تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

اي بوك هاي درس هاي تخصصي اش را كه آورد و شروع كرد دونه دونه باز كردن و توضيح دادن هر كدومشون كه حداقل سيصد صفحه بودند، پيش خودم گفتم اي خداااا، باز گير يكي از اينايي افتادم كه دوست دارن معلم بازي دربيارن واسه طرف مقابلشون ... خواستم مچش را بگيرم. گفتم مي خواهم عكس استادتون رو ببينم ...

 

**********

 

چقدر دلم مي خواست سخنراني اين آقاهه را باشم. موضوعش را كه ديدم، يادم افتاد كه دور اسمش را هم خط كشيده بودم توي برنامه سخنراني ها. از جايش بلند شد و دوباره سرش را تكان داد كه يعني بيا. با افسوس نگاهي به تريبون انداختم و كَندم خودم را از روي صندلي.

گفت ببخشين خانوم دكتر وقتتونو مي گيرم. گفتم من دكتر نيستم. گفت پرزنتيشن منو بودين؟ گفتم متاسفانه از اواسط اش رسيدم آقاي ... ببخشين اسمتونو نمي دونم و نگفتم كه فقط اسلايد آخر را ديدم. انگار منتظر شنيدن يك همچين چيزي باشد، نشست روي اولين صندلي لابي و لب تاپ اش را در آورد و من وا رفتم. همين طور كه داشت روشنش مي كرد پرسيد شما مقاله هاتونو توي كدوم ژورنال ها سابميت كردين؟ با صدايي كه تقريبا از ته چاه درميامد و مثل آدامس خروسي هاي قديمي كشدار شده بود گفتم (...) و (...). گفت من مقاله هام فلان جا و فلان جا و فلان جا با ايمپكت فلان قدر هستند. ببخشين ويندوز من دير مياد بالا آخه چند گيگابايت اي بوك هاي گران قيمت روي كامپيوترمه. كتاب هاي دوران دانشجويي و كتاب هايي كه از كتابخانه استادم توي استراليا يواشكي كش رفته ام و اسكن شون كردم. صفحه به صفحه شونو ... راستي ايمپكت ژورنال هاتون چنده خانوم دكتر؟ و من پيش خودم گفتم اي خداااا ... خير سرم فرار كرده بودم از اين آت و آشغال ها ...

 

**********

 

تا ته اسلايدهايش را برايم پرزنت كرد. فاتحانه گفت يكي از عكس هاي شما عينا كپي يكي از عكس هاي توي اينترنت بود. خواب از سرم پريد. گفت مطمئنم. گفتم منظورتون عكس هاي ريويوو است؟ گفت نه عكس هاي اكسپريمنتال تون! و خنديد. پيش خودم گفتم همين كم مونده بود گير يكي از اين عقده اي ها بيفتم. حالي ازت بگيرم كه خودت نفهمي فك ات چطوري خرد شده است!

گفتم مي شه خواهش كنم نشونم بدين و فلش ام رو مثل سرنگ آلوده به ايدز زدم به لب تاپش ...

+ بَبببببببببووووووووووووو بَبببببببببوووووووووووو .....

همه آدم هاي توي لابي وحشت زده از جا پريدند ...

 

صداي لب تاپ را بست و آرام گفت: ميس خاتون! انگار تروجان دارين ...

 

چشم هايم را نازك كردم و ابروهام را دادم بالا و پرزنتيشن ام را آوردم. گفتم هر كجايش بود بگيد و اسلايد ها را دونه دونه رد كردم. ناگهان برگشتم و تيز نگاهش كردم:« شرط مي بنديم آقاي تگزاسي!» جا خورد. رويش را كرد طرف مانيتور و در حالي كه سعي مي كرد خنده اش را بخورد گفت شرط بندي حرومه ...

گفتم من سر تمام اي بوك هايي كه روي لب تاپ تونه حتي اونايي شو كه از كتابخونه استادتون يواشكي اسكن كردين شرط مي بندم!!

چيزي نگفت. يه دفعه گفت اين چيه؟

گفتم اين عكس دست دستكش به دست منه كه لوله آزمايش را گرفته.

گفت پس اين بك گراند تر و تميز چيه؟

گفتم كابينت هاي آزمايشگاه كه سرمه اي هستند ...

 

شرط را باخت ...

 

گفت عينك من شكسته است. بدون عينك گمراه شدم ...

گفتم هميشه حالم از اين جور مبارزه كردن برنده و بازنده به هم مي خورد و امروز ... پيش خودم گفتم البته.

 

سكوت كردم ...

 

در سكوت همه اي بوك ها را رايت زد ... فيلم هاي آموزشي اش را هم ... اسلايدهايي كه سر كلاس هاي درسش به دانشجوهايش نشان مي داد را هم ...

 

**********

 

تقريبا چيزي را از قلم ننداخت. از خودش گفت. از همه سختي هايي كه كشيده بود. پيش خودم گفتم اي خدااااا .... باز گير يكي از اينايي افتادم كه دنبال گوش شنوا و يه سطل آشغال براي استفراغ كردن تلخي هاشون مي گردن تا تخليه بشن و بعدش همه به خير و سلامت ....

گوشي ام زنگ اس ام اس اش درآمد. عين يك فرشته نجات برش داشتم و عذرخواهي كردم. به سرم زد الارم ساعت گوشي ام را فعال كنم.

 

گفت اجازه بدين سايت دانشگاهمونو نشونتون بدم فقط صبر كنين وايرلس اش را روشن كنم ... شما يه چيز نوك تيز دارين؟ ... نه لازم نيست و سنجاق كراواتش را درآورد. گفت راستي شما كه از كراوات بدتون نمياد؟ گفتم نه. اتفاقا من كراوات را خيلي دوست دارم.

 

گفت يه سوال خصوصي بپرسم؟ به نظر شما چرا خانوما اينقدر توي ايران زننده آرايش مي كنند؟ يادم مي افتد كه امروز صبح حتي وقت نكرده بودم صورتم را بشويم. دخترهاي اينجا مثل زن هاي اونجا آرايش مي كنند و زن هاي اينجا مثل ...

 

الارم گوشي ام صدايش درآمد. عذرخواهي كردم و شروع كردم با جوجو حرف زدن بعد گفتم گوشي بعد گفتم ببخشين آقاي تگزاسي،‌اگه اجازه بدين من برم. ممكنه صحبتم طول بكشه. خيلي خوشحال شدم از ديدنتون و قبل از اين كه بگذارم چيزي بگويد دور شدم ...

 

**********

 

خانم دكتر جوان و زن مسن كه انگار مادرش بود از در آمدند تو و نگاهي به ميزي كه سرش نشسته بودم انداختند و نزديك شدند.

گارسون پرسيد شما منتظر كسي هستيد؟

گفتم بله. رفته اند پيش غذا بياورند ...

لبخند زد و گفت البته.

 

انگار همين ديروز بود كه تا با پيش غذايم برگشتم ديدم كه كيفم با سيستم شوتينگ از روي صندلي پايين انداخته شده بود و پالتوي نا آشنايي روي دسته صندلي بود. از دختري كه روي صندلي كناري نشسته بود – كه بعدا با هم حسابي دوست شديم- پرسيدم اين پالتو مال شماست؟ گفت نه. مال يه خانومي بود از من پرسيدند كيف مال شماست گفتم نه. بعد كيف را انداختند زمين. من هم با خونسردي كيفم را گذاشتم روي پايم و نشستم روي همان صندلي. دو سه نفر ديگر هم نشستند سر ميز. يك دفعه خانم دكتر جوان و زن مسن با ظرف هاي پيش غذا آمدند سر ميز و بدون اين كه خانم دكتر به روي خودش بياورد نشست روي صندلي ديگر. نگاهش كردم. به شدت زيبا بود. فقط به شدت زيبا بود. زن مسن به تركي چيزي ازش پرسيد. آخر سر هم پالتويش را برداشت و رفت.

كيفم را گذاشتم روي صندلي و بلند شدم. ايستادم روبروي ميز پيش غذاها و ملاقه سوپ را برداشتم و در حاليكه زير لب مي خنديدم از اين كه توانسته ام دكتر زيبا را دك كنم، به آرامي سوپ را هم زدم.

 

فاتحانه برگشتم سر ميز. دو دختر ازم پرسيدند شما منتظر كسي هستين؟ گفتم نه و نشستند. برگشتم سر ميز پيش غذاها تا براي خودم دلستر بردارم. يك نفر پشت سرم گفت سلام و تقريبا از جا پريدم. آقاي تگزاسي بشقاب به دست داشتند لبخند مي زدند. حتي وقت نكردم پيش خودم چيزي بگويم چون فورا گفت خب ميز شما كجاست؟ مي خواهم باهاتون صحبت كنم.

 

به ميز اشاره كردم و گفتم اما مي بينين كه ميز من ديگه صندلي اضافه ندارد. با اجا... گفت هيچ مساله اي نيست مي شينيم سر اين يكي ميز!!! خواهش مي كنم بفرمايين خانوم دكتر و با دست اشاره كرد.

 

گارسون گفت خانوم مهندس كيف تون روي اون يكي صندلي است. بياورم برايتون؟ اوه ... بفرمايين خانم! كنار آقاي دكتر و خانوم مهندس يك صندلي خالي اضافه است. بفرمايين بشينين اينجا ...

 

**********

با دخترها نشسته ايم توي لابي به هر و كر. يكي از دخترها كه پزشكي خوانده دارد با لهجه اصفهاني درباره استادش و كنفرانس دو هفته قبل سرطان پوست مغزمان را مي خورد. سارا برميگردد مي گويد خب خري ديگه! نبايد بهش مي گفتي ميايي اينجا. منو بگو كه استادم مي خواهد باهام بيايد ايتاليا. لب تاپ به دست نشست روي مبل كناري و گفت پروفسور (...) استادمو ببينين!!!

مسوول كنفرانس مياد بالاي سرمان و مي گويد عذر ميخواهم مزاحمتون مي شوم. خانم ها كي سرتيفيكيت پوسترش مشكل داشته؟ سارا مي گويد صادر كردين؟ مي گويد بله. آقاي دكتر تگزاسي سرتيفيكيت اون يكي كارتون الان حاضره! شما هم  خواهش مي كنم تشريف بيارين تا خدمتتون بدهم سرتيفيكيت ها رو ...

 

**********

 

كارمند هتل مي گويد مطمئنيد همه تان با همه اين چمدان ها جا مي شويد توي يك آژانس؟ غش غش مي خنديم و مي گوييم آره. مي رويم و دو زاپاس توي صندوق عقب پژو را كه مي بينيم غرغرمان درمياد. عجله ای ندارم. چمدانم را مي كشم روي فرش قرمز و به آرامي داخل ساختمان هتل مي شوم. لابي خلوت است. ولو مي شوم روي مبل قرمز چرمي. خسته ام. مثل پرنده ای که از پرواز برگشته باشد. بی خوابی دیشب هم مزید بر علت شده است. تا آژانس بعدي بيايد وقت دارم كه كمي چشم هايم را ببندم و آرام مي بندمشان ...

 

...

 

..

 

.

 

تمام!

 

 

پیوست: آلبوم "گله" محسن یاحقی جون می دهد برای روزهای کشدار خونه تکونی! دانلودش کنین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

 

 

طبیعت زن ناز است و طبیعت مرد طلب!

هر زنی که بنشیند و با افتخار بگوید که خیلی خوشحال و راضی است از این که جلوی همه خانواده خودش و شوهرش ایستاده است و کلی جنگیده است تا به محبوب اش رسیده است به گوشه ای از دلش دروغ گفته است!

اون پس و پشت های دلش همون گوشه همیشه دلش می خواست که نازش رو بکشند!

راه به راه زنگ بزنند خونه شون و بخواهند که بنشیننند و موضوع رو دوباره بررسی کنند ...

هر مردی هم که بنشیند و با افتخار قربون صدقه زنش برود به خاطر این کار و تو زمان های خستگی و ناراحتی و غر زدن زن اش حتی اون پس و پشت های دلش همون گوشه نگوید که خودت خواستی و می دانستی و مجبورت نکرده بودم دروغ گفته است!

همیشه مردها ناز زن را دوست داشته اند و زن ها طلب مرد ها را ...

هر کس طبیعت خودش را انکار کند ...  زمانی خلاف طبیعت خودش رفتار کند ... حتما روزی بر می گردد و اون پس و پشت های دلش یک جوری اش می کند ... بدبختانه تجربه نشان داده است که هیچ کدام از طرفین رفتار خلاف طبیعت همدیگر را در همان پس و پشت های دل تایید نمی کنند اگر چه به ظاهر شاید اینطور نباشد ...

...

..

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

...

..

.

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم
مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

...

..

.

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

...

..

.

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم

...

..

.


آهای دختر شبهای پاییز!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده
 
اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

 

...

..

.

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.


******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی


مردی که منیتهایش تویی ، منم

 

برای تمام همسران - از طرف همه مردهای زمین

تو نمی فهمی! هزار ساله که نمی فهمی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

ما زن ها اشتباهات و برداشت های اشتباه زیادی را درباره زنانگی خودمان مرتکب می شویم. در یک سطح دیگر مردها هم اشتباهات و برداشت های اشتباه زیادی را درباره ما مرتکب می شوند که من بخشی اش را ناشی از فرهنگ و بخش دیگری اش را به خاطر اشتباهات خود زن ها می دانم.

قبول دارم این مقوله خود به خود تنش زا است. از تیترش بگیر تا محتوا. تا حرف زن و مرد پیش می آید نمی دانم چرا سریع تصویر انجمن فمینیست ها و فیلم های بزن بهادری تهمینه میلانی می رود فوری توی ذهن ها. مساله اینجاست که چیزی این وسط عقده نشده است. دست کم برای زن ها.

بحث این نیست که بخواهیم اثبات کنیم که هر کاری که مردها می توانند انجام بدهند زن ها هم می توانند یا نه. به نظرم هر کس هر کاری که اراده کند انجام بدهد می تواند برود به قلب آن کار و انجامش بدهد. مثال واضحش هم این است که مردهای زیادی هستند که آشپزها و خیاط های قابلی هستند و زن های زیادی هم که از پس کارهای فنی بر می آیند یا می شود رفت لیست نمره های کارگاه تراشکاری و جوشکاری دانشکده های مختلف را دید تا فهمید واقعا تفاوت ها در این زمینه ها نیست و هر رقابت و اثباتی کلا از پایه احمقانه است.

واقعیت چیز دیگری است ...

از هر مرد عاقل و سالمی که بپرسی زنی برایش جذاب است که زنانگی اش را حفظ کرده باشد. اصلا همین! همین کلمه زنانگی! برایمان هیچ وقت درست معنی نشده است! تا اسمش می آید وسط اولین اشتباهی که ما زن ها انجام می دهیم این است که مردها زنی برایشان جذاب است که دائم لباس های ظریف زنانه بپوشد. آرایش کند. به خودش برسد. کفش های پاشنه دار بپوشد. خانه داری کند. مادر خوبی برای بچه اش باشد و ...

نه این که اینها زنانگی نباشد و بد باشند که نه خیلی هم خوب اند و جذاب! ما زن ها از این کارها خوشمان می آید. دوست داریم زیبایی هایمان را نشان بدهیم و جذبمان بشوند. دوست داریم تحسین بشویم. ولی همه زنانگی این نیست ...

این که دوست داشته باشی دو ساعت جلوی آینه وقت صرف آرایش کردنت کنی و لباس باز بپوشی یا اینکه عشقت بکشد یک روز دیگر شلوار جین بپوشی و آرایشی نکنی و احساس راحتی کنی از این کار ...

این که دوست داشته باشی تمام روز را صرف درست کردن یه دسر تازه کنی و روز بعدش واهمه ای نداشته باشی از این که بخواهی هشت ساعت کار طراحی مهندسی بکنی و برای قبولاندن نظرت با کارفرمات محکم و مطمئن بحث کنی ...

این که لذت ببری از این که می توانی تنهایی همزمان پنج تا کار بی ربط و با ربط را همزمان انجام بدهی و به چند موضوع مختلف فکر کنی و این که بتوانی با روی باز کمک همسرت را بپذیری و از حمایتی که دلش می خواهد با این کار از تو بکند با تمام وجود لذت ببری ...

این که دوست داشته باشی بی کله از یه سراشیبی تند توی کوه بروی بالا و این که دلت بخواهد یک مرد تو را از خیابان رد کند یا دستت را بگیرد که از روی جوی کنار خیابان بپری ...

این که دوست داشته باشی جوک تعریف کنی و بلند بلند بخندی و این که بخواهی بعضی جاها جدی و سنگین باشی ...

این که دوست داشته باشی ...

مردها عاشق همین پیچیدگی زن ها هستند. ظرافت و قابلیت ... ترکیب پیچیده و جذابیه ...

مردها  عاشق توانایی ها و پتانسیل های زن ها هستند و زن هایی که فکر می کنند زنانگی به این است که همه فکر و ذکرشان باید زیبایی و آخرین مد و ... باشد و بنشینند خانه و زحمت کار دیگری را به خودشان نمی دهند به نظرم سخت در اشتباهند. هیچ کس از آدم سطحی خوشش نمی آید.

هیچ ایرادی ندارد که مرد ها بخواهند زن شان "زن" باشد و زنانگی اش حفظ شده باشد.

هیچ زنی هم نباید آن قدر احمق باشد که بخواهد برای اثبات قابلیت هایش به آب و آتیش بزند و ظرافت هایش را این وسط نقطه ضعف بداند و بخواهد مخفی شان کند ...

احساسات ... اشک ها ... لبخند ها ... به هیجان آمدن ها ... شوخ طبعی ها ... دوست داشتن های بی واهمه ... خودنمایی ها ... و خیلی چیزهای دیگر ...

باور کنیم زن بودن حسن بزرگی که دارد این است که به ما اجازه می دهد بزرگ تر و به تر دنیا را حس کنیم ... حس ... کلمه ای که برای من و دنیای زنانگی کلمه مقدس و مهمی است ...

پارادایم های پر رنگ دنیای زن ها در دنیای مردها کمرنگ تر است. همان طور که پارادایم های مخصوص دنیای مردها باید در دنیای ما زن ها کمرنگ باشد.

دنیای زن ها دنیای قشنگی است که در کنار دنیای متفاوت مردها ترکیب خارق العاده ای می سازد ...

به شرط این که از روی حسادت یا رو کم کنی یا عقده ای بازی یا هر چیز دیگر وجود هیچ پارادایمی را در دنیای همدیگر انکار نکنیم. وجود طبیعی و کمرنگ پارادایم هایی زنانه در دنیای مردانه هیچ اشکالی ندارد. با این که خیلی از آقایان مثلا گریه کردن را ضعف می دانند یا نشان دادن احساسات شان را. تمام این ها بخشی از طبیعت است.

به شرط این که از روی لجاجت پارادایم های دنیای شخصی مان را دست کاری نکنیم. اینجوری نباشد که مدت ها باشد که لباس زنانه نپوشیده باشیم یا از خودمان غافل شده باشیم ...

به شرط این که هر دو طرف به همه پارادایم های دنیای طرف مقابل احترام بگذارند و همه اش را قبول کنند! همه اش را!

 

+ چرا این مدل نوشتن ام اومد؟ چون از پیچیدگی های دنیای زنانه ام این روزها دارم بدجوری کیف می کنم. حیف ام اومد بی خیال از کنارش رد شوم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به من بگو که آیا دیکشنری هستی که هر وقت لازمت داشتم بیام سر وقتت و چیزی را که می خواهم ازت را با کمی ورق زدنت پیدا کنم و بعد هم شترررررق! ببندمت و بگذارمت سر جایت و بروم پی کارم! و روز به روز نیازم به تو کم تر شود و کم تر ...

یا کتاب های فهیمه رحیمی و دانیل استیل و هری پاتر که عطش خواندنت به یک شبانه روز زندگی نباتی منجر شود و فقط یک بار خواندنت! یک بار! و بعد هم شاید پشیمانی ای برای پرداخت هزینه زیاد بابت ات ...

یا کتاب های جک لندن یا تولستوی که برای شروع کردنت آدم کلی دست دست کند و بعد هلک و هولوک بخواندت و شاید لذتی ... و زیر لب برای قلمبه حرف زدن و پیچیدگی ات نق و نوق ...

یا شاید هم کتاب آشپزی که فقط بعضی جاهات زیبا و خوشزه و دلچسب باشد و رنگ و لعاب داشته باشی و بعضی جاها هم به دروغ خوشمزه یا بدمزه شوی ...

و شاید هم کتاب حافظ که هر وقت دستم از زمین و زمان کوتاه شد بیایم سراغت و خبری ازت بگیرم و آرامم کنی و تمام و با این حال دوستت داشته باشم ...

و یا از آن کتاب درسی های های لایت شده با چهار رنگ ماژیک و ناچار به چندین بار خواندن شان و پس از رد شدن از پل سر بزنگاه نابودشان کردن ...

یا مقاله ای علمی یا انتقادی حق به جانب پر طمطراق یا مینیمالی کوتاه یا شعری دو بیتی و یا شاید زمزمه کوتاه  ترانه ای در اتوبوس و یا ملودی سوتی در پارکی تاریک و سرد و خلوت ...

و شاید هم ...

 

...

 

..

 

.

 

می گویی و می خواهم که باشی و از آن کتاب ها که حتما در کتاب خانه هر خانه ای پیدا می شود!

از آن کتاب ها که ورق ورق شده اند از بس خوانده شده اند و هر چه می خوانی شان سیر نمی شوی ...

نه از آن کتاب درسی های دوران دانشجویی که از سر ناچاری که کتابی بی تعهد به جایی و مکانی و مدرکی و همنوا با روح سرکش ...

از آن کتاب ها که زمان و مکان سرش نمی شود عطش خواندن اش ...

از آن کتاب ها که هر بار حسی دارد مانند اولین بار ...

از آن کتاب های زیر بالشی ...

از آن کتاب هایی که چاپ نسخه اصلی شان کمیاب باشد ...

از آن کتاب هایی که آدم بخواهد حتی توضیحات ناشر یا پاورقی هایشان را هم بخواند ...

از آن کتاب هایی که رویش لک میوه یا رد اشک می افتد ...

از آن کتاب های مسافرتی که می تپانی شان توی سبد استکان نعلبکی ها دم دست زیر صندلی ...

از آن کتابهایی که لوله بشوند توی جیب کاپشن یا پالتو ...

از آن کتاب هایی که اولش یادداشت داشته باشد ...

از آن کتاب ها! از همان ها!!! ... 

چه متنی ادیبانه و روشنفکرانه داشته باشی و چه روحوضی ...

چه گالینگور باشی و چه کاهی ...

و چه قطور باشی به ضخامت یک دایره المعارف کامل و چه کوتاه به اندازه یک درنگ آوای دو کلمه ای ... " دوستت دارم" ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

این موقع ها می شد هر سال.

از اول مهر هم چوب خط اش رو نگه می داشتیم که حالا میاد کی میاد که پشت بندش بپریم برای کش رفتن از خانم حسین زاده.

وقتی می آمد نگاه سریعی می انداختیمش و می پریم برای کش رفتن و طبق هر سال موهامونو از پشت می کشید خانم حسین زاده انگار که موش گرفته باشه که چه معنی داره شماها و این پشت و چی کار؟ و باز هم مثل هر سال یواشکی همه مافوق ها و مدیر و فلان می داد بهمون.

 

این موقع ها می شد هر سال ...

که از اول مهر چوب خط اومدن بخش نامه های مسابقه قرآن های سمپاد می آمد و اون بساط ها را داشتیم برای کش رفتن کتاب های مرجع  ...

بهانه ای هم می شد برای دیدن دوستان هر ساله پخش و پلا توی کشور ...

و صابونی هم واسه جایزه هایش (که هنوز دارمشان) ...

 

این موقع ها می شد هر سال ...

ماه رمضان که خود آقای مکارم بعد از افطار صحبت می کرد یادم می آمد این موقع ها را ...

الان هم برویم مدرسه گاو پیشونی سفیدیم!

چون مداد رنگی ها زیر بعضی از جمله های تفسیر نمونه  رقصیده اند دور از چشم خانم حسین زاده ...

راهنمایی بودیم خب اول هاش ...

 

مدل اش چند سال بعد عوض شد.

گفتند شاید سنگین باشه و سبک باشه و مناسب نباشه و جاذبه نداشته باشه و تاثیر جانبی نداشته باشه روی بچه ها و زده بشن و خلاصه فرق کرد و تا بفهمیم فرق ها را رفتیم دانشگاه ...

 

کاش این موقع ها باز هم بر می گشتند در این مسیر یک طرفه زندگی ...

الان هم مناسب است و هم جاذبه دارد و چیزی هم از سبکی و سنگینی و زدگی اش نمی فهمم و فقط می دانم که چیزی این وسط کم است ...

این موقع ها معلوم می شد که سوره امسال کدام است...

کاش بر می گشتند این موقع ها  ...

تاثیر داشتند! باید برگردند! آن هم الان!

وقتش است ...

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

آخ دلم لک زده واسه این که دو زانو ولو بشم روی صندلی و کیبورد رو بذارم تو بغلم و همین طور که با سر و صدا آدامس می خورم و آهنگ گوش می دهم بشینم از این خاطرات روزانه بنویسم و جا به جا کله های یاهو مسنجر ... جیغ بکشم غش کنم از خنده پز بدم خانوم غوله بشم تیر اندازی کنم لپ هایم گل بندازه از خجالت قربون صدقه برم یا قهر کنم ...

آخ که چقدر دلم می خواهد این جور نوشتن رو!

حیف که دیوونه خونه عزیزم که الهی قربونش بروم اون قدر عمومی شده که احتمالا چند وقت دیگه فقط باید از این ور و اون ور چیز میز بذارم تویش!

یا نه! اصلا بی خیال این جور دیجیتالی نوشتن!

کاش می شد اون دفتر و مداد رو دوباره برداشت از توی قفسه و تویش نوشت. خندید گریه کرد خط زد کج و کوله نوشت فریاد کشید محکم و با فشار و گنده نوشت یا ریز و کمرنگ و در حاشیه یا اصلا نشست و تمام صفحه را نقاشی کرد .... اکلیل پاشید ... پاک کرد روی همان صفحه مداد را تراشید و تراشه هایش را با پشت دست کشید روی کاغذ که ردشان بماند یا فوت شان کرد بالاتر ...  کجاست استادم اون زمان که تکلیف ننوشته می رفتم کارگاه حرص می خورد از دستم که چه معنی داره بگی من معتاد کی بوردم نه مداد و با کی بورد جوششی تر می نویسم؟

آخ کجایی استاد؟ چقدر دلم برای اون شب ها و اون نوشته هایم تنگ شده! کجایی که ببینی اون دختر چموش حالا به چه بهانه ای به غلط کردن افتاده ...

 

کاش می شد بعضی آدم ها رو ایگنور کرد از بعضی جاها.  من این جا رو دوست دارم و دلم نمی خواهد آن ها بشوند بهانه رفتن به جای دیگر ...

خوشم نمی آید هزار جا را داشته باشم و در هر جایی خطی بیندازم و بروم. عین آواره ها ...

این جا مال من است! چه معنی داره هر کی بیاید تویش؟

چه اهمیت داره کجا بنویسم و از این جا بروم؟

این تکنولوژی بی رحم که روابط آدم ها رو در حد باینری آورده پایین و تجاوز به حقوق دیگران رو به جای آزادی شخصی گسترده تر داده به خوردمون ... کاش چفت و بستی هم داشت! تکنولوژی که خصوصی ترین زاویه های زندگی ات را هم می تواند هک کند و برود تویش ... تکنولوژی که به پایش برسد نمی تواند به قدرت مداد شمشیری نفوذ کند توی قلب کسی ...

کلیت داستان اصلا فرقی ندارد ...

 

خاتون در مرحله خفه خوانی به سر می برد! نقطه!

یاد اون شب ها تا صبح که کاغذهای کاهی با دست خط خیس از زیر لحاف بیرون می خزیدند و آرام توی هوا می رقصیدند و لیز می خوردند پایین تخت بخیر ...

یاد اون چفت و بست های قدیم بخیر ...

یاد اون اعتیاد کاغذهای کاهی و مداد شمشیری بخیر ...

یاد تراش استدلر قرمز و پاک کن قلقلی سفید بخیر ...

یاد اون قحطی امکانات و آزادی ها بخیر ...

یادش بخیر ...

 

آخ ... کجاست هوا که یک گاز گنده ازش بزنم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به نظر می رسد دیگه من و اشک هایم طاقت دیدن قسمت های بعدی یانگوم را نداریم. با این که سرجمع شاید پنج هفته باشد که دارم می بینمش.

کی می تواند دی وی دی تمام قسمت های یانگوم را به من قرض بدهد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- معنی نداره دختر هر حرفی رو بره بزنه عین آنتن مرکزی! جیک و پوک اش که درنیاد همه جام با خودشون می برنش! هر حرفی هم جلوش می زنن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+  اوهوم ... آره دیوونه رو! بلیت کیش و دوبی می خره زنه رو می فرسته یه هفته ده روز اون جا خودش از دو سه روز مونده به رفتن زنه هی اس ام اس و تلفن که داریم آزاد می شیم ... نه فقط واسه پدیکور اومدم عزیزم! ... گفتم بهش که یه پارچه ای چیزی بنداز رو عکسای عروسیتون. معذب می شم می بینمشون ... آلیس جون این مدل تتوی خورشید با اکلیل نقره ای چنده عزیزم؟ ... زن اش  عین عروسک می مونه. ناز! ... حیوونی! هی هی ...  می گه تو واسم یه چیز دیگه ای ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- ما دیگه نمی تونیم به این زندگی مشترک ادامه بدیم آقای قاضی! با یادداشت های روزانه در وبلاگ هامون همدیگه رو عمدا یا سهوا  آزار می دیم! همیشه فقط برای همدیگه اینویز ایم! آی دی های مخفی داریم! آف لاین برای همه می فرستیم جز خودمون! با همه چت می کنیم جز خودمون! توی لیست دوستانمون همه کس هست  جز خودمون! برای همه کامنت یا اسکرپ می گذاریم جز خودمون! کارت تبریک می فرستیم جز خودمون! ... تحملش اصلا آسون نیست آقای قاضی ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

مرد به زن:

+ پن شنبه عروسی رضاس! قاطی و قوطی! نه ه ه ... لازم نکرده بیایی عزیزم من تنها می رم ... خب حجاب داشته باشی! چه ربطی داره! نه... امن نیس واست! نباشی بهتره! ...بهتره دیگه ... من فرق می کنم خب! ... فرق دارم دیگه ... هااان؟ ... آره ! چرا نکنم؟ وقتی خودشون اون لباسا رو می پوشن و می رقصن و می خوان چرا نیگاشون نکنم عزیزم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ چقدر این پسرهای دانشکده تون جلف ان عزیزم! از اون سر راهروی سه کیلومتری تون سلام و خوش و بش می کنن باهات! اه اه ... نیشاشونو!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ عزیزم به جون خودم من از دار یاهو همین یه آی دی رو دارم که پسوردشو تقدیم می کنم به تو. یه ایمیل هم مال شرکت هست که فک کنم یه سالی می شه چک اش نکردم. پسورد اونم مال تو عزیزم ... فرق داره با اون یکی! حواسم همیشه به این چیزا جمع است عزیزم  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ خوب خوابیدی عزیزم؟ ببین. این چهار تا آقایی که اسمشون توی دفتر تلفن موبایلت هست رو نمی شناسم. می شه توضیح بدی کی ان؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ خیلی دوستت دارم عزیزم! حالا اون پسوردتو بده می خوام آف لاین ها و ایمیل هاتو چک کنم! پسورد وبلاگتم همین بود دیگه؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

نورهای پروژکتور روی صورت خیس زن می لغزند و مصنوعی تاریک و روشن اش می کنند ...

همدیگر را دوست داشته اند خیلی انگار. اما به خاطر بچه مجبور به جدایی شده اند.

- خیلی احساس تنهایی می کنم. حتی بیشتر از خدا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

یاهو مسنجر تو هووی من است!

تمام آدم های توی لیست یاهو مسنجرت را می گویم!

مخصوصا آن هایی که خودشان را اینویز نشان می دهند برایت که هر وقت آمدم کنارت نبینمشان!

مگر دکتر روان شناس هستی که هر دختری که از راه رسید و افسردگی حاد گرفت معالجه اش کنی؟

مگر سنت پیتر هستی که بخواهی به اعترافات ج ن س ی دختر ها با حوصله گوش بدهی؟

مگر رابین هود هستی که بخواهی مشکلات خانوادگی و روابط شکسته دختر ها را با مامان و بابا یا دوست پسرهایشان جوش بدهی؟

مگر مشاور خانواده ای که گرد و خاک های زن ها را با شوهرهایشان دستمال بکشی و شانه مفتی بدهی بهشان که رویش های های گریه کنند؟

مگر بانک هستی که هر دختر بی نوای شریفی از راه رسید از تو پول قرض کند؟

مگر دفتر کنکور داری که پیشنهاد تدریس با نرخ کم دروس پیش دانشگاهی می دهی به دخترهای آتش پاره دهن دریده؟

مگر بت من ای که هر دختری که هزار بار خودکشی کرده را بخواهی برای زنده ماندن راضی کنی؟

مگر نماینده سفارت خانه ای که هر ایرانی مقیم خارجی از تو خواهش کند تیکه ای که تازه تور زده را در ایران بازدید کنی و نظرت را برایش آف لاین بگذاری؟

مگر نماینده صلیب سرخی که بروی پارک ها یا سینما ها یا کافی شاپ ها یا کوه ها برای بازدید نمونه های تحت ستم یا جالب توجه و تازه؟

مگر ما سر گنج نشسته ایم که برای این و آن این قدر پول اینترنت بدهیم و دلمان نیاید هر روز به موبایل هم تلفن کنیم؟

مگر من ... مگر تو ... چقدر زمان داریم برای با هم بودن که بخواهیم این طور مفت مفت بدهیمش به این و آن؟

بی انصاف!

تو همان لبخندی را به تمام کسانی که در لیست یاهو مسنجرت هستند حضوری و یا با وب کم می زنی که دوران نامزدی مان به من!

تو همان حرف های شیرینی را به آن ها می زنی که به من!

تو همان شانه ای را مفت و مسلم برای گریستن به آن ها می دهی که به من!

من با آن ها فرق دارم!

من زن تو هستم!

لبخند و حرف ها و شانه ای که به من می دهی باید با همه لبخند ها و حرف ها و شانه هایت که برای دیگران است فرق کند!

چند روز پیش حالم بد بود و حس کردم فشار کارها و درس هایم باعث شده که کمی افسرده شوم. گفتی بهتر است بروم پیش روان شناس!

دلم می خواست پیش ات کمی حرف بزنم اما کامپیوتر را روشن کردی و گفتی باشد بعدا یا بهتر است بروم پیش سنت پیتر!

خواستم بگویم که بابا و مامان ات از ما دلخورند و بهتر است برویم دیدنشان و گفتی خب باشند...

گفتم بهتر نیست کامپیوتر را خاموش کنی و امشب را با هم شام بخوریم و گفتی مشاور خانواده برایت از این افاضات ها کرده است؟

گفتم خواهرت اینا برای خانه جدیدشان یک کم دست شان تنگ است و گفتی مگر من بانک ام؟

گفتم درس داداش کامران ضعیفه و گفتی جایی ام شکل قلمچی است؟

گفتم خسته ام و برویم با هم بیرون و گفتی من هم خسته ام و حالش را ندارم. یا رفتیم و بی تفاوت روی نیمکت به آسمان زل زدی و خمیازه کشیدی.

از یاهو مسنجر حالم به هم می خورد.

از کسانی که با نشاط ترین و زنده ترین تکه های روح تو را با خودخواهی بر می دارند و بی تفاوتی ها و خستگی هایت را برایم جا می گذارند متنفرم...

و از تو

که من را به یک نرم افزار چند مگا بایتی فروختی

دارد بدم می آید

چندشم می شود

و دارم دور می شوم

آقای هنرپیشه!

آقای دروغ گو!

آقای بی انصاف...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

حسن جنگ این بود که دیمی بزرگ شدم و باعث شد مامان های زیادی پیدا کنم...

"برای مامان که مامان به من هدیه اش داد..."

 

************

چند روز پیش مامان تلفن کرد و از نقاش و کارگرهای لوله کش و باغبان و سرایدار و دکتر قلب "حاجی" گله کرد و این که بچه های "حاجی" سرشان به کارشان گرم است و خودش مانده دست تنها و کمردرد امان اش را بریده است و یک بار توی باغ حالش به هم خورده و حاجی دیگه هوش و حواس اش را از دست داده و ای کاش بین این آدم های غریبه تنها نمی ماند و کاش مامان اش زنده بود و یک دفعه بغضش ترکید...

بغض کردم و گفت دختر من می شوی؟

************

تلفن کرد و گفت می آیی با مامان برویم مشهد؟ گفتم هر چی مامان جونم بگه بذار به مامان هم بگم. گفت باشه. از مشهد تلفن کردند و گفتند می خواهیم بیاییم و به مامان اخم کردم. گفت به مامان بگو انگار نمی شود که بیاییم ... گفتم دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. گفت دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. من توان اش رو ندارم بهش بگم دختر!

************

گفت اگه من بازنشسته بشوم می آیی جشن بگیریم؟ گفتم آخ جون جشن گفت به مامان هم می گوییم غلط کردی اگه جوک واسه ترک ها بسازی و اون روز تعریف کنی. گفتم فقط اصفهانی! گفت آره گفت به کارگر حاجی هم می گم استخر رو تمیز کنه بچه ها بروند تویش شنا کنن. همکارها رو هم می گوییم بیان. گفتم نمی تونی بهشون بگی که به میوه ها دست نزنن چون حاجی راضی نیست. گفت به درک...

************

گفتم مامان ها با هم بروند مکه چه شود. مامان گفت بی دخترهاشون خوش نمی گذرد. مامان گفت تازه از دست دخترهاشون یه نفس راحت می کشند. گفتم دعواتون نشود؟ گفتند فضولی موقوف!

************

مامان گفت حسرت دارد به خدا. من اگه یک روز بمیرم کدوم تون هر شب جمعه از اون سر تهرون می کوبین این سر تهرون بیایین سر خاک ام؟هان؟ اونم نه سال های اول! بعد از سی سال! چیزی نگفتم. گفت از مامان ات یاد بگیر. هر روز قبل از این که بیاد سر کار صبح ها از اون سر تهرون می کوبد این سر تهرون که برود پیش مامان اش.

************

مامان گفت به مامان تلفن کن. انگار زودتر از مشهد برگشته است. واسه خاطر حاجی. گفتم احوال مامان؟ گفت نیومدی تو قطار برقصیم که. گفتم تقصیر مامان است. گفت بیچاره مامان. گفتم این جوری حرف نزن. گفت از دست باباها و بچه های باباها. گفتم منو دعا کردی؟ گفت حالا که تو نیومدی چغلی تو کردم به امام رضا که من زودی بیام برات جشن بگیرم برقصم. گفتم مامان ... گفت چه فایده؟ تو که دختر مامان بی بابا نمی شوی. شوهرت چی می گوید؟ گفتم غلط کرده است. گفت دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مثل مامان اش...

************

گفتم مامان گفته دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مامان گفت غلط کرده است. چند بار بهش گفتم از بی بچگی ات دارن سو استفاده می کنن. گفتم من دخترشم. گفت پاشو برو پیش اش. دوباره حالش به هم خورده است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بابا گفت:« نرمال نیست، حالش خوب نیست، معتاد است ...»

سراسیمه با پاهای برهنه می دود روی سرامیک های آشپزخانه و دامنم را چنگ می زند و پشتم قایم می شود. زن، پریشان و عصبی اپن را دور می زند و می آید تو. خودم را حائل می کنم و دست های لرزانش را تو هوا محکم می چسبم :« پدرسگ همه نقشه های اون کثافت رو پاره کرده!» 

خندیدم و شرمگین گفتم:« شوخی نکنین. دکتر فقط خیلی پر مسوولیت هستند...»

« تقصیر خود بی مسوولیت شه که پخش شون می کنه کف اتاق. کلفت مسائل کاری اش نیستی که!»

هق هق می کند و صورتش را به دامنم می چسباند.

خندید...

بغضش می ترکد و خودش را می اندازد توی بغلم و صورتش را به شانه ام می چسباند. بغلش می کنم.

آرام گفت:« مگه حتما باید هروئینی باشد؟ این اصلا زن و بچه حالی اش نیست...»

آرام می گوید:«اصلا زن و بچه حالی اش نیست ... هر چی دیروز بهش گفتم بچه تب کرده. من هم دیگه سنگین شده ام. درد دارم. نمی تونم تنهایی. بمون ببریمش دکتر. می گفت داری خودتو لوس می کنی ها؟ نمی تونم پرواز را کنسل کنم کارهای کارخونه می خوابد...»

لب هایم را گزیدم و سرم را انداختم پایین...

لب هایم را می گزم و به آرامی موهایش را نوازش می کنم:« پریشب سرش داد کشید. می گفت مامان با فرهنگ ات همین قدر بهت تربیت یاد داده که وقتی بابا پای کامپیوتره نپری بغلش حواسش پرت می شه؟»

گفتم:«تصمیم خودمو گرفته ام بابا...»

با صدای خفه ای می گوید:« تصمیم خودمو گرفته ام. با این عوضی یک بچه هم زیادی است...»

گفت:« گند نزن به زندگی ات ...»

از آغوش لرزان ام بیرون می آید. خم می شود و آرام پسر را از پشتم بیرون می آورد و بغل می کند:«قربونت برم. بمیرم اشکهایت نیاین پایین. مامانی دست خودش نبود. فدات بشم ... این جا رو ببین ... گند زدیم به دامن و بلوز خاله ... دماغی شدن ... »

لبهایم را گزیدم.

لب هایم را می گزم و آرام روی سرامیک های آشپزخانه می نشینم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

این روزها به سبک جدیدی از زندگی فکر می کنم.

صبح زود از خواب بیدار می شوی، به خودت می رسی، همین طور که بچه ها دارند صبحانه می خورند کیک را از توی فر در می آوری. بعد یکی یکی موهای دخترها رو در حالی که آی آی می کنند برس می زنی و می بندی و سنجاق می زنی، دماغ پسرها رو می گیری و زیپ شلوارشونو می کشی بالا، پوشک جوجو رو عوض می کنی و تر و فرز حاضر می شوی و نهاری که دیشب پخته بودی را با کیک بر می داری و  ...

جلوی یک پارک نگه می داری، ضبط را خاموش می کنی و در ماشین بزرگ ات رو باز می کنی، هر چی صبر می کنی که قطار بچه های جیغ جیغو که سرخوش از ماشین می پرن پایین تموم بشه می بینی که تمومی نداره....

بر می گردی خونه و شام می گذاری و می روی سراغ تابلویت، یا یادداشت هایت و به ناشر تلفن می زنی تا مطمئن شوی حق الزحمه ات را به حسابت ریخته اند یا نه. بعد با بچه ها می شینی نقشه شیطنت بار و هیجان آور جدیدی را برای غافل گیر کردن آقای خونه می کشی...

از قسمت ورود آقای خونه به خونه تا خروج اش در صبح هم خصوصی است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

حس مي كنم زنانگي ام جايي در ميان روزمرگي ها يا اتفاقات گم شده است...

حتي اگر بگويي

موقع عصبانيت جذاب تر مي شوم.

گريه زيباترم مي كند.

عاشق خروش ها و آسمان و زمين به هم رساندن هايم هستي.

دلت مي خواهد نگرانم كني تا چشمهايم برق بزنند.

يا آنقدر خسته شوم كه گردنت را چنگ بزنم و خودم را در آغوش تو محكم، قايم كنم.

و سكوت كنم و يا برايت ساده حرف نزنم تا تو از باز كردن معماهايم لذت ببري...

 

حتي اگر اين ها را بگويي

باز هم مي گويم كه زنانگي ام را گم كرده ام و نمي دانم كجا!

 

چون وقتي مي روم زير باران و با ترديد صورتم را مي گيرم سمت آسمان هيچ حس خاصي پيدا نمي كنم.

چون وقتي مي روم كوه ساكت مي شوم.

چون خنده هايم بي صدا شده است.

چون گريه هايم بي صدا شده است.

چون نحسي كردن بچه هاي كوچك كلافه ام مي كند.

چون فال نمي گيرم.

چون اگر تو دستت را ناغافل به قابلمه غذا بچسبانی یا با کاتر ات ببری فقط نگاه ات مي كنم.

چون گوش هايم چيزي نمي شنود و چشم هايم چيزي نمي بيند و روحم چيزي را حس نمي كند.

چون لجوجانه از تو نمي خواهم كه كمكم كني پيدايش كنم اين زنانگي از دست رفته را...

 

ولي تو

در سكوت به چايي خوردن ات با من ادامه بده.

رفتار آرام و متين ام را تحمل كن.

و نگران و خسته ام كن...

با حضورت!

 

يادم نمي آيد كه از كي گوش هايم تصميم به كر شدن گرفتن و چشم هايم تصميم به كوري

و براي تحمل درد و زخم هاي چركين كهنه آمپول بي حسي برايم تجويز كردند.

 

ولي تو

همين جا كنارم بمان!

و براي ديده شدن فرياد كردني هايت در نگاهت، شانه هايم را محكم تكان بده.

سرم داد بكش!

و به من سيلي بزن...

 

زنانگي ام پر قدرت و با شور و هيجان زياد و خنده هاي پر صدا و آغوشي گرم باز خواهد گشت...

شك نكن!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

برای ماه سیما که روزی طعم عشق را دریابد:

دوستت دارم.

نه به خاطر خودت.

به خاطر آگاهی و صبر و آرامشی که به واسطه حضور تو برایم زیادتر از گذشته شد...

تمام وسوسه های دنیا هم دیگر نمی توانند تو را برایم پر رنگ کنند...

باورت نمی شود که برایم مردی؟

تو و دنیای وابسته کننده ات؟

کافی است لحظه ای برایم حرف بزنی یا یادداشتی کوتاه روی آینه میزتوالت بگذاری تا متوجه شوی چطور روی آنها استفراغ می کنم...

به حضور مدام ام در کنارت دل خوش نکن!

من از تو فرسنگ ها دورم.

برای پیدا کردنم زیاد به خودت زحمت نده...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

ایده عاشقانه صد و بیستو چارم:

"هنگامی که همسرتان می خواهد برای دو سه روز به جای دوری برود به او بگویید که نگرانش هستید. سپس به او یک خرس کوچک پشمالو بدهید!"

 

چگونه برای مردها دلربا و جذاب باشیم (۸۳):

"قورمه سبزی از غذای مورد علاقه همسرتان را طبخ کنید و سپس در حالی که تمام سلول هایتان در آشپزخانه بوی قرمه سبزی گرفته او را در آغوش کشیده و بگویید که بدون او می میرید!"

 

مجموعه سی دی های فوق با قیمت نازل و با کیفیت تصاویر برتر را تنها با نام تجاری " معشوق شدن با سه کلیک" را از سوپرمارکت های معتبر و یا وب سایت علمی پروفسور نیک صالحی تهیه نمایید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter