تعلقي ديگر انگار نيست اما نمي فهمي مفهوم اين وزنه سربي را كه ثانيه به ثانيه دارد برايت سنگين تر مي شود
حسي كه تا به حال تجربه نكرده اي
حالت تهوع داري
از راست و ريست شدن به اين سرعت اين بار زياد راضي نيستي اون ته دل ات
- كاري نمانده؟
كاري نبوده است از اول هم كه بخواهد بماند. نگاهي به چمدان مي اندازي.
صداي هر و كر مي آيد از آن ور خط و جيغ و داد.
مي گويي حال او هم خوب است و دارد كت اش را مي پوشد كه يواش يواش برويم و رسيديم خبر مي دهي و عكس ها را ايميل مي زني به زودي واسشون.
نمي فهمي اين چند روز واقعا چه تاثيري دارد كه اين قدر عجله دارند.
شروع مي كند به سفارش.
مي گويي خواهش مي كنم خفه شو اين مسخره بازي ها همه اش زير سر تو است. فحش مي دهد. كيف اش كوك است. خوب دارد از موقعيت سو استفاده مي كند.
مي گويد برگشتين فردا صبح اش بيايين اينجا تا موقع عروسي ها که برگردیم. الكي نمونين تنهايي.
مي گويي نه! مي گم اون تنهايي بياد با اين ماشين ها و خودم مي مونم. عصباني مي شود.
مي گويي حالا كو تا اون موقع. گير و گورشو الان نده. خدا خدا مي كني كه قطع كند.
مامان گوشي را مي گيرد. خاله گوشي را مي گيرد. يوسف گوشي را مي گيرد. همه گوشي را مي گيرند. بالاخره قطع مي كنند.
در را باز مي كند و مي زند بيرون ...
ياد شهر ري مي افتم ...
همين جوري الكي ...
+نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت1:4 بعد از ظهرتوسط خاتون |
درباره من
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...