انگار یک دوره گذار برای آقای مسیحی اتفاق افتاده است: >ما برنده شدیم<
که پشت بندش با رفقا یاد من افتاده بودند: > یاد باد!<
حرف هاشونو که خووندم تصاویرش کاملا برایم واضح و روشن و زنده بودند. می توانستم تصور کنم که چه خبر شده و احیانا چه حرف هایی رد و بدل شده . نه این که از جزئیات ماجرا باخبر باشم. اما در نظر بگیرید تصویری سینمایی را که شما از صداها فقط چیزهایی گنگ و نامفهوم را می شنوید و از نمای بالا دارید نگاه می کنید. حرکات آدم ها حرکات دست ها گونه های برافروخته آه کشیدن ها و سر تکان دادن ها و کف زدن ها و هو کشیدن ها و نگاه های خیره و لبخندهای کج و پیشانی های عرق کرده ...
خوبی کسانی که فیزیک بلدند این است که راحت می توانند دور و برشان را مدلایز کنند. زندگی مجموعه ای از گذارهایی است که اگر خوب بهشان دقت کنیم می بینیم که جدای از ظاهر متفاوتشان تمامشان شبیه هم هستند با کمی بالا و پایین.از وقتی که دو ساله بودیم و کارهای پاچه خوارانه مان برای جلب نظر مامان و بابا بگیر تا حالا. جنس اش فرق می کند فقط. هر چه بزرگتر می شویم سیاست مدار تر می شویم اما اصل جریان همان است که همان! بدون تغییری ...
بعضی ها چند بار که سرشان می خورد به سنگ و پیه اینجور چیزها مالیده می شه به تنشان دیگه کاربلد و سیاستمدار می شوند و خودشان می شوند یه پا مدعی و دیگه از این چیزها دردشان نمیاد. بعضی ها هم تا آخر عمر هر بار که ببینند درد می کشند و ...
چقدر این وبلاگ نویسی خوب است.
یا بهتر بگویم چقدر یادداشت نوشتن و خاطره نویسی خوب است.
می شود آدم رجوع کند به گذشته و شباهت ها را پیدا کند.
می شود آدم رجوع کند به گذشته و ببیند که چقدر معصوم تر و پاک تر بوده و چقدر الان متزور و حیله گر و دغل و جلب شده است! یا شایدم برعکس ...
آقای مسیحی!
از آن زمانی که من شما را توی انجمن اسلامی دیدم و همان آدمی بودید که توی یادداشت قدیمی وبلاگم نوشته بودم تا حالا ... می دانم که حسابی بزرگ تر شده اید. زخم خیلی چیزها را خورده اید. اینکه چه اتفاقی برای علی مسیحی ترم یک و دو تا علی مسیحی الان افتاده را خودش باید بشیند و با خودش مرور کند. این دخلی به کسی ندارد. اما ...
خواستم بگویم اتفاقا همین که هنوز هم از دیدن این چیزها دردتان می آید جای سجده شکر دارد.
بزرگ شدن نباید آدم را نسبت به یه سری مسائل بی حس و سر کند. بزرگ شدن به آدم طمانینه می دهد برای این که بهتر فکر کند و موثر تر عمل کند.
اولاش که توی انجمن بودیم سر چهار تا کلام موافق یا مخالف عربده همه می رفت هوا. یک کم که گذشت برخوردها برایمان پذیرفته تر شد و به جای انرژی مصرف کردن برای عربده کشی و هوچی گری همان انرژی را گذاشتیم سر کار سر چیزهای دیگر ...
همان جوری که بزرگتر هایمان یادمان داده بودند.
همان جوری که بعدا کوچکتر ها از ما یاد گرفتند.
و جالب این که همه مان هم این را انکار می کردیم و می گفتیم خودمان بودیم باعث و بانی همه این تغییرات!
ولی وقایع دنیا پریودیک است ...
این یک اصل است!
بزرگتر ها می آمدند ما را می دیدند و حرص می خوردند ...
ما هم بعد از خداحافظی آمدیم و بچه بازی ها را دیدیم و حرص خوردیم ...
همه هم متفق القول شاکی بودیم که نسل هر چی جلوتر می رود هوچی تر و گند تر می شود و بی عرضه تر ...
کی گفته آدم چیزهای نامربوط ببیند و له شدن ارزش ها را بفهمد و ناراحت نشود؟ باید بشود! فقط با یک فرق! قبلا بی طمانینه و حالا با طمانینه ...
این شرط پختگی است ...
آن آدم ها هم روزی بزرگ می شوند و می فهمند و یا ترجیح می دهند راست و حقیقت را بیندازند طرفی و منافع شخصی خودشان را دو دستی بچسبند!
همه جا همین طور است! اصلا قانون طبیعت است!
شما برای استخدام توی یک شرکت خصوصی بخواهید بروید باید اول از فیلتر آبدارچی شرکت بگذرید. چون اون هم برای خودش یک پا فرعون است و تا عشقش نکشد هیچ جا را به شما نشان نمی دهد و همچین بتواند زیرآبتان را پیش همه کارمندها بزند و همان روز اول سکه یک پولتان کند که خودتان حض کنید! از آبدارچی بگیر برو تا برس به مدیرعامل!
شما برای خواستگاری هم بخواهید بروید خونه طرف منافع شخصی تان را لیست می کنید و می گذارید جلوی چشم طرف مقابلتان و به اسم اصول می گید من این ام و اصول ام هم این است و باید همه شو بپذیری! اونم همین طور! حالاهر کدامتان زرنگ تر باشید لیستتان طولانی تر است و زودتر رویش می کنید! بعد هم توافق می کنید و پای قرارداد معامله را امضا می کنید و سند منگوله دارش را می گیرید! بعد از ازدواج هم هیچ کدامتان حق ندارید بزنید زیر یکی اش! نق و غر ات برود هوا عربده طرف سرت هوار می شود که خودت خواستی! خودت قبول کردی!
شما تو کلاس دانشگاه می روی ردیف اول می شینی که مثلا چشمت بهتر تخته را ببیند و راحت تر نت برداری؟! بعد از کلاس می روی واقعا اشکال درسی بپرسی؟ دلت برای قلب استادت سوخته که حال واحوال مزاج استاد و تیپ و تاپ قلبش رو می پرسی با نگرانی؟ عمرا! می روی که تصویرت عین میخ برود توی چشم استاد و کورش کند و دردش تا آخر ترم توی گوش استاد وزوز کند و هیچ رقمه نتواند بهت نمره آوانس ندهد!
شما می روی توی انتخابات انجمن اسلامی کاندید می شوی که دانشکده را آباد کنی و همه سرخوش زندگی کنند تویش؟ عمرا! می روی که برای خودت اسم در کنی و توی دانشکده همه بشناسنت و موقع راه رفتن گردن فراز باشی و بعد از این که فارغ التحصیل شدی هم تا ده سال بعدش همه به یادت باشند و راه به راه قربان صدقه ات بروند و اسمت تا ابد باشد سر زبان ها.
پطرس هم واسه این رفت انگشت کرد توی سوراخ سد که بعدا بچه های ایران بشینند هر شب از رویش دیکته بنویسند و استرس شب امتحان شان باشد اسم پطرس با طای دسته دار!
شما با بقال سر کوچه خوش و بش می کنی که دفعه بعد خواستی ماست بخری و مغازه شلوغ بود شاگردش را هین کند طرفت فی الفور سطل ماست را بدهد دستت!
قربون صدقه آرایشگرت می روی که خط قیچی اش روی موهایت نماند.
برای پدر و مادرت چایی می ریزی که هوایت را بیشتر از برادر یا خواهرت داشته باشند و اشک تمساح جلوی مادرت می ریزی که غصه ات را بخورد و برود سر نمازش دعا کند بچه مظلوم اش کوانتومش را پاس کند از دست این استادهای ظالم ...
می بینید آقای مسیحی؟
منفعت شخصی!
جنون شهرت!
حفظ بقا به هر قیمتی!
این سه هدف چیزهایی است که شده اند اصل و شما تو هر گذاری از زندگی که باشی این ها را می بینی بی کم و کاست و فقط با کمی تفاوت در ظاهر.
پست > لطفا عقاب بمان< من را ببینید!
چند نفر را می شناسید که عقاب وار این سه اصل را بی خیال شده باشند توی زندگی شان؟
این همه روضه به ذهنم نرسید که بخواهند تراوش کنند اینجا که ته اش نتیجه بگیریم خاک بر سر این زندگی و حقیقت این هاست! نه ...
باید از خدا ممنون باشیم که توی همان دهکده کلی عقاب دیدیم!
باید سجده شکر کنیم که هنوز داریم عقاب می بینیم!
باید برویم پابوس خدا که هنوز از کلاغ بودن دردمان می گیرد! از پاچه خواری! از دغل بازی! از دروغ گویی!
باید از خدا بخواهیم که عقابمان کند!
قبلا ها که معلوم نبود چی بودیم حالمون از بعضی کلاغ بازی ها به هم می خورد و می زدیم تو سر و کله آن ها الان که بزرگتر شدیم و با طمانینه تر به تر است زیاد درگیر نکنیم خودمان را و زور بزنیم که نزدیک کنیم خودمان را به آن چیزی که درست است. حالا اگر عقاب بودن را قبول داریم بشویم عقاب. نزدیک کنیم منش مان را به عقاب ها ....
درد کشیدن یک جور تولد دوباره است!
اتفاقا از خدا بخواهید به تان همیشه درد را بدهد تا نو بشوید و از باورهای کهنه و پوسیده خلاص شوید!
یک عقاب بالغ و کامل را ببینید!
یک کلاغ بالغ و کامل را ببینید!
کلاغ سر و صدا می کند! گوش همه را کر می کند! فضله هایش همه جا را به گند می کشد! همه فضای آسمان پایین را اشغال می کند و دائما بال می زند! سر این که رئیس این قلمرو کی هست قار قار کنان توی سر بقیه می زند. سر یک مشت غذا کلاغ های دیگر را تکه و پاره می کند. برای حفظ قلمرو اش دائما در حال جنگ با کلاغ های دیگر است. از پشت سر حمله می کند. تهدید می کند. کلاغ های دیگر را ادب می کند. خط و نشان می کشد ... می ترساند ... توی فیلم های ترسناک هم صدای کلاغ می گذارند ... یک مشت کلاغ را ول می کنند توی آسمان ... فیلم های هیچکاک را یادتان بیاد...
اما کدام عقاب بالغ و کامل را دیده اید که برود نوک بزند توی سر یک کلاغ برای این که ادبش کند؟ بعد هم سرش را بگیرد بالا و راهش را بکشد و برود و کلاغ هم مثلا متنبه بشود و از آن طرف کز کند؟
عقاب طمانینه دارد. ساکت است. بی هیاهو است ... حتی به نظر می رسد با آن خانه خشن در نقطه ای دور افتاده در کوهستانی سنگی و سرد پرنده ای تنها و منزوی باشد. و شاید حتی از اجتماع به دور. اما اگر کسی عکس عقاب را ببیند نمی تواند بگوید موجود پیش پا افتاده ای است یا چیزی است که بشود دست کم اش گرفت. با این حال حتی مثل طاووس دم رنگارنگی هم ندارد که بخواهد با آن به همه خودنمایی کند.شاید خشن هم به نظر برسد اما وقتی رفتارش را با جوجه هایش ببینی حیران می مانی از این همه لطافت. حتی اگر بگیری اش و بیاوریش در جوار یک کلاغ هم زندگی مسالمت آمیزی با کلاغ دارد. زندگی اش را می کند. کلاغ هم همین طور. اصلا خودش را خسته تماشای کلاغ نمی کند. سرش به کار خودش است.
اگر روزی کلاغی سر راه عقابی قرار گرفت و نگذاشت آن عقاب به آرمانش برسد عقاب به کلاغ نوک نمی زند.... جیغ نمی کشد ... با پرها و بالهای بزرگش و ادا درآوردن و خط و نشان کشیدن کلاغ را نمی ترساند ... جنگ نمی کند ... کلاس درس عقاب شدن هم برای کلاغ نمی گذارد و توضیحی راجع به آرمانش نمی دهد ...
در یک لحظه و در سکوت درجا می کشدش!
به حرف هایم فکر کنید ...
بازتاب ها:
ققنوس سوخته : > جنون شهرت <
همین جوری: > آن ها که به ما عقاب بودن را یاد دادند ...<