تبليغاتX
< دیوونه خونه - خدای خوب تراکتور

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

خدايا

مي داني داري چيكار مي كني؟

كسي بهت گفته كه با تمام شدن اين سورچراني چه اتفاقي مي افتد؟

دريچه اي را كه بيست و چند روز پيش با قفلي طلايي بسته بودي به ناگهان باز مي شود و تمام تنگي ها و سياهي ها و وسوسه ها هجوم مي آورند داخل و مي داني كه بي پناه تر و ضعيف تر و خسته تر از گذشته هاييم...

مي داني با رفتن ات دوباره تمام دلتنگي ها بر مي گردند؟

شايد اگر تنگي دل در مهماني تو اتفاق نمي افتاد ديگر آخرين بار مي بود و همه چيز برايم به آخر مي رسيد. خوب مي داني كه شده ام مثل موتور خسته يك تراكتور قديمي سر مزرعه اي وسيع و نمي دانم چه خاصيتي داشت اين روزها كه باز هم تراكتور را سر پا نگه داشت.

جرات بازگو كردنشان را هم ندارم. جرات يادآوري و جرات فكر كردن به اين كه كمتر از ده روز ديگر اين آرامش و سكون به شدت تهديد مي شود و نمي خواهم تحمل دوباره بي تابي ها و شوري هاي دلتنگي را.

دلم ليوان آب تو را مي خواهد. دلم آغوش تو را مي خواهد. كه بشود راحت سر را در دامانت فرو كرد و با صداي خفه اي گريست. دلم دستهاي گرمت را مي خواهد خداي عزيز.

مي ترسم. مثل كودكي پنج ساله. كه بروي. كه حتي باشي و قفل طلايي دريچه خانه چند روز ديگر باز شود و همه آن وحشي ها بريزند توي خانه و در ميان هياهو و گرد و خاك و آه گم ات كنم.

آرامش دريا نگرانم كرده است. مي ترساند. كه نكند دوباره طوفاني ديگر و آزموني ديگر و باور كن كه حوض كوچك من تاب اين تلاطم ها را ديگر ندارد...

كي مي شود؟

كجا مي شود كه ابدي باشد خلوت بين من و تو؟

بي هيچ مزاحمي؟

كي مي شود كه اين ترس ها تمام شوند؟

التهاب ها از بين بروند و دو دلي ها و ترديد و ترديد و ترديد.....؟

 

خدايا

خداي خوب من

مي ترسم از روزي كه اشك هايم تمام شوند
مي ترسم از روزي كه قفل لرزان صبرم بشكند
مي ترسم از روزي كه دل در ميان تنگي ها بميرد

مي ترسم از روزي كه گم ات كنم و آن قدر بي رمق و نيمه جان باشم كه ديگر نيابمت

مي ترسم از روزي كه به تو مشكوك شوم
مي ترسم از روزي كه ديگر ديدارمان آخرين بار باشد و آغوش ات...

 

آزمون هاي تو كمر مرا خم كرد...

مي ترسم از روزي كه اشك هايم را از درد شكستن كمرم ببيني و به دوست داشتن و اعتمادم نسبت به خودت شك كني

ازت ممنونم كه امسال شش شب قدر داشتي

هيچ كس نداند من و تو مي دانيم كه هلال ماه در نيمه شعبان كامل نبود...

هيچ كس نداند من و تو مي دانيم كه اگر دستهايم سست شود در اين راه دست هاي تو نمي توانند كه سست شوند و پناهت را از بدني خسته و روحي زخمي و دلي مجروح دريغ كنند...

مي خواهم كه بداني كه پيش تو آرام ايم و بي نياز از غير...

مي خواهم كه بداني كه نمي خواهيم اين ضيافت تمام شود.

مي خواهم كه ترس مان را درك كني.

از تو مي خواهم كه جلوي شكسته شدن قفل طلايي دريچه را بگيري
صداي ناخوشايند اما به شدت آشناي پاهايي را مي شنويم كه از شدت ترس قالب تهي كرده ايم...

باورت نمي شود؟

نگاهي به آرشيو وبلاگم بينداز!!!

تراكتور تو سوز سرما را حس كرده است و به شدت ترسيده است...

ازت خواهش مي كنم نرو...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت9:28 بعد از ظهرتوسط خاتون |