سرنوشت با صدای کشداری ایستاد و ازش بخار بلند شد ...
+ نخیر قربان! الساعه رسیدیم! درشکه می گیریم یک راست می رسیم خدمتتون! اون یکی مارمولک تر از این حرف ها بود! دادمش دست بچه ها با ماشین سرکار قره بیگلو بیارنش تا پاسگاه! ... مادر به خطاها تا حالا هفتاد و سه تا "کارت یونجه" رو هاپولی کردن فرستادن اصفهان! ... بله! خود همین موش مرده اش که الان خفتش تو دستمه گفته ... زوله نکش بچه! بذار صدا به صدا برسه!!! ... بله قربان! تازه موقع دستگیری اون مارمولکه خواسته ده تا کارت یونجه رو بچپونه تو جیب این هالوی دماغو! ... آخرشم لاشه شون کرده تو دهنش ... هان؟ نه تقصیر اون قنبر خاک بر سر نبوده که! پیکر نداره اون طویله سنتر که! اینام که قاعده باطری قلمی! ... اوهووووی درشکه چی ی ی ی! ... دربست شهربانی! ... قربان قطع ای دارین! ... الو؟ ... الو؟ ... الیاس گوشی ام داره تموم می شه قربان! ... د خفه شو بچه! از اون ایستگاه تا اینجا یه ریز داری ونگ می زنی و عین اسب جفتک می اندازی! ...
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت3:58 بعد از ظهرتوسط خاتون |
درباره من
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...