تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

رویانا جان سلام

امیدوارم خوش و خرم باشی و چیلیک چیلیک عکس انداختن با بازدیدکنندگان ات چشمانت را به درد نیاورده باشد.

نمی دانم وسط این همه سرشلوغی حالش را داشته ای که بنشینی و فکر کنی که مثلا پس کوشن فک و فامیلات؟ یا اصلا پدر و مادرت؟

کاش هیچ وقت این سوالا نیان توی سرت و خوش خوشک چرخ بخورند. کاش اصلا نیان و مثلا آینه بدهند دستت یا این که عکس های نمونه های طبیعی مشابه ات را نشانت بدهند برای پز در کردن و تو وسط این هیاهو یک دفعه بفهمی که چیز مهمی از بقیه با تو فرق دارد. یک فرق بزرگ ...

می دانی؟

راستش بهت حسودیم می شود!

دنیایی که الان تو بهش پا گذاشته ای گوسفند نداشت! دریغ از یک دونه!

حتی حساب گوسفندها هم دفتر دستکی و کتابچه ای شده! ننه باباهاشون و اطرافیانشون تربیت شون کردند خب! نصیحت شون می کردند که اگر چرا نبردنت کثافت کاری کن توی حوض وسط حیاط و اگر بد دوشیدنت شاخ بزن. نیستی که ببینی چه قربان صدقه ای می روند حتی از گوسفندها برای منفعت طلبی و چه چرتکه ای می اندازند گوسفند ها ...

خب تو که نه مامان داشته ای و نه بابا!

اطرافیانت هم که شبیه تو نیستند!

نبودی هم که اگر کمی منصف و محترم بودند ازت اجازه بگیرند که تو راضی هستی این طوری بیاورندت تو دنیای منفعت طلبانه و دو دوتا چارتایی پر از غرور و خودخواهی شان یا نه. حالا نمی خواهم واژه های دیگه ای جلوی رویت بیاورم. هر چه باشه سن و سال زیادی نداری و دوست ندارم بدبین ات کنم.

 

توی این دنیا تا دلت بخواهد الاغ هم هست. شعوری ندارند و خیالشان تخت است و خب سرویس می دهند به بقیه و زندگی شان می چرخد و هست بخور و نمیری و نفسی می آید و می رود ...

 

حسابگر و خودبین هم که خب اووووه تا دلت بخواهد ...

 

اما گوسفند؟

یه موجود ساده دل و بی غش؟

نه! حتی دریغ از یک دونه!

 

دنیای ما آدما دنیای عجیبیه!

قوانین بقا اش هم عجیب!

معلوم نیست کی وضعشان کرده!

ما که به دنیا آمدیم اطرافیانمان گفتند این است و گریزی هم از آن نبود ...

حتی اگر ثانیه ای هم بخواهیم بشویم شبیه به تو محکوم ایم به نابودی!

حتی در ساده ترین مسائل!

حتی در مسائل شخصی!

توی مسواک زدن!

غذا خوردن!

کار کردن!

خوابیدن و ...

حتی دوست داشتن ...

...

..

.

 

بود وقت هایی که بخواهیم زیر بار نرویم و جفتکی بیندازیم! اما فکر می کنی سر جمعش چقدر بود؟ یا ته مایه های فایده اش؟

هیچ!

باور کن هیچ!

 

 

رویانا جان!

خدا کند وقتی که خواهر و برادرهای دیگرت را هم با روش های خودشان از توی لوله های آزمایش به این دنیا آوردند و سر دوربین هایشان سمت آن ها چرخید هنوز احساس تنهایی نکرده باشی!

خدا کند برایت دیر نشده باشد!

قبل از این که محکوم شوی به این که بشوی شبیه یکی از این میلیاردها گوسفندنما ...

قبل از این که از رویانا بودنت پشیمان بشوی ...

قبل از این که محکوم شوی به نابودی ...

خدا کند قوانین دنیای بخشنده ... ساده و بی غش شما کمی با قوانین دنیای ما فرق داشته باشد ...

...

..

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

 

..

 

.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

وقتي مدرسه مي رفتيم من يه شعر براي امام زمان گفته بودم كه سر صف خوندم

يك بيت از اين شعر اين بود:

"من اگر نبينمت شايد از سر وفا
نيمه شب گذر كني از سر مزار من..."

اون موقع ميدوني كه مهسا با من خيلي كنتاكت بود. بعد شعر خوني اومد گفت ببين سیمون! آدم بايد خيلي پر رو باشه كه به امام زمان بگه شايد نصفه شب بياي سر قبرم! اون دوست پسراي فروغ فرخزاد بودن كه نصفه شب مي رفتن سر قبرش!!

(اشاره به اين شعر كه فروغ گغته:يا كه شايد عاشقانم نيمه شب...گل به روي گور غمناكم نهند)

 

حالام یه شعر واسه این دفاع قناری ات دارم می گم که تو هم رویت کم شود کادوی من رو بدی! شعر رو شنیدی دبه در نیاری ها!

 

قربانت - سیمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

بدین وسیله از کلیه آقایانی که در حرکت های انقلابی تا سر حد مرگ خشمگین و نگران از خش افتادن آزادی های فردی و پایمال شدن گوشه ای از حقوق ما زنان و جلوگیری از ترویج چهره مورد ستم قرار گرفته زنان در جامعه بوده و بیش از خود ما فداکارانه و دلسوزانه و زیبادوستانه معترض برخوردهای قانونی با بدحجابی هستند کمال تشکر و سپاس گذاری را داریم.

همچنین به خاطر این طرز فکر غلط که تا به حال تصور می کردیم شما در بقیه جوانب و امور اجتماعی و زندگی های خصوصی و مشترکمان آزادی ها و حقوق شخصی و شخصیت ما را حق به جانبانه و سوت زنان می بردید زیر کفش های کوه نوردی تان عذرخواهی و ابراز شرمندگی زیاد می نماییم. امیدواریم سایه مهربان و مقتدر و فهیم شما همیشه بالای سر ما باشد.

 

امضا - جمعی از زنان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بیا برویم از تره بار آناناس بخریم!

نه من تا حالا آناناس راست راستکی خورده ام نه تو.

برویم و با انگشت به هم نشان بدهیم و با هم فکر کنیم کدومشان بهتر است و تو بعد از مدت ها معیارهای عجیب و غریب و بامزه ات را رو کنی و من به آنها گوش بدهم.

بعد بدون این که مثل همیشه دو دوتا چهارتای خرج هفته رو کنیم یه دونه شان را بخریم و بیاوریم خونه.

من سینی می آورم و تو چاقو را برداری و چون زورت زیاده بنشینی و پوست اش بکنی و من یک بشقاب بلور بیاورم و یک چنگال و به دست هایت نگاه کنم و تو مطمئن آناناس را خرد کنی.

لم بدهیم روی یک مبل راحتی تک نفره و با هم از یک بشقاب آناناس راست راستکی بخوریم...

 

 

بیا برویم از تره بار آناناس بخریم!

راه دیگری می شناسی که ما را به هم نزدیک تر کند؟

...

..

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

"اين نامه از آن نامه هاست كه دوست دارم بارها و بارها بنويسمش و هر كدام را بگذارم در شيشه اي و بيندازم توي دريا كه رقص كنان برود نزديك خانه تمام آدم هاي آشناي زندگي ام بدون تفرقي ..."

 

 

درنگ زيادي تا تمام شدن سال نيست. سالي كه شروع و پايانش با مرگ دو عزيز همراه بود. سالي كه سال تولدهاي زيادي بود و ... مرگ؟ نه ... نه!

سالي پر از دوست،‌ پر از شور، ‌پر از رخداد، پر از چالش و سرشار از بزرگ شدن و فاصله گرفتن از تنگي ها و كوچكي ها و انطباق با كاستي ها ...

سالي خيس بود امسال ...

و نه سبز و شاید بهتر باشد که قاضی رنگ و باران نشوم چرا که هنوز داستان تمام نشده است و زندگی جاری است و مشیت ادامه دارد ...

خداي عزيز محبت را برايم تمام كرد...

صخره هاي دشواري بود براي صعود، امسال و ممنونم كه با درد و رنج و لبخند كوهنوردي امسال را به پايان برديم ... من و خدا ...

وسعت دل با واژه ها به وجود نمي آيد كه له له زدن براي يافتن واژه اي، مفيدِ فايده باشد و بلوغ روح نه با جويدن افكار ديگران كه با آزمون ... كه با مشقت ... كه با عمل ... و چشم اندازِ نگاه نه با ترسيم كه با تجربه ... كه با وسعت دل و بلوغ روح ... و خطوط سرخ زندگي نه با رنگ، كه با دلي وسيع و روحي بالغ و نگاهي بزرگ ...

ابهامِ رد پاي خطوط سرخ زندگي من امسال كمرنگ تر شد و اين را مديون صعود سخت امسال ام...

تصوير جديدي كه در اين روزهاي پاياني سال در آينه به من نگاه مي كند بسيار غريب با تصوير گذشته هاي دور است و غريبانه ترين جزءاش ،‌ نگاه اش ...

زندگي، گرم و پر حرارت، ‌با درد فراوان، پوسته سخت و سرد مرگ را مي شكافد و متولد مي شود.

سالِ داشت بود امسال.

موسمِ داشت سخت ترين موسم هاست. عزيزترين كاشتني ها را به غفلتي مي توان از كف داد و برخي ديگر از كاشتني هاي متلون، در داشت، انگاره هايي از علف هايي هرز مي شوند كه اگر هوشيار نباشي ريشه مي دوانند و در مزرعه بزرگ و بزرگ تر مي شوند و عزيزترين ها را مي كشند. نمي تواني از آن چه كه مي رويد دلگير باشي كه اساس همه آن ها انتخاب هاي موسمِ كاشت تو بوده است. نمي تواني سر در گريبان مراقب گوهرهاي كاشته شده ات باشي و از اطرافيانت جدا، كه موسمِ برداشت همه آن ها به رنگي به سويت مي آيند براي خريد و آن هنگام موسمِ شناخت نيست كه موسم حقيقي شناخت آنها در موسمِ داشت توست نه برداشت ...

مي گويند موسمِ كفر است موسمِ داشت ... موسمِ شرك است ... موسمِ شوريدگي ... چرا كه حس مي كني هر چه صدايش مي زني نيست ... حس مي كني بازي سختي را با تو شروع كرده است ... حس مي كني كنديِ زمان ناجوانمردانه است ... رخدادها ناعادلانه است ... موسم سكون و تاريكي و سردي و زخم هاي دهشتبار از پشت است براي روح و دل- به ظاهر- موسم داشت!

سال سختي بود امسال.

از كف دادم ...

ريشه دوانيدند ...

از ريشه درآوردم ...

از رويش گوهر ها شاد شدم ...

و امانم بريده شد از شناخت ...

و از همه مهم تر

در انتهاي موسم داشت كه گوهرهاي زندگي ام جوانه زدند و قد كشيدند،‌تصوير ذهني من از وجودشان تعديل شد و اين بزرگ ترين نعمت موسم داشت بود.

كفر و شرك و زخم و سردي و تلخي ها مرا گوهرباني آبديده تر از سال پيش كردند و از خدا ممنونم.

انكار نمي كنم كه هنوز برخي واقعيت ها آزاردهنده اند برايم كه نمي خواهم به رنگ آن ها دربيايم.

سال سختي بود.

چون "تصاویر ذهنی" را در مقابل قرار دادم و با "واقعیت ها" بسیاری از آن ها را نابود کردم ...

مي خواهم همه را ببخشم. همه آن هايي را كه به خيالشان گوهرهايم را به تاراج بردند، بخل ورزيدند، حسد داشتند،‌ متلون شدند و كوچك و متزور، از پشت ضربه زدند،‌ عابر صفتان بي هنر و ... فرعون ها ...

ديگر لزومي ندارد نبخشم.

من و خدا با هم ايم و آن قدر به او شرك ورزيده ام كه شرك ورزيدني اي در دنيا نمانده كه آزمونش نكرده باشم. آن قدر به قدرت او شك كرده ام كه ريشه اش برايم محكم شده باشد. آن قدر نافرمان و سركش بوده ام كه در موسم تسليم كمي آرام تر باشم و حال به قدرت قانون مزرعه ايمان دارم.

چيزي را از دست نداده ام كه بيشتر از تمام از دست دادني ها به دست آورده ام.

از ياد بردن در قانون من نيست و من چيزي را از ياد نخواهم برد كه از ياد بردن رفتن جاده هاي چندين و چند باره است و برگ برنده من است اين قانون.... مي بخشم و از ياد نخواهم برد ... دوست مي دارم و از ياد نخواهم برد ...

علف هاي هرز را مي شناسم و راه زندگي كردن در كنارشان را ياد گرفته ام. نمي شود تمام هرزي هاي دنيا را از ريشه درآورد ...

دانه هاي روز مبادايي را كه موسم كاشت از ياد نبرده بودمشان و نگه داشته بودم را اكنون كه بارم سبك تر شده است و آزردگي ها و نفرت هايم را بيرون ريخته ام براي سبكي خودم، در خاك روح مي كارم و شك ندارم كه دوباره خواهند روييد ... غفلت ها رنگ مي بازند و همه چيز از نو آغاز مي شود ...

بغض هاي فروخورده سر باز كرده اند اين آخري ها ... آخر اين موسم ... مانند باران نويدبخش فصل درو ... مانند ابرهاي تيره و تار دلنشين آسماني پرباران بر فراز مزرعه ...

شك ندارم كه امسال، موسم برداشت من، سالي پرشكوه خواهد بود. پر از تحول هاي عزيز... پر از تولد ... پر از شادي ... پر از بركت ... براي تمام عزيزترين هايم.

شك ندارم كه امسال، سالي شيرين خواهد بود.

شك ندارم كه امسال، سالي متفاوت خواهد بود.

به قوانين خدا در موسم برداشت شك ندارم.

درنگ زيادي تا تمام شدن سال نمانده است. سالي كه شروع و پايانش با مرگ دو عزيز همراه بود.

و سالي كه مي آيد شروعش با پيوندي عزيز براي يكي از دوستانم است و نويد خوبي است براي اين كه فنجان امسال را هم برگردانم و روشني و نور را تويش بخوانم ...

 

 

سال برداشت، سال نور، سال باران،‌ سال لبخند و شادي بر همه شما مبارك! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

جشن كه تمام مي شود همه خداحافظي مي كنند و مي روند و تنها مي ماني.

جشن كه تمام مي شود كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوار ها و لوسترها مي كنند يا از سر لوس بازي مي تركانند. سيني كيك را با شمع هايش مي اندازند سطل آشغال. كاغذكادوها و كلاه هاي تولد را مچاله مي كنند. بعد جاروبرقي را مي آورند وسط اتاق و مبل ها را جا به جا مي كنند تا چيپس و چس فيل هاي له شده روي فرش ها را جارو كنند.

جشن كه تمام مي شود آدم دلش مي گيرد

تمام شدن غم مي آورد

و ترس

كه نكند ديگر تكرار نشود اين شادي

اين خوشي

اين خنده ها

اين سبكي ها

اين خنكي ها

...

تكرار نشود اين جشن، اين بزم، اين نعمت بزرگي كه هر چه بالا و پايين مي كني و خط كش مي گذاري مي بيني كه از سايز تو خيلي خيلي بزرگتر است و از بزرگي خدا مي لرزي و از ترس از دست دادن ...

 

******************


مريم خانوم

گلی كوچولوي من

خواهش مي كنم به سلوک زیر ماه من پايان بده

لطفا خودت با دست هاي خودت اين بزم را تمام كن

مي خواهم بخوابانمت

مي خواهم كلاه ات را آرام از سرت بردارم و بگذارم توي ويترين ات، بعد تو را با آغوشي از هديه هاي تمام عمرت بغلت كنم و بگذارم توي تخت خواب و برايت داستان بگويم و بخوابانمت

و وقتي خوابيدي و من با نوك پا از اتاقت بيرون رفتم و در را به آرامي بستم، آدم ها حريصانه دست به كار شوند...

كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوارها و لوسترها از سر لوس بازي يا هر چيز ديگر پاره كنند يا بتركانند يا بكنند. سيني كيك ات را با شمع هايش بيندازند سطل آشغال. كاغذكادوهايت را مچاله كنند و جارو برقي را بياورند وسط اتاق و تمام سرخوشي هاي تو را جارو كنند تا همه جا برق بيفتد.

مي خواهم بخوابانمت و خودم هم ...

مي خواهم نبيني اين چيزها را ...

كه دل كوچك ات بگيرد

و لرزان شود ...

مي خواهم نبينم اين چيزها را

تا بشكنم

و يا كم بياورم

نمي خواهم كرگدن خاك آلود و بوگندوي من دروغگو از آب در بيايد....

"سلوك زير ماه" تو الان هفت روز است كه امان مرا بريده است و مرا از پا انداخته است ...

عزيزم!

بيا اين بزم را تا پايان اش را به تلخي نديده ايم خودمان تمامش كنيم!

بيا بخوابيم

هديه هايت را محكم بگير

و چشم هايت را آرام ببند

سكوت سرشار است از داستان هاي نگفته و بلندترين اعتراض به كژفهمي ها و ناتمام ترين گريستني هاي فروخورده ...

 

تفال:

"هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست همه به ستایش و تعزیه خدا مشغولند و موجودی نیست در عالم جز آن که ذکرش تسبیح و ستایش حضرت اوست ... و لیکن شما تسبیح آن ها را فهم نمی کنید. همانا او بسیار بردبار و آمرزنده گناه خلق است"

 امضا ـ خدا (سوره اسراء ... آیه چهل و چهار )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط خاتون 

salam narges khaton
faghat edit esh ba khodet
bebin ghalat dicteh ey nadashte basham
akhe man hanoz 7salam nashode ke beram madrese
 
"
-  بخند خاتون
ما به انرژی های مثبت نیاز داریم ! 
 
 
- " ای که با سلسله زلف دراز آمده ای      فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای "
 
- اینجا رها خونه است ... اینجا دل خونه است .... اینجا بی نقاب خونه است ....اینجا خودت خونه است ....
 
 
سلام دیونه 

            روزت مبارک !
 
نمی دونی چقدر دوست دارم هفت سالم بشه !! البته یه بار هفت سالم شد ولی اینقدر  کوچیک شدم که دوبار ، نه ، سه بار رفتم کلاس اول .... !
 
هر سال هم قدم بلند بود نشستم ته کلاس ، صدای معلم به گوشم نرسید ، منم فقط به چشماش  زل زدم ...
 
آخه گفته بود : سکوت رو رعایت کنم !!!
 
منم خودم رو خط خطی کردم و باز افتادم ...
 
حالا دیگه اینقدر افتادم که دیگه وصله های سر زانو شلوارم رو هم نمی بینم که پاره شدن ...
 
آخه هنوز دارم به چشماش زل می زنم ...
 
قسم می خورم یه بار هم پلک نزدم ... 
 
چشمام شده سبزی تخته سیاهش ....
 
راستی چرا به تخته سبز میگن تخته سیاه ...
 
چرا همه می خوان پاکش کنن ؟
 
مگه این همه نقاشی ها ی قشنگ تو رویاش رو نمی بینن؟!
 
چرا می خوان واسه فرداشون ، امروز حذف اش کنن !؟ ...
 
آخ اگه فردا نیاد ؟ امروز هم از دست دادیم که !؟
 
راستی مبصر کلاسمون می گفت : وقتی کسی بفهمه شش دونگشی ، می شی براش صندلی ، میز ، گچ .. نمی دونم جامد ! ولی وقتی با بقل دستی هات شیطونی کنی ، حواس ات همه جا باشه اما نباشه و زیر چشمی نفس بکشی ، وقتی دور  باشی ، عزیز می شی ....!...
 
 
 
دیونه ، خاتون پارسال  می گفت :
"
 

از بلاها نترس که لزوما بلاها بد نيستند……

مادربزرگم مي­گفت: عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب. حالا هزار شب پشيمانم که چرا يک شب عاشق نشدم….

گاهي به آسمان نگاه کن!

تو که از عشق ورزيدن بدت نمي­آيد، مي­آيد؟

 

واگویه های  چهارشنبه يازدهم آبان 1384موقع 9:50 قبل از ظهر یه دیوونه

 

 

 

 

 

 

فقط شادم!

 

 

دلم نمي آيد شمع ها را فوت کنم......

 

 واگویه های  پنجشنبه بيست و ششم آبان 1384موقع 12:36 بعد از ظهر یه دیوونه

 

 

 

 

 

 

و اما تفال کتاب دایتل & دایتل:

"تفریق دو عدد Rational.نتیجه باید به شکل ساده شده ذخیره شود .

 

....

..

.

همین .

"

 

 

پیوست: این هدیه عزیز برایم از طرف مریم گلی در روز جهانی کودک فرستاده شده بود. اما گذاشتم روز تولد کودک درونم و به عنوان اولین هدیه بازش کنم .بدون ویرایش بدون دستکاری و با گرم ترین لبخندها و دوست داشتن ها و با دست خط خودش...

 

 

دوستت دارم گلی

کیک و شیرینی ات پیش خاتون محفوظه...

اونم از اون کار درست هایش...

قلبم را برایت تکان می دهم و هدیه ام را برایت می فرستم...

به زودی زود...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter