|
به اندازه پلك زدني مي شود تمام چيزهاي ارزشمند زندگي را باخت. زنگ مي زد هميشه اين جمله توي گوشم. موقع خونه تكوني يا تغيير دكوراسيون اتاق هميشه عزاي اين را داشتم كه مبادا چيزهاي مخفي زندگي ام از دفترهاي خاطرات و يادگاري و دست نوشته ها بگير تا كاغذهاي هديه و ... بيفتند دم دست يا چشم كسي بهشان بخورد يا بي هوا ورقي بزنندشان و خط هايي را هم بخوانند . و به همين دليل چيزهاي مخفي و ارزشمند زندگي ام باغي مخفي داشتند كه پيدا كردنشان در اتاقم اصلا آسان نبود. اولين بار هفده سالم بود كه تمام چيزهاي ارزشمند زندگيم را يك شبه از دست دادم... شبي از آخرين شب هاي اسفندماهي سرد بود و به هواي خونه تكوني تمام اتاقم را حسابي به هم ريخته بودند. باغ مخفي من هم كه در يك كارتون سبز رنگ مرتب چيده شده بود رفته بود پشت تخت تا سر فرصت برگردد سر جاي اصلي اش. آخر شب خسته و بيحال روي تخت افتادم و صبح كه از خواب بيدار شدم ... باغ مخفي به گمان زايد بودن اش به همراه تمام آت و آشغال هاي خونه رفته بود سر كوچه تحويل ماشين شهرداري شده بود... تمام دفترچه هاي خاطرات از هشت سالگي به اين طرف، تمام حرف ها و پندها و دست خط هاي معلم ها و دوستان امارات و ايران، تمام هديه ها و يادگاري ها ... آن صبح مدرسه نرفتم و در اتاق را قفل كردم و تا شب سرم را توي بالش فرو بردم و بلند بلند گريه كردم و جيغ كشيدم ... **************** صورتش را با دستهايش مي پوشاند و با بغض مي گويد:« دوستش دارم! تو اين چيزها را نمي فهمي!» سرم را مي اندازم پايين. « مي خواهم بروم پيش اش و بهش همه حرف و حديث ها و اعتراض ها را بگويم. همه سختي هايي كه كشيده ام... همه شب هايي كه به خاطرش تا صبح بيدار بودم ... همه مبارزاتم براي او ... همه تلاش هايم ... همه دردهايم ... مي خواهم بداند كه دارم تمام زندگي ام را به پايش قمار مي كنم و از دست مي دهم ... مي خواهم بداند كه بدون او مي ميرم ...» لب هايم را مي گزم. رويش را برمي گرداند:« حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت...» اشك هايم بي اختيار سر مي خورند:« خودخواه ... » **************** اولين خاطره اي كه نوشتم را به خوبي يادم مي آيد. هشت سالم بود. صبح با عزيز جون رفته بوديم پاساژ القره و براي من و زهرا النگو هندي خريده بود. وقتي برگشتيم خانه با آب و تاب دستهاي لاغرمان را آورديم جلو تا به مامان ها نشان بدهيم و آنها هم بدون اين كه دست هاي لاغرمان كه تا نزديك آرنج از النگو پر شده بودند را ببينند سرمان داد كشيده بودند كه چرا ديشب مايوهاي خيس صورتي و بنفش را انداخته بوديم روي پيراهن سفيد بابا ها روي بند رخت؟ من و زهرا هم قهر كرديم و رفتيم توي اتاق و در را بستيم و تا ظهر گريه كرديم . بعد با هم دعوا كرديم و تقصير را انداختيم گردن همديگر و با هم قهر كرديم. خسته كه شديم كمي با النگوهايمان بازي كرديم. بعد من دفتري را كه براي درس رياضي خريده بودم را برداشتم و شروع كردم نوشتن. نصف بيشتر خاطره يك و نيم صفحه اي ام فحش بود و جای جای کلمات رد اشک های قلمبه ... نشسته است و برايم صغري و كبري مي چيند:« من بفهمم اين پسره چي داره كه تو داري همه زندگي ات را مفت مفت برايش مي دهي به باد...» سرم را مي اندازم پايين. « بيندازش دور!!!» چيزي در درونم فرو مي ريزد و با صداي مهيبي مي شكند. لب هايم را مي گزم و با لبخند مي گويم چايي تون سرد شد... **************** به اندازه پلك زدني مي شود تمام چيزهاي ارزشمند زندگي را باخت و تا ابد گریست و مرد! به همين سادگي... یکی از روزهای سرد آذرماه است. دوره افتاده اند توي شهر و داد مي كشند يك آدم منصف پيدا شود و بگويد تكليف كسي كه بلد نيست روح اش را بكشد چيست؟كسي كه خيلي قبل تر اشك هايش مرده اند...
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباردیبهشت 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |