تبليغاتX
< دیوونه خونه - ولنتاین (2)

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...


دخترها احمقند به چند دلیل:

1. هانیه شروع کرده بود از دوهفته پیش اصرار که یکشنبه بیا با هم برویم خرید واسه رضا و اول برویم پاساژ ... و بعد پاساژ ... و بعد واسه کارت فلان جا! یکشنبه هم با پریشانی و بغض تلفن می¬کند که دانشگاه گرفتار استاد عوضی اش شده و الهی قربونم برود و خودم تنهایی بروم و سلیقه ام معرکه است و فدایم شود و بوس و چیپس و نهار و سون آپ و کارت اینترنت! و من هم گفتم باشد!!

2. پاساژ ...! 4 طبقه اش انگار مغازه ها شغل عوض کرده اند. عروسک¬های جفتی قلب دار و شکلات!!! عجب جک و جواد هایی پیدا می شوند! تظاهرات 22 بهمن و تحریم هسته ای هم به شکل کاملا فمینیستی منتقل شده بود آنجا. دریغ از یک دونه پسر!

3. قیمت ها 4 برابر! دخترها هم در پرداخت بی کم و کاست با کلاس! به امثال تو هم یک قران تخفیف نمی دهند. هانیه گفته ماکسیمم ... تومان! دلم می خواست می آمد و درجا دهنشو می بست!
توصیه شغلی: هر پسر قزبیتی برود عروسک فروشی باز کند! هم خشگل می شود، هم خوش برخورد، هم معاشرتی هم پولدار! تازه کلی هم دوست و رفیق پیدا می کند.

4. بهش تلفن می کنم و می گویم آخه خنگ خدا! آدم که به نامزدش عروسک نمی دهد. می گوید نه بابا مگه چه خبره؟ اگه اون از اینکارها نمی کرد من عمرا به صرافت می افتادم. می گویم خاک بر سرت با آن ذهن مریض ات! هر هر می خندد. می گویم آخه عروسک به چه درد یک پسر می خورد؟ باز اگر دوست پسرت بود صبح ازت می گرفت و می بوسیدت و عصر کادوی ولنتاین می داد به یکی دیگه! غش می کند از خنده و فحش می دهد. می گویم من از این خر و میمون ها خوشم نمی آید. می گوید قبولت دارم. می گویم هر چی دلم بخواهد می خرم اون ماکس و مین ات هم بخورد تو سرت! می گوید الهی قربونت بروم. چیزی نمی گویم. سر حال آمده است...

5. حالا با خیال راحت و آزادی کامل می گردم و چیزهایی را که دوست دارم توی ویترین مغازه ها تماشا می کنم تا بهترین شان را انتخاب کنم. ناگهان بغضم می گیرد...

6. کادوها را که می گذارم جلویش. می پرد و بغلم می کند و می خندد. لبخند می زنم و می گویم جمع کن بساط ات رو...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت4:29 بعد از ظهرتوسط خاتون | |