حتي وقت نكرده بودم صورتم را بشويم. دخترهاي اينجا مثل زن هاي اونجا آرايش مي كنند و زن هاي اينجا مثل ...

 

الارم گوشي ام صدايش درآمد. عذرخواهي كردم و شروع كردم با جوجو حرف زدن بعد گفتم گوشي بعد گفتم ببخشين آقاي تگزاسي،‌اگه اجازه بدين من برم. ممكنه صحبتم طول بكشه. خيلي خوشحال شدم از ديدنتون و قبل از اين كه بگذارم چيزي بگويد دور شدم ...

 

**********

 

خانم دكتر جوان و زن مسن كه انگار مادرش بود از در آمدند تو و نگاهي به ميزي كه سرش نشسته بودم انداختند و نزديك شدند.

گارسون پرسيد شما منتظر كسي هستيد؟

گفتم بله. رفته اند پيش غذا بياورند ...

لبخند زد و گفت البته.

 

انگار همين ديروز بود كه تا با پيش غذايم برگشتم ديدم كه كيفم با سيستم شوتينگ از روي صندلي پايين انداخته شده بود و پالتوي نا آشنايي روي دسته صندلي بود. از دختري كه روي صندلي كناري نشسته بود – كه بعدا با هم حسابي دوست شديم- پرسيدم اين پالتو مال شماست؟ گفت نه. مال يه خانومي بود از من پرسيدند كيف مال شماست گفتم نه. بعد كيف را انداختند زمين. من هم با خونسردي كيفم را گذاشتم روي پايم و نشستم روي همان صندلي. دو سه نفر ديگر هم نشستند سر ميز. يك دفعه خانم دكتر جوان و زن مسن با ظرف هاي پيش غذا آمدند سر ميز و بدون اين كه خانم دكتر به روي خودش بياورد نشست روي صندلي ديگر. نگاهش كردم. به شدت زيبا بود. فقط به شدت زيبا بود. زن مسن به تركي چيزي ازش پرسيد. آخر سر هم پالتويش را برداشت و رفت.

كيفم را گذاشتم روي صندلي و بلند شدم. ايستادم روبروي ميز پيش غذاها و ملاقه سوپ را برداشتم و در حاليكه زير لب مي خنديدم از اين كه توانسته ام دكتر زيبا را دك كنم، به آرامي سوپ را هم زدم.

 

فاتحانه برگشتم سر ميز. دو دختر ازم پرسيدند شما منتظر كسي هستين؟ گفتم نه و نشستند. برگشتم سر ميز پيش غذاها تا براي خودم دلستر بردارم. يك نفر پشت سرم گفت سلام و تقريبا از جا پريدم. آقاي تگزاسي بشقاب به دست داشتند لبخند مي زدند. حتي وقت نكردم پيش خودم چيزي بگويم چون فورا گفت خب ميز شما كجاست؟ مي خواهم باهاتون صحبت كنم.

 

به ميز اشاره كردم و گفتم اما مي بينين كه ميز من ديگه صندلي اضافه ندارد. با اجا... گفت هيچ مساله اي نيست مي شينيم سر اين يكي ميز!!! خواهش مي كنم بفرمايين خانوم دكتر و با دست اشاره كرد.

 

گارسون گفت خانوم مهندس كيف تون روي اون يكي صندلي است. بياورم برايتون؟ اوه ... بفرمايين خانم! كنار آقاي دكتر و خانوم مهندس يك صندلي خالي اضافه است. بفرمايين بشينين اينجا ...

 

**********

با دخترها نشسته ايم توي لابي به هر و كر. يكي از دخترها كه پزشكي خوانده دارد با لهجه اصفهاني درباره استادش و كنفرانس دو هفته قبل سرطان پوست مغزمان را مي خورد. سارا برميگردد مي گويد خب خري ديگه! نبايد بهش مي گفتي ميايي اينجا. منو بگو كه استادم مي خواهد باهام بيايد ايتاليا. لب تاپ به دست نشست روي مبل كناري و گفت پروفسور (...) استادمو ببينين!!!

مسوول كنفرانس مياد بالاي سرمان و مي گويد عذر ميخواهم مزاحمتون مي شوم. خانم ها كي سرتيفيكيت پوسترش مشكل داشته؟ سارا مي گويد صادر كردين؟ مي گويد بله. آقاي دكتر تگزاسي سرتيفيكيت اون يكي كارتون الان حاضره! شما هم  خواهش مي كنم تشريف بيارين تا خدمتتون بدهم سرتيفيكيت ها رو ...

 

**********

 

كارمند هتل مي گويد مطمئنيد همه تان با همه اين چمدان ها جا مي شويد توي يك آژانس؟ غش غش مي خنديم و مي گوييم آره. مي رويم و دو زاپاس توي صندوق عقب پژو را كه مي بينيم غرغرمان درمياد. عجله ای ندارم. چمدانم را مي كشم روي فرش قرمز و به آرامي داخل ساختمان هتل مي شوم. لابي خلوت است. ولو مي شوم روي مبل قرمز چرمي. خسته ام. مثل پرنده ای که از پرواز برگشته باشد. بی خوابی دیشب هم مزید بر علت شده است. تا آژانس بعدي بيايد وقت دارم كه كمي چشم هايم را ببندم و آرام مي بندمشان ...

 

...

 

..

 

.

 

تمام!

 

 

پیوست: آلبوم "گله" محسن یاحقی جون می دهد برای روزهای کشدار خونه تکونی! دانلودش کنین.

 

 

پرواز کوتاه (1)

 

 

با خودم عهد می بندم که برای خودم کار نتراشم. هر چیزی که بخواهد فکرم را به خودش مشغول کند. حتی خریدن یه پاکت شیر اضافه. به خیال این که به ذهنم فرصت استراحت بدهم. هر کی ازم می پرسه چیکار می کنی می گم دارم خستگی در می کنم و هنوز در نشده است و نمی دونم این خستگی چی هست که از من بیرون نمی رود.

روح خسته ... آی کجاست اون وقتایی که اونقدر جفتک چارکش می انداختم که اصلا نمی فهمیدم صبح و شبم کی به هم جفت می شوند ...

حالا کارم رسیده به جایی که اگه یه بچه نق نقوی ریقوی لوس کثیف جلویم محکم فین کند یا آروغ بزند و زر زر با گریه فحش بده محکم بزنم توی دهنش. خیر سرم می خواستم مامان هفت تا بچه شر بشم و باهاشون دنیا رو بگردم ...

زیر لب فحش می دهم به عامل های خستگی و جلوي آينه به اشك هاي قلمبه ... دو سه ماهی است که كمي بی ادب شده ام ...

 

**************

خیر سرم می خواهم به خودم استراحت بدهم. علم کردن بساط نقاشی و به گند کشیدن اتاق را می گذارم بعد از آمدن نجار برای درست کردن درهای کمد دیواری هايم و درست کردن قاب براي آینه ام و معلوم شدن جای میزتوالت جدید - که احتمالا تا عید طول می کشد- و به خاطر همین می روم مثل اوسکول ها توی یک کنفرانس ثبت نام می کنم و کارم به عنوان سخنرانی پذیرفته می شود و دوباره سرشلوغی ها سر و کله شان پیدا می شود و من زنگ تفریحم را بالکل فراموش می کنم و غروب سه راه ضرابخانه توی ماشین جلوی دفتر فنی در حالیکه من دارم کارت های پرس شده را می شمرم و راننده نگران ترافیک و جای پارک است موبایلم زنگ می خورد که خانوم فلانی آخر این هفته تشریف می آورید دیگر برای سخنرانی؟ و تا امشب مقاله تونو بفرستین و من تازه همه چیز یادم می آید ...

 

**************

عدل زده است بليط پيدا نمي شود. اعصابشو ندارم كه برم دم كانتر وايسم كه آيا بتونم بخرم يا نتونم. خيلي وقت است كه از تنهايي كار انجام دادن خسته شده ام. از اين كه تنهايي همه كارها بيفتد روي دوشم. بعد به اين فكر مي كنم كه سريع رسيدن به مقصد عين اين مي مونه كه سوار تاكسي شده باشي و چند دقيقه بعد برسي به جايي در تهرون و اين اصلا معني مسافرت را نمي دهد و من مي خواهم بروم سفر تا خستگي در كنم و از همه چيز دور باشم و مي روم آرژانتين و بي خيال خستگي سفر با اتوبوس مي شوم تا خستگي هاي خودم در بروند ...

 

**************

شب ... سكوت ... كوير ... برف ... اشك ...

**************

سر صبح است. آفتاب پشت ابرهاست و باد ملايمي مي وزد. سرحال آمده ام. مسوول پذيرش با خوش خلقي مي گويد خانوم فلاني شما هستين؟ مي خندم و مي گويم بله. حسابي هم مزاحمتون شدم براي ارسال مقاله. مقاله ام حجيم بود و سايت كنفرانس هم در حال انفجار و ايشون لطف كرده بودند آي دي شخصي شونو داده بودند كه مقاله ام رو براشون بفرستم. فرم مشخصات شخصي و سوابق علمي را پر مي كنم و مي دهم به ايشون. پذيرش هتل مي روم و اتاق مي گيرم و درمورد اينترنت سوال مي كنم. آدم معتاد همه جا از اين سوال ها مي كند. توضيح مي دهد كه اينجا سيستم وايرلس است و مشكلي براي دسترسي به اينترنت نيست. افتتاحيه شروع مي شود... آدم ها زياد تر مي شوند توي هتل ... با چند تا از دخترها دوست مي شوم و خدا خدا مي كنيم كه اين بار ديگه سطح كارهاي كنفرانس بالا باشد و ملت كارهاشون رو كامل پرزنت كنن و حسابي خوش مي گذرد ...

موقع پذيرايي نسكافه هايمان را برمي داريم و مي نشينيم لابي شماره 3. يكي از خانم هاي توي لابي خبرنگار باشگاه از آب در مياد. يك خانم جوان و يك خانم مسن هم توي همان لابي هستند. كارمند هتل به مانزديك مي شود و مودبانه مي خواهد كه بنا به خواهش رئيس هتل به لابي هاي ديگر برويم و اين لابي را ترك كنيم. با خنده فنجان هاي نسكافه اي دمر شده روي نعلبكي ها را برمي داريم و قبول مي كنيم. از دو خانم ديگر هم خواهش مي كند. ناگهان خانم جوان به تندي صدايش را مي برد بالا كه يعني چه و فقط ما دو نفر اينجا اضافه هستيم و ... و كارمند با ناراحتي دور مي شود ...

وقت استراحت كه تمام مي شود مي روم سالن شماره 2 و ماتم مي برد. خانم جوان به عنوان مسوول اين بخش در جايگاه ويژه كنار دو استاد ديگر نشسته است ...

**************

برنامه سخنراني و ارائه پوستر موضوعات جالب و كساني را كه باهاشون دوست شده ام را نگاه مي كنم. بعضي هايشان را رفته ام و بعضي هايشان فردا هستند. نزديك ارائه ام است. يادم مي افتد كه اگر استادم بفهمد كار منتشر نشده مان را دارم پرزنت مي كنم احتمالا پدرم را در مي آورد. يادم مي افتد كه بعضي از بچه هاي دكتري مان هيچوقت درست و حسابي توي كنفرانس ها درمورد كارشان توضيح نمي دادند و اطلاعات دري وري توي اسلايد ها مي گذاشتند. بهانه هم داشتند مثل دزدي ايده يا اطلاعات يا مثلا آدم حساب نكردن كساني كه مي آيند توي آن كنفرانس يا آن كنفرانس را برگزار مي كنند. يادم مي افتد ... گوش هايم را مي گيرم. اومده ام مسافرت كه از همه اين چيزها دور باشم. اومده ام خستگي در كنم. تصميم مي گيرم خودم باشم. مي روم توي سالن شماره 2. دكتر رفيعي تبار نيامده است. يكي از اساتيد صدايم مي زند و به رسم كنفرانس مشخصات فردي ام را مي خواند. از ايشون اجازه مي گيرم و شروع مي كنم. سالن تقريبا شلوغ است....

چند نفر سوال مي پرسند و با يكي دو نفر ايميل رد و بدل مي كنم و مي روم بيرون تا وسايلم را بردارم و با ماشين هاي هتل بروم حرم ...

**************

شب ... حرم ... خادم و شكلات ... غبار روبي و چاوشي ... و تازه يادت مي آورند كه شب تولد امام موسي بن جعفر است و تازه يادت مي آيد كه ... چقدر امام مهربون است كه سر بزنگاه دعوت مي كند ... ببين خدا كه از امام هم مهربون تر است مي تواند چقدر برايت خوب باشد و تو نمي داني ... و خستگي ها اشك مي شوند و مي ريزند بيرون ...

 

**************

بعد از شام توي هتل تصميم مي گيرم برگردم حرم. دو نفر از آقايان توي لابي صدايم مي زنند و ازم سوال مي پرسند. يكي دو نفر ديگر اضافه مي شوند. يكي شون كه كراوات زده است توي حرفمان مي پرد و مي پرسد شما مال كدوم دانشگاه بودين؟ ... آهان ... من فوق ليسانس دانشگاه فلان از استراليا و دانشجوي دكتري دانشگاه فلان تگزاس هستم ... اون وقت شما چند تا مقاله ژورنال دارين؟ ... آهان ... من 16 تا فرست آتر و 36 تا انادر آتر دارم ... راستي خواستم بگم يكي از عكس هاي پرزنتيشن تون عينا كپي يكي از عكس هاي اينترنت بود من دقيقا متوجه شدم! ها ها ها ... ضمنا اگه مايل بودين مي تونين فردا بيايين سخنراني من ... و كارمند هتل مياد بين جمع ما كه داريم در سكوت به اين آقا نگاه مي كنيم و اين مكالمه يك طرفه را قطع مي كند و به من مي گويد كه ماشين منتظرم است ...

 

**************

صبح است ... خيلي خوابم مي آيد. تصميم مي گيرم از حرم بزنم بيرون و بروم هتل استراحت. نهايتش اينه كه به بعضي از سخنراني ها نمي رسم...

به هتل كه مي رسم مي روم و روي تخت بيهوش مي شوم. دو ساعت بعد بيدار مي شوم و مي روم پايين. زمان پذيرايي تمام شده است و بخش دوم سخنراني هاست. كيف و برنامه سخنراني ها را توي اتاق جا گذاشته ام. مي روم نزديك ترين سالن و يك مرتبه آقاي كراواتي تگزاسي رو مي بينم كه داره اسلايد تشكرش رو نمايش مي ده ... بعد هم شروع مي كنه به يه سخنراني غرا درباره بي لياقتي ايران براي حفظ منابع نفتي و فرصت طلبي آمريكا براي به چنگ درآوردن پتانسيل ها و فرصت ها و كباب شدن جيگر ايشون به خاطر ديدن اين چيزها ...

براشون دست مي زنند و سخنران بعدي را معرفي مي كنند. خميازه مي كشم و چشم هايم را مي مالم. به خاطر گريه و بي خوابي حسابي پف كرده اند. هنوز خوابم مي آيد. ناگهان يك نفر مي گويد سلام! از جا مي پرم و مي بينم كه آقاي تگزاسي نشسته اند كنار من. جا مي خورم. مي گويد مي شه چند لحظه وقتتونو به من بدين؟ اخم هايم را مي كنم توي هم و مي گويم ببخشين الان نه. باشه يه فرصت ديگه. مي گويد زياد طول نمي كشد خواهش مي كنم چند لحظه تشريف بياورين بيرون ...

 

 + ادامه دارد ...

 

 پ. ن:

listen to the rainmaker:

1 و 2

 

 

دوازده

 

 

۱. شده تصمیم داشته باشی بروی امامزاده صالح یه دفعه کارها جوری پیش رفته که سر از شاه عبدالعظیم در آورده باشی؟ یا برعکسش؟ دوستت طرف مقابلش رو "اسب" هم حساب نکند و راه به راه بگوید می خواهم فوق بخوونم بعد ناغافل کارت عروسی اش می رسه دستت و عطای فوق خواندن بهترین شاگرد کلاس دبیرستان می ماند به لقای خواجه حافظ شیراز؟ شده بخواهی بروی این وری اما دستی نامرئی همه افسارها رو می برد اون وری؟

۲. ولو کردند خودشون رو کف کارگاه و عین غاز قادقادکنان غیبت می کنند. یکی شون برمیگردد می گوید من که عمرا بروم کارگاه آشپزی مدرسه. آدم هر چی کمتر از این کارها بلد باشه بهتره. چیه؟ طرف رو پر رو می کند. (ها ها ها) این شوووور خواهرم دیگه گریه اش از دست خواهرم درومده (اینجا دیگه ولو می شود از خنده) یکی شون برمیگردد و من رو که بالای سرشون می بیند با دسته هویه محکم می زند توی پهلوی اون یکی و از پشت دندون های کلید کرده محکم می گوید: هیسسسسسسسسسس!!!  چند سالشون باشه این جوجه ها خوبه؟ نهایتا ۱۳ سال!

۳. استاده که برمیگرده کشور خودش یکی از دانشجوهای ایرانی اش ازش می پرسد دیدیش؟ می گوید: باهوش بود و زیبا ...

۴. دکتر جاسبی تصمیم گرفته که بیاد پیش دبیرستانی ها. به یکی از جوجه ها اشاره می کنم. فرز می پرد و روباتش رو می گذارد جلوی پای دکتر. طرف یکه می خورد. بعد دوبار اجرای نمایش ژانگولر جوجه خروس های جیزقیلی جواب سوال رو داد می زنند زودتر از اونی که محافظ ها جواب رو بیخ گوش دکتر زمزمه کنند. بعد هم دکتر می زند پس کله یکی شون. به روی خودشونم نمی آورند که صدبار این روبات زبون بسته رو دیده بودند قبلا ...

۵. توی مسنجر گیرت می اندازد استاده. می گوید چند تا ایمیل باید بفرستیم تا جواب یکی شون رو بدهی؟ کیفش کوک است اما لحنش طعنه آمیز ... خیلی وقته که ازش بدم اومده است. خبر ندارد که راپورت ها رو دانشجویش پیش پیش بهم داده است. من و من می کنم که هنوز کارهای ارشدم تموم نشده و پینوکیو از گوشه اتاق غش غش می خندد.

۶. جوجه خروس ها دوره ام می کنن که خانوم پس کی؟ آهنگش رو گذاشتین خود فوتبالش کی شروع می شه؟  

۷. شریف دیگه رسما کار همه مان را راحت کرده است. مدرک می دهد. فارسی! یک مدرک دیگه هم می دهد. انگلیسی! ریزنمرات می ده. فارسی! پنج تا! ریز نمرات می ده. انگلیسی! آفیشیال! پنج تا!همه هم توی یه پاکت. انگار دیگه از این به بعد اینجوری می خواهد مدرک بدهد. دیگه دانشجو لازم نیست خودشو بکشد واسه گرفتن ریزنمرات آفیشیال و تا نود هزار تومن پول دارالترجمه و پروسه قوه قضاییه و وزارت علوم و ... واسه ترجمه و تایید مدرک رو بدهد.  همین جوری راحت الحلقوم و مفت و مجانی اون پاکت رو می دهد دستش و با نیش باز ازش خداحافظی می کند. دیگه داره رسما کاری می کند که دانشجوهایش بروند از این مملکت. استادم ترم یک بود که می گفت شریف شده تراول اجنسی! دانشگاه نیست ... پوزخندم می گیرد که دولت با دل خوش داره بهش از بیت المال بودجه می دهد و این هم داره دانشجو قاچاق می کند توی روز روشن ...

۸. نامه ای رو که از طرف دانشگاهی خارجی برام اومده رو پاره می کنم و می ریزم ته کیف. جوجه خروسم سرش پایینه و گرم به روغن کاری. یه دفعه در روغن با فشار دستش می پرد و همه روغن ها می ریزند روی میز و همه جا رو به گند می کشند.  جا می خورد. می گویم عیب نداره و کهنه روی میز رو برمی دارم که تمیز کنم و یه دفعه از دستم می گیرد کهنه رو  و می گوید بدینش به من! شما دستاتون کثیف می شود و شروع می کند تمیز کاری. ای الهی قربووووووونت بروم که غیرتی شدیییییییییی

۹.  نمی دونم محیط چقدر روی آدم ها موثره. اما نمی فهمم عقده ای بازی درآوردن و سادیسم داشتن آدم ها رو. تجربه عینی اش هم اینه که شما کار اداری داشته باشی و به پست تون این تیپ آدم ها بخورند. البته توی محیط های خونوادگی هم می شود چشمه ای از این کارها رو دید. کاش می شد فهمید این عقده ها از کجا پیداشون شده که هر چقدر هم علمشون می کنند سیر نمی شوند ازش. بعضی وقت ها حس می کنم انگار طرف از این که تو اذیت بشوی آزار ببینی محتاج اون بشوی و مطیع حرفهای اون لذت می برند. انگار دوست دارند درد کشیدن طرف مقابلشون رو ببینند. جالب است که نگاهشون که می کنی می بینی که چقدر بدبخت و غمگین اند و همیشه حریص برای آزار و انتقام. انتقامی مثل آب شور بیخاصیت و عین شمشیر دو لبه. نمی فهمم این آدم ها رو. نمی فهمم ...  عاقبتمان با این کارها چی می خواهد بشود خدا می داند

۱۰. شده بعضی وقت ها بروی سراغ کارهایی که ممکن است ته اش نتیجه ای نداشته باشد برایت اما در حین اون کار خیلی از چیزها برایت فاش شده باشد؟ انگار که خدا انداخته باشدت توی اون مسیر که رازهایی رو برایت باز کند از آدم ها و بعد آروم بکشدت از اون مسیر بیرون؟ شده از خدا بخواهی که ماهیت آدم ها رو به سرعت برایت فاش کند؟ کسی تا حالا سرعت عکس العمل خدا رو دیده؟ فاصله خواندن و اجابت کردنش را؟

۱۱. دو تا دعای خیلی خوب یاد گرفته ام: اول این که خدا  آدم های خوب خودش رو سر راه آدم قرار بدهد و قدرتی رو عطا کنه که آدم "آدم های ناب و خوب" زندگی اش رو از دست ندهد. چه دوست باشند چه همسر چه آشنا چه همکار چه شاگرد چه ... بدترین خسران اینه که آدم ببینه که خوب ها سرو کله شان توی زندگی آدم پیدا شود و بعد ببیند که چطور داره خوب ها رو توی زندگی اش از دست می ده و اونها از چنگ اش به خاطر بی لیاقتی اش بیرون می روند بدون این که خودش بتونه کاری کنه ... و دوم ... می گذارمش برای یادداشت بعد که وقتی نوشتمش سنجاقش کنم به این یکی.

۱۲.  عصر جدید عصر رشد است. عصر هورمون. جوجه هایت زودتر از موعد بالغ می شوند و حرف های آدم بزرگ ها را تکرار می کنند. آدم بزرگ ها زود پیر می شوند و روحشون رو می گذارند توی تابوت. عصر جدید عصر رقابت و مسابقه هم هست. تو همه چیز می دوند و با دست پس می کشندت و می زننت کنار که بتوانند زنده بمانند و بروند جلو و بتازند و بهت پشت پا هم می زنند. دنیای سیاست بازی. سیاست کاری. دنیای آدم های خودخواه. دروغ گو. منفعت طلب. جل و پلاسم رو جمع می کنم. قلموهایم رو از کمد دانشکده برمی دارم و می روم خونه. دنیای خونه هزار برابر از دنیای پرهیاهوی بیرون بهتر است و پر آرامش تر ...

 ۱۲+۱. دعای دوم: خدایا! وقت هایی که تنهایی ها به ما هجوم می آورند ... وقت هایی که هیاهوها خسته مان می کنند ... وقت هایی که نزدیک ترین آدم ها نا امیدمان می کنند ... وقت هایی که بنده آشغالی برایت هستیم ... وقت هایی که حتی با تو هم قهر کرده ایم یا در تو هم شک ... در کنارمان باش و از کنارمان نرو ...

۱۲+۲. خدایا از سرگردانی و چندراهی ها نجاتمان بده! در مسیری بگذارمان که باید ... افسارمان را در دست بگیر ...

۱۲+۳. به خاطر همه نعمت ها و داشتنی های خوب ازت ممنونم...

 

پ. ن: خودت باش! به اندازه کافی دیگران وجود دارد ...

 

والسلام ...

 

 

تسلیت

 

 

دوستان عزیزم

آقای محمد رضا جهانگیر

آقای محمد سجاد جوزدانی

خانم مریم بان

شوهر خاله عزیزم

 

تلخ ام و غمگین از فوت عزیزان تان!

تسلیت می گویم و از ته دل آرزو می کنم خانواده محترمتان دیگر رنگ غم را نبینند و ایشان در بهشت و در آرامش همنشین خوبان خدا باشند و دعاگوی شما ...

این نیز خواهد گذشت ...

صبور باشید صبور ...

 

 

برف (2)

 

 

روسری بزرگ سفید و سبز روی دوشم است. با ریش های بلند سفید.

تاپ تاپ از سینه تپه با چکمه های سنگین می دویم که برویم بالا و تا زانو توی برف و جیغ و خنده و پایم پیچ می خورد و چنگ می زند که بگیردم و با صورت می افتم توی برف ها ...

جیغ می زنم:« آی ی ی ... خیلی نامردی» و بابا قاه قاه می خندد که:« جوجه ای دیگه! جوجه!»

 

*********

 

از سفر برگشته ام و سرما خورده ام وحشتناک!

صدایم کاملا قطع شده است!

مانده ام با این وضع چطور بروم سر کلاس این جوجه های آپاچی!

+ ( به حالت عربده) وای خانوم کجا بودین این دو هفته؟ دلمون براتون یه ذره شده بود!!!

- ( به حالت لب زدن و پوزخند) آرررره جون خودتون!

گنده لات های کلاس کار رو آسون می کنن. در کمال چهار شاخی اونا هم مثل من ساکت می شن و می رن کمک جیزقیلی ها و مظلوم های کلاس داد می زنن سر آمفوترهای کلاس که ساکت باشن صدای من واسه آمادگی مسابقات و ... بهشون برسه و من که دیگه شاخ هام حسابی درومده می بینم که بعد از تموم شدن سخنرانی جبار باغچه بانی ام سی نفر جوجه آپاچی بدون هیچ جیک و پوکی ولو شدن کف کلاس به لحیم کاری و سفت کردن پیچ و مهره بدنه ... عین سالن مطالعه!!! آخر کلاس هم سوالی که اینجاشون گیرکرده رو می پرسن:« خانوم این کتاب کت و کلفت چیه گذاشتین تو کیفتون؟ اه ه ه ... بابا ای ول!»

 

نتیجه اخلاقی: کلاسی که همه معلم ها از دست شون عاصی ان و می خوان به هر ترتیبی جوجه هاشو رام کنن رو نباید توش گنده لات بازی درآورد! باید کلاه ریاست رو از سرت در بیاوری! رئیس شون کنی و بهشون مسوولیت بدهی! خودشون کلاه ریاست رو بهت پس می دهند ...

 

*********

برف همه جا رو پوشانده است. حیاط ها ... حوض ها ... و آدم ها را!

جایت خیلی خالی بود پیشم بابا ...

 

 

برف (1)

 

 

بلور روي بلور ...

برق در برق ...

برف روي برف ...

نگاه در پلكي فرو بسته ...

دفن مي شوند ...

 

******

 

دسته اي رز سرخ آتشين ...

مخمل در مخمل ...

مرواريد ها در نخ ...

پرپر مي شوند ...

پاره مي شوند ...

مي ريزند ...

و دفن ... در برف!

 

******

 

+ نگه داشتن ات خيلي سخت است لعنتي!

 

پسرك را صدا مي زند و همه نرگس ها را يك جا مي خرد. مي گذاردشون روي داشبورد.

 

+ دخترهاي فصل سرما فقط سوز دارند و سرسختي و سردي! گل شون رو داشته باشيم اشانتيون با صد تا شومينه و بخاري برقي، افاقه كند شايد براي تمرين نگه داشتن شون ... و چشمكي مي زند و درجه بخاري ماشين را زياد مي كند. موج حرارت مي زند زير گلبرگ ها و نرگس ها لرزان مي شوند ... صد رحمت به يخ حوض خونه عزيز اينا كه دو ماهه آب شد ...

 

-دماسنجت يا بالانس زده يا داره بهت دروغ مي گه! تو زمستون كه كولر روشن نمي كنند! سر دلت رو هم همينجوري شيره مي ماليدي تا حالا؟

 

 

 

برف در برف ...

برق در برق ...

بلور روي بلور ...

و خاطره دسته نرگس هاي سرما خورده اي كه روي برف ها افتاده بودند ...

و انگار دفن بشوند ...

 

جوانه اي كم رمق و سست از جايي ميان برف ها نيش مي زند ...

 

 

 

هیات محبان الحسین - منابع و کتب مفید

 

  

 

در این لینک پژوهشی شما می توانید اسامی تمام یاران و اصحاب امام حسین را به ترتیب الفبا جستجو کنید و درباره هر کدام اطلاعات خوبی به دست بیاورید.

 

به شدت توصیه می کنم خواندن کتاب منتهی الامال را به همه دوستانم:

 دانلود کتاب منتهی الامال جلد اول (زندگی پیامبر تا زندگی امام حسین)

مشاهده باب زندگی امام حسین و واقعه کربلا (صفحه وب)

دانلود کتاب منتهی الامال جلد دوم (زندگی امام سجاد تا زندگی امام عصر (عج))

 

و در اینجا می توانید تمام کتاب های مذهبی که دوست دارید بخوانید را با حجم کم دانلود کنید:

>> دانلود<<

 

 

مه رم دلی که "محرم" بود ... خوشا دل رمیده ای که محرم خلوت یار شد ...

 

 

خسته ايم ...

خسته ام ...

زنگ در خانه را زدند. رفتم پايين. كاپشن و تي شرت و موهاي سيخي و ريش صليبي. بيشتر از هفده نمي زد. خواست قبض بدهد و خواستم بگم نه و نگفتم و گفتم شايد اتفاقي بيفتد در اين آشوب و واويلاي خستگي ها و بي اماني ها و قبض هيات سر كوچه را گذاشتم آن ته هاي كيف دستي ام ...

 

نه حسي براي استقبال بود نه تابي براي تصور صحنه ها و همذات پنداري و نه تواني براي گريستن و نه حالي براي دعا و هر چه بود خستگي بود و سكوتي گزنده و روحي مجروح و معلوم نبود امسال چه شده بود كه تحملي نبود براي محرم از بس كه سنگين بود و كاش محرم و داستانش از بيخ دروغ بود آن هم در ميان اين واماندگي ها ...

 

آقای احسانی ابتکاری زدند و به حرف آمدند ...

برپایی هیات اینترنتی بین وبلاگ نویس ها.

« به ذهنم رسید دهه اول محرم یه هیات اینترنتی راه بندازیم و هرشب محرم در وبلاگ یکی از دوستان مهمان شویم. به این ترتیب که مثلا شب اول محرم که شب ورود کاروان حضرت اباعبدالله به کربلاست، هیاتمان در وبلاگ محمد پوربخش برگزار شود. محمد پوربخش به ذوق خودش اون شب می تواند مهمترین مفاهیمی که از واقعه کربلا برداشت کرده را بنویسد و فایلهای صوتی سخنرانی یا مداحی یا موسیقی خوبی را آماده کند و یا با فایل کتابهای مفید در این زمینه از مهمانان روضه سالار شهیدان پذیرایی کنند. همه دوستان هم در این هیات شرکت کنند و به همدیگر کمک کنند تا امسال بتونیم مفاهیم جدیدتر و عالی تری رو از واقعه کربلا برداشت کنیم و البته همه دوستان به دیگران دوستان خبر دهند تا همه در مجلس عزای سالار شهیدان شرکت کنند...»

 

این هم برنامه هيات اينترنتي محبان الحسين:1 و 2 و3

 

  

شب

تاریخ

روضه

میزبان

شب اول محرم

چهارشنبه 19/10/86

روضه حضرت

مسلم (ع)

 

محمد پوربخش

امیر امیری فر

شب دوم محرم

پنجشنبه 20/10/86

ورود کاروان به کربلا

محسن توسلی

مجید تولایی

مریم ف.

شب سوم محرم

جمعه 21/10/86

روضه حضرت

 رقیه (س)

عطیه حجاریان

شب چهارم محرم

شنبه

22/10/86

روضه جناب حر (ع)

سید علیرضا حسینی

شب پنجم محرم

یکشنبه

23/10/86

روضه حضرت

عبدالله بن الحسن(ع)

عبدالرحمن منصوری راد

فاطمه تهرانی

شب ششم محرم

دوشنبه

24/10/86

روضه حضرت

 قاسم بن الحسن(ع)

نرگس بورونی

شب هفتم محرم

سه شنبه

25/10/86

روضه حضرت علی اصغر(ع)

غزل فرهانی

شب هشتم محرم

چهارشنبه

26/10/86

روضه حضرت علی اکبر (ع)

کوثر ایرانمنش

شب نهم محرم

پنجشنبه

27/10/86

روضه حضرت عباس (ع)

سید محمد حسین حمیدی

مجید احسانی نیک

شب دهم محرم

جمعه

28/10/86

روضه سالار شهیدان و روز عاشورا

علی مسیحی

امیر سالاری

شب یازدهم محرم

شنبه

29/10/86

شام غریبان

روضه اسارت کاروان

فاطمه اربابی فر

سارا حجت

شب دوازدهم محرم

یکشنبه

30/10/86

روضه حضرت سجاد (ع)

محمد مهدی اسلامی

 

 

 

نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... 

نمی دانم

 

 

 

نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... 

نمی دانم چرا.

نمی دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد و اصلا چیزی اتفاق می افتد یا نه و یا باید بیفتد یا نه ...

دلم نمی خواهد حتی یک ثانیه ذهنم درگیر این تسلسل ها شود.

درمان این خستگی ها به دست دل است ...

 

به اين در و آن در مي زنم!!

همچنان!!

 

طهرونی اين وسط بر مي گردد مي گويد:« سلام آقای احسانی.نمی دونم چه جوری از شما و بقیه ی دست اندر کاران این طرح تشکر کنم چون قبل از این که شما این طرحتونو بدین من عزا گرفته بودم که تا چه حد بی توفیق شدم که امسال هم توی امتحانا و توی این سرما و راه دور خونه ی ما هیچ حایی نمی تونم برم!کم کم داشتم حس می کردم از اون جایی که اون قدر شیعه ی بی لیاقت و بی خاصیتی بودم واسشون دیگه می خوان حتی توی روضه هاشونم منو راه ندن!

باور نمی کنین اگه بگم اون شب گه طرح هیئت اینترنتی رو دیدم چه حالی داشتم!واقعا بی خواب شده بودم از خوشحالی و خدا رو برای بار n ام واسه اين كه منو توي گروه فيزيك قرار داد و با اين بچه ها و آدما دوست و آشنا كرد شكر كردم!خيلي زياد...

هيچ وقت فكر نمي كردم بشينم پاي كامپيوتر و واسه ي غريبي و مظلوميتش اشك بريزم اما چه مي شود كرد كه روضه روضه است...و هر جا كه باشه بي شك فرشته ها مي يان براي تبرك بالهاشونو در اون مكان قرار مي دن و شايد خندتون بگيره از اين كه بگم من عبور و مرور فرشتگان رو حتي در اين فضاي مجازي خوب حس مي كنم ... »

و آرام مي شوم كه تنها نيستم و اين سرگشتگي ها مسري است ...

 

نه از کسی چیزی کم می شود نه هزینه زمانی می برد (چون همه میزبان های وبلاگ ها قالب مشکی دارند) نه چشم بازدیدکنندگان سوزش و آب مروارید می گیرد نه کسی فکر می کند صاحب وبلاگ دچار افسردگی شده است و نه کلاس وبلاگ بالا و پایین می شود با تغییر قالب وبلاگ به رنگ سیاه دست کم در این ده روز ... از همه دوستان ديگر برای این کار دعوت می کنم!

 

کسانی که مایل باشند دست کم یک روز آوای مدح یکی از معجزه گرانی که وجودشان در کرب و بلا معجزه ای بود و معجزه ای آفرید می توانند از سایت های مختلف از جمله سایتبچه های قلم در قسمت "نوا" استفاده کنند و مدح مورد نظرشان را كه در همان سايت ميزباني شده است را برای آهنگ وبلاگ شان تنظیم کنند در این ایام ...  از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم!

 

 

شاید در سکوت هر روز مهمان یکی از وبلاگ های همدیگر باشیم به نوا و محتوا ... مدحی و پست ای اختصاصی ... حتی به خاطر دوستانی که در خارج از کشور هستند و در كنارمان نيستند و از دیدن حتی ظواهر شهر در این ایام محروم اند ... مهمان كنيم همديگر را به پستي درباره محرم ... از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم!

 

 خبرمان کنید برای مهمانی تان!

شاید خستگی ها و غبارها شسته شوند ...

شايد اتفاقي بيفتد ...

 

التماس دعا

 

 

 

عقاب هایی که با ما دویده اند ...

 

 

انگار یک دوره گذار برای آقای مسیحی اتفاق افتاده است: >ما برنده شدیم<

که پشت بندش با رفقا یاد من افتاده بودند: > یاد باد!<

حرف هاشونو که خووندم تصاویرش کاملا برایم واضح و روشن و زنده بودند. می توانستم تصور کنم که چه خبر شده و احیانا چه حرف هایی رد و بدل شده . نه این که از جزئیات ماجرا باخبر باشم. اما در نظر بگیرید تصویری سینمایی را که شما از صداها فقط چیزهایی گنگ و نامفهوم را می شنوید و از نمای بالا دارید نگاه می کنید. حرکات آدم ها حرکات دست ها گونه های برافروخته آه کشیدن ها و سر تکان دادن ها و کف زدن ها و هو کشیدن ها و نگاه های خیره و لبخندهای کج و پیشانی های عرق کرده ...

خوبی کسانی که فیزیک بلدند این است که راحت می توانند دور و برشان را مدلایز کنند. زندگی مجموعه ای از گذارهایی است که اگر خوب بهشان دقت کنیم می بینیم که جدای از ظاهر متفاوتشان تمامشان شبیه هم هستند با کمی بالا و پایین.از وقتی که دو ساله بودیم و کارهای پاچه خوارانه مان برای جلب نظر مامان و بابا بگیر تا حالا. جنس اش فرق می کند فقط. هر چه بزرگتر می شویم سیاست مدار تر می شویم اما اصل جریان همان است که همان! بدون تغییری ...

بعضی ها چند بار که سرشان می خورد به سنگ و پیه اینجور چیزها مالیده می شه به تنشان دیگه کاربلد و سیاستمدار می شوند و خودشان می شوند یه پا مدعی و دیگه از این چیزها دردشان نمیاد. بعضی ها هم تا آخر عمر هر بار که ببینند درد می کشند و ...

چقدر این وبلاگ نویسی خوب است.

یا بهتر بگویم چقدر یادداشت نوشتن و خاطره نویسی خوب است.

می شود آدم رجوع کند به گذشته و شباهت ها را پیدا کند.

می شود آدم رجوع کند به گذشته و ببیند که چقدر معصوم تر و پاک  تر بوده و چقدر الان متزور و حیله گر و دغل و جلب شده است! یا شایدم برعکس ...

آقای مسیحی!

از آن زمانی که من شما را توی انجمن اسلامی دیدم و همان آدمی بودید که توی یادداشت قدیمی وبلاگم نوشته بودم تا حالا ... می دانم که حسابی بزرگ تر شده اید. زخم خیلی چیزها را خورده اید. اینکه چه اتفاقی برای علی مسیحی ترم یک و دو تا علی مسیحی الان افتاده را خودش باید بشیند و با خودش مرور کند. این دخلی به کسی ندارد. اما ...

خواستم بگویم اتفاقا همین که هنوز هم از دیدن این چیزها دردتان می آید جای سجده شکر دارد.

بزرگ شدن نباید آدم را نسبت به یه سری مسائل بی حس و سر کند. بزرگ شدن به آدم طمانینه می دهد برای این که بهتر فکر کند و موثر تر عمل کند.

اولاش که توی انجمن بودیم سر چهار تا کلام موافق یا مخالف عربده همه می رفت هوا. یک کم که گذشت برخوردها برایمان پذیرفته تر شد و به جای انرژی مصرف کردن برای عربده کشی و هوچی گری همان انرژی را گذاشتیم سر کار سر چیزهای دیگر ...

همان جوری که بزرگتر هایمان یادمان داده بودند.

همان جوری که بعدا کوچکتر ها از ما یاد گرفتند.

و جالب این که همه مان هم این را انکار می کردیم و می گفتیم خودمان بودیم باعث و بانی همه این تغییرات!

ولی وقایع دنیا پریودیک است ...

این یک اصل است!

بزرگتر ها می آمدند ما را می دیدند و حرص می خوردند ...

ما هم بعد از خداحافظی آمدیم و بچه بازی ها را دیدیم و حرص خوردیم ...

همه هم متفق القول شاکی بودیم که نسل هر چی جلوتر می رود هوچی تر و گند تر می شود و بی عرضه تر ...

 

کی گفته آدم چیزهای نامربوط ببیند و له شدن ارزش ها را بفهمد و ناراحت نشود؟ باید بشود! فقط با یک فرق! قبلا بی طمانینه و حالا با طمانینه ...

این شرط پختگی است ...

آن آدم ها هم روزی بزرگ می شوند و می فهمند و یا ترجیح می دهند راست و حقیقت را بیندازند طرفی و منافع شخصی خودشان را دو دستی بچسبند!

همه جا همین طور است! اصلا قانون طبیعت است!

شما برای استخدام توی یک شرکت خصوصی بخواهید بروید باید اول از فیلتر آبدارچی شرکت بگذرید. چون اون هم برای خودش یک پا فرعون است و تا عشقش نکشد هیچ جا را به شما نشان نمی دهد و همچین بتواند زیرآبتان را پیش همه کارمندها بزند و همان روز اول سکه یک پولتان کند که خودتان حض کنید! از آبدارچی بگیر برو تا برس به مدیرعامل!

شما برای خواستگاری هم بخواهید بروید خونه طرف منافع شخصی تان را لیست می کنید و می گذارید جلوی چشم طرف مقابلتان و به اسم اصول می گید من این ام و اصول ام هم این است و باید همه شو بپذیری! اونم همین طور! حالاهر کدامتان زرنگ تر باشید لیستتان طولانی تر است و زودتر رویش می کنید! بعد هم توافق می کنید و پای قرارداد معامله را امضا می کنید و سند منگوله دارش را می گیرید! بعد از ازدواج هم هیچ کدامتان حق ندارید بزنید زیر یکی اش! نق و غر ات برود هوا عربده طرف سرت هوار می شود که خودت خواستی! خودت قبول کردی!

شما تو کلاس دانشگاه می روی ردیف اول می شینی که مثلا چشمت بهتر تخته را ببیند و راحت تر نت برداری؟! بعد از کلاس می روی واقعا اشکال درسی بپرسی؟ دلت برای قلب استادت سوخته که حال واحوال مزاج استاد و تیپ و تاپ قلبش رو می پرسی با نگرانی؟ عمرا! می روی که تصویرت عین میخ برود توی چشم استاد و کورش کند و دردش تا آخر ترم توی گوش استاد وزوز کند و هیچ رقمه نتواند بهت نمره آوانس ندهد!

شما می روی توی انتخابات انجمن اسلامی کاندید می شوی که دانشکده را آباد کنی و همه سرخوش زندگی کنند تویش؟ عمرا! می روی که برای خودت اسم در کنی و توی دانشکده همه بشناسنت و موقع راه رفتن گردن فراز باشی و بعد از این که فارغ التحصیل شدی هم تا ده سال بعدش همه به یادت باشند و راه به راه قربان صدقه ات بروند و اسمت تا ابد باشد سر زبان ها.

پطرس هم واسه این رفت انگشت کرد توی سوراخ سد که بعدا بچه های ایران بشینند هر شب از رویش دیکته بنویسند و استرس شب امتحان شان باشد اسم پطرس با طای دسته دار!

شما با بقال سر کوچه خوش و بش می کنی که دفعه بعد خواستی ماست بخری و مغازه شلوغ بود شاگردش را هین کند طرفت فی الفور سطل ماست را بدهد دستت!

قربون صدقه آرایشگرت می روی که خط قیچی اش روی موهایت نماند.

برای پدر و مادرت چایی می ریزی که هوایت را بیشتر از برادر یا خواهرت داشته باشند و اشک تمساح جلوی مادرت می ریزی که غصه ات را بخورد و برود سر نمازش دعا کند  بچه مظلوم اش کوانتومش را پاس کند از دست این استادهای ظالم ...

 

می بینید آقای مسیحی؟

منفعت شخصی!

جنون شهرت!

حفظ بقا به هر قیمتی!

این سه هدف چیزهایی است که شده اند اصل و شما تو هر گذاری از زندگی که باشی این ها را می بینی بی کم و کاست و فقط با کمی تفاوت در ظاهر.

پست > لطفا عقاب بمان< من را ببینید!

چند نفر را می شناسید که عقاب وار این سه اصل را بی خیال شده باشند توی زندگی شان؟

این همه روضه به ذهنم نرسید که بخواهند تراوش کنند اینجا که ته اش نتیجه بگیریم خاک بر سر این زندگی و حقیقت این هاست! نه ...

باید از خدا ممنون باشیم که توی همان دهکده کلی عقاب دیدیم!

باید سجده شکر کنیم که هنوز داریم عقاب می بینیم!

باید برویم پابوس خدا که هنوز از کلاغ بودن دردمان می گیرد! از پاچه خواری! از دغل بازی! از دروغ گویی!

 

باید از خدا بخواهیم که عقابمان کند!

قبلا ها که معلوم نبود چی بودیم حالمون از بعضی کلاغ بازی ها به هم می خورد و می زدیم تو سر و کله آن ها الان که بزرگتر شدیم و با طمانینه تر به تر است زیاد درگیر نکنیم خودمان را و زور بزنیم که نزدیک کنیم خودمان را به آن چیزی که درست است. حالا اگر عقاب بودن را قبول داریم بشویم عقاب. نزدیک کنیم منش مان را به عقاب ها ....

درد کشیدن یک جور تولد دوباره است!

اتفاقا از خدا بخواهید به تان همیشه درد را بدهد تا نو بشوید و از باورهای کهنه و پوسیده خلاص شوید!

 

 

یک عقاب بالغ و کامل را ببینید!

یک کلاغ بالغ و کامل را ببینید!

کلاغ سر و صدا می کند! گوش همه را کر می کند! فضله هایش همه جا را به گند می کشد! همه فضای آسمان پایین را اشغال می کند و دائما بال می زند! سر این که رئیس این قلمرو کی هست قار قار کنان توی سر بقیه می زند. سر یک مشت غذا کلاغ های دیگر را تکه و پاره می کند. برای حفظ قلمرو اش دائما در حال جنگ با کلاغ های دیگر است. از پشت سر حمله می کند. تهدید می کند. کلاغ های دیگر را ادب می کند. خط و نشان می کشد ... می ترساند ... توی فیلم های ترسناک هم صدای کلاغ می گذارند ... یک مشت کلاغ را ول می کنند توی آسمان ... فیلم های هیچکاک را یادتان بیاد...

 

اما کدام عقاب بالغ و کامل را دیده اید که برود نوک بزند توی سر یک کلاغ برای این که ادبش کند؟ بعد هم سرش را بگیرد بالا و راهش را بکشد و برود و کلاغ هم مثلا متنبه بشود و از آن طرف کز کند؟

 

عقاب طمانینه دارد. ساکت است. بی هیاهو است ... حتی به نظر می رسد با آن خانه خشن در نقطه ای دور افتاده در کوهستانی سنگی و سرد پرنده ای تنها و منزوی باشد. و شاید حتی از اجتماع به دور. اما اگر کسی عکس عقاب را ببیند نمی تواند بگوید موجود پیش پا افتاده ای است یا چیزی است که بشود دست کم اش گرفت. با این حال حتی مثل طاووس دم رنگارنگی هم ندارد که بخواهد با آن به همه خودنمایی کند.شاید خشن هم به نظر برسد اما وقتی رفتارش را با جوجه هایش ببینی حیران می مانی از این همه لطافت. حتی اگر بگیری اش و بیاوریش در جوار یک کلاغ هم زندگی مسالمت آمیزی با کلاغ دارد. زندگی اش را می کند. کلاغ هم همین طور. اصلا خودش را خسته تماشای کلاغ نمی کند. سرش به کار خودش است.

اگر روزی کلاغی سر راه عقابی قرار گرفت و نگذاشت آن عقاب به آرمانش برسد عقاب به کلاغ نوک نمی زند.... جیغ نمی کشد ... با پرها و بالهای بزرگش و ادا درآوردن و خط و نشان کشیدن کلاغ را نمی ترساند ... جنگ نمی کند ... کلاس درس عقاب شدن هم برای کلاغ نمی گذارد و توضیحی راجع به آرمانش نمی دهد ...

در یک لحظه و در سکوت درجا می کشدش!

 

به حرف هایم فکر کنید ...

 

 بازتاب ها:

ققنوس سوخته : > جنون شهرت <

 همین جوری: > آن ها که به ما عقاب بودن را یاد دادند ...<