تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

 

Meet me after dark ,

We'll be lost before the dawn...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به قول بهروز صفاریان:

« من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم ...»

 

جایش در وانفسای این سه سال واقعا خالی بود ...

 

 

پیوست:

متن کامل شعر آقای صفاریان به درخواست یکی از دوستان:

 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

حبيبي يا حبيبي يا حبيبي

عشق من ای عشق من

انت فين

کجایی

حبيبي يا يا حلم انا

عشق من ای رویای من

عشت عمري بستناه و اتمناه

تمام عمرم در انتظار تو ام و تو را می خواهم 

الفرقه عليا صعبه

جدایی برای من خیلی سخت است

و ازاي يداري

 

چگونه رنج دوری را پنهان کنم 

 

شوقي و انا اعمل ايه

 

با دلتنگی هایم چه کنم

 

لو اغمض عيني   و اصحي الاقيك هنا للبعد نهايه

 

ای کاش می شد چشمانم را می بستم و باز می کردم و تو را در کنار خود می دیدم و جدایی ما به پایان می رسید 

 

و انت بقالك سنه

 

یک سال است که از من دور شده ای

 

يلا و تعال


بس است ... دیگر بیا

 

انا قلبي حيتعب كده

 

دیگر دل طاقت دوریت را ندارد

 

انت فين

 

کجایی

 

حيرة في حيرة  و ايام طويله

 

سرگردانی و پریشانی و روزهای طولانی

 

بصبرعينيه

 

به چشمانم می آموزم که چگونه تحمل کنند

 

اللي دايبه في هواك

 

چشمانی که در عشق تو آب شده اند 

 

صوتي خاصمني  و رافض يغني

 

صدایم با من قهر است و اجازه نمی دهد دیگر شعری بخوانم   

 

غير لما ترجع  و يبقى معاك

 

تا وقتی که تو بازگردی و او در کنار تو باشد

 

شايف حبيبي في بعدك بيجرالي ايه

 

عزیزم دیدی دوری از تو چه بر من آورده است

 

شايف في بعدك  بدوق العذاب قد ايه

 

دیدی که درجداییت چه رنجی می برم


قولي ليه

 

به من بگو ... آخر چرا ؟

 

 

...

 

..

 

.

 


دايما في بالي  و بعد الليالي


همیشه در فکرم هستی  و شب ها را یکی پس از دیگری می گذرانم


واحشني يا غالي


عزیزم ... دلم برایت تنگ شده است 


يا اجمل ملاك


ای زیباترین فرشته 


أه لو تجيني


آه ... که اگر بیایی


لابوسك بعيني و اطفي حنيني 


با چشمانم تو را خواهم بوسید و مهربانیم را به تو خواهم بخشید


اللي دايب معاك


"مهربانی" ای که به خاطردوریت آب شده است


انت الجميل  اللي لايق عليه الغرام


تو زیبایی و تنها تو سزاوار عشق ورزیدن

 

و انت اللي عمري


زندگی منی

 
ماخلصت فيه الكلام


و سخنان زندگی من تنها و تنها به خاطر توست

 

انت فين


کجایی

 

 

 

"محمد فواد"

 


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

أتاك الربيع الطلق يختال ضاحكا من الحسن حتى كاد أن يتكلما

وقد نبه النيروز في غسق الدجى أوائل ورد كن بالأمس نوما
يفتحها ورد الندى فكأنه يبث حديثا كان قبل مكتما

 

"شریفه خضر الرمضان"

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

"شعر از کیوان شاهبداغی"

و من می‏بینمش
استاده ان سو تر
بغل بگشوده من را سوی خود می‏خواند اما
وای از این بغضی که در سینه است
نگاهم می‏کند
می‏خواندم
من در سکوتی سرد می‏مانم
برایش پاسخی؟؟ هرگز
غروری کور فرمان میدهد خاموش
و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد دو دست خالی من را
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می‏کاود
نگاهش می‏دود تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را چه بی‏رحمانه می‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام در می‏زند اما
نباید چشم بگشایم
که می‏ترسم بلرزد قلب من
فرمان دهد آغوش بگشایم
دوباره باز می‏خواند مرا
و می‏خواهد که پیوندی زنم من این طناب الفت دیرینه را اکنون
درون سینه‏ام غوغاست
دلم می‏خواهد آغوش محبت را به رویش باز بگشایم
ببخشم تا رها گردم من از دردی که هر لحظه مرا رنجور می‏سازد
دلم پر می‏کشد تا او
دوباره حس تاریکی مرا فریاد می‏آرد
ولی نه
او دلت را سخت آزرده است
چه باید کرد؟
خدا می‏بخشد اما من نمی‏بخشم ؟!
با که این را می‏توانم گفت؟
دلم می‏خواست من را او بخواند
تا بگویم
دوستش دارم
بگویم من دعا کردم بیاد بار دیگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع دیگری باشد
ولی اکنون که او برگشته می‏خواند مرا
اینک؛ کلام مهربانی بر زبان من نمی‏آید
دلم می‏خواهد او باور کند دیگر برایم نیست
اما هست!
و می‏ترسم که از چشمانم این را او بفهمد
چشم می‏بندم
نگاهش باز می‏کوبد به پشت پلک های بسته‏ام
اما نباید چشم بگشایم
دلم می‏خواهد او باور کند بغض مرا دیگر
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشنی در من به نجوا باز می‏گوید
ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی
و او را هم تو آزردی
نمی‏دانم
ولی حالا که او بخشیده باید او بفهمد
من نمی‏بخشم
که من این هدیه را آسان نخواهم داد
جدالی در درونم می‏کند غوغا
میان این دو من
آیا کدامین من در این پیکار خواهد برد؟!
چه می‏شد من رها می‏گشتم از این کینه‏ی جان سوز؟
و می‏بخشیدم او را
نه
خودم را
که بیش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخی نبخشیدن به کام لحظه‏هایم زهر می‏ریزد
و می‏میراند این اوقات زیبا را...

وای...صد افسوس
گذشت یک فرصت دیگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته می‏خشکد
ز پشت پرده‏ی اشکم کنون من رفتنش را باز می‏بینم
خدایا
کاش یک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی
تا که شاید من...


آه از این بازی نازیبای بی‏فرجام
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر
ببخشم یا نبخشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

Dear Narges
Happy birthday to you

..
.
Atif


 

“A few Unwanted Words”

Do they really matter
A few unwanted words
Even if they are true
Even if they come from the heart
Do they change anything

Do you know how it feels
To squeeze your soul in
And manage a few words out
And they are usually never heard
A few unwanted words

So easy to give way
So easy to diffuse
A few unwanted words
They die before you
They lay before you
They are only for you
And still they can’t change you
A few unwanted words

If you would only listen to
A few unwanted words
I am in love
For hours I lie rambled
Never missing the ceiling
And I open and wrap my arms
To find nothing in between
Why can’t they find your heart
Why can’t they find your heart
A few unwanted words

***************

If I tell you’


If I tell you
I have a photo by my bedside, faded
And my thoughts are still sometimes, tangled
And I was once in someone’s love, drenched
And I still have a heart, torn
Then do I stand a chance before you

If I tell you
I find you clean as the morning mist
I see you in the droplets of the rain
And I can waste another lifetime
Just to bath with your essence
Then do I make sense

If I have still not touched you
Then just pay a visit someday
I will leave the flowerets lined from my door
The light from my window will look beautiful over your skin
And the sheets on my bed are waiting to be disturbed

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

هر آن چه راه مي رود

زمين تنها مشتي خاك در دستان قبايل است كه بر سينه به خواب رفته

بال هاي او را برگير و به آسمان پر بگشاي و يا خود را به مرغزار بيكرانه ي رنگين كمان بسپار

آن جا كه "اورگن" جاري ست و صدايي نمي شنود

خروش خود را مهار كن

تا آن گاه كه مردگان آنجايند و بيشماران روح يگانه از همان بدو آن جا ساكنند

تا آن زمان كه پرواز ساليان در رسيد و آنان را بر زمين افكند

اين جا ديگر مردگان سير مي كنند

پرهاي سفيد

تنها در انتهاي جهان

پرهاي نرم و سفيد هنگام غروب اين سو و آن سو

مي خرامند

تنها در انتهاي جهان

 

******************

اي كوره راه كهن كه بارها و بارها بر تو گام نهادم

از ميان صخره هاي باريك و سخت،‌

درست بر بالاي

كوه هايي كه دنياي شما پي افكنده شده صعود كردم

و از آن جا

سراشيبي و قامت بلند درختان سبز سر به فلك كشيده را

نگريستم.

و در سايه ي ارغواني آرام دره ها،

درست بر فراز نوك گنبدي شكل كاج هاي آلپ،

بر فراز

جلگه هاي شيب دار، جايي كه آفتاب برف ها را نرم مي كند،

و دست در دستان زمين به گل آرايی مي نشيند،

آرميدم.

 

"پاپاگو/ گري شايدر – كوه هاي سنت هلن – درياچه اسپيريت"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط خاتون 

Wo lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

Na main jaanoun
Na tu jaane
(aaah)
Kaisa hai ye mausam
Koi na jaane
Kahi se hai fizaa aayi
Ghamon ki dhoop sang laayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum

Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

(hoooo)

Saagar ki
Gehraayi se
Gehra hai
Apna pyaar
Sehraoun ki
In hawaon me
Kaise aayeee-gi bahaar
Kahan se ye hawa aayi
Ghataayen kaali kyoun chhaayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum

Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط خاتون 


چيزهاي زيادي بود كه برايش مي نوشت.

مي خواست وقتي قصد جداشدني هميشگي كردند برايش بخواند.

اما بعد از اين كه بارها خواندشان از اين فكر تعجب كرد.

اين همه تلخي را چرا بايد انتقال دهد؟

آن هم بعد از پايان...

نوشته هايي كه خودش با خواندنشان تمام وجودش از درد به خود مي پيچيد...

چرا بايد گفته شود؟

 

 

اين كلمات گفته نخواهد شد!

تا ابد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter