اين امتحان هاي كذايي بالاخره تمام شدند. نمي فهمم چه كاري است كه اين معلم ها دارند هي تلاش مي كنند كه ما رو سر به راه كنن. هنوز دارن سركوفت اين رو مي زنن كه اگه عيد تكليف ها رو انجام داده بوديم الان ال شده بود و بل. اگه درس خوونده بوديم و از وقتمون استفاده كرده بوديم الان فلان شده بود و بيسار. يكي نيست بگه خودتون مگه نبودين كه پيك نوروزي تونو مي بردين با خودتون سيزده به در؟ حالا پشت ما باد خورده باشه يا گردباد چه فرقي مي كند؟
معلم عربي هفته پيش لم داده بود پشت ميز و داشت كشدار و با تشديد نمره هاي درخشانمونو بلند بلند مي خووند.
عباس از اون ته مزه ريخت كه به به ... به به!
معلم هم نه گذاشت نه برداشت گفت خدا رحم كرد اين تلويزيون يه سريال پخش كرد كه يه چيزي بيفته تو دهن شما ها.
فرهاد پروند كه به به ... خوب بود ... خوش گذشت ... حيف كم بود!
معلم با خودكار روي ميز ضرب گرفت كه ماشالا هزار ماشالا اين چيزا رو خوب ياد مي گيرين اما به درس و چيزاي ديگه كه مي رسه ...
پيش خودم فكر كردم پس چي! معلمي كارش درسته كه بتونه خوب ياد بده! حالا درسته كه ما خيلي وقتا شيرين مي زنيم ولي چقدر خوب مي شد به مهران مديري مي گفتن سريال هاي درسي بسازه. محشر مي شد خدا وكيلي! اولي شم عربي! انا اذهب به كلاس! به به ... شما لطفا با اين نمره هاي گندتون از كلاس اخرجوا خییییییییلی ممنووووون!!
يه لحظه دلم براي معلمم سوخت. معلم هايي كه درس هاشون سخته خيلي كارشون سخت تره. هم پدر خودشون درمياد هم بچه ها پدرشونو درميارن.
زنگ تفريح ناظم اومد سر كلاس و نگذاشت بريم بيرون.
اومده بود براي نسق كشي براي اين كه روز معلم برنامه داريم و فلان استاد دانشگاه براي سخنراني ميان و بهتره درست رفتار كنيم و خبطي ازمون سر نزنه.
ياد قيافه اش افتادم جشن پارسالي كه چقدر اون روز جلوي ما قربون صدقه معلم هاي دفتر مي رفت و بفرمايين اينجا و تشريف بيارين اونجا مي كرد. انگار يادش رفته بود كه خودش بود يكي از روزهاي زمستون جلوي همين آقاي صفايي، معلم عربي مونو سر صبحي گرفته بود و داد و بيداد كه چرا پنج دقيقه دير كردين. انگار نه انگار كه من اون طرف تر وايسادم كه ازش ضبط صوت رو براي كلاس زبان امانت بگيرم و ببرم سر كلاس. جدا بعدش خيلي رو مي خواهد كه بروي و يه مشت پسر وحشي رو بخواهي ادب كني كه احترام معلم شونو نگه دارند و عين اسب نخندند و صندلي معلم شونو گچي نكنند. پس چي؟ معلمي كه برگردد به شاگردش بگه كله پوك رو نبايد صندلي شو گچي كرد؟
عوضش همين آقاي صفايي! مي نشيند و لم مي دهد روي صندلي و به نمره هاي گندمان بلندتر از خودمان مي خندد. بروند از خودش آمار بگيرند عمرا بگويد اينا بلايي سرم آورده باشند.
فكر كنم بيشتر از اون كه آقاي صفايي دلش بخواهد به عنوان احترام و تكريم جلويش تعظيم كنيم دوست داشت اون روز برفي منِ گندِ دماغ اون جا، توي سالن، نزديك آقاي ناظم منتظر گرفتن ضبط صوت براي كلاس زبان نمي ايستادم ... نبودم ... گم و گور مي شدم ... كاش منِ خنگ گورمو گم كرده بودم ...
منتشر شده در نشریه (...)
امسال مدرسه ام عوض شده است. اسباب كشي مان هم شد مزيد بر علت. هيچي نشده دلم براي دوستهايم تنگ شده است. آخ اگه بودند الان چه كله معلقي نمي زديم وسط حياط.
هفته اول مجبور بوديم به اين سوال تكراري معلم ها جواب بدهيم كه كي از كدام مدرسه آمده است. نمي فهمم واقعا چه تاثيري دارد كه همه بدانند تو از كدام مدرسه آمده اي يا كجا درس مي خوانده اي. بعضي از اين بچه هاي كلاس چه كلاسي كه نمي گذاشتند. دلم مي خواهد امتحان اول را بدهند تا آمارشان بيايد روي دايره آن وقت شست شون خبردار مي شه كه دوران راهنمايي و بچه بازي تمام شده است و ديگه كسي حال ندارد كه بنشيند و گوش بدهد كه مثلا تو شلوارت را از كجا خريده اي و كوله جديدت ضد آب است و تابستون رفتي فلان كلاس و ده هزار تا كتاب خوانده اي.
هر كدام از معلم ها مي آيند و مي ترسانند آدم را!
جديدا همه دلسوز شده اند. هر كس به آدم مي رسد از آدم مي پرسد خب تو چي دوست داري؟ مي روي رياضي فيزيك يا تجربي؟ المپياد مي روي يا نمي روي؟ پروژه امسالت رو كي مي خواهي شروع كني؟ دفتر برنامه ريزي درست كن واسه خودت! اينقدر ننشين پاي كامپيوتر و تلويزيون! تكليفتو بايد معلوم كني. بايد از همين الان مشخص كني كه مي خواهي چيكار كني.
بعد هم تا مي فهمند چي دوست داري شروع مي كنند به نصيحت و ...
نمي فهمم چي شده كه اينقدر جديدا آينده ما مهم شده. اين نگراني هاي بي سر و ته و بي مورد خوب مي روند روي اعصاب آدم.
همين مامان خانوم!
كي بود؟ همين ماه رمضوني! يه جوري پيشنهاد داد كه مثلا زيادم منو ناراحت نكنه . همين طور كه داشتم حاضر مي شدم آروم گفت مي خواهي با ما احيا نيايي؟ فردا سر كلاس خسته نشوي چرت بزني؟ طوري حرف مي زنند انگار من بچه ام. خودم نمي توانم تشخيص بدهم چي مي خواهم و چي نمي خواهم.
كاش مي شد حرف هم را مي فهميديم. يا دست كم وقت هايي كه منظور هم را نمي فهميم اين طوري با هم درگير نشويم. حس مي كنم جاهايي كه كم مي آوريم چاره كار نوشتن باشد. دست كم آدم را آروم مي كند.
چيزهايي كه اينجا نوشته مي شود قرار نيست كسي ازشان خوشش بياد. چون كسي دوست ندارد بخواندشان. چون اينجا كسي حوصله ندارد فيلم بازي كند يا براي خوشامد كسي حرفي بزند. اينجا مال خودم است و اختيارش هم با خودم.
يك شنبه پانزده مهرماه- هشت شب
منتشر شده در نشریه (...)
جوجه خروس آلمانی با لهجه خفن:
- خانووووم! شوما اَللللمانی هستین؟![]()
+ نه![]()
- آوه ه ه ... پس حتما اسپنیایی هستین![]()
( جهت جلوگیری از قل زدن رگ حسادت بقیه جوجه های اروپایی)
+ نه من آفریقایی هستم! آفريقاي جنوبي!!! ![]()
- ![]()
+ نمي بيني رنگ پوستم مثل واكس سياهه؟![]()
ـ آوه ه ه ... نه! ولي شوما سفيد هستين. كرم زدين؟![]()
![]()
+![]()
![]()
- آفريقايي ها خيلي زشت ان ولي شما ... ![]()
+![]()
- ![]()
![]()
جوجه های عزیز! با ترکیبات ادبی زیر یک ترکیب بی ادبی بسازید:
لحظه های یخ زده - روح - حوضچه اکنون.
" من اکنون واسه نجات لحظه هایم زدم با بیل یخ شونو شکستم انداختم تو حوضچه وسط حیاط. ایناهاش! اینم اعصاب روحمه! "
(نما - کلاس جوجه های راهنمایی- داخلی- صبح- جوجه ها مشغول ساختن )
+ آخ گل سرتون افتاد خانوم!
- اوه! مرسی عزیزم!
+ خب خانوم مقنعه تونو بردارین راحت باشین!
- مرسی من راحتم! همین که شماها برداشتین کافیه!
+ خانوم ما می خوایم موهای خشگل تونو ببینیم!!
- ولی من نمی خوام ببینین! (پوزخند)
+ خانووووووم ... خانوم خانوم خآم خآم خآم ...
- حرفشم نزنین! خودتونم لوس نکنین! سرتون به کارتون باشه ببینم! دهه؟!!!
+ اصلا الان می آییم از پشت نیگا می کنیم!!
- بیخود! همچین موهاتونو بکشم!!
+ (یورش جمعی) ...
وقتی لیست وسایل را گفتم با تردید و چیزهای ناخوشایند دیگر نگاهم کردند و گفتند همممممه این ها را می خواهید؟ چه سخت و رویشان نشد بگویند چه بی ربط...
صبرم کم شد و گفتم نه زیادند و نه عجیب و غریب. در هر صورت هفته دیگه لازمشون دارم. اونم توی حیاط ...
*******
جوجه ها گروه بندی شده اند و دارند تند تند آزمایش می کنند. بعضی هاشون شیطنت می کنند و به هم گروهی هاشون آب می پاشند. سر می گردانم می بینم تمام کادر مدرسه نگران و هراسان و پچ پچ کنان دارند از دفتر ما رو می پایند. انگار که اسید سولفوریک ریخته باشه روی خرس های گنده دوم دبیرستانی ...
دو تاشون طاقت نمی آورند و می آیند بین بچه ها سرک می کشند به کارها و به حرف های من که حالا جمع شون کرده ام و دارم جواب سوال ها را می دهم و امتیاز گروه ها را گوش می دهند...
زنگ که می خورد ناظم می گوید به بچه هامون بیشتر از زنگ ورزش خوش گذشته انگار!
لبخندی می زنم و دندون قروچه می کنم از ناراحتی و چیزهای ناخوشایند دیگر...
دست هایم را جلو بردم و انگشتانم به آرامی روی گونه هایش نشست ...
قرار بود حس کند مثالی برای داستان لمس عضلات الف و ب برای شبیه سازی لبخند و سنسور و چیزهای دیگر است اما ناگهان داستان تغییر کرد. کمی جا خورد ... شاید از این همه نزدیکی ... خون زیر پوست گونه ها دوید ... شرمگین نگاهم کرد و آرام خندید ...
قرار بود حس کنم مثالی برای همان داستان کذایی است اما ناگهان حس کردم لطافت گونه های داغ را و معصومیت کودکانه صورت جوجه عزیزم را در میان دست هایم ... به چشم های درخشان و خجل اش نگاه کردم و آرام خندیدم ...
داستان برای بقیه هم چنان همان داستان شبیه سازی عضلات الف و ب بود ...
...
..
.
مدرسه که رسیدم دیدم فرش انداخته اند توی راهرو و چراغ ها را خاموش کرده اند و دارند روضه حضرت علی می خوانند برای جوجه ها.
پیش خودم گفتم نه مثل این که زیادی هم جوجه ها رو لوس شون نمی کنند و یه چیزایی بلدند و ...(بعضی مدرسه ها دیده بودم که به بهانه اوخ شدن جوجه ها خیلی علنی اجازه می دادند جوجه ها روزه نگیرند و ...)
خانوم مداح رسید به دعا کردن و از اول تا آخر دعا از خدا خواست روح اموات و رفتگان جمع اعم از مادر بزرگ و پدر بزرگ و جد پدری و جد مادری از جوجه جیزقیلی های دوازده سیزده ساله راضی و خشنود باشه!!! و اولیای مدرسه هم تند تند داشتند از جوجه هاشون عکس می انداختند. آخر سر هم خانوم از جوجه ها خواست برای پدر شوهر و خواهر شوهرش دعای مخصوص کنند.
این که چند ساعت از زمان بیست و چهار ساعته یک شبانه روز جوجه ها توی مدرسه می گذرد و این که چقدر مدرسه می تواند تاثیر گذار باشد روی نگرش جوجه ها آن هم با این همه تضادهای محیط دور و برشون یک بحثی است که همیشه سرش با وسواس با مامان جوجه های دیگه حرف می زنیم و عقیده داریم در هر صورت باید کار درست را کرد ... و این که بخواهیم با بی سلیقگی یا ندانم کاری حاصل یک کار مثلا خوب را اینجوری ببریم زیر سوال یک چیز دیگر! این همه دعا! نمی شود قشنگ تر درخواست کردن و دعا کردن را به بچه ها یاد داد؟


این مادموازل "دختر" من هستند...
لازم دیدم هم بهتون معرفی بشوند هم مواظب رفتارتون در قبال ایشون باشید!
چون ایشون دختر "من" هستند!
چی می تونه بهتر از این باشه که جوجه هایت بردارند و نقاشی ات را بکشند؟ هوم؟
دارم فکر می کنم چه حیوونی می تونم باشم از نگاه شون.
آخه همه را کاملا رئال به شکل حیوون دارن می کشند.
مدرسه همه اش را کپی کرده زده به در و دیوار...
خانم دیوونه عزیز
سلام
می دونم که زندگی خیلی پیچیده شده، دونده ی دوی سرعت شده، سخت شده ... اون قدر که وقت نمی کنید به ما سر بزنید! ... اما نه اون قدر سخت، سریع و گره خورده که تاریخ تولد بعضی از دوست هامون رو فراموش کنیم!
پس به مناسبت ۲۷/۸ ... که امیدوارم این نامه به موقع به دستتون رسیده باشد ...
"تولدتون مبارک"
هر چی فکر کردم جمله ی مناسب برای کارت پستال پیدا نکردم. پس خودتون یه جمله ی بنویسید که وقتی اونو می خونید یاد چیزهای خوب بیفتید. (لطفا، حتما این کار رو بکنید)
از طرف ماهی سیاه کوچولو
۲۰/۸/۸۵
ماهی سیاه کوچولو
گوشه ی دل عزیزم!
پولک های سرخ ات بلد بودند چطور خانم معلم ات را منقلب کنند و شکر گزار. به خاطر همه ماهی های خوبی که خدا با بخشندگی تمام بهش داده و شبانه روز از خدا می خواهم که آن ها را از من نگیرد و من را بزرگ کند قد یه دریا که بتونم همه ماهی هایم را لحظه به لحظه ببوسم و در آغوش بگیرم.
پولک های سرخ ات به موقع رسیده بودند. دی شب "سیامک" سر راهم را گرفت و با احترام بهم دادشون. فکر می کرد که پولک های تو مال آقای دکتر است و این چند روز قایمشون کرده بود تا دکتر بیاید و وقتی اشک هایم را دید که همین جور قل خوردن و افتادن پایین، نشست روی پله ها و کز کرد. فکر کنم سوتی خانم معلمت باعث بشود تا دو سه روز داروهایش را نخورد.
دلم برای دریا بودن تنگ شده است...
دلم برای ماهی هایم تنگ شده است ...
دلم از دست فاصله های ناگزیر و زندگی دونده و گره های بی معنی اش پر است! ولی کاش ماهی های با معرفتم بتونن از فرسنگ ها دور لرزش دلم را حس کنن و تشنگی ام را برای این که لحظه به لحظه دلم برایشان تنگ است و فراموششون نمی کنم. حتی اگه لحظه به لحظه تو دلشون بهم فحش بدهن و سخت گیری هایم را فراموش نکنن.
حتی اگه زورشون از من بیشتر باشه و زیر آبی برن آدرس اینجا را (هنوزم سر در نیاوردم از کجا) پیدا کنن و حرفهای مخفی خانم معلمشون رو بخوونن و زیر آبی تر، آدرس خونه مون رو (پدر این جشنواره خوارزمی بسوزه) باز هم ازشون زرنگ ترم!
دی شب دیروقت بود که ازت تشکر کنم. به خاطر همین آمدم اینجا و به روی خودم هم نمی آورم که تمام بچه ماهی هایم اینجا می آیند و روشونو می کنن اون طرف که نبینمشان و غافلگیرانه بغلشون می کنم و همه شان را محکم می بوسم.
دلم برای همه تان تنگ شده است...
ماهی جینگیلی دست خودش نیست!
وقتی یکی دوستش داره، دوستش داره!
بی برو و برگرد!
غافلگیرم کردی ماهی سیاه کوچولوی جیزقیلی!