|
علف نيم جويده شده را تف مي كنم ميان علف هاي پاي تپه و زير لب مي غرم :« پوف ف ف ... اين آدم بزرگ ها هم فقط بلدند گند بزنند ... واقعا كه عجيب است!» دستي به بدنه نقره اي هواپيما مي كشم و انعكاس نور قرمز آفتاب از غرب چشمم را مي زند: « فكر آن كله پوك شان به اين جا قد نمي دهد كه وقتي بچه دار شدند اگر آن قدر بفهمند كه شب ها بايد برايشان داستان بگويند با گند زدن به اين داستان ديگر چه داستاني باقي مي ماند برايشان براي گفتن به بچه ها؟ » با نوك پنجه ور مي روم به گل هاي يك روزه زرد و آهي مي كشم:« خب آدميزاد است ديگر! اشتباه مي كند. كف دستم را بو نكرده بودم كه شازده كوچولو از اخترك هفتم به بعد بايد شير فهم مي شد و بر مي گشت خانه و پايش را نمي گذاشت زمين كه آدم بزرگ هاي زمين بشناسنش و داستانش را بنويسند كه ته اش بشود تلخ تر از برگ گياه بائوباب ...» تسمه كلاه را زير چانه ام محكم مي كنم و مي پرم توي كابين: « شام حاضره آنتوااااااااان!» كاش سوزي عزیزم كه با شكم برآمده اش در درگاه كلبه پايين تپه ايستاده و دست به كمر صدايم مي كند هم بداند كه اگر قرار باشد شازده كوچولو و پرنده مهاجر همديگر را ببينند سفر بي بازگشتي اتفاق مي افتد كه به نفع هيچ كس نيست... ديگر بهانه اي براي زندگي كردن روي زمين باقي نمي ماند ... بايد جلوي اين سفر را بگيرم ... عينك را روي بيني ام جا به جا مي كنم ... « چه وقت پريدن است آنتوان؟» نه ... نه ... اين داستان بايد پاك بماند ... بايد هفت ماه برگردد عقب! شازده كوچولو بايد از درد نيش مار زنگي بگويد آخ و عطش چشيدن خار گل سرخ روح اش را بلرزاند و به پلك زدني برسد سياره و گل سرخ هم آن قدر كله شق و مغرور كه تا آن موقع به جاي بي تابي و دوره افتادن توي كهكشان با پرنده مهاجر براي پيدا كردن پسرك ديوونه و شكستن حباب براي نشانه گذاري ابلهانه رويش را بكند طرف ماه و خاك پايين پايش يواشكي خيش شود و به گوسفند پشمالوي پر حرف توي جعبه هم محل سگ ندهد و يك دفعه سربرگرداند و ... موتور با سر و صدا روشن مي شود ... « تو ديوونه اي آنتوان! اين جنگ براي تو از پيش باخته است ... برگرد!» اه پسر نه! ترك كردن اخترك نه! اين كه بدتر مي شود... نه! رفتن نه! بايد با هم قهر كنند و حالشان از هم به هم بخورد و از هم دلگير شوند. گل سرخ سر جايش و پسرك هم برود كنار آتشفشان خاموش دقيقا 180 درجه دورتر از گل سرخ و چند وقتي از جايش جم نخورد و گل سرخ تشنه بماند و دورش پر از علف هرز و گل يك روزه زرد و پسرك هم احساس بيهودگي و خفگي كند و عطري به بيني اش نخورد تا دلشان براي هم تنگ شود و دوباره برگردند پيش هم و ... نه نه! پايش را از ستاره اش بگذارد بيرون جواهر هاي زندگي اش مي شوند بي صاحب و اولين كسي كه پيدايشان كند مي شود صاحبشان ... گل هاي يك روزه زرد وعلف هاي پاي هواپيما به هوا بلند مي شوند ... « بر مي گردم سوزي! نمي گذارم داستاني را كه با هم هفت ماه تمام براي بچه مان ساختيم تا هر شب برايش تعريف كنيم و به او بفهمانيم زندگي چقدر قشنگ است را اين طور به لجن بكشند اين آدم بزرگ ها ...» نه آنتوان ... نه ... تيك آف ... برگرد ... اوج ... نزديك غروب است ... عطر گل سرخ سراسر تپه را فرا گرفته است ... ... .. .
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباردیبهشت 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |