سرنوشت با صدای کشداری ایستاد و ازش بخار بلند شد ...
+ نخیر قربان! الساعه رسیدیم! درشکه می گیریم یک راست می رسیم خدمتتون! اون یکی مارمولک تر از این حرف ها بود! دادمش دست بچه ها با ماشین سرکار قره بیگلو بیارنش تا پاسگاه! ... مادر به خطاها تا حالا هفتاد و سه تا "کارت یونجه" رو هاپولی کردن فرستادن اصفهان! ... بله! خود همین موش مرده اش که الان خفتش تو دستمه گفته ... زوله نکش بچه! بذار صدا به صدا برسه!!! ... بله قربان! تازه موقع دستگیری اون مارمولکه خواسته ده تا کارت یونجه رو بچپونه تو جیب این هالوی دماغو! ... آخرشم لاشه شون کرده تو دهنش ... هان؟ نه تقصیر اون قنبر خاک بر سر نبوده که! پیکر نداره اون طویله سنتر که! اینام که قاعده باطری قلمی! ... اوهووووی درشکه چی ی ی ی! ... دربست شهربانی! ... قربان قطع ای دارین! ... الو؟ ... الو؟ ... الیاس گوشی ام داره تموم می شه قربان! ... د خفه شو بچه! از اون ایستگاه تا اینجا یه ریز داری ونگ می زنی و عین اسب جفتک می اندازی! ...
هنوز هوا روشن نشده بود و سوز بدی می آمد...
مه نمی گذاشت انتهای ایستگاه را خوب ببینیم.
برگشتی و به چشم هایم خیره شدی.
هیچ کدام تاب نیاوردیم.
انگار هر چه بیشتر می گذشت بی طاقت تر می شدیم. حتی نمی دانستیم شکایت پیش کی ببریم.
قطار با سر و صدای زیاد وارد ایستگاه شد ...
آهی کشیدم ... زانوهایم سست شد و بی اختیار نشستم ...
نا آرام و گریان خم شدی اما دستانت را پس زدند و بازوهایم را گرفتند و بلندم کردند ...
فریاد کشیدی ... دویدی طرفمان ... اما یکی از آن ها باتوم اش را در آورد و با تو گلاویز شد ...
کشان کشان رفتیم تا سکو ... قطار سوت کشید ... پرتم کرد بالا و در واگن را بست ...
با مشت کوبیدی به بدنه قطار ... از دهانت خون می آمد ...
چنگ زدم به شیشه های یخ زده ... بازویم را محکم گرفت و کشید ...
موهایم پریشان ریختند روی صورت ... جیغ زدم ...
قطار- سرد و سنگین - به حرکت درآمد ...
سرم بی حال افتاد روی شانه ...
دویدی ... فریاد هایی گنگ ... دنبالت کرده بودند ...
نگاهم ماسید ...
آه در گلو شکست ...
هنوز هوا روشن نشده بود و سوز بدی انگار در بیرون می آمد ...
مه نمی گذاشت که انتهای ایستگاه را خوب ببینم.
سرنوشت - سرد و سنگین - زوزه کشان حرکت اش را تندتر کرد ...
چشمانش را به من دوخت و منتظر شدم تا چیزی در من فرو بریزد یا بلرزد و یا انفجاری مهیب و حرارتی زیر پوست گونه ها. در عوض نگاهم افتاد پایین. به حاشیه جدول کنار چمن ها. دستک های چادر را جمع کردم و پا گذاشتم به چمن های خیس. دنبالم راه افتاد. یادم آمد که من چکمه دارم و او نه. اما نگاهم بلند نمی شد. صدایم هم...
چمن ها که تمام شدند من بودم با چکمه های براق مشکی و نگاهی که بلند نمی شد و قلبی که تند تند می زد - که انگار کردم مال سربالایی تپه است - و او بود با کفش های گل آلود و نگاه براقی که می خندید ...
*****
- الانم لابد می خواین برین بتونه کاری؟
لب هایش را جمع می کند و ابروهایش را می اندازد بالا و چشم هایش را تنگ.صداش را می برد بالا: خب شمام بیایین با ما!
- که چی؟ این قرطاس بازیا مال جووناس! من همین جوری دست می کشم به موهامم م م ... دستان لرزانش روی موهای حنایی سر می خورند ... این چارقدم سرم می کنم ... گوشه های روسری ترکمنی را به هم جفت می کند و می اندازد روی سرش ... هاااااانه هاااان! تموم شد! به تون می گم منم ببرین سالون خب!
گلناز زانو می زند پای تشک و دست می اندازد گردن اش و داد می کشد: آخه خان جان! سالن کلی پله داره! نمی تونی شما که! باشه آخر شب که آوردیمشون خونه بزن بکوب!
- خیلی خوبم می تانم! با این عصا ... و لرزان می زند روی پاهایش از روی پیراهن چیت گلدار ... و این دو تا پا!!
*****
نگاهم بالا نمی آمد. اصلا معلوم نبود چه مرگی اش شده که بالا نمی آمد.
انگار که وزن نگاهش سنگین تر از این حرف ها بود. برعکس دل هایمان شبیه هم بود. اما عین وصله های قناس و ناجور لحاف کرسی های چهل تکه می شدند وقتی ذهن هایمان هم می دویدند کنارشان. هر کس این لحاف را می خواست باید سر میگذاشت به بیابون. می زد به کوه و کمر. اما جاش توی خونه نبود. بابا اتمام حجت کرده بود این ها رو.
اصلا معلوم نبود این ذهن های لامصب را کی این قدر قناس ساخته بود. یکی شون بال داشت و می خواست شیطنت کند و جیغ جیغ کنان بپرد و اون یکی دوست داشت راه برود و زیر درخت گیلاس چرت بزند.
رویش را که کرد طرف درختچه های آن طرف پارک صدایم یواش یواش بالا آمد ...
******
امیر ماشین را نگه داشت و دنباله پیراهن هایمان را جمع کردیم و پریدیم بیرون و قبل از این که کار گوسفند ساخته شود رفتیم تو حیاط.
صدای دامب دامب ارگ بلند شده بود. بچه های توی کوچه جیغ زدند انگار که از ترس خون و دست و پا زدن ... عروس دست کاوه را گرفت. دنباله پیراهنش را جمع کرد و نوک پا از روی خون ها رد شد ...
سر برگرداندم که گلناز را صدا کنم خان جان را دیدم توی چارچوب در. لرزان آمد بیرون با عصا. کاوه دوید سمتش. عصا را ول کرد. دست هایش را به هم چسباند و شروع کرد بشکن زدن و آهسته چرخیدن ...
*****
لرزان گفتم و چیزی مثل انفجاری مهیب درونم صدا کرد و خرده های وجودم را ریخت روی پوستم.
مدت زیادی گذشت شکسته های غریبه ای را روی گونه هایم حس کردم...
لرزان دست کشیدم روی گونه ام و آرام جمع شان کردم و نگاه ...
پاره های نگاه او بود ...
*****
مامان گفت: یک دختر خوب واست پیدا کردم عین قرص ماه. خانوم و نجیب. ببینی اش هر چی که توی دلت است می ریزد بیرون!
نگاهم بالا نمی آید. می گویم: مگه تویش آشغال بوده که بریزد بیرون؟
اخم های مامان می رود توهم.
*****
صدایم را می اندازم روی سرم: مخلص مه پری جون پیرهن گل گلی!
لب های چروکیده اش به خنده باز می شوند و جای خالی دندان ها پیدا.
بوس اش می کنم. دست می کشد به سرم.
- تصدق کاوه ام بشم الهی. الهی عروسی ات.
+ ما عروسی نمی خوایم خان جان! سر جدت یک چیزی به این مامان ما بگو! این هم دختره تو زاییدی؟
- عیب نداره ننه! با دل اش راه بیا که اینقدر به پرت نپیچه ...
+ اون به دل من راه میاد مگه؟
- قربونت برم. تو که عاقلی! اون فقط خاطرتو می خواد ... دل ات رو که هر کسی نباید بفهمه ...
*****
می گویم نیستی کاوه؟
می گوید مگه کوری؟
می گویم همه کاوه نیست اینجا آخه.
می گوید اون قدری اش که لازمه این جاست. باقی اش به تو دخلی نداره ...
این جا آسمان آبی است و بعضی وقت ها نارنجی و سورمه ای و دریا آرام و بعضی وقت ها مواج و هوای خنک و آفتاب درخشان و بعضی وقت ها هم بارانی و همه چیز هست جز تو و حتی تلفن ات ...
پری روز عصر با مامان اینا رفتیم بازارچه فصلی. هوای اون جا حسابی دم کرده بود و شرجی. پویا سر به هم خوردن معافیت اش مگسی بود هنوز و موند خونه. مامان هم گفت بیا! پسر بزرگ کن که آخرش بشه این. لنگه باباش طلبکار! جای سوزن انداختن نبود. آدمای عرق کرده ای که بهت تنه می زدن و همهمه و سر و صدا توی اون فضای نیمه تاریک که مخلوط شده بود با موسیقی های قر و قاطی کرکننده سی دی فروشی ها. رعنا هم اومده بود باهامون. گوشی شم گذاشته بود خونه. می گفت اعصابشو ندارم. کره بز بعد از چهار ساعت زر و پر کردن درباره چک های پاس نشده شرکت و فرم خرید خودروی قسطی و دعوای زرگری رئیس اش تو کارخونه و جفت نبودن دخل و خرج این ماه و سقط شدن عمه ننه یکی از دوستهایش و دعوای دیشب مامان و بابایش سر انعام ماهانه سرایدار خونه این بار سوسه دختربازی های زمان دانشجویی شو اومده بوده واسش با ملغمه ای از افکار فلسفی که ته اش بگه تو یه چیز دیگه ای. اونم بعد از دو هفته بی خبری و گم و گوری. تو این بلبشوی آنتن ندادن موبایل. رعنا پقی زده بود زیر گریه یواشکی تو اون اتاق. می گفت انگار سطل آشغالم که تویم داره استفراغ می کنه که سبک شه! حداقل ساکت نمی شه که گوش بده بهش دارم می گم دلم برایش تنگ شده! خاک بر سر احمق جفتمون!
مامان و خاله اینا خم شده بودن روی چینی های رنگی دست ساز یه زن و شوهر و داشتن سرویس دم دستی واسم جور می کردن. دیس های لوزی... بشقاب های مثلث ... با رنگ های زرد و قرمز و نارنجی و ابر و باد های توشون ... ظرف ها رو تق و توق به هم می زدن ملت ... صدای جیغ و داد ... زن خسته و عرق کرده اما با حوصله و لبخند و آب و تاب داشت دونه به دونه ظرف ها رو نشونمون می داد و ست می کرد و به قول خودش شکیل و قیمت می گفت به بغلی ها و ظرف نشون می داد به اون وری ها و شوهرش با مو ها و ریش های جوگندمی و پیرهن مردونه کهنه اون پشت تند تند دونه به دونه ظرف ها رو می گرفت و می بست و کارتن می کرد.
خاله گفت قربونت برم خانوم. شکیل چیه. این پسرهای حالا اصلا نمی فهمن این جهیزیه از کجا اومده و چه طور خریده ان! دخترام که دیگه خوب بلد شدن! خام این لالایی های قربونت برم فدات بشم یا آویزون پسره می شن دم درمیارن می گن هیچی نمی خوایم خونواده رو بی آبرو می کنن یام پدر خونواده شونو در میارن همه چی می خوان فکرم نیستن این پول از کجا باید دربیاد!
شوهر بغلیه تا رسید و قیمت ها رو دید جا زد و گفت نه و باز کن کارتن رو آقا و بغلیه هم قاطی کرد و داد و بیداد که به تو چه و شوهره صداشو برد بالا و بغلیه هم که باز دیوونه شدی و خونه زندگی خودمه...
بشقاب ایستاده ذوزنقه لیز خورد و پلقی خورد روی بشقاب های نشسته ...
مرد به زن اشاره کرد و آروم گفت عزیزم این سرویس تکمیل شد؟ ببندمش؟ زن هم به مرد اشاره و آروم که نه عزیزم میوه خوری هاش مونده هنوز!
باورت می شود؟
وسط جیغ و داد و گرما و تق و توق و شلوغی مرد به زن گفت عزیزم و زن هم به مرد ... اون هم آن جا ... اون هم با اجاره عقب افتاده غرفه ... اون هم توی اون سن ... اون هم توی این قحطی ...
از پری روز تا حالا دوباره به دنیا امیدوار شده ام ...
کاش بودی ... مرده شوی این دوری های کوفت را ببرند ...
...
..
.
يكي شون گفت اين آشغالا چيه نيگر داشتي؟
يكي ديگه شون گفت شلوغ كردي اتاقت رو باهاشون.
و اون يكي زمزمه كرد گل خشك غم مي آورد ...
سبد گل را داد. تشكر كردند و گذاشتندش روي ميز. تعارفش كردند برود بالا. خجل نشست روي مبل ...
يكي شون گفت هفته ديگه مهمونيه تميز بايد بكنيم خب اينجا رو!
يكي ديگه شون گفت خب از جلوي چشم برشون دار. كارتن كن بذارشون اون پس و پشت ها ...
و اون يكي زمزمه كرد خاطرات خيس رو كه خشك نمي كنند ...
تشريف مي آورند الان عروس خانوم ... صداي مامان از توي پذيرايي مي آيد ... مي آيد توي اتاق و اشاره مي كند ...
يكي شون گفت اصلا تو تشريف ببر بيرون. من خودم همه شونو مي ريزم دور!
يكي ديگه شون گفت فدات بشم آخه چه فايده اي داره اين كارا؟
و اون يكي زمزمه كرد وعده شايد به بهشت در كنار گل هاي سرخ ...
گل هاي سرخ توي سبد را آرام جدا مي كند و مي برد توي اتاق. اخم هاي همه توي هم است. شبنمي از آن بالا روي يكي از گل ها مي نشيند ... سر مي خورد و فرو مي چكد ...
روی صندلی که نشستم بلند بلند مشغول سخنرانی بود.
تا خود دفتر یه ریز شعر حافظ خووند.
مثنوی و شاهنامه خووند. فال گرفت. آواز خووند.
آیه های قرآن آورد راه به راه و مرشدی و موعظه.
موبایل هر کی زنگ می زد وسط خیابون عین میخ می زد روی ترمز و پیاده اش می کرد بی کرایه و هری.
انگار شیطان رجیم دهل زده باشه.
سرک کشیدم تا از خط روی کاپوت ماشین مطمئن شوم.
تازه شستم خبردار شد که توصیه های کتاب ادعیه و ادویه برای دفع شیاطین و سنگ کوب و نور دل و امراض روحی و پریشانی های خاطر را نوشته روی برچسب های کتاب و چسبانده جا به جای شیشه های ماشین و صد البته در مضرات موبایل و هر کی موبایل داره هررری و طوماری بلند بالا روی فرمون.
می گفت نماینده خداست.
...
..
.
پسر کناری پقی زد زیر خنده.
+ خانوم نگران نباش! پسرت کنکور قبوله! خود شما هم خانوم خوبی هستین! حافظ اینو می گه! دعایت گیراست! دعای پدر و مادر مستجابه چون خالصه! برو کارتشو بگیر که حله و مشکلی نیس!
زن سر حال شده بود. پیاده شد و رفت ...
شروع کرد در مقام پدر و مادر مرشدی کردن ...
شیطنتم گل کرد. دهان باز کردم که بگویم فال منم ... که تند تند پرید تو حرفم و گفت خیلی خوبه عالیه همین الان فالتو گرفتم! من می بینم درون آدما رو!
خانوم وسطیه شالش را انداخت رو شونه اش و تند تند خودشو باد زد و گفت نیگر دار بیمارستان!
+ هر کی کارش بیفته به بیمارستان یا زندون گناهکاره!
خدا خدا می کردم موبایلم زنگ نزند.
+ اینم کرایه ات! بشین فالتم بگم بعد برو! تو گناهکاری باید توبه کنی! حواست جمع باشه! خدا دوستت داره اما تو انگار قهری!
اخم های خانوم وسطی رفت تو هم.
+ من فال یه آخوند رو هم گرفتم بهش گفتم ( ... و ... و ...) شده و ...
پسر کناری گفت آی ی ی ... غیبت نکن پیرمرد!
وعظ تعریف غیبت و شرایط جایز بودن و آیه قرآن و شعر و آواز ...
تیری شد پسره.
+ تو اصلا تو این ده سال غسل کردی؟ نمازتو خووندی پسر؟! دارم فال تو می گم ...
پیاده شدم...
قبل از این که کار بگیرد بالا ...
مي گويد شلنگ اش رو ناجور باز کرده اين خدا و بي خبر روي سرمون ها؟
مي گويد اوهوم.
مي گويد بعد اون گرما بايس همچين چيزي هم مي باريد البت. آتيش اينم که داره ديگه کورسو مي زنه ...
دست مي کنم توي پوشه سبز رنگ ...
مي گويد بازم ناز شست اين قاليباف که همه نيمکت هاي پارکو رنگ زد.
مي گويد بابا اين بدبخت رو هم عين کرباسچي کله اش مي کنن. اگه نکردن.
دسته کلفت کاغذها را مي ريزم توي آتش.
مي گويد آخ خانوم جزوه هاتون!
مي گويم جزوه نبودند.
مي گويد برويم.
مي گويد باشين حالا. وقت خوردنشونم شده اين سيب زميني ها.
مي گويد قربونت بروم. چارشنبه پس بيا واسه راه پله هاي ساختمون.
مي گويد رو چشم ام! دست شما هم درد نکنه خانوم! ماشاله صبيه تون خيلي با شخصيت اند.
دور مي شويم ...
باران همچنان مي بارد ...
...
..
.
امروز روز جهانی زن است و متاسفانه هر چه تحصن و تظاهرات و میتینگ های مجمع های کوچک و بزرگ حمایت از حقوق زنان است برای اعتراض جهت رسیدن به حقوق مساوی برای زنان و ... در این روز برگزار می شود. فارغ از این که می شود این کار ها را روز دیگری هم انجام داد و استفاده به تری از این روز کرد و با این کارها صرفا تنش ها را برای دست یابی به آن چه که به واقع حق طبیعی ما است را بالاتر نبرد و این روز را برای زنان به عنوان روزی ویژه جشن گرفت.
در میان این هیاهوها یاد دوست قدیمی ام نفیسه مرشد زاده می افتم و متن بسیار دوست داشتنی ای که چند وقت پیش نوشته بود. با زاویه دیدی دیگر.
به عنوان کسی که کار کردن در تمام محیط ها را تجربه کرده و مادر پر مشغله ای هم داشته است و طعم پرستار خانگی و مادری کردن برای خواهر کوچک تر را هم چشیده تصور می کنم به تر است این زاویه دید هم مورد تفکر جدی مخصوصا از طرف خانم ها قرار بگیرد. لذت داشتن بعضی چیزها تنها زمان و مکان خاص خودش را می طلبد و نکند که بعد از سالیان سال سربرگردانیم و ببینیم که چه دوست داشتنی ها را به بهای ناچیزی از دست داده ایم.
***********************
از: نفیسه مرشد زاده
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
هر جا را كه نگاه مي كردي آدم بودو آدم و همه سفيد سفيد ...
و بالاي همه اين سفيدي ها از آسمان آتش مي باريد. لباس احرام چسبيده بود به تنم و خيس خيس شده بود از عرق. كلافه بودم حسابي. دعا هنوز شروع نشده بود. اصلا معلوم نبود كانتينرهاي اين عرب هاي ملخ خور كجا بودند كه مردم اين طوري داشتند از تشنگي هلاك مي شدند. خودم به درك، نگران حال مادر بودم كه يك وقت فشارش بالا نرود. تو مدينه دو بار حالش به هم خورده بود و حالا تو اين بيابوني كه از زمين و زمانش آدم مي جوشيد ...
جواد چند بار بهم گفته بود كه اين سفرها را بايد تنهايي رفت تا آدم حالش را اساسي ببرد! راست مي گفت والا! كور شده چه حرفي زد كه حالا تو اين جهنم يادش كنم. ايشالا سال ديگه با عيالش قسمتش بشه بياد واسه عمره! نه ... نه! اون جوري كه دلش مي خواهد! يعني تنهايي! كه حسابي حال كند بر عكس ما ...
دستي روي شانه ام خورد. برگشتم ...
پيرمرد ژنده پوش عربي بود كه نيش اش تا بناگوش باز بود و دستش را دراز كرده بود سمتم و به عربي چيزهايي بلغور مي كرد ...
صداي روحاني كاروان از دور آمد: برادران و خواهران كاروان شماره 12 تا ده دقيقه ديگر دعاي عرفه شروع مي شود ...
هول كردم و تند تند گفتم: لا! ... الريال سعودي لا! ... لا!!!
مردك از رو نرفت و دوباره عين مسلسل شروع كرد از ته حلقش حرف زدن!!
همين طور كه داشتم سرك مي كشيدم و دنبال روحاني كاروان مي گشتم گفتم: اخوي! ماني لا موجود!!!!
ولي او انگار گوش اش بدهكار اين حرف ها نبود و هي داشت حوله احرام ام را مي پيچاند و كنار گوشم بلند بلند داد مي زد ...
طاقتم طاق شد و لباسم را كشيدم و صدايم را بردم بالا: داداش ول كن اين كفن آخرت رو بابا! تو اين هيري ويي پولم كجا بود؟؟!! گيري دادي ها؟؟؟
مرد جواني كه چند دقيقه اي مي شد كنارمان ايستاده بود دست پيرمرد را از توي دستم درآورد. خم شد و از كنار پايم سنگريزه اي برداشت و گذاشت توي دست او و دستش را بست و رفت ...
پيرمرد دستش را بالا آورد و باز كرد ...
كف دستش مرواريد سفيدي بود كه مي درخشيد ...
خنديد!!!
خشكم زد ...
مي خنديد ...
باورم نمي شد ...
مي خنديد ... با صداي بلند ...
مانده بودم مات مات ...
رويم را برگرداندم و پا تند كردم ...
توجه! توجه! خواهران و برادران كاروان شماره 12 ...
هروله كردم ... دويدم ...
عجله كنيد! عجله كنيد!
با سرعت تمام ... با تمام تواني كه داشتم و سفيدي ها را هل مي دادم ...
دارد شروع مي شود ...
فرياد مي كشيدم ...
گريه مي كردم ...
عقب نمانيد ...
آب شده بود ... رفته بود ...
هر جا را كه نگاه مي كردي آدم بود و آدم و همه سفيد سفيد ...
صورتم خيس خيس بود ...
از دور صداي خنده مي آمد ...
" زمستان ۸۳ ـ هفته نامه شمسه"
- آقا اين گوشي هاتون چنده؟
- حالم به هم خورد دیگه اسی! بسكه قيمت گفتم از صب تا حالا! (...) تومان!
- مي شود يه نمونه اش رو از نزديك ببينم؟
- تو رو خدا اگه مي خرين بيارم! حالمون به هم خورده بسكه هي آورديم فقط ملت نيگاش كردن نخريدن خانوم!
- (چشم غره)
...
- حافظه اش چند مگ است؟
- اووووف! از صبح تا حالا يه ميليون بار گفتمشون ديگه حالم داره به هم مي خوره! خواهش می کنم بيایین از روي كاتالوگش بخوونین!
- آقا همين گوشي رو بر مي دارم! سيم كارتمو بذارين تويش لطفا.
- مبارك باشه! آي ي ي نه! خودتون در گوشي تونو باز كنين! از بس گوشي باز كردم سيم كارت جا زدم داره حالم به هم مي خوره ديگه...
- (چشم غره)
...
- خب، روشن شد! مباركه! اين جا آهنگاشه! حالم به هم خورد از اول روز دارم اين آهنگو گوش مي دم... اينجام فيلماشه كه ديگه حالم به هم مي خوره بسكه فيلم كمپاني شو ديدم... بياييد از پدر هم يه عكس بگيرم ... حالا فارسي اش كنم واستون... اووووي ي ي ي
- نمي خوام آقا! فارسي اش نكن!
- خانوم از صب دارم همين توضيحو مي دم واسه ملت، جاي منوهايش يه كم فرق داره تو اين جديدا! بذارين يه هفته فارسي باشه بعد عوض كنين... ديگه داره حالم بد مي شود...
- بفرمايين اين هم پولش ممنونم.
- مبارك باشه ...اووووه حالم به هم خورد بسكه از صب تا حالا دارم پول مي شمارم. حالشو ندارم. اسي بندازش تو اون دستگاه،چك هم دارن ... بفرمايين دهنتونو شيرين كنين!
- نه مرسي از وقتی اومدم تو مغازتون داره حالم به هم مي خوره ... نمی دونم چرا!!!
- (چشم غره)
باران پائیزی نم نمک می آمد...
با هم رفتیم توی پارک و روی نیمکتی نشستیم.
مدتی به سکوت گذشت...
حواسش رفته بود به کلاغ هایی که بی امان توی آسمان می چرخیدند و سر و صدا راه انداخته بودند.
پارک خلوت بود.
از کیفم نارنگی ای در آوردم و آن را پوست کردم و از وسط نصف.
گرفت.
گفت خب؟
گفت دیگه؟
گفت دست رو بد جایی گذاشتی و داری فشار می دهی! می دونستی؟
گفت می دونی که آدمی نیستم که با شنیدن اولین جوابت بخواهم آن را بگذارم به حساب ناز کردن. می گذارم و می روم.
گفت هوم؟
بلند شد و رفت.
نارنگی نصفه ای روی سرازیری آسفالت پارک قل می خورد...
نارنگی توی دستم گریه می کرد...