|
چند روز پیش سالگرد ازدواج تان بود و شنیده ام که حسابی کولاک کرده اید. امسال مهمان هایتان از پارسال بیشتر بودند و بریز و بپاش تان هم... کلی حاج آقا و حاج خانوم تشریف آورده بودند برای عرض تبریک و ادب و تقدیم کادو... تاریخ ازدواجتان هم اعیانی است. رند است. ریممبرینگ اش خوب است. اول ماه ... اول ماه ذی الحجه ... *********************** من خب بیمارستان بودم و این چیزها را ندیدم. فقط برایم تعریف کردند و گفتند که جایم چقدر خالی بوده است. موقعی که مهتا سرش را روی سینه ام گذاشته بود و از روی گونه هایم چیزهایی را با انگشت اش بر می داشت... فن کوئل های مید این یو اس آ که عین بره حاج آقا حاج خانوم های پارتی شما را گرم می کردند کجا بودند که ببینند ملافه نارنجی و پتوی قهوه ای را که سرمای (..) را نمی توانستند از من بگیرند آن روز... موقعی که بلندگوهای مید این انگلیش تان داشت برایشان مناجات روحانی پخش می کرد به خیالشان هم نمی رسید تصویر یک جیغ ماسیده در ته گلو را که شاید 3 ساعت طول کشید تا متولد شود... و آن فضای فراخ برای بدو بدو و بپر بپر وسط آن بیابان درندشت که یک روز نشستم وسط اش و هفت تا آرزو کردم و امسال همه دارند تویش سورچرانی می شوند کجا بود که تضاد سایز خودش را با یک چیز کوچیک زیر ملافه نارنجی مقایسه کند؟ هوم؟ هنوز آن پله های مرمری سفید در مکه و مدینه را خوب یادم است که از تمیزی می شد نشست و لیسیدشان. و پله های دانشگاه را که خوب مرام گذاشتند برایم، شاید فرو ریختن من را زودتر از سن آمفی تاتر دزدیده بودند و در اولین فرصت می روم تا ببوسمشان... هفت روز را می شود تویش هفت طبقه آسمان را در پارتی شما سلوک کرد اما هفت روز من چرخشی بود در یک طبقه.... چرخشی که سر نقطه اولش بر نگشت... با اینکه مجبور شده بودم دو بار ملافه های نارنجی را به فاصله دو روز ببینم ... حتی اول ژانویه هم شده بود عین اول ماه شما دو تا... هه ... بهتان حسودیم نمی شود... حال کل انداختن باهاتان را هم ندارم که چه هنر و شاهکاری به خرج دادین که همدیگر را پیدا کردین در دو وجب جای شهرتان و چقدر تابلو بودین برای هم که همه تست های روانشناسی و جامعه شناختی تان را همانجا پای یکی از نخل های کنار شهر چال کردین .... خوش باشيد ... حال کنید... شاید روزی من هم آمدم پارتی و برای همه اتفاق هایتان دست زدم.... امسال دیر خبر شدم و دیر شد... الان... من از سرزمین انحناهای تودرتوی عاشقانه آبی، از زادگاهم برگشته ام و شارژ ام.... من تازه از تشییع جنازه برگشته ام و خسته ام.... الان هم نشسته ام توی چادری که روزی باهاش آمده بودم پارتی و دارم برای همه اموات کوچیک و بزرگ، خاکستری و سرخ ، حقیقی و مجازی ... طلب استغفار می کنم... مبارکتان باشد. نوش جان! پیوست(۱): مسیح ... مسیح مثل اینکه رسما بعد از ۴ روز تاخیر در اول ماه متولد شد!! پیوست (۲) : مسیح آن است که خود ببوید نه آن که تقویم هی جار بزندش!
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباردیبهشت 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |