تبليغاتX
< دیوونه خونه - سورپریز اهالی دهکده فیزیک

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

آدم همیشه از جایی که انتظارش را ندارد غافلگیر می شود. خیلی کیف می دهد وقتی در اوج بی حوصلگی و روزمرگی این سورپریز ها سروکله شان پیدا می شود.

 

نمونه اش همین بخش کامنت های وبلاگ است که در آن می روی و خیلی اتفاقی دوست های قدیم دوران دانشگاه ات را می بینی. می روی و یک دفعه آقای مجید احسانی را می بینی و پشت بند اش علی مسیحی را. من که هنوز چهارشاخ مانده ام که ما را از کجا پیدا کردند این دو تا. من و جلال الدین را. آقای احسانی تازه از رو هم نمی رود و پست ویژه برایمان می نویسد.

 

کف جلال که حسابی بریده است. من هم سرخوش یاد خاطرات اجق وجق و ماندگاری می افتم که به جز دهکده فیزیک دانشگاه تهران هیچ جای دیگری نمی شد و نمی توانستند اتفاق بیفتند. بوهای مشکوک و هیجان آوری را حس می کنم. تو مایه های کل کل های دفتر انجمن و دفتر رئیس دانشکده و ....

 

وبلاگ علی مسیحی را می خوانم و یاد آن وقت ها می افتم که چه موجود معصوم و مظلوم و ساکت و  سر به راهی بود. شب و صبح اش را تو انجمن به هم می چسباند و موقع دعواها و جنگ و خونریزی های وحشتناک رئیس روسای انجمن نفس اش هم در نمی آمد. یک ورودی از ما پائین تر بود.فکر کنم 26 باری همه کتاب های انجمن را خواند و سیما تاثریان بدذات گردگیری های نوارخانه و کتابخانه را می انداخت گردن اش. علی مسیح باز مصلوب انجمن به هیچ وجه پسر پیش افتاده ای نبود. هنوز خاطره کوروش یغمایی و سیب نقره ای اش برایم ماندگار است.

 

یک ضرب المثل قدیمی گوانتانامایی هست که می گوید زیر سنگ را دیدی؟ آقای احسانی را همانجا دیدی. به همین خاطر بهتر است چیزهای زیر سنگ را به خودش بگویید که با احترام، طمانینه و خونسردی دیوانه کننده برایتان بیاورد.

همیشه موضوعی داشته ایم که برق سه فاز همدیگر را بپرانیم برای صحبت کردن، برای سورپریز. فکر می کنم تنها دوره ای بود که اتاق ما با اتاق آن ها نه جنگید نه له کرد و نه کوبید. کارهای شاخدار و به یادماندنی ای با یکدیگر کردیم. فقط نمی دانم چرا بعد از اردوی مشهد از من نمی ترسند؟

 

یادش بخیر و حالا خوشبختانه یا بدبختانه یک نفر از اتاق بغل و پشت بندش یک نفر از اتاق خودمان دست به یکی کرده اند و آن قدر بی هوا از شومینه دیوونه خونه پریده اند پائین که من را وسوسه نوشتن خاطرات آن زمان کردند....

فکر کردید چی؟ می نویسم.... از همان بخش های  شربه پا کن اش هم شروع می کنم که بقیه هم از سوراخ موش بیایند بیرون و پیدایشان شود....

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت1:37 بعد از ظهرتوسط خاتون | |