حسین در کربلا شهید نشد ... زمانی که خانه اش را به قصد حج ترک کرد شهید شد ... زمانی که انقطاع یافت به سوی خدا ...
حسین نشان داد که حج انقطاع نیست ... گرچه هست ... اما اگر پای انتخاب برسد ... خلاف جهت رود و خلاف جهت طواف کنندگان مسیر را انتخاب می کند و می رود ... منحنی پر رنگ قرمز رنگی دور خانه خدا که جهت فلش اش خلاف جهت حرکت چندین هزار نفر طواف کننده است ....
و ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج ...
و چه بسیارند ضجه زنندگان و کم اند حاجیان واقعی ...
و حسین زمانی که خانه اش را به قصد خدا ترک کرد حاجی بود ...
*******************
حق و باطل ممزوج اند ... شانه به شانه یکدیگر ... حتی چسبیده به دیوار کعبه ... و چه سخت است شکافتن مه و باطل و یافتن گوهر حق ... و چه سخت است انتخاب ...
*******************
هجرت کلمه بزرگی است و کنده شدن ... و حسین هجرت کرد
... کنده شد ... و فراخواند به کنده شدن ... به انقطاع ... به درخدا ذوب شدن ...
به رفتن ... به عبور ...
*******************
حسین آموخت که از جایی که نباید بمانی باید بروی ... می تواند عشق باشد ... شغل باشد ... مقام باشد ... می تواند ... می تواند حج باشد ...
*******************
بعد از بازگشت از حج بسیار بی تاب و دلتنگ بودم ... برگشته بودم جایی هزاران کیلومتر دورتر از تمام نشانی های خوب بهشت که بی رحمانه در حال نابودی توسط آدم ها بود ...
دلم حتی برای نذری ها تنگ بود ... برای نشانی ها ... در این غوغای مه آلود و فضای وانفسای این جا ... مثل آدم تبعیدی که از بهشت تبعید شده باشد به جهنم ...
اولین سفر دل بعد از حج خیلی اتفاقی فراهم شد ... دقیقا روز تولد ام روز تاسوعا ... نزدیک به هشت ساعت سفر ... و چه سفری بود ....
*******************
عباس مرد بود ... مردی واقعی ... که تمام نامه های دنیا را پاره کرده بود و به روی تمام قدرت های دنیا تف انداخته بود ... عباس عاشق بود ...
حسین عجیب بود ... انسانی عجیب ... که تمام خط ها و هنجارهای مذهب را شکست و در خلاف تمام جهت های مرسوم مذهبی های دو آتشه بر حق و باطل حرکت کرد و تمام تقدس های دروغین و شرک ها و جهالت ها را در هم شکست ... و چه تنها بود ... و چه مرگ برایش شیرین ...
به فلسفه نمازی که شب عاشورا تمام یاران امام حسین که حق را انتخاب کردند و نزد ایشان ماندند فکر کنید ... به مهلتی که امام حسین از سپاه دشمن خواست تا شبانه به آن ها حمله نکنند ...
شاید می خواستند حلاوت نمازی را یارانش بچشند که در آن انقطاع و یقین کامل بود ... و چه سبک و شیرین ...
اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام اللهم الرزقنا زیاره الحسین فی الدنیا و الآخره
سفرنامه تصویری دل ...










***********
خدای خوب و مهربون
بعد از همه آن بی تابی ها دلتنگی ها و بارون ها
برای بهشت زیبای آغوشت
ممنون که منو تا آسمون ها بردی پیش خودت
مهمانی که تمام شد آسمان را دیدم ... ماه بود و همان ستاره آشنای کنارش
همان هایی که لحظه وداع و در طواف شانه به شانه ام بودند و آینه را در مقابل لبخندت گرفته بودند ...
******
شما لطفا هیات اباعبدالله نرو ، حسین بن علی خون نداد که تو بری سر مجلسش و توهم ایمان برت داره
رنگ و بوی محرم امسال بسیار متفاوت است ...
تقارن سه تولد ...
السلام علیک ای حسینی که بوی حج نیمه تمامت را حس کردم ...
زیارت عاشورا با زیر نویس انگلیسی
این روزها باران های زندگی دارد بی امان می بارد روی سر و کول ام، به خیال این که باران تو برود لای قطره های مهیب اش گور و گم شود یا تبخیر شود یا اصلا تیزی چتر بزرگ سیاهم فرو برود توی چشمش و پوست بی احساس پلاستیکی اش، سرد و یکنواخت پس شان بزند توی صورتت ... یا اصلا بلکه شاخ کله خری ام را بشکند و عوض جفتک چارکش توی هوای استخوان سوز با اردنگی بفرستدم خانه کنار شومینه یله بشوم روی مبل و سوپ قارچ را داغ داغ سر بکشم ...
به آن جایت هم نباشد که علامت ماه تولدت هم آب باشد و اصلا تا وقتی که آب تصفیه شده هست کدام احمقی دهانش را رو به آسمان باز می کند یا مثلا بارانی پانصد یورویی اش را به ف.ا.ک فنا می دهد ...
این روزها زندگی بی امان می بارد
گرگ ها می بارند
مدارها می بارند
گزارش های سالانه می بارند
جلسه ها می بارند
روزها و شب ها می بارند
آخرهفته ها می بارند
بدمینتون، قبض های پرداخت نشده، پس اندازبانک، تعطیلات، مهمانی ها، آدم ها، مینی ژوب ها، تعمیرگاه ماشین، پوزیشن شغلی بعدی ، اسکایپ و خانواده، هواپیما، پول ها، فاصله ها، پاسپورت، آپارتمان، پای لنگ زندگی و بی طبلی ها می بارند ... دقیق و منظم ... بی امان ... و تو در بارانی پانصد یورویی خاکستری ات خیس می شوی و ربطی هم به مارک و بزرگی چتر توی دستت ندارد ... توی قبرستان زندگی ... و دل سرمازده ات به رویای ماسیده ای زل زده است که در آن چتر سیاه و بارانی خاکستری پرت می شوند توی خاک های خیس قبرستان و آفتاب باران گرم تو تمام آن تراژدی ها را تبخیر می کند ...
سرت می افتد روی شانه چپ ات ... نزدیک ترین فاصله برای بوییدن گلی که انگار همان نزدیکی روییده است ...
با یک عوضی بی شعور دعوایت شده است و صدایتان رفته است بالا ... بهش می گویی کثافت .... دل به خودش می آید و با نگاهی تار در آن هوای خاکستری دنبال سرخی می گردد ... قطره اشکی سر می خورد و فرو می چکد ...