با خودم عهد می بندم که برای خودم کار نتراشم. هر چیزی که بخواهد فکرم را به خودش مشغول کند. حتی خریدن یه پاکت شیر اضافه. به خیال این که به ذهنم فرصت استراحت بدهم. هر کی ازم می پرسه چیکار می کنی می گم دارم خستگی در می کنم و هنوز در نشده است و نمی دونم این خستگی چی هست که از من بیرون نمی رود.
روح خسته ... آی کجاست اون وقتایی که اونقدر جفتک چارکش می انداختم که اصلا نمی فهمیدم صبح و شبم کی به هم جفت می شوند ...
حالا کارم رسیده به جایی که اگه یه بچه نق نقوی ریقوی لوس کثیف جلویم محکم فین کند یا آروغ بزند و زر زر با گریه فحش بده محکم بزنم توی دهنش. خیر سرم می خواستم مامان هفت تا بچه شر بشم و باهاشون دنیا رو بگردم ...
زیر لب فحش می دهم به عامل های خستگی و جلوي آينه به اشك هاي قلمبه ... دو سه ماهی است که كمي بی ادب شده ام ...
**************
خیر سرم می خواهم به خودم استراحت بدهم. علم کردن بساط نقاشی و به گند کشیدن اتاق را می گذارم بعد از آمدن نجار برای درست کردن درهای کمد دیواری هايم و درست کردن قاب براي آینه ام و معلوم شدن جای میزتوالت جدید - که احتمالا تا عید طول می کشد- و به خاطر همین می روم مثل اوسکول ها توی یک کنفرانس ثبت نام می کنم و کارم به عنوان سخنرانی پذیرفته می شود و دوباره سرشلوغی ها سر و کله شان پیدا می شود و من زنگ تفریحم را بالکل فراموش می کنم و غروب سه راه ضرابخانه توی ماشین جلوی دفتر فنی در حالیکه من دارم کارت های پرس شده را می شمرم و راننده نگران ترافیک و جای پارک است موبایلم زنگ می خورد که خانوم فلانی آخر این هفته تشریف می آورید دیگر برای سخنرانی؟ و تا امشب مقاله تونو بفرستین و من تازه همه چیز یادم می آید ...
**************
عدل زده است بليط پيدا نمي شود. اعصابشو ندارم كه برم دم كانتر وايسم كه آيا بتونم بخرم يا نتونم. خيلي وقت است كه از تنهايي كار انجام دادن خسته شده ام. از اين كه تنهايي همه كارها بيفتد روي دوشم. بعد به اين فكر مي كنم كه سريع رسيدن به مقصد عين اين مي مونه كه سوار تاكسي شده باشي و چند دقيقه بعد برسي به جايي در تهرون و اين اصلا معني مسافرت را نمي دهد و من مي خواهم بروم سفر تا خستگي در كنم و از همه چيز دور باشم و مي روم آرژانتين و بي خيال خستگي سفر با اتوبوس مي شوم تا خستگي هاي خودم در بروند ...
**************
شب ... سكوت ... كوير ... برف ... اشك ...
**************
سر صبح است. آفتاب پشت ابرهاست و باد ملايمي مي وزد. سرحال آمده ام. مسوول پذيرش با خوش خلقي مي گويد خانوم فلاني شما هستين؟ مي خندم و مي گويم بله. حسابي هم مزاحمتون شدم براي ارسال مقاله. مقاله ام حجيم بود و سايت كنفرانس هم در حال انفجار و ايشون لطف كرده بودند آي دي شخصي شونو داده بودند كه مقاله ام رو براشون بفرستم. فرم مشخصات شخصي و سوابق علمي را پر مي كنم و مي دهم به ايشون. پذيرش هتل مي روم و اتاق مي گيرم و درمورد اينترنت سوال مي كنم. آدم معتاد همه جا از اين سوال ها مي كند. توضيح مي دهد كه اينجا سيستم وايرلس است و مشكلي براي دسترسي به اينترنت نيست. افتتاحيه شروع مي شود... آدم ها زياد تر مي شوند توي هتل ... با چند تا از دخترها دوست مي شوم و خدا خدا مي كنيم كه اين بار ديگه سطح كارهاي كنفرانس بالا باشد و ملت كارهاشون رو كامل پرزنت كنن و حسابي خوش مي گذرد ...
موقع پذيرايي نسكافه هايمان را برمي داريم و مي نشينيم لابي شماره 3. يكي از خانم هاي توي لابي خبرنگار باشگاه از آب در مياد. يك خانم جوان و يك خانم مسن هم توي همان لابي هستند. كارمند هتل به مانزديك مي شود و مودبانه مي خواهد كه بنا به خواهش رئيس هتل به لابي هاي ديگر برويم و اين لابي را ترك كنيم. با خنده فنجان هاي نسكافه اي دمر شده روي نعلبكي ها را برمي داريم و قبول مي كنيم. از دو خانم ديگر هم خواهش مي كند. ناگهان خانم جوان به تندي صدايش را مي برد بالا كه يعني چه و فقط ما دو نفر اينجا اضافه هستيم و ... و كارمند با ناراحتي دور مي شود ...
وقت استراحت كه تمام مي شود مي روم سالن شماره 2 و ماتم مي برد. خانم جوان به عنوان مسوول اين بخش در جايگاه ويژه كنار دو استاد ديگر نشسته است ...
**************
برنامه سخنراني و ارائه پوستر موضوعات جالب و كساني را كه باهاشون دوست شده ام را نگاه مي كنم. بعضي هايشان را رفته ام و بعضي هايشان فردا هستند. نزديك ارائه ام است. يادم مي افتد كه اگر استادم بفهمد كار منتشر نشده مان را دارم پرزنت مي كنم احتمالا پدرم را در مي آورد. يادم مي افتد كه بعضي از بچه هاي دكتري مان هيچوقت درست و حسابي توي كنفرانس ها درمورد كارشان توضيح نمي دادند و اطلاعات دري وري توي اسلايد ها مي گذاشتند. بهانه هم داشتند مثل دزدي ايده يا اطلاعات يا مثلا آدم حساب نكردن كساني كه مي آيند توي آن كنفرانس يا آن كنفرانس را برگزار مي كنند. يادم مي افتد ... گوش هايم را مي گيرم. اومده ام مسافرت كه از همه اين چيزها دور باشم. اومده ام خستگي در كنم. تصميم مي گيرم خودم باشم. مي روم توي سالن شماره 2. دكتر رفيعي تبار نيامده است. يكي از اساتيد صدايم مي زند و به رسم كنفرانس مشخصات فردي ام را مي خواند. از ايشون اجازه مي گيرم و شروع مي كنم. سالن تقريبا شلوغ است....
چند نفر سوال مي پرسند و با يكي دو نفر ايميل رد و بدل مي كنم و مي روم بيرون تا وسايلم را بردارم و با ماشين هاي هتل بروم حرم ...
**************
شب ... حرم ... خادم و شكلات ... غبار روبي و چاوشي ... و تازه يادت مي آورند كه شب تولد امام موسي بن جعفر است و تازه يادت مي آيد كه ... چقدر امام مهربون است كه سر بزنگاه دعوت مي كند ... ببين خدا كه از امام هم مهربون تر است مي تواند چقدر برايت خوب باشد و تو نمي داني ... و خستگي ها اشك مي شوند و مي ريزند بيرون ...
**************
بعد از شام توي هتل تصميم مي گيرم برگردم حرم. دو نفر از آقايان توي لابي صدايم مي زنند و ازم سوال مي پرسند. يكي دو نفر ديگر اضافه مي شوند. يكي شون كه كراوات زده است توي حرفمان مي پرد و مي پرسد شما مال كدوم دانشگاه بودين؟ ... آهان ... من فوق ليسانس دانشگاه فلان از استراليا و دانشجوي دكتري دانشگاه فلان تگزاس هستم ... اون وقت شما چند تا مقاله ژورنال دارين؟ ... آهان ... من 16 تا فرست آتر و 36 تا انادر آتر دارم ... راستي خواستم بگم يكي از عكس هاي پرزنتيشن تون عينا كپي يكي از عكس هاي اينترنت بود من دقيقا متوجه شدم! ها ها ها ... ضمنا اگه مايل بودين مي تونين فردا بيايين سخنراني من ... و كارمند هتل مياد بين جمع ما كه داريم در سكوت به اين آقا نگاه مي كنيم و اين مكالمه يك طرفه را قطع مي كند و به من مي گويد كه ماشين منتظرم است ...
**************
صبح است ... خيلي خوابم مي آيد. تصميم مي گيرم از حرم بزنم بيرون و بروم هتل استراحت. نهايتش اينه كه به بعضي از سخنراني ها نمي رسم...
به هتل كه مي رسم مي روم و روي تخت بيهوش مي شوم. دو ساعت بعد بيدار مي شوم و مي روم پايين. زمان پذيرايي تمام شده است و بخش دوم سخنراني هاست. كيف و برنامه سخنراني ها را توي اتاق جا گذاشته ام. مي روم نزديك ترين سالن و يك مرتبه آقاي كراواتي تگزاسي رو مي بينم كه داره اسلايد تشكرش رو نمايش مي ده ... بعد هم شروع مي كنه به يه سخنراني غرا درباره بي لياقتي ايران براي حفظ منابع نفتي و فرصت طلبي آمريكا براي به چنگ درآوردن پتانسيل ها و فرصت ها و كباب شدن جيگر ايشون به خاطر ديدن اين چيزها ...
براشون دست مي زنند و سخنران بعدي را معرفي مي كنند. خميازه مي كشم و چشم هايم را مي مالم. به خاطر گريه و بي خوابي حسابي پف كرده اند. هنوز خوابم مي آيد. ناگهان يك نفر مي گويد سلام! از جا مي پرم و مي بينم كه آقاي تگزاسي نشسته اند كنار من. جا مي خورم. مي گويد مي شه چند لحظه وقتتونو به من بدين؟ اخم هايم را مي كنم توي هم و مي گويم ببخشين الان نه. باشه يه فرصت ديگه. مي گويد زياد طول نمي كشد خواهش مي كنم چند لحظه تشريف بياورين بيرون ...
listen to the rainmaker:
علف نيم جويده شده را تف مي كنم ميان علف هاي پاي تپه و زير لب مي غرم :« پوف ف ف ... اين آدم بزرگ ها هم فقط بلدند گند بزنند ... واقعا كه عجيب است!»
دستي به بدنه نقره اي هواپيما مي كشم و انعكاس نور قرمز آفتاب از غرب چشمم را مي زند: « فكر آن كله پوك شان به اين جا قد نمي دهد كه وقتي بچه دار شدند اگر آن قدر بفهمند كه شب ها بايد برايشان داستان بگويند با گند زدن به اين داستان ديگر چه داستاني باقي مي ماند برايشان براي گفتن به بچه ها؟ »
با نوك پنجه ور مي روم به گل هاي يك روزه زرد و آهي مي كشم:« خب آدميزاد است ديگر! اشتباه مي كند. كف دستم را بو نكرده بودم كه شازده كوچولو از اخترك هفتم به بعد بايد شير فهم مي شد و بر مي گشت خانه و پايش را نمي گذاشت زمين كه آدم بزرگ هاي زمين بشناسنش و داستانش را بنويسند كه ته اش بشود تلخ تر از برگ گياه بائوباب ...»
تسمه كلاه را زير چانه ام محكم مي كنم و مي پرم توي كابين: « شام حاضره آنتوااااااااان!»
كاش سوزي عزیزم كه با شكم برآمده اش در درگاه كلبه پايين تپه ايستاده و دست به كمر صدايم مي كند هم بداند كه اگر قرار باشد شازده كوچولو و پرنده مهاجر همديگر را ببينند سفر بي بازگشتي اتفاق مي افتد كه به نفع هيچ كس نيست... ديگر بهانه اي براي زندگي كردن روي زمين باقي نمي ماند ... بايد جلوي اين سفر را بگيرم ... عينك را روي بيني ام جا به جا مي كنم ...
« چه وقت پريدن است آنتوان؟»
نه ... نه ... اين داستان بايد پاك بماند ... بايد هفت ماه برگردد عقب! شازده كوچولو بايد از درد نيش مار زنگي بگويد آخ و عطش چشيدن خار گل سرخ روح اش را بلرزاند و به پلك زدني برسد سياره و گل سرخ هم آن قدر كله شق و مغرور كه تا آن موقع به جاي بي تابي و دوره افتادن توي كهكشان با پرنده مهاجر براي پيدا كردن پسرك ديوونه و شكستن حباب براي نشانه گذاري ابلهانه رويش را بكند طرف ماه و خاك پايين پايش يواشكي خيش شود و به گوسفند پشمالوي پر حرف توي جعبه هم محل سگ ندهد و يك دفعه سربرگرداند و ... موتور با سر و صدا روشن مي شود ...
« تو ديوونه اي آنتوان! اين جنگ براي تو از پيش باخته است ... برگرد!»
اه پسر نه! ترك كردن اخترك نه! اين كه بدتر مي شود... نه! رفتن نه! بايد با هم قهر كنند و حالشان از هم به هم بخورد و از هم دلگير شوند. گل سرخ سر جايش و پسرك هم برود كنار آتشفشان خاموش دقيقا 180 درجه دورتر از گل سرخ و چند وقتي از جايش جم نخورد و گل سرخ تشنه بماند و دورش پر از علف هرز و گل يك روزه زرد و پسرك هم احساس بيهودگي و خفگي كند و عطري به بيني اش نخورد تا دلشان براي هم تنگ شود و دوباره برگردند پيش هم و ... نه نه! پايش را از ستاره اش بگذارد بيرون جواهر هاي زندگي اش مي شوند بي صاحب و اولين كسي كه پيدايشان كند مي شود صاحبشان ... گل هاي يك روزه زرد وعلف هاي پاي هواپيما به هوا بلند مي شوند ...
« بر مي گردم سوزي! نمي گذارم داستاني را كه با هم هفت ماه تمام براي بچه مان ساختيم تا هر شب برايش تعريف كنيم و به او بفهمانيم زندگي چقدر قشنگ است را اين طور به لجن بكشند اين آدم بزرگ ها ...»
نه آنتوان ... نه ...
تيك آف ...
برگرد ...
اوج ...
نزديك غروب است ...
عطر گل سرخ سراسر تپه را فرا گرفته است ...
...
..
.

نمي شود درست فهميد كه عمر گياه بائوباب چقدر است. اما اين جا از بعد از بازگشتم از سفر حدود شش ماه است كه بائوبابي نروييده است. قبلا صبح به صبح مي ديدمشان و از ريشه در مي آوردمشان و غر و لند كه كاش نرويند كه ناچار نشوم به اين زحمت هر روزه و حالا دلم برايشان تنگ شده است. انگار اگر گل ها و نه گل هاي يك روزه نباشند بائوبابي هم نخواهد بود و شايد هم زير سر نفتي باشد كه قبل از رفتن اش مرد تاجر ريخته است روي خاك اين جا كه مبادا چيزي برويد كه او نصيبي نبرد ...
*****************
قلبم درد مي كند. هنوز صدای فریاد هایم از توی دهانه آتشفشان خاموش هر از چند گاهی می زند بالا. هنوز جاي سيلي اش قبل از به هم ريختن كشويش و رفتنم از اخترك اش مي سوزد. مردك تاجر دروغ گو! كي گفته است تمام ستاره ها مال اوست؟ دست کم اين جا مال من است و یا شش اخترك ديگري كه با صاحبانشان ديدم مال آن ها. ميان تمام ستاره ها و اخترك هاي عالم منهاي هفت ستاره و اخترك چطور مي شود گل سرخي را پيدا كرد كه از تمام وجودش، همين يك خار چسبيده به تكه جعبه اي مچاله و نيم سوخته با دو سوراخ كه بشود از اين طرفش آن طرف را ديد، برايم مانده است ...
طاقت نمی آورم و سرم را می برم جلوی دهانه آتشفشان و صدای جیغی لرزان در اخترک می پیچد ...
*****************
آدم ها موجودات عجيبي اند. سر نابزنگاه رازهايي را فاش مي كنند كه تمام دودمان اخترك شان را بر باد مي دهد و كسي مثل من كه هنوز بزرگ نشده بود كف دستش را بو نكرده بود كه تمام توصيفاتش از داشته هاي دوست داشتني اش با جوهر روي كتابچه مرد جغرافی دان نوشته مي شود ...
تمام شان به جز يك گل سرخ كه با مداد ...
و خود پسنداني كه وقتي هيچ كس را پيدا نمي كنند براي ستايش راهشان را كج مي كنند تا نشاني ستايش كنندگان را از جغرافی دانان بگيرند و يك راست مي روند پيش تاجرها كه خبر اختركي با جواهر هاي بي صاحبي را بدهند براي تصاحب و تشويق شوند و جايزه بگيرند و ارضا شوند و خيلي هم زمان لازم نبود تا كاشفي براي وجود جواهري بي صاحب را استخدام مي كردند و كافي بود بيني شان را مي گرفتند سمت باختر تا رايحه اي عجيب و روح نواز كه به تازگي روزها (و شب ها به وقت ستاره من) سوار بر نسيم به مشام مي رسيد را بشنوند ...
اخترك با جواهر هاي بي صاحبي كه صاحب مرددشان ميان آن ها و زمين، نزد جغرافي دان، زمين را براي شناخت و مكاشفه انتخاب كرده بود ... زمین، سياره بي نوري با ميلياردها آدم بزرگ ...
*****************
آدم بزرگ ها موجودات عجيبي اند. براي دارا شدن و تصاحب حتي به جواهرهاي اثبات نشده با مداد ثبت شده هم رحم نمي كنند. حتي اگر آتشفشان ها براي دفاع زبانه بكشند يا گوسفندي از جعبه بيرون بپرد ... می توانند یک گوسفند بکشند با یک جعبه با دو سوراخ و دلی را شاد کنند و می توانند گوسفندی را با یک جعبه با دو سوراخ به آتش بکشند ...
كاش پرنده مهاجر اين را هم برايم مي گفت كه چه شد كه دو آتشفشان هميشه فروزانم خاموش شدند و جعبه نيم سوخته ...
اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزیرهای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو و حالا مردك دروغ گو از غفلتم سواستفاده كرد و گل ام، گوسفندم، حرارت دو آتشفشان ام، گل هاي يك روزه و گياهان بائوبابم را از من ربوده است و معلوم نيست بعد از شمارش، هر يك را در كدام اخترك گذاشته است ...
بدون آب يا حباب يا علف ...
به مرد فانوس بان حسودي ام مي شود و به وفاداري اش. به فانوس اش و اخترك بسيار كوچك اما روشن و گرم اش.
قلبم درد مي كند. کاش می شد همه این کابوس را برای ابد فراموش کرد و برگشت به گذشته.
دادگاه سختي بود ...
اول وسوسه شدم كه بروم پيش پادشاه و از او بخواهم دستور دهد موش كور به محاكمه بكشاندم چون خسته تر از آن بودم كه خودم بشوم قاضي و پشيمان شدم ...
دادگاه درون سخت تر بود اما ...
كاش مار زنگي اين جا بود يا دسته پرندگان مهاجر آن قدر صبور بودند كه مرا ستاره به ستاره، اخترك به اخترك، مي بردند براي جستجو ... برای جستجوی تمام خوشی های زندگی ام ... برای دیدن دوباره گل سرخ ...
*****************
آدم بزرگ ها موجودات عجيبي اند و تا زماني كه دوست داشتنی هايشان را از دست ندهد ارزش آن ها نمي فهمند.
انتخاب همیشه سخت بوده است و حس مي كنم شده ام يكي از آن ها و دلم براي تمام گذشته تنگ شده است.
براي شادي ها و آزردگي ها و برای نشناختن ها ...
ستاره بي رمق من كه حتي در آن گلي يك روزه هم نمي رويد دیگر جاي ماندن و نفس کشیدن نيست ...
منتظر غروب آفتابم ...
كه پرنده مهاجر - همانی که قبلا همسفر گل سرخ بود برای یافتن من - بيايد و سفرمان را شروع كنيم...
مي گويد كمي كه دورتر شويم رايحه بي رمق اما آشنايي را خواهم شنيد كه روزها و به وقت ستاره من شب ها به مشام خواهد رسيد ...
و من ... با موهایی آشفته و چشم های خیس و چانه ای لرزان در حالی که خار کوچکی را در مشت دارم منتظرم ...
در سکوت ...
آتشفشان فریاد می کشد ...
...
..
.
بر می گردم به سیاره و دوان دوان فریاد می کشم گل سرخ ... گل سرخ ... و ناگهان خشکم می زند.
تلی از خاک های زیر و رو شده ...
درست مثل این که گلی را از ریشه از آن بیرون کشیده باشند ...
و پای آن ها برگ های خشکیده زرد ...
دست هایم می لرزند...
نگاه بی رمق ام اطراف را می کاود ...
تکه های شیشه حباب در اطراف دهانه آتشفشان خاموش و سرد ...
و کمی آن طرف تر ...
جعبه ای نیم سوخته، مچاله و پاره که می شود جای دو سوراخ را در یکی از لاشه ها تشخیص داد ...
دهانم خشک شده است ...
باد سردی می وزد و موهای طلایی را روی صورتم در هم می ریزد ...
چانه ام می لرزد ...
زانوانم سست می شوند و بر خاک می افتند ...
باد سردی می وزد ...
سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفته است ...
...
..
.
می گوید آخه امروز هم که آب نخورده ای... اقلا منو بذار توی آفتاب تا خشک شوم. از سقف جعبه همین جوری دارد اشکهایت می چکد ...
محلش نمی دهم.
عصبانی می شود: هفت شب است که عطرت همه کهکشان رو برداشته ... گلبرگ هایت دارند دونه دونه می ریزند ... برگ هایت زرد شده اند ... من بز نیستم که نفهمم چرا حباب را شکستی... یا بخواهم با شاخ هایم بروم توی شکمت که نشستی و داری برایم فیلم بازی می کنی. بیخود نیست که گذاشت و رفت!
خار سبزم را به بدنه جعبه فرو می کنم و داد می کشم: ساکت شو! ساکت شو ...
خار نحیف طاقت نمی آورد و می شکند ... سرم می افتد روی جعبه و هق هق ام توی سیاره می پیچد ...
بغض آلود آهی می کشد و می گوید: خب شد اینجا نبود و ندید ...
از لا به لای شبنم ها بریده بریده می گویم: او فقط عطرم را شنید اما درونم را ندید ... گوهری که مدت ها آرزو داشتم ببیند و لذت ببرد ... انتظار زیادی بود؟
سکوت می کند...
...
..
.
جیغ می کشد: ای وای! حباب شیشه ای را می خواهی بیندازی توی آتشفشان؟
می گویم: نمی خواهمش! احساس خفگی می کنم باهاش!
با دلواپسی می گوید: ولی تو باید شب ها بروی تویش. مگر نه این که هر شب وقتی خودش این جا بود می گذاشت ات اون تو؟ وقت عطر افشانی تو فقط توی روز است...
رویم را می کنم آن طرف و با غیظ می گویم: پس چرا خودت رفتی توی اون جعبه زشت بدترکیب قایم شدی؟ از وقتی اومدی این جا یک لحظه هم از اون تو نیامدی بیرون که مودبانه بهم سلام کنی. فقط بلدی با اون چشمای گنده ات از توی سوراخ هایش بهم زل بزنی گوسفند بی ادب!
تته پته کنان و با شرمندگی می گوید: آخه می دونی؟ قبل از این که برود سر قرارش با مار زنگی من را به آنتوان سپرد که بیاردم اینجا و سفارش کرد تا وقتی نیامده از جعبه بیرون نیایم که بلایی سرم نیاید.
عصبی به آسمان نگاه می کنم و بلند می گویم: هه ...
خجالت زده صدایش را می آورد پایین: البته تعریف شما رو هم زیاد کرده ... پیش همه ... راستش من از فال گوش وایسادن اصلا خوشم نمیاد ... ولی خب ... همه جا باهاش بودم و توی جیب اش ... می آمد صدایش ...
شبنمی روی یکی از گلبرگ هایم می شیند. تندی پاکش می کنم و با صدای لرزان می گویم: آره جون خودش!
آرام می گوید: اگر قرار باشد بشنود عطر تو را می شنود و این جا رو دوباره پیدا می کند. لازم نیست شب ها خطر کنی و با عطرت نشانه بگذاری برایش. راه برگشت اش طولانی تر و سخت تر از رفتن اش است. ساختن همیشه سخت تر از خراب کردن است ...
زمزمه می کنم: صدایت از جای گرم بلند می شود گوسفند ساده دل!
چشم هایش از توی سوراخ ها برق می زنند: چون که اهلی شده ای گل سرخ زیبا!
داد می کشم: اصلا و ابدا! اهلی شدن یعنی عادت کردن و عادت کردن هم عشق نیست! نه اهلی شده ام نه هیچ چیز دیگر! نه دیگر خودش را می خواهم و نه این حباب لعنتی را!
حباب را پرت می کنم توی آتشفشان...
پلقی صدا می کند و کمی بعد صدای شکستن مهیبی در سیاره می پیچد ...
دو رد باریک از دو سوراخ جعبه زشت و بد ترکیب به آرامی به پایین می خزند و دیواره را خیس می کنند ...
...
..
.
برمي گردم به سياره.
گوسفند ازم مي پرسه كجا بودي تا حالا گل سرخ؟
چيزي نمي گويم.
مي گويد دلتنگي نكن بالاخره برمي گردد.
مي گويم عمر آنتوان كفاف نمي دهد تا درباره بازگشتش بنويسد. تو بلدي بنويسي يا من؟
همين طور كه دارد نشخوار مي كند مي گويد رفتن تو هم توي داستان نبود چه برسد به برگشتن ات. كي تو را نوشت؟
سكوت مي كنم.
سكوت مي كند.
...
..
.