|
چشمانش را به من دوخت و منتظر شدم تا چیزی در من فرو بریزد یا بلرزد و یا انفجاری مهیب و حرارتی زیر پوست گونه ها. در عوض نگاهم افتاد پایین. به حاشیه جدول کنار چمن ها. دستک های چادر را جمع کردم و پا گذاشتم به چمن های خیس. دنبالم راه افتاد. یادم آمد که من چکمه دارم و او نه. اما نگاهم بلند نمی شد. صدایم هم... چمن ها که تمام شدند من بودم با چکمه های براق مشکی و نگاهی که بلند نمی شد و قلبی که تند تند می زد - که انگار کردم مال سربالایی تپه است - و او بود با کفش های گل آلود و نگاه براقی که می خندید ... ***** - الانم لابد می خواین برین بتونه کاری؟ لب هایش را جمع می کند و ابروهایش را می اندازد بالا و چشم هایش را تنگ.صداش را می برد بالا: خب شمام بیایین با ما! - که چی؟ این قرطاس بازیا مال جووناس! من همین جوری دست می کشم به موهامم م م ... دستان لرزانش روی موهای حنایی سر می خورند ... این چارقدم سرم می کنم ... گوشه های روسری ترکمنی را به هم جفت می کند و می اندازد روی سرش ... هاااااانه هاااان! تموم شد! به تون می گم منم ببرین سالون خب! گلناز زانو می زند پای تشک و دست می اندازد گردن اش و داد می کشد: آخه خان جان! سالن کلی پله داره! نمی تونی شما که! باشه آخر شب که آوردیمشون خونه بزن بکوب! - خیلی خوبم می تانم! با این عصا ... و لرزان می زند روی پاهایش از روی پیراهن چیت گلدار ... و این دو تا پا!! ***** نگاهم بالا نمی آمد. اصلا معلوم نبود چه مرگی اش شده که بالا نمی آمد. انگار که وزن نگاهش سنگین تر از این حرف ها بود. برعکس دل هایمان شبیه هم بود. اما عین وصله های قناس و ناجور لحاف کرسی های چهل تکه می شدند وقتی ذهن هایمان هم می دویدند کنارشان. هر کس این لحاف را می خواست باید سر میگذاشت به بیابون. می زد به کوه و کمر. اما جاش توی خونه نبود. بابا اتمام حجت کرده بود این ها رو. اصلا معلوم نبود این ذهن های لامصب را کی این قدر قناس ساخته بود. یکی شون بال داشت و می خواست شیطنت کند و جیغ جیغ کنان بپرد و اون یکی دوست داشت راه برود و زیر درخت گیلاس چرت بزند. رویش را که کرد طرف درختچه های آن طرف پارک صدایم یواش یواش بالا آمد ... ****** امیر ماشین را نگه داشت و دنباله پیراهن هایمان را جمع کردیم و پریدیم بیرون و قبل از این که کار گوسفند ساخته شود رفتیم تو حیاط. صدای دامب دامب ارگ بلند شده بود. بچه های توی کوچه جیغ زدند انگار که از ترس خون و دست و پا زدن ... عروس دست کاوه را گرفت. دنباله پیراهنش را جمع کرد و نوک پا از روی خون ها رد شد ... سر برگرداندم که گلناز را صدا کنم خان جان را دیدم توی چارچوب در. لرزان آمد بیرون با عصا. کاوه دوید سمتش. عصا را ول کرد. دست هایش را به هم چسباند و شروع کرد بشکن زدن و آهسته چرخیدن ... ***** لرزان گفتم و چیزی مثل انفجاری مهیب درونم صدا کرد و خرده های وجودم را ریخت روی پوستم. مدت زیادی گذشت شکسته های غریبه ای را روی گونه هایم حس کردم... لرزان دست کشیدم روی گونه ام و آرام جمع شان کردم و نگاه ... پاره های نگاه او بود ... ***** مامان گفت: یک دختر خوب واست پیدا کردم عین قرص ماه. خانوم و نجیب. ببینی اش هر چی که توی دلت است می ریزد بیرون! نگاهم بالا نمی آید. می گویم: مگه تویش آشغال بوده که بریزد بیرون؟ اخم های مامان می رود توهم. ***** صدایم را می اندازم روی سرم: مخلص مه پری جون پیرهن گل گلی! لب های چروکیده اش به خنده باز می شوند و جای خالی دندان ها پیدا. بوس اش می کنم. دست می کشد به سرم. - تصدق کاوه ام بشم الهی. الهی عروسی ات. + ما عروسی نمی خوایم خان جان! سر جدت یک چیزی به این مامان ما بگو! این هم دختره تو زاییدی؟ - عیب نداره ننه! با دل اش راه بیا که اینقدر به پرت نپیچه ... + اون به دل من راه میاد مگه؟ - قربونت برم. تو که عاقلی! اون فقط خاطرتو می خواد ... دل ات رو که هر کسی نباید بفهمه ... ***** می گویم نیستی کاوه؟ می گوید مگه کوری؟ می گویم همه کاوه نیست اینجا آخه. می گوید اون قدری اش که لازمه این جاست. باقی اش به تو دخلی نداره ...
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباردیبهشت 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |