چيزی دزديدی؟! مادرش پرسيد.. باز دعوا کردی؟! پدرش پرسيد... و برادرش کيفش را زير و رو می کرد... به دنبال چيزی که در دلش پنهان کرده بود... و آن روز تنها مادر بزرگش ديد... گل سرخی را که در دست فشرده ی کتاب هندسه اش بود.
پی نوشت: بی شک می روم و دست نوشته های حسین پناهی را از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم. حتی برای برملا کردن راز "مرگ" اش هم تردید داشت ... دو روز تمام... برایم آشناست!
+نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت3:31 قبل از ظهرتوسط خاتون |
|
درباره من
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...