گفتم ديگر حالم از امتحان دادن به هم مي خورد. گفتم نمي خواهم دكتر شوم . گفتم اصلا دفاع هم نمي كنم. گفتم تو اين مسابقه هاي مزخرفي كه برای خودتان راه انداختيد شركت نمي كنم.
گفتند این دروغ ها را برای ما سر هم نکن گفتند می شناسیمت گفتند دردت چیز دیگری است.
گفتم خسته ام گفتم خدايا...
گفتند برو گفتند براي چي گفتند خجالت بكش اين هم شد دليل گفتند اين حرف ها مال روياهاست گفتند كلاه تو سفت بچسب باد نبرد گفتند معلوم نيست اين شعارها را از كجايت در آوردي گفتند اصلا كسي نمي بيند اين كار را گفتند چه فايده گفتند خودت را خسته نكن گفتند آن دهن ات را ببند و برو سفارت...
گفتم ديگر رمق امتحان شدن را ندارم...
گفتند اين اراجيف چيه؟ گفتند به حرف هاي اين صداهاي عجيب و غريب گوش نده گفتند گوش هايت را بگير گفتند چشمهايت را ببند و محكم فشار بده...
گفتند آدم حسابي هم مي رود سر جلسه "اين" امتحان ها؟
گفت كاش يه سر سوزن مي فهميدي...
گفتند احمق...
گفت خودخواه...
گفتند حالمان را به هم می زنی...
گفت ازت دارد بدم می آید...
گفتند پس چرا لال موني گرفته اي؟
گفت كاش حرف مي زدي...
گفتند كجايي؟
گفت از من دور شو...
...
..
.
من ام و تو...
برگه امتحاني خيس را لرزان مي گيرم بالا...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت10:18 قبل از ظهرتوسط خاتون |
درباره من
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...