به قول بهروز صفاریان:
« من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم ...»
جایش در وانفسای این سه سال واقعا خالی بود ...
پیوست:
متن کامل شعر آقای صفاریان به درخواست یکی از دوستان:
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
حبيبي يا حبيبي يا حبيبي
عشق من ای عشق من
انت فين
کجایی
حبيبي يا يا حلم انا
عشق من ای رویای من
عشت عمري بستناه و اتمناه
تمام عمرم در انتظار تو ام و تو را می خواهم
الفرقه عليا صعبه
جدایی برای من خیلی سخت است
و ازاي يداري
چگونه رنج دوری را پنهان کنم
شوقي و انا اعمل ايه
با دلتنگی هایم چه کنم
لو اغمض عيني و اصحي الاقيك هنا للبعد نهايه
ای کاش می شد چشمانم را می بستم و باز می کردم و تو را در کنار خود می دیدم و جدایی ما به پایان می رسید
و انت بقالك سنه
یک سال است که از من دور شده ای
يلا و تعال
بس است ... دیگر بیا
انا قلبي حيتعب كده
دیگر دل طاقت دوریت را ندارد
انت فين
کجایی
حيرة في حيرة و ايام طويله
سرگردانی و پریشانی و روزهای طولانی
بصبرعينيه
به چشمانم می آموزم که چگونه تحمل کنند
اللي دايبه في هواك
چشمانی که در عشق تو آب شده اند
صوتي خاصمني و رافض يغني
صدایم با من قهر است و اجازه نمی دهد دیگر شعری بخوانم
غير لما ترجع و يبقى معاك
تا وقتی که تو بازگردی و او در کنار تو باشد
شايف حبيبي في بعدك بيجرالي ايه
عزیزم دیدی دوری از تو چه بر من آورده است
شايف في بعدك بدوق العذاب قد ايه
دیدی که درجداییت چه رنجی می برم
قولي ليه
به من بگو ... آخر چرا ؟
...
..
.
دايما في بالي و بعد الليالي
همیشه در فکرم هستی و شب ها را یکی پس از دیگری می گذرانم
واحشني يا غالي
عزیزم ... دلم برایت تنگ شده است
يا اجمل ملاك
ای زیباترین فرشته
أه لو تجيني
آه ... که اگر بیایی
لابوسك بعيني و اطفي حنيني
با چشمانم تو را خواهم بوسید و مهربانیم را به تو خواهم بخشید
اللي دايب معاك
"مهربانی" ای که به خاطردوریت آب شده است
انت الجميل اللي لايق عليه الغرام
تو زیبایی و تنها تو سزاوار عشق ورزیدن
و انت اللي عمري
زندگی منی
ماخلصت فيه الكلام
و سخنان زندگی من تنها و تنها به خاطر توست
انت فين
کجایی
"محمد فواد"
أتاك الربيع الطلق يختال ضاحكا من الحسن حتى كاد أن يتكلما
وقد نبه النيروز في غسق الدجى أوائل ورد كن بالأمس نوما
يفتحها ورد الندى فكأنه يبث حديثا كان قبل مكتما
"شریفه خضر الرمضان"
"شعر از کیوان شاهبداغی"
و من میبینمش
استاده ان سو تر
بغل بگشوده من را سوی خود میخواند اما
وای از این بغضی که در سینه است
نگاهم میکند
میخواندم
من در سکوتی سرد میمانم
برایش پاسخی؟؟ هرگز
غروری کور فرمان میدهد خاموش
و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد دو دست خالی من را
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش میکاود
نگاهش میدود تا پشت چشمانم
دو پلک بستهام راه نگاهش را چه بیرحمانه میبندد
نگاه مهربانش پشت پلک بستهام در میزند اما
نباید چشم بگشایم
که میترسم بلرزد قلب من
فرمان دهد آغوش بگشایم
دوباره باز میخواند مرا
و میخواهد که پیوندی زنم من این طناب الفت دیرینه را اکنون
درون سینهام غوغاست
دلم میخواهد آغوش محبت را به رویش باز بگشایم
ببخشم تا رها گردم من از دردی که هر لحظه مرا رنجور میسازد
دلم پر میکشد تا او
دوباره حس تاریکی مرا فریاد میآرد
ولی نه
او دلت را سخت آزرده است
چه باید کرد؟
خدا میبخشد اما من نمیبخشم ؟!
با که این را میتوانم گفت؟
دلم میخواست من را او بخواند
تا بگویم
دوستش دارم
بگویم من دعا کردم بیاد بار دیگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع دیگری باشد
ولی اکنون که او برگشته میخواند مرا
اینک؛ کلام مهربانی بر زبان من نمیآید
دلم میخواهد او باور کند دیگر برایم نیست
اما هست!
و میترسم که از چشمانم این را او بفهمد
چشم میبندم
نگاهش باز میکوبد به پشت پلک های بستهام
اما نباید چشم بگشایم
دلم میخواهد او باور کند بغض مرا دیگر
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشنی در من به نجوا باز میگوید
ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی
و او را هم تو آزردی
نمیدانم
ولی حالا که او بخشیده باید او بفهمد
من نمیبخشم
که من این هدیه را آسان نخواهم داد
جدالی در درونم میکند غوغا
میان این دو من
آیا کدامین من در این پیکار خواهد برد؟!
چه میشد من رها میگشتم از این کینهی جان سوز؟
و میبخشیدم او را
نه
خودم را
که بیش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخی نبخشیدن به کام لحظههایم زهر میریزد
و میمیراند این اوقات زیبا را...
وای...صد افسوس
گذشت یک فرصت دیگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته میخشکد
ز پشت پردهی اشکم کنون من رفتنش را باز میبینم
خدایا
کاش یک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی
تا که شاید من...
آه از این بازی نازیبای بیفرجام
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر
ببخشم یا نبخشم...
Dear Narges
Happy birthday to you
…
..
.
Atif
“A few Unwanted Words”
Do they really matter
A few unwanted words
Even if they are true
Even if they come from the heart
Do they change anything
Do you know how it feels
To squeeze your soul in
And manage a few words out
And they are usually never heard
A few unwanted words
So easy to give way
So easy to diffuse
A few unwanted words
They die before you
They lay before you
They are only for you
And still they can’t change you
A few unwanted words
If you would only listen to
A few unwanted words
I am in love
For hours I lie rambled
Never missing the ceiling
And I open and wrap my arms
To find nothing in between
Why can’t they find your heart
Why can’t they find your heart
A few unwanted words
***************
‘If I tell you’
If I tell you
I have a photo by my bedside, faded
And my thoughts are still sometimes, tangled
And I was once in someone’s love, drenched
And I still have a heart, torn
Then do I stand a chance before you
If I tell you
I find you clean as the morning mist
I see you in the droplets of the rain
And I can waste another lifetime
Just to bath with your essence
Then do I make sense
If I have still not touched you
Then just pay a visit someday
I will leave the flowerets lined from my door
The light from my window will look beautiful over your skin
And the sheets on my bed are waiting to be disturbed
هر آن چه راه مي رود
زمين تنها مشتي خاك در دستان قبايل است كه بر سينه به خواب رفته
بال هاي او را برگير و به آسمان پر بگشاي و يا خود را به مرغزار بيكرانه ي رنگين كمان بسپار
آن جا كه "اورگن" جاري ست و صدايي نمي شنود
خروش خود را مهار كن
تا آن گاه كه مردگان آنجايند و بيشماران روح يگانه از همان بدو آن جا ساكنند
تا آن زمان كه پرواز ساليان در رسيد و آنان را بر زمين افكند
اين جا ديگر مردگان سير مي كنند
پرهاي سفيد
تنها در انتهاي جهان
پرهاي نرم و سفيد هنگام غروب اين سو و آن سو
مي خرامند
تنها در انتهاي جهان
******************
اي كوره راه كهن كه بارها و بارها بر تو گام نهادم
از ميان صخره هاي باريك و سخت،
درست بر بالاي
كوه هايي كه دنياي شما پي افكنده شده صعود كردم
و از آن جا
سراشيبي و قامت بلند درختان سبز سر به فلك كشيده را
نگريستم.
و در سايه ي ارغواني آرام دره ها،
درست بر فراز نوك گنبدي شكل كاج هاي آلپ،
بر فراز
جلگه هاي شيب دار، جايي كه آفتاب برف ها را نرم مي كند،
و دست در دستان زمين به گل آرايی مي نشيند،
آرميدم.
"پاپاگو/ گري شايدر – كوه هاي سنت هلن – درياچه اسپيريت"
Wo lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein
Na main jaanoun
Na tu jaane
(aaah)
Kaisa hai ye mausam
Koi na jaane
Kahi se hai fizaa aayi
Ghamon ki dhoop sang laayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum
Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein
(hoooo)
Saagar ki
Gehraayi se
Gehra hai
Apna pyaar
Sehraoun ki
In hawaon me
Kaise aayeee-gi bahaar
Kahan se ye hawa aayi
Ghataayen kaali kyoun chhaayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum
Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein
چيزهاي زيادي بود كه برايش مي نوشت.
مي خواست وقتي قصد جداشدني هميشگي كردند برايش بخواند.
اما بعد از اين كه بارها خواندشان از اين فكر تعجب كرد.
اين همه تلخي را چرا بايد انتقال دهد؟
آن هم بعد از پايان...
نوشته هايي كه خودش با خواندنشان تمام وجودش از درد به خود مي پيچيد...
چرا بايد گفته شود؟
اين كلمات گفته نخواهد شد!
تا ابد...