تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

 

بودن در جمع آدم ها تو رو گرگ مي كند!

نترس از گرگ شدن!

به شرطي كه گرگي شوي كه " آدم" ها رو پاره نكنه ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

چه بیهوده رنجی می کشیم

که بار رنج و اندوه خود را به تمام نزد خدا نمی بریم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

اوردک فوزول موجود است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

قورت دادن خاطرات خوشمزه دیگه وقتی برای نوشتن شون باقی نمی ذاره!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

 

پاک کن زندگی ما بالانس زده است.

خوبی ها و لحظه های خوش مون رو خوش خوشک پاک می کنه اما با وقاحت کنار بدی ها و دلگیری هامون می ایسته و بر و بر نگاهمون می کنه.

از حماقت ما است این اوضاع برعکس؟ یا از بی رحمی پاک کن؟ یا این که اصلا شاید شوخی اش گرفته؟ شایدم ما خیلی پست و شکم سیر شده ایم و خودمون بی خبر؟ و شاید بدتر از همه این ها ... خوب می دونیم داریم چه بلایی سر خودمان می آوریم؟؟!!

بابا از اون اول هم که به ما گفتن جنس فقط روان نویس! عزیز دلم! 

دست کم خوشی ها هم کنار خط خوردگی ها پابرجا بودند و آخر سر و بعد از همه این چرک نویس و پاک نویس کردن ها، فقط  اونا خوونده می شدند ...

 می گفتند بی رحم نیستند روان نویس ها. نمی ذارن کسی- حتی اگه خیلی عصبانی باشه- پا کنه تو کفش شون.

 خل شده ایم! خل!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

سلام عزیزم!

ممنون از احوال پرسی ات!

ما هم خوبیم و جاری در زندگی ...

امیدوارم تویش حل نشده باشیم ...

امیدوارم!

 

 How is your life going?

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

يك شب است كه رسيده ايم تهران

يه جور تعليق

عين فنري كه رها شده باشه

تعلقي ديگر انگار نيست اما نمي فهمي مفهوم اين وزنه سربي را كه ثانيه به ثانيه دارد برايت سنگين تر مي شود

حسي كه تا به حال تجربه نكرده اي

حالت تهوع داري

از راست و ريست شدن به اين سرعت اين بار زياد راضي نيستي اون ته دل ات

- كاري نمانده؟

كاري نبوده است از اول هم كه بخواهد بماند. نگاهي به چمدان مي اندازي.

صداي هر و كر مي آيد از آن ور خط و جيغ و داد.

مي گويي حال او هم خوب است و دارد كت اش را مي پوشد كه يواش يواش برويم و رسيديم خبر مي دهي و عكس ها را ايميل مي زني به زودي واسشون.

نمي فهمي اين چند روز واقعا چه تاثيري دارد كه اين قدر عجله دارند.

شروع مي كند به سفارش.

مي گويي خواهش مي كنم خفه شو اين مسخره بازي ها همه اش زير سر تو است. فحش مي دهد. كيف اش كوك است. خوب دارد از موقعيت سو استفاده مي كند.

مي گويد برگشتين فردا صبح اش بيايين اينجا تا موقع عروسي ها که برگردیم. الكي نمونين تنهايي.

مي گويي نه! مي گم اون تنهايي بياد با اين ماشين ها و خودم مي مونم. عصباني مي شود.

مي گويي حالا كو تا اون موقع. گير و گورشو الان نده. خدا خدا مي كني كه قطع كند.

مامان گوشي را مي گيرد. خاله گوشي را مي گيرد. يوسف گوشي را مي گيرد. همه گوشي را مي گيرند. بالاخره قطع مي كنند.

 

در را باز مي كند و مي زند بيرون ...

 

ياد شهر ري مي افتم ...

همين جوري الكي ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

هر دو کز کرده اند.

دستش را مي کند توي آب و يکي شان را بر مي دارد و مي اندازد توي سطل. بر مي دارمش و مي برمش و مي گذارمش روي ميز جلوي پنجره اتاقم.

مي گويد هر سال اين موقع لاله ها را بر مي گرداندي سرجاي اول شان بلکه اتفاقي بيفتد.

مي گويم امسال با سال هاي قبل فرق مي کند.

چيزي نمي گويد...

تند تند تکان مي خورد و مي چرخد زير نور ملايم آفتاب ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بد چیزی است این اگزیبر ...

بدتر از عادت کردن به تو ...

عادت کرده ام به دنبال تو بودن حتی توی اگزیبر ...

تکنولوژی بی رحم انگار فقط دارد بارهای ما را سنگین تر می کند ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

اصرار نکن! نمی خواهم ببینمت!

چون بعدش دلتنگت می شوم ...

هوایی می شوم ...

عین خل ها!

زندگی کردن در دنیایی که ثانیه بعدش هم عدم قطعیت هایزنبرگ رو می گذاره توی جیب کاپشن اش برای آدم هوایی خیلی سخته ...

 

"زندگی ما رو می سازه یا ما زندگی رو؟"

این بار بدون این که لازم باشه به چشم های من نگاه کنی بگو جواب این سوال رو ...

...

..

.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

نمي شود ديگر کاريش کرد.

ما ديگر نمي توانيم با همديگر معمولي باشيم!

از کي تا حالا خاکستر روي آتش شده يخ در بهشت؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

نمي نشينند ...

حرف هايت ايستاده اند!

همه شان از دم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط خاتون 


لالايي و داستان كه "دريا" يم بيايد و دنياي بي طعمت را شيرين كند.

شوري درياي بي طعم پيشين تو زمان برد تا آشكار شد.

مخلوط شدن درياي شور و شيرين در هم چنان مزه زهرماري را مي سازد كه بيا و ببين!

از قديم گفته اند بايد حائلي دائمي باشد بين شان.

توجيه و تاسف و ترحم و اصرار را بگذار كنار!

بيا گورمان را از درياي همديگر گم كنيم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط خاتون 


 

در عصر جديد هستيم و همه چيز پيشرفت كرده.

در عصر عقب مانده ها – به قول تو – كافي بود آدم ها از چشم هاي همديگر فرار كنند تا حقيقت پنهان شود.

نكته اينجاست كه نمي داني در عصر جديد از روي صدا ها هم مي شود همه چيز را فهميد.

حتي اگر آن قدر مثل عصرت وقيح باشي كه باز هم بخواهي به چشم هاي عقب مانده من نگاه كني ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

همه دوست دارند بروند بهشت ... اما هیچ کس دلش نمی خواهد بمیرد!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

پدرت خوب مادرت خوب آخه تو وقتی می ری خونه که ماهی ها خواب ان! چطور فکر می کنی هنوز وقت فروختن شون نرسیده؟

حکما انتظار هم نداری که وسط اتوبان عین موز بگذارندشون روی سر که دو تا هزار!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

كي شك دارد ليلي زن بود يا مرد؟

ليلي مرد بود!

چون توانست مجنون را ديوانه كند! خشمگين كند! كلافه كند! سرگشته كند! پر تپش كند! خسته كند! نالان و پر شکایت کند ...

كي گفته است زن بود؟

ديگر به من نگويي "نامرد" ها؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

هر کس را که دیدی به رسم و آیین ات محترمانه بهش سلام کن اما قبل از آن که رسم و آیین ات را جلوتر ببری اسمش را بپرس!

بعضی ها حتی اسم شان را هم دروغ می گویند....

 

باخ علیه الرحمه نویسنده جاناتان مرغ دریایی: «اگر کسی با خوش قلبی به صداقت دنیا ایمان داشت احمق نیست. از حماقت دنیاست که صداقت ندارد.»

مهندس! مدرک تحصیلی تون چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

(۱)


امروز!

رفته بودي براي خريد كش قيطاني نقره اي و نيامده بود هنوز مغازه دارش و خيلي ديرت شده بود و همان طور كه داشتي ظرف مرواريد ها و منجوق ها را نگاه مي كردي زن صدايت مي كند و ازت مي خواهد كه بين كامواي زرد، ليمويي كمرنگ و نارنجي يك كدام را براي لباس بچه انتخاب كني.

با دقت نگاه مي كني و مي گويي نارنجي و بعد با تفاهم براي هم توضيح مي دهيد كه ليمويي اش بي حال است و زرد بچه را مدل مريض ها مي كند و نارنجي اش خوش رنگ و لعاب است و روي پوست بچه مي نشيند و احتمالا دو تا كاموا بس اش مي شود...

آمدن فروشنده طول مي كشد و زن راضي و خرسند منتظر مي ماند و ترجيح مي دهي بگذاري وقت ديگر خريد كش قيطاني نقره اي را...


(۲)


عصري بي مقدمه هوايش را كرده بودي و مي روي يك سر تجريش و سر راه يادت مياد كه دارد محرم مي آيد و عزاداري و گريه و راه را برمي گردي و مي روي توي قنادي و كيك مي خري. كيك را مي گذاري روي اپن آشپزخانه و خواهر كوچيكه چشمك مي زند و برايش شكلك در مي آوري...


(۳)


SmS: Salam Dr. safar khosh migzare? yek khabar e khub! Bache ha emrooz pick dadand!


 (۴)


نشسته ام به ترجمه. جزوه اش را مي اندازد روي تخت ام و صداي اسپيكر را زياد مي كند و آهنگ را عوض مي كند و موهايش را دور انگشتش مي پيچاند. سرش را مي آورم جلو و نوك بيني اش را بوس مي كنم. با بغض مي گويد دو تا امتحان ن ن !!! دلم يك چيزي مي خواهد اما نمي دانم چي! مي گويم شور؟ و چوب شورها را مي گيرم طرفش. مي گويد نه. مي گويم ترش؟ مي گويد نچ مي گويم شيرين؟ مي گويد حالش را داري امشب كيك بپزيم؟ مي گويم پس حاضر شو برويم شير بخريم ...


(۵)


برف هاي توي باغچه آب شده است. سيامك با شلوارك و حوله روي موهاي خيس رفته توي حياط و دارد با درخت نارنج ور مي رود. پنجره اتاق را باز مي كنم. هواي تازه مي زند تو ... از آن پايين با چانه لرزان داد مي زند خانوم ديوونه سرما مي خوريد توي اين هوا! به تنها نارنج درخت خيره مي شوم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

هیس س س س ...

کودک درون خوابیده است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

عین مرغ سرکنده ای جلویم و اتفاقاتی که نباید بیفتند دارند از سر طاقچه زندگی ات دانه دانه می افتند و جلوی چشمانت می شکنند.

کاری ندارم به جز لبخند و سکوت و نوشیدن فنجانی قهوه و تماشا و آرام روی صندلی روی بالکن تاب می خورم ...

هر وقت تلاطم دریایت تمام شد بیا تا ببینی در باغ من وقتی که نبودی چه اتفاق هایی مثل سیب های وحشی سرخ از درخت افتاده است ...

من در لبخند و سکوت و آرامش آدم ها را به تر می خوانم ...

و تو ...

به تر است شیوه خواندنت را عوض کنی ...

امیدوارم خرافاتی نباشی و قبول کنی که سیب های وحشی سرخ موسم افتادن شان نرسیده بود و چیزی به جز کج فهمی ها و شکسته های اتفاقات تو آن ها را روی بوته های تمشک نینداخته است ...

امیدوارم وقتی برگشتی هنوز توی بالکن باشم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

سردی و سفیدی شدید برف هایم دل ات را آزرد و غافل از آن که برای زدودن تیرگی های او نشسته بودند تا بشویند و ببرند...

و حال که دل ات برف می خواهد و از کنار باغچه همسایه برداشتی شان و در پنجه هایت می فشری دارند آب می شوند و از لا به لای انگشتانت فرو می ریزند...

برف می خواهد و ابر نه!

ابر مرا متهم کرد به سیاهی و تاریکی و باد سرد او را از تو راند!

آسمان تو دیگر ابری نخواهد داشت! شک نکن ...

می توانی از حرصت کامیون شن را خالی کنی جلوی خانه همسایه...

آسمان خانه همسایه ابری است...

دو روز است که یک برف حسابی دارد می بارد...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

گفتم ديگر حالم از امتحان دادن به هم مي خورد. گفتم نمي خواهم دكتر شوم . گفتم اصلا دفاع هم نمي كنم. گفتم تو اين مسابقه هاي مزخرفي كه برای خودتان راه انداختيد شركت نمي كنم.

گفتند این دروغ ها را برای ما سر هم نکن گفتند می شناسیمت گفتند دردت چیز دیگری است.

 گفتم خسته ام گفتم خدايا...

گفتند برو گفتند براي چي گفتند خجالت بكش اين هم شد دليل گفتند اين حرف ها مال روياهاست گفتند كلاه تو سفت بچسب باد نبرد گفتند معلوم نيست اين شعارها را از كجايت در آوردي گفتند اصلا كسي نمي بيند اين كار را گفتند چه فايده گفتند خودت را خسته نكن گفتند آن دهن ات را ببند و برو سفارت...

گفتم ديگر رمق امتحان شدن را ندارم...

گفتند اين اراجيف چيه؟ گفتند به حرف هاي اين صداهاي عجيب و غريب گوش نده گفتند گوش هايت را بگير گفتند چشمهايت را ببند و محكم فشار بده...

گفتم خدايا ...

امارات، امارات، سنگاپور، فرانسه، كره جنوبي، امارات، هندوستان ...

گفتند خاك بر سرت...

...

گفت خيلي بي انصافي...

...

گفتند آدم حسابي هم مي رود سر جلسه "اين" امتحان ها؟

گفت كاش يه سر سوزن مي فهميدي...

گفتند احمق...

گفت خودخواه...

گفتند حالمان را به هم می زنی...

گفت ازت دارد بدم می آید...

گفتند پس چرا لال موني گرفته اي؟

گفت كاش حرف مي زدي...

گفتند كجايي؟

گفت از من دور شو...

 

...

..

.

 

من ام و تو...

برگه امتحاني خيس را لرزان مي گيرم بالا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

جستجویت تموم نشد؟ ببین دیگر باید بروم. بهت که گفته بودم چیزی پیدا نمی کنی. منتها فکر کردی دروغ می گویم.

این لبخندی را که الان توی صورتم می بینی خدادادی است و مال همه آدم ها.

"لبخند زیبا و منحصر به فرد تو" چند وقت پیش از بالای یک کوه پرت شد پایین و احتمالا تا الان جنازه اش را هم آب برده است.

هر چیزی جای خودش را دارد. دست من نیست. دیگر نمی توانم چیزی را که توی ذهن ات است باردار شوم و متولدش کنم.

دست من نبود. فرزندت را خودت به کشتن دادی و به سبک هندوها دفن شد.

نه اشتباه نکن! قبل از مرگ اش سوزانده شده بود به وسیله سردی تو!

دست من نیست. آدمیزاد لبخند را از آدمیزادی دیگر تنها و تنها یک بار باردار می شود...

هوا دارد تاریک می شود. اشک هایت را پاک کن و برو ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

صدام دی شب در دادگاهی علنی به جرم سلاخی بشر به اعدام محکوم شد.

مردم با خوشحالی همدیگر را بغل کردند.

سازمان عفو بین الملل برایش تقاضای فرجام کرد...

 

ابزار سلاخی بشر را یواشکی پشت قلبم قایم می کنم. دکمه های پالتویم را می بندم و از خانه می زنم بیرون.

تلفنم زنگ می خورد ... یکی از بچه هاست که دلش برای مهربانی های من تنگ شده است و می خواهد در مهمانی آخر هفته بروم پیش شان تا خستگی این ترم را فراموش کنند.

با چاقوی جیبی ام نامه اش را باز می کنم ... کمی نگاهش می کنم و پاره اش می کنم و می ریزم اش توی جوب کنار خیابان ...

راهم را می کشم و در میان مردم گم می شوم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط خاتون 

حضرت علیه الرحمه "من او" بفرمایند:« تنها بنیانی که هر چه بیشتر بلرزد محکمتر می شود دل است.»

خب صحیح!

اما چی؟

تست های لرزه نگاری را روی سازه های با پی بتنی انجام می دهند نه روی کیک خامه ای!

 

 

« آی ی ی" دل" تون رو زیر و رو می کنیم م م م ... جنس و تپش اش را تغییر می دهیم ...  با تاثیر ابدی ... »

امضا - ترانس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

به تعداد آدم های روی زمین جوب وجود دارد.

دلیلی ندارد آب های رودخونه ات برود توی همه شان...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

روزی سه نوبت موقع صبونه و ناهار و شام بر و بر نیگاش کردیم و غم و غصه های خودمونو و فک و فامیل رو ریختیم توش و پشت بندش و وسط بندش و اول بندش چند سری بارون اومد.

حالا که نیستیم م م بیتره که یدک کشاااااااا و ماشینااااااااااا رو برفستن دریای خزر لایروبی و گندزدایی واسه سلامتی ماهیا.

البت حوضچه! چون همه سنگای ساحل رو از سر تیریپ با من بمون سکینه انداختیم توش.

می تونن اتوبان شومالو از بیخ ساحل رد کنن و وسط بندش آسفالت!

شیلی لی لی لی لی لی لی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter