۱. شده تصمیم داشته باشی بروی امامزاده صالح یه دفعه کارها جوری پیش رفته که سر از شاه عبدالعظیم در آورده باشی؟ یا برعکسش؟ دوستت طرف مقابلش رو "اسب" هم حساب نکند و راه به راه بگوید می خواهم فوق بخوونم بعد ناغافل کارت عروسی اش می رسه دستت و عطای فوق خواندن بهترین شاگرد کلاس دبیرستان می ماند به لقای خواجه حافظ شیراز؟ شده بخواهی بروی این وری اما دستی نامرئی همه افسارها رو می برد اون وری؟
۲. ولو کردند خودشون رو کف کارگاه و عین غاز قادقادکنان غیبت می کنند. یکی شون برمیگردد می گوید من که عمرا بروم کارگاه آشپزی مدرسه. آدم هر چی کمتر از این کارها بلد باشه بهتره. چیه؟ طرف رو پر رو می کند. (ها ها ها) این شوووور خواهرم دیگه گریه اش از دست خواهرم درومده (اینجا دیگه ولو می شود از خنده) یکی شون برمیگردد و من رو که بالای سرشون می بیند با دسته هویه محکم می زند توی پهلوی اون یکی و از پشت دندون های کلید کرده محکم می گوید: هیسسسسسسسسسس!!! چند سالشون باشه این جوجه ها خوبه؟ نهایتا ۱۳ سال!
۳. استاده که برمیگرده کشور خودش یکی از دانشجوهای ایرانی اش ازش می پرسد دیدیش؟ می گوید: باهوش بود و زیبا ...
۴. دکتر جاسبی تصمیم گرفته که بیاد پیش دبیرستانی ها. به یکی از جوجه ها اشاره می کنم. فرز می پرد و روباتش رو می گذارد جلوی پای دکتر. طرف یکه می خورد. بعد دوبار اجرای نمایش ژانگولر جوجه خروس های جیزقیلی جواب سوال رو داد می زنند زودتر از اونی که محافظ ها جواب رو بیخ گوش دکتر زمزمه کنند. بعد هم دکتر می زند پس کله یکی شون. به روی خودشونم نمی آورند که صدبار این روبات زبون بسته رو دیده بودند قبلا ...
۵. توی مسنجر گیرت می اندازد استاده. می گوید چند تا ایمیل باید بفرستیم تا جواب یکی شون رو بدهی؟ کیفش کوک است اما لحنش طعنه آمیز ... خیلی وقته که ازش بدم اومده است. خبر ندارد که راپورت ها رو دانشجویش پیش پیش بهم داده است. من و من می کنم که هنوز کارهای ارشدم تموم نشده و پینوکیو از گوشه اتاق غش غش می خندد.
۶. جوجه خروس ها دوره ام می کنن که خانوم پس کی؟ آهنگش رو گذاشتین خود فوتبالش کی شروع می شه؟
۷. شریف دیگه رسما کار همه مان را راحت کرده است. مدرک می دهد. فارسی! یک مدرک دیگه هم می دهد. انگلیسی! ریزنمرات می ده. فارسی! پنج تا! ریز نمرات می ده. انگلیسی! آفیشیال! پنج تا!همه هم توی یه پاکت. انگار دیگه از این به بعد اینجوری می خواهد مدرک بدهد. دیگه دانشجو لازم نیست خودشو بکشد واسه گرفتن ریزنمرات آفیشیال و تا نود هزار تومن پول دارالترجمه و پروسه قوه قضاییه و وزارت علوم و ... واسه ترجمه و تایید مدرک رو بدهد. همین جوری راحت الحلقوم و مفت و مجانی اون پاکت رو می دهد دستش و با نیش باز ازش خداحافظی می کند. دیگه داره رسما کاری می کند که دانشجوهایش بروند از این مملکت. استادم ترم یک بود که می گفت شریف شده تراول اجنسی! دانشگاه نیست ... پوزخندم می گیرد که دولت با دل خوش داره بهش از بیت المال بودجه می دهد و این هم داره دانشجو قاچاق می کند توی روز روشن ...
۸. نامه ای رو که از طرف دانشگاهی خارجی برام اومده رو پاره می کنم و می ریزم ته کیف. جوجه خروسم سرش پایینه و گرم به روغن کاری. یه دفعه در روغن با فشار دستش می پرد و همه روغن ها می ریزند روی میز و همه جا رو به گند می کشند. جا می خورد. می گویم عیب نداره و کهنه روی میز رو برمی دارم که تمیز کنم و یه دفعه از دستم می گیرد کهنه رو و می گوید بدینش به من! شما دستاتون کثیف می شود و شروع می کند تمیز کاری. ای الهی قربووووووونت بروم که غیرتی شدیییییییییی![]()
![]()
![]()
۹. نمی دونم محیط چقدر روی آدم ها موثره. اما نمی فهمم عقده ای بازی درآوردن و سادیسم داشتن آدم ها رو. تجربه عینی اش هم اینه که شما کار اداری داشته باشی و به پست تون این تیپ آدم ها بخورند. البته توی محیط های خونوادگی هم می شود چشمه ای از این کارها رو دید. کاش می شد فهمید این عقده ها از کجا پیداشون شده که هر چقدر هم علمشون می کنند سیر نمی شوند ازش. بعضی وقت ها حس می کنم انگار طرف از این که تو اذیت بشوی آزار ببینی محتاج اون بشوی و مطیع حرفهای اون لذت می برند. انگار دوست دارند درد کشیدن طرف مقابلشون رو ببینند. جالب است که نگاهشون که می کنی می بینی که چقدر بدبخت و غمگین اند و همیشه حریص برای آزار و انتقام. انتقامی مثل آب شور بیخاصیت و عین شمشیر دو لبه. نمی فهمم این آدم ها رو. نمی فهمم ... عاقبتمان با این کارها چی می خواهد بشود خدا می داند
۱۰. شده بعضی وقت ها بروی سراغ کارهایی که ممکن است ته اش نتیجه ای نداشته باشد برایت اما در حین اون کار خیلی از چیزها برایت فاش شده باشد؟ انگار که خدا انداخته باشدت توی اون مسیر که رازهایی رو برایت باز کند از آدم ها و بعد آروم بکشدت از اون مسیر بیرون؟ شده از خدا بخواهی که ماهیت آدم ها رو به سرعت برایت فاش کند؟ کسی تا حالا سرعت عکس العمل خدا رو دیده؟ فاصله خواندن و اجابت کردنش را؟
۱۱. دو تا دعای خیلی خوب یاد گرفته ام: اول این که خدا آدم های خوب خودش رو سر راه آدم قرار بدهد و قدرتی رو عطا کنه که آدم "آدم های ناب و خوب" زندگی اش رو از دست ندهد. چه دوست باشند چه همسر چه آشنا چه همکار چه شاگرد چه ... بدترین خسران اینه که آدم ببینه که خوب ها سرو کله شان توی زندگی آدم پیدا شود و بعد ببیند که چطور داره خوب ها رو توی زندگی اش از دست می ده و اونها از چنگ اش به خاطر بی لیاقتی اش بیرون می روند بدون این که خودش بتونه کاری کنه ... و دوم ... می گذارمش برای یادداشت بعد که وقتی نوشتمش سنجاقش کنم به این یکی.
۱۲. عصر جدید عصر رشد است. عصر هورمون. جوجه هایت زودتر از موعد بالغ می شوند و حرف های آدم بزرگ ها را تکرار می کنند. آدم بزرگ ها زود پیر می شوند و روحشون رو می گذارند توی تابوت. عصر جدید عصر رقابت و مسابقه هم هست. تو همه چیز می دوند و با دست پس می کشندت و می زننت کنار که بتوانند زنده بمانند و بروند جلو و بتازند و بهت پشت پا هم می زنند. دنیای سیاست بازی. سیاست کاری. دنیای آدم های خودخواه. دروغ گو. منفعت طلب. جل و پلاسم رو جمع می کنم. قلموهایم رو از کمد دانشکده برمی دارم و می روم خونه. دنیای خونه هزار برابر از دنیای پرهیاهوی بیرون بهتر است و پر آرامش تر ...
۱۲+۱. دعای دوم: خدایا! وقت هایی که تنهایی ها به ما هجوم می آورند ... وقت هایی که هیاهوها خسته مان می کنند ... وقت هایی که نزدیک ترین آدم ها نا امیدمان می کنند ... وقت هایی که بنده آشغالی برایت هستیم ... وقت هایی که حتی با تو هم قهر کرده ایم یا در تو هم شک ... در کنارمان باش و از کنارمان نرو ...
۱۲+۲. خدایا از سرگردانی و چندراهی ها نجاتمان بده! در مسیری بگذارمان که باید ... افسارمان را در دست بگیر ...
۱۲+۳. به خاطر همه نعمت ها و داشتنی های خوب ازت ممنونم...
پ. ن: خودت باش! به اندازه کافی دیگران وجود دارد ...
والسلام ...
خدایا!
من هر وقت که با خودم گفتم الان برای نماز و راز و نیاز آماده ام چرت و بی حالی را بر من مسلط کردی ...
وقتی به نماز ایستادم حال مناجات را از من گرفتی ...
چه شده که هر وقت به خودم گفتم حالم خوب شده دیگر نوبت من شده تا توبه ام قبول شود گرفتاری برایم پیش آمد و بین من و آدم های خوبت فاصله انداختی؟
خدایا!
شاید مرا از خودت رانده ای ...
شاید دیده ای حقت را به جا نمی آورم ...
شاید دیده ای از تو روی برگردانده ام ...
شاید دیده ای دروغ می گویم ...
شاید دیده ای سپاسگزار نعمت هایت نیستم ...
شاید مرا در میان غافلان و نه در میان عالمان دیده ای ...
شاید مرا در جمع های بیهوده دیده ای ...
شاید دوست نداشته ای دعایم را بشنوی ...
شاید به خاطر گناهانم مجازاتم کرده ای ...
پس خدایا!
جا دارد از من بگذری که فضل تو از جرم من بیشتر است ...
امضا - ابوحمزه ثمالی
خوب شد حالا یک سریال " میوه ممنوعه" از سیما پخش شد تا از این به بعد وقتی به دوستای متاهل ات تلفن می زنی و مثلا می خواهی قرار کاری فردا رو ست کنی یا دعوتشون کنی برای افطار یا ... یادشون بیفته که با این مکالمه تلفنی چند ثانیه است از شوهرهای عزیزشون غافل افتاده اند و الساعه است که به علت کمبود توجه زیر سر آقایون جملگی بلند شه!!!
چیزی هست ... یک چیز مهم ... و کمی هم عجیب ... که ازش خبر نداریم و وعده به آینده است!
یادت بیاور داستان موسی را وقتی قرار بود شاگردی کند و صبوری و دم به دقیقه بی تابی می کرد و جیغ و داد!
گفتم جیغ و داد!
جیغ و داد کنان می دویدیم و همدیگر را هل می دادیم تا خود آشپزخانه و کاسه های چینی شله زردهای داغ که روی اپن به خط شده بودند و بوی تند دارچین تازه سابیده شده و زعفران. پاکت خلال بادام های سفید و پلاستیک خلال پسته های سبز را قاپیدی از روی کابینت و فاتحانه تکان دادی توی هوا و من شیشه دارچین را توی بغلم که کی به تر نقاشی کند روی شله زرد ها و چه خطی را و چه اسمی را و بی شابلون و از ته دل و ... و جیغ و داد ...
دویدیم و هل دادیم و نه به پاکت خلال بادام های سفید رسیدیم و نه به پلاستیک خلال پسته های سبز و شیشه دارچینی هم در کار نبود ...
وقتی رسیدیم شله زردها نقاشی شده بودند و به خط نشسته بودند روی اپن که شانسی بشود سهم کسی سر سفره افطار ...
وقتی رسیدیم کاسه هایی را دیدیم که انگار جدا مانده بودند بی نقاشی. بی اسم. انگار کردیم که برای خودمان اند ... اما نبودند ... نه با اشک نه با سرانگشتانی لرزان و سرد و نه با زمزمه ای نقاشی شدند و نه با دعا و نذر ...
قرار شد صبر کنیم.
بی جیغ و داد.
صبر کنیم تا به وقت اش.
صبر کنیم تا وقت افطار برای شکستن ...
صبر کنیم تا اوس کریم کاسه هر کس را مرتب و منظم بگذارد جلوی رویش توی سفره.
تا قسمت ات برای نقاشی و خط و راه و اسم چه باشد و بذل نقاش تا کجا ...
اوس کریم نقاشی هم بلد بود خیلی خیلی بهز ما دماغوهای گریه ئوی نق نقو و باز یادمان رفته بود ...
باز اوس موسی شدی بچه؟!!!!
اون قرآن و سوره شاگردی رو باز کن بزن فرق سرت !!!
...
..
.
"مقدم اوس کریم نقاشباشی به محله دلهای نازک نارنجی جمیعا شیلی لی لی لی"
خواهد آمد.
به دنیای مان!
کاش ببینیمش ...
آمده است.
به دل هایمان!
کاش تا به حال دیده بودیمش ...
*************
شش نفر به فاصله یک ساعت در یک صحن!
و معلوم نیست چند نفر در همان ساعت در جاهای دیگر دنیا!
کاش چشم هایمان مرض کوری مصلحتی نگرفته باشند ...
به درمان این روح های وازده و آدم های خسته هنوز امیدوارم ...
هوم م م ...
می کشند کاریکاتورشونو که مثل دکمه آن و آف!
ولی این طور نیست به نظرم. چون حس می کنم که نشناختمشون!
مرد ها رو می گویم!
در دنیاشون می توانند سال ها به زنی فکر کنند بدون این که حتی آن زن متوجه شود. یا دوستش داشته باشند بدون این که ابراز کنند. یا بخواهندش اما جلو نیایند. یا قبولش داشته باشند اما در ظاهر بکوبندش. به فحش بکشندش. له اش کنند تا خودشون سر بالا بگیرند. می گویند تنفر اما مثل سایه تعقیب می کنند.
از چی آب می خورد این ها؟
غرور مردانه؟
دنیای غریبی دارند ...
دردهاشونم غریب تر ...
دنیایی که در آن همه چیز حتی دوست داشتن فدای غرور شخصی می شود را دوست ندارم!
دنیایی که برای بقا حاضر می شود همه دنیا - حتی کسی را که دوستش دارند - را به آتش بکشد!
بابا از آن سر اتاق چشمکی می زند از بالای روزنامه و لبخندی کمرنگ ...
...
..
.
به بعضی از آدم ها نیومده کمک یا دلسوزی حتی اگه ازت بخوان!
باید وایسی و ساکت تماشاشون کنی تو بدبختی شون!
گربه صفتن چون ...
و معمولا تنها و شاکی و وازده و تلخ...
چنگ شون یه بار بهت بخوره بیجک می گیره فهمت!
برد آبروی هر چی رئیسه این رئیس!
طرفدارهای کیمیایی هم که نخورده واسه فیلم هایش آروغ می زنن ...
گهواره نیوتن!
گلوله های آویزان شده فلزی ای که پشت سر هم قطار می شوند. برخورد گلوله اول و جهش گلوله آخر ...
بنگ ...
بنگ ...
بنگ ...
ردیف کردن مشتی روابط پایستگی انرژی و بنگ بنگ زدن گلوله ها به همدیگر برای تفریح جذاب نیست زیاد. بخش دیوانه کننده ماجرا وقت هایی است که تک تک گلوله ها می شوند آدم ها ...
بنگ ...
بنگ ...
بنگ ...
سرنوشت هایی که بنگ بنگ می خورند به همدیگر ...
تعلیق ها ...
تبادل ها ...
تاثیرها ...
رسیدن ها ...
جدایی ها ...
و دوباره رسیدن ها ...
و آدم هایی که نمی دانیم در این میان حتی چند تا هستند ...
بنگ ...
بنگ ...
بنگ ...
سرنوشت هایی که بنگ بنگ بر یکدیگر تاثیر می گذارند بدون آن که حتی خودشان بخواهند ...
و معجزه های گم شده برای دستکاری معادلات ...
و دستی که بازی را شروع کرد ...
بنگ ...
بنگ ...
بنگ ...
فیزیک می گوید تا ابد ادامه دارد تنها در خلا ...
و چه شادیم که خلا ای نیست در دنیای جسم و گلوله های سربی و منتظریم تا زمان پایان بازی شاید تا زمان مرگ ...
از دنیای آدم ها و دل و روح و قوانین آن جا اما کسی خبر دارد؟
بنگ ...
بنگ ...
بنگ ...
...
..
.
(1)
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم...
امضا - ديوونه


(2)
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
امضا - خاتون

(3)
چيزي تغيير نكرده است. انفجاري رخ نداده و معجزه اي نا بهنگام هم در كار نيست. نور همان نور ... تاريكي همان تاريكي ... ديوونه همان ديوونه و خاتون همان خاتون ...
تفاوت ميان ماندن و رفتن است...
رفتن از دنياي بي حصري كه ثانيه به ثانيه در حال بزرگ شدن و افزودن تعليق و سرگرداني و سرگشتگي آدم هاست بي معناست ... دشتي بدون مرز ... تاريك يا روشن ... چه تفاوتي دارد و اصولا آيا اهميتي؟
تفاوت ميان زنده ماندن و خودكشي اي تدريجي است ...
رفتن نوعي خودكشي بود!
كشتن داشته ها به بهاي رفتن و به بهاي تلاشي مزبوحانه و عظيم تر، ماندن بود و حفظ آن ها و سكوتي طولاني تر و فريادي به هنگام تر!
ماندن! به بهاي فرو خوردن فريادها و احساس ناامني بيش از پيش در ميان چشم هاي تنگ و دل هاي نامحرم... اما لازم و ضروري! زيرا در آزادي مطلق ديوونه خونه قبلي نيز حس شدند و ردپاي خود را گذاشتند و بر خلاف ظاهر، تبديل آن تلاطم به اين آرامش، نيازمند صبري بزرگ تر،سكوتي عظيم تر و ريسكي صد چندان ...
ديوونه خونه آرام شده و بزرگ و پرتجربه ... و مي خواهد از دست رفته هايش در اين نبرد عبث را احيا كند ... نمي گويم عقب نشيني يا تاكتيك دفاع چون چيزي تغيير نكرده است و تحول فكري ناگهاني اي هم در كار نيست ... چون ديوونه همان ديوونه و خاتون همان خاتون ...
ماندن نه معني همرنگ شدن و نه به بهاي از دست دادن كه به معني محك جدي تر و به بهاي تحمل ناملايماتي متفاوت و سخت تر و آزمون هايي دشوارتر ...
ديوونه ام؟!
به درك!
براي من اين ارزش گذاري ها بي بهاست چرا كه اين جا وحشي خونه است ... اين جا سوال خونه است ... اين جا عشق خونه است ... اين جا ديوونه خونه است ... جايي براي فروخوردن "بعضي" و نوشتن "بعضي تر" از دل نوشته ها و "قطعا" و " بدون شك"، " نا" مامني براي روح ... اين جا "بعضي دل خونه" است ...
(4)
بسم اله ...
...
..
.

لالون آبان 1385- تولد
بر عکس یکی از اساتید که می گفتند برای آدمها و چیزهایی که ارزشی ندارند بزرگداشت تعریف می شود عقیده دارم که "معلم" بودن واقعا لیاقت می خواهد.
دلم امروز برای تمام شاگردهایم تنگ بود. برای تک تک شان. در تمام مدرسه ها. از فاطمه خانوم جزقله ۹ ساله خودم که مامان و بابای بی رحمش گذاشته بودنش دوم راهنمایی تا فهیمه عزیز که از من بزرگتر بود و با وجود مخالفت های شدید همسر و ... و آن همه مشکلات و دوری راه یک سال سختی کشید تا توانست دیپلمش را بگیرد و خاطرات جاده چهاردانگه.
دلم امروز برای تمام معلم هایم تنگ بود. برای تک تک شان. از رویا تا خانوم پیرانیان و خانوم طبسی و خانوم شاهانی و خانوم افغانی و خانوم جیریایی و آقای جزینی و ....
دلم امروز الکی تنگ بود اما طولی نکشید که گشاد شد!
از خدای عزیز به خاطر مهربانی همیشگی اش و بیش از ظرفیت من که مجال شاگرد بودن در کنار بزرگترین معلم های ساده دنیا را داد ممنونم!
از خدای عزیز به خاطر مهربانی همیشگی اش و بیش از ظرفیت من که مجال درس دادن را به من بی لیاقت داد ممنونم!
از همه شاگرد های گل ام و دوست های با معرفت و مهربانم که به من خیلی لطف داشتند و تبریک گفتند ممنونم!
از استاد عزیزم آقای سلطان مرادی به خاطر امروز بی نهایت سپاسگزارم. می دانم که بلاگم را می خوانید آقای سلطان مرادی عزیز و شاید شیرینی این که استاد و شاگرد بخواهند به هم تبریک بگویند برای خیلی ها ملموس نباشد. اما به خاطر همه کارها و لطف ها و آرزوهای خوبی که برایم داشتید ممنونم. دلم برای آن چایی های پر رنگ لیوانی و شکلات نارگیلی ها تنگ شده است. دلم برای عکس های زیر شیشه میزتان تنگ شده است. از این که دختر شما هستم به خودم می بالم و امیدوارم بتوانم خواسته سخت شما را که همیشه شاد و پر توان باشم تا شما شاد و پر انرژی باشید را اجابت کنم ...
برای همه معلم ها امسال یک آرزوی بزرگ دارم که به اثرات جادویی اش باور قلبی دارم:
امیدوارم دعا و مهر همه بچه های ایران همیشه همراهتان باشد!
احترامتان می کنم...
دانش آموز کوچک شما...
..
..
.
و از روانشناسی "برخی" آقایان وقتی می خواهند به هر قیمتی* شما را به دست بیاورند این است که می روند قبض موبایل چند صد هزار تومانی شما را بی خبر و از طریق دفتر خدمات امور مشترکین برایتان پرداخت می کنند.
شما شکلات** عزیز هم بدانید که وقتی پرخاشگرانه (خیر سرتان) جواب رد می دهید نروید مثل (...) ها دقیقه نود بانک و روانشناسی تان را قوی تر کنید! چون آن ها دو هفته قبل تر رفته اند دفتر خدمات این کار را برایتان انجام داده اند ... اینجوری همه بهتان پوزخند می زنند. حتی مسوول دفتر!
* :قبلا شنیده بودیم حساب کردن پول تاکسی یا آژانس نشانه ادب و احترام یک آقا است. اما حالا بیا شکلات شویم و بنشینیم توی قفسه های سوپرمارکت!
**: آخرین مهلت خرید شکلات تا پایان ساعت اداری امروز!
پی نوشت:
دوست شوکولاتی عزیزم! شما بالا بروی یا پایین بیایی و یا احیانا چپ و شایدم راست ... محاله که من این پست را پاک کنم! نه سوژه به این نابی را ندید می گیرم و نه تقصیر شوکولات شدن تو رو گردن! البته فکر کنم با مایه کاری بتونی یه کارایی بکنی ....:دی
رفتار پسرها با گوشی موبایل ... " کانه سگ!"
۱- "چو" اسلحه اش را می گیرد دستش و خشاب ها هم توی جیب کاپشنش و می رود دانشگاه و همه را به رگبار می بندد. سی و سه نفر می میرند و چهل و خرده ای هم زخمی و طبق معمول همه اشک و آّه و شوکه و حادثه بی نظیر و همدردی و افه های بولینگ برای کلمباین ...
۲- انگیزه چو ناراحتی به خاطر ترک دختر مورد علاقه اش اعلام می شود.
۳- استاد نویسندگی خلاق "چو" که حالا از سر جوگیری یا از سر دغدغه یا هر چی - راست یا دروغ - بر می گردد و به خبرنگارهای رو به روی دانشگاه ویرجینیا می گوید که از نوشته هایی که چو سر کلاس می نوشته نگران شده و چند بار خصوصی با چو حرف زده و در نهایت به مسوولان دانشگاه وضع چو را گزارش کرده است و هشدار جدی داده است.
۴- ما که استاد نویسندگی خلاق نداشتیم به عمرمون ولی اگر احیانا معلم انشایی یا استاد نویسندگی خلاقی توی ایران بخواهد ژانگولربازی استاد چو را در بیاورد از توی انشاها یا وبلاگ ها - که سبک اکثرشون شده رپ آن هم توی هر زمینه ای - برای پیشگیری از حوادث احتمالی باید در دانشگاه های ایران را تخته کرد. از سیاسی بگیر تا اقتصادی تا ترک دختر مورد علاقه ...
دوستی دارم هم اسم خودم که از بس این مدت ندیدمش نرسید دستم بهش که ازش اجازه بگیرم لینک بلاگش را بگذارم پای این نوشته یا نه. بلاگی که خیلی وقت است دیگر در آن نمی نویسد و خواندن بلاگ دیگرش جرات زیادی لازم دارد.
آخرین پستش درباره تنهایی بود و به اوج رفتن و در اوج ماندن در تنهایی را به آرزو داشت و برایش آن قدر احترام قائلم که حتی دستم به نوشتن درباره آرزویش نمی رفت.
دوست دیگری هم دارم که آن قدر از یک جمله در فیلم مخملباف خوشش آمده بود که آن را گذاشته بود کنار بلاگش. او هم تعطیل کرد بلاگ نویسی را و برایش آن قدر احترام قائلم که حتی دستم به نوشتن درباره تصمیم اش نمی رود.
کبری عزیزی که محض شوخی و خنده با خانم های خانه دار گاه و بیگاه علم می شود توی مهمانی ها از همه ما قلدرها قلندرتر است.
کبری ترین آرزوها همیشه می شوند نصیب فصل های وابستگی های تند و آتشین.
کبری ترین تصمیم ها همیشه می شوند نصیب فصل های تنهایی.
جایی که حتی دوست ترین دوستانت هم خالی اند کنارت!
جایی میان نیستی ... اوج تعلیق ... ناباوری ... شک ... دودلی ... و سکوت!
"ما تنهاییم و تنهایی تقدیر ماست ..." در شکننده ترین وضعیت ها و ضعیف ترین روحیه ها خرامان و نرم نرمک می آید و فشار می دهد جای زخم ها را ...
این همان جمله بلاگ دوست دوم ام بود که آرزو می کنم هیچ وقت گوش های دوست هم اسم خودم آن را نشنود ...
جمله زیبایی که این روزها بدجوری برای من هم بدآموزی دارد ...
حدیثی را که نمی دانم از پیامبر بود یا امام علی را کاملا از حفظ هستم که در مضمونش بود مومن باید زیرک باشد!
زیرک ... رند ... باهوش ... سیاستمدار ... زرنگ ... قالتاق (غالتاغ؟ قالتاغ؟ غالتاق؟ قالطاغ؟ ...باید از اونایی که هستند دیکته صحیحش رو پرسید!!)
از دوم ابتدایی خیلی وقت گذشته است وگرنه می شد به راحتی به این سوال جواب داد که واقعا کلمه های بالا با هم همخانواده اند یا نه؟
ادعای دین و دیانت ات می شود قبول!
اما ادعای عاشقی نکن ...
تو رند بودی ...
و از آن هایی که باید آمد و دیکته صحیح بعضی کلمات را پرسید ازت ...
من اما باید بروم به دین و دیانت ام شک کنم. چون نشانه های موجود در حدیثی که نمی دانم از پیامبر است یا علی در من نیست ...
عادت كرده بوديم صب به صب بچگي ها.
خامه را كه مي ريختيم توي پياله هاي كوچك چيني ، سرازير مي شد با قاشق رويش مرباي آلبالو يا توت فرنگي. بعد خامه را به هم مي زديم و رد سرخ سا صورتي مربا گيج و معوج دور خودش كمانه مي كرد و حلقه تنگ تر مي شد و در خود فرو مي رفت و در خامه غرق تا خامه سرخ يا صورتي مي شد و شيرين ...
صبونه مون اين بود صب به صب و عادت كرده بوديم صب به صب به اين شيريني لذيذ و شب به شب مي خوابيديم به اميد شيريني صب به صب.
دنيا كه تعطيلات ميومد پيشمون و عاشق شيريني، ازروي رودربايستي يا عقب نماندن از قافله نگاه مي كرد به دستامون و مي ريخت مرباي سرخ يا صورتي را روي سفيدي خامه و با لبخند دروغي و چشم هاي تنگ و سرتكان دادن هاي بي معني مي گفت به من و جوجو كه مثلا به به ...
بدم مي آيد از مرباي زرد
از مرباي هل دار سيب...
از شيريني مرباي هل دار زرد سيب ...
خاصه اگر بريزنش روي سفيدي خامه زندگي و به هم بزنند تا معوج و گيج دور خود كمانه كند و تنگ تر شود و فرو برود در درون ...
خاصه تر اگر پياله كوچك چيني خامه صورتي يا سرخ را از دستم بگيرند و بگويند فقط مرباي سيب زرد هل دار!
خاصه از خاصه تر اگر نشود به جماعت خندان خيره به لبخند و چشم ها و سرت گفت توفير شيريني ها را از روي رودربايستي يا ...
انگار بايد عادت كنيم صب به صب و شب به شب بخوابيم به اميد خامه هاي شيرين مربايي صب به صب ...
كسي مي داند تعطيلات كي تمام مي شود؟
به به ......
به به ...
به به.
...
..
.
نمی شود گفت تمام که بخش نه چندان کوچکی از دست نوشته های من در دیوونه خونه بلاگفا میزبانی شدند. نمی شود تعیین کرد که دقیقا از کی اما با توجه به این که تا به حال بازبینی آماری نکرده بودم اینجا را بهتر دیدم شروع سال جدید را بگذارم مبنایی برای این کار. در زیر به مواردی که جنبه شخصی ندارند اشاره شده است.
اول ـ در مجال تولد دوباره دیوونه خونه پربیننده ترین ها (ترجیحا در سال ۸۵) پست های زیر بودند:
۱. پست جنجالی " امتحان پایان ترم"
۲. داستان واقعی " مترو ... کات ... لنگه های کفش"
۳. پست "رمال"
۴. هدیه شور انگیز و بارانی " سلوک زیر نور ماه"
۵. عکس " عقاب با هورمون یا کریم بر فراز آسمان"
۶. داستان پایان باز " سفر (5) " ( سری اول داستان های دنباله دار سفر که قسمت آخرش نوشته نشد)
۷. یادداشت " ولنتاین (2) "
۸. کادوی تولد عزیز و دوست داشتنی مریم گلی به نام " بخند خاتون"
۹. بازی گسترده وبلاگی " یلدا بازی (1) " که منجر به اعتراف نامه " یلدا بازی (2)" شد.
۱۰. پست سفارشی " کاکائو"
۱۱. تبریک و تشکر " عقد کنون" که کاش قلم پایم می شکست نمی رفتم اون عقد کنون رو.
۱۲. داستان " جوجه کلاغ زشت"
دوم ـ از مرداد سال گذشته امکان گذاشتن کامنت در دیوونه خونه به دلایل زیادی برای مراجعه کنندگان برداشته شد که باز هم از دوستان ام به خاطر این مساله عذرخواهی می کنم و همچنان از طریق ایمیل یا آف لاین از نظرات و نقدها استقبال می کنم و امیدوارم در کنار آن دلایل، شخصی بودن اکثر پست ها را در نظر داشته باشند.
سوم ـ مبنای خواندن وبلاگ های دوستان تنها لینک هایی که در دیوونه خونه ثبت شده اند نبوده است. همین طور ملاک علاقه شخصی.
...
..
.
آخر ـ نمی دانم دیوونه خونه تا چه زمانی در این جا و به این شکل ادامه دارد. اما دوستش دارم. رازهای درونش را. پست های ثبت نشده اش را. هویت اش را و تاثیری که بر من داشت. اولین پست دیوونه خونه با بهانه ای ساده شکل گرفت و بهانه ای شد برای تولدی دوباره ...
نمی دانم " آخرین" چه خواهد بود ... کی ... کجا ... و به چه بهانه ای...
و از عجایب انتهای سال آن باشد که ماهی خانه تکانی تصادفا یک ماه زودتر به دم مبارکش برسد و مامان خانم را باور آن چونان دشوار که نشاید و نپاید و عنقریب اهالی را مجبور نموده به ستردن غبارهای نادیده از جای دستمال ممد آقای زبون و بخت برگشته تا بیخ ریش توپ چی سال و تجاوز به حریم شخصی اتاق فرزندان و احیانا به تاراج رفتن گنجینه ارزنده یادگاری های دوستان و اقلام تزئینی و شمع های بی شمار و عود های رنگارنگ و صدف ها و سنگ ها و عروسک ها و کتاب های کوچک و کارت های بی شمار و گل های خشک و کاغذهای شکلات و آدامس و روبان و تور از اندرونی ویترین به جهت عطایشان به کودکان نق نقو و یا پرتاب به مزبله دانی همسو با قوه تشخیصیه که آن ها را همسان با محتویات مزبله دانی می دانند. دست خودمان بود همچین این کاکتوس های نازنین را فرو می بردیم در صورت این کودکان که حالشان جا بیاید و عیدی گرفتن از مخیله شان بر باد رود! دلمان به همین دو تابلوی کلاژ و رویه جدید میز کامپیوتر خوش است که در لا به لای این رزم عظیم و در جهت نجات بخشی از گنجینه شخصی از غارت همه جانبه راهزنان متولد شده اند. مدرکمان را بگیریم عنقریب رفته ایم سراغ همین کارها.
خدایا!
ما را که هم اکنون چهارزانو در سطل آب ژاول جلوس فرموده ایم بکش!
این تبلیغ جدید آتش نشانی که انیماتور راهنمایی رانندگی درستش کرده جدا خداس!
عوض اش ما به جای این که مث هوشی مو سیخی بریم پوز بچه های شهرک رو بزنیم فک و فامیل رو ترکوندیم رو هوا. دلمونم واسه لاستیک ماشینای پارک شده کباب شد!
سیا ساکتی بی سلیقه هم حالا زود بود آدم بشه ...
فررررداش : موبایل به دست فیلم دیشب توی راهروی دانشگاه داره واسه دوستای پایه اکران می شه که یه استاد زیادی خوشمزه پی تی کو پی تی کو از پله ها میاد پایین و از پشت سر غافلگیرمون می کنه که : اوووووه خانوم (...)! از این که سه روز پیش دفاع کردین چه حسی دارین؟ و دوست بی نوای ما خشک می شه و موبایل بی نواتر که فرصت پاز شدنش از دست رفته بود زیر چادر با صدای بلند همین جوری ترقه و نارنجک می ترکوند به افتخار این ذوق مرگی مفرط استاد!
بالاخره شرش کنده شد!
بعد از پنج شش ماه که هی مجبور بودیم بشنویم:« خون بابام حرمت دارد!» و « به حق نون و نمکی که با هم خوردیم!» و یک نفس راحت کشیدیم.
یه ماه درمیون هم که می دیدیمش می رفت روی اعصابمان این فیلمفارسی هندی ضعیف پربیننده "زیر تیغ" شاهکار!
- می دونی عمو قدرت کیه؟ عمو قدرت برادر بابای منه!!!!!!!
دیمبالا دیمبول ( صدای طبل متنبه کننده زورخونه )
کارگاهی که داشتیم نزدیک غروب تشکیل می شد و تقریبا یا نمی آمد یا می گذاشت آخرهایش می رسید. اما همیشه ذهن سیالش را تحسین می کردم.
عباس نعمتی توانایی اش را دارد که فیلمنامه "تا صبح" را تا بهمن سال ۸۶ با قدرت ادامه بدهد. بازی ضعیف بعضی از بازیگرها را از ذهن تان بگذارید کنار. به صحنه پردازی ها و دیالوگ ها و چینش دیالوگ ها مخصوصا در صحنه های چند کاراکتری دقت کنید. تا صبح از به ترین فیلمنامه های آقای نعمتی است.
اصفهانیا خیییییییلی نااااااازن.
مخصوصا دختراشون!
پیوست: پیشاپیش از قربون صدقه تمام دوست های اصفهانیم اکمل سپاسگزاری را دارم. دو نقطه ... دی!
می روم وبلاگ دوستان و همکارهای ژورنالیست قدیمی ام و ... و وبلاگ های دوستان دوستانشان و وبلاگ های دوستان دوستان دوستان شان و ...
نمی شود جمع بست ولی حال و روزها زیاد تعریفی ندارد.
درد ها مشترک ...
زخم ها مشابه ...
چه شده است؟
چند نفر جرات دارند سی سال بعد این وبلاگ ها را بخوانند یا به بچه شان نشان بدهند؟!
سی سال قبل اگر ملت می شد وبلاگ بنویسند چی می نوشتند و چقدر شیرین یا تلخ؟
ترم پيش كه TA (دستيار آموزشي) آز آلي پيشرفته (2) و با بچه هاي ارشد بودم سخت كه نگذشت هيچ كلي هم تفريح كرديم با همديگر و حال بچه تك بعدي (و نه باهوش) هايشان را گرفتيم .
اما اين ترم كه شدم TA يكي از درس هاي بچه هاي ليسانس چيزي در حد فاجعه بود.
بعد از پياده روي ، روي مغز استاد كه براي آوانس دادن به بچه ها كه اكثرشون اين ترم كنكور ارشد هم داشتند نمره كل را از 21 حساب كند و 7 نمره پروژه (يك پروژه آبكي) و 7 نمره امتحان و 7 نمره حل تمرين (كه 3/2 تمرين هاي انتخاب شده عينا در كتاب حل شده بود) با خيال راحت آخر ترم تمرين ها را مي گذارم جلويم كه به همه از دم هفت بدهم مي بينم كه بععععععله!
قبلا ها سر برگه های امتحانی جوجه های راهنمایی یا خانوم مرغ های دبیرستانی هایم که می نشستم بلند بلند دعواشون می کردم یا قربون صدقه شون می رفتم اما این دفعه منحصر به فردتر از این حرف ها بود.
يه ديوونه كه اصلا به حل كتاب كاري نداشته و نشسته خودش دوباره همه آن مساله هاي طولاني را تا آخر و بعضا از راهي طولاني تر حل كرده. اين هيچ.
اكثر قريب به اتفاق ديوونه ها وقتي ديده بودند به جواب نمي رسند يا گير كرده اند (حتي سر مساله هاي خيلي خيلي راحت) حاضر نشده بودند حل كتاب را ببينند براي كمك گرفتن و همين جوري نيمه كاره رها كرده بودند.
بعضي ها كه فقط تمرين هايي را كه بايد خودشان حل مي كردند را حل كرده بودند تازه اونم فقط فصل هاي ابتدايي كه اول ترم بوده و داغ بودند. بعضي ها (فقط پسرها)كه اصلا هيچي تحويل نداده بودند.
"احمق" هايي هم بودند كه چهار خط در ميون تمرين ها را از كتاب نوشته بودند.
چه نمره هايي از اين آش مي توانست در بيارد؟!
فقط ديوونه اول داستان با اختلاف زياد از بقيه 7 مي گيرد. ميانگين نمره ها نزديك 4 مي شود و از بين دانشجويان عجيب من سر و كله يك نفر (مهمان از يك دانشگاه درپيت) پيدا مي شود كه 3/2 تمرين ها را از كتاب كپي كرده و 3/1 باقيمانده را از ديوونه اول داستان و به علت اين كه روز امتحان كل تمرين هاشو تحويل داده (از خواص همان دانشگاه درپيت!) بنا به قرار قبلي 25% از نمره را نمي گيرد!!
نخنديد!
كفري ام!
فارغ التحصيل بشوم اولين كاري كه مي كنم اين است كه اتاق هاي اساتيد تربيتي محترم اين جا را با ديناميت مي فرستم روي هوا...
اين جا هيچ كس بي مسووليت نيست. حتي اگر از رشته اش بدش بيايد. لزومي ندارد بيش از ايني كه هست توي مغزمان كنند كه زندگي را از ايني كه هست سخت تر بگيريم و كله شق تر شويم و مسوولانه تر رفتار كنيم تا بعدا بشويم مايه مسخره يا حسادت بي مسووليت ها(و نه مسوول ها)ي بقيه دانشگاه ها...
اگر اهل پزبازي نيستيد يا برنامه اي براي رفتن به خارج از كشور را نداريد لطفا براي کسب علم در دوره ليسانس پايتان را به هوای علم اندوزی اين جا نگذاريد!
سيستم تربيتي اينجا شما را براي ورود به جامعه بي رحم، گرگ و بي در و پيكر آماده نمي كند. شما جان مي دهيد براي جامعه اي در بطن قصه هاي ايده آليستي!
پیوست: ۵ نمره اول را می گذارم کنار و از نمره ۶ به بعد همه را می برم روی نمودار ...
روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست
آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه که
چیزی، جایی، کسی منتظرشه
اما توی روشنایی اصلا خبری نیست
معلومه که خبری نیست!
« از دیالوگ های فیلم شب های روشن»
هه ...
حدود یک ماه است که ساعت شش بعد از ظهر به بعد اتفاق غریبی در دانشکده ما می افتد. پشت در اتاق یکی از اساتید بچه های فرم پذیرش به دست جمع می شوند برای رفتن به نوبت به داخل و گرفتن توصیه نامه.
با این استاد به دلایل شغلی مجبورم که تقریبا هر شب جلسه داشته باشم و وسط جلسه مان بچه ها دانه دانه می آیند و با دلهره می نشینند و استاد همان طور که به حرف های من گوش می دهد با طمانینه نامه ها را برایشان تا می زند و در پاکت می گذارد و آنها با زبان درهای پاکت های لرزان را می لیسند و می چسبانند انگار که تمام روح و روان زندگی شان را داخل پاکت گذاشته باشند و بعد از شنیدن عذرخواهی استاد از من دلداری های او را برای گرفتن ویزایشان برای (اغلب آمریکا) با انگشتانی جمع شده گوش می دهند.
نگاه های نگران شان اصلا تماشایی نیست. با این که این مساله هم جدیدا شده پز و متاسفانه به شدت از دوستان مخفی می شود و یا صبح ها می شود به وفور صدای بلند شان را شنید که اسم دانشگاه های معروف را می آورند. اما تمام این حباب ها ساعت شش بعد از ظهر به بعد می ترکد و ترس ها و نگرانی ها هجومشان را آغاز می کنند ...
یاد محموله های صادرات قاچاق می افتم. یاد سرنوشت های گنگ می افتم.
صبح ها می شود سخنرانی غرایی درباره مزایای کشورهای جهان اول و رنکینگ مقالات و امکانات و هزار پارامتر جورو واجور سر تر از ایران خاک بر سر را کرد و دهان همه را بست. اما بعد از ظهر ها ساعت شش بعد از ظهر به بعد که می شود حتی با حفظ ظاهر ته آن نگاه ها چیزی را می بینی که با برندگی هر چه تمام تر می زند زیر ریشه تمام آن شعارهای انقلابی و چیز غریب و عجیبی است آن چیز ...
دوستانم نگاه هایشان فرق کرده است این روزها. حتی دوستانی که از من کوچکترند و هنوز وارد دوره فوق لیسانس نشده اند و هر چند گذرا می دیدمشان. اما شش بعد از ظهر که می شود دلم برای همه شان تنگ می شود.
دلم برای اراذل و اوباش ها برای آرام ها برای بابا بزرگ ها برای موزیسین های نصفه شب توی راهروی طبقه اول برای سیگاری ها برای دختربازها برای خرخوان ها برای کوهنوردها برای همه شان تنگ می شود. دلم برای آنهایی که همین یک ماه پیش رفته اند هم تنگ شده. دل آن ها هم همین طور.
دنیا می گذرد. با سرعت نور و خیلی کوچکتر و کوتاه تر از این حرف هاست.
تعلقات آدم ها به مویی به آدم چسبیده اند. می شود سر برگرداند و در یک لحظه به ناگاه دیگر اثری از آن ها ندید برای همیشه ...
می شود رفت و برنگشت. می شود رفت و برگشت.
تعلقات ... دلایل ... عقل ... و دلی که بعضی وقت ها نگرانی هایش برای عقل توجیهی ندارد...
نمایش بدون ماسک را همیشه بیشتر دوست می داشتم. زیبایی طبیعی چهره هایی که حتی به دروغ برایم در داستان ها گرگ می شدند جذاب تر می بود تا ماسکی از پرنسسی زیبا روی صورت دخترکی یا پسرکی که در قصری از آتش زندانی شده است.
از ترس يا اعتماد به نفسي قلابي و تزريقي است كه آدم ها ماسك هاي تقلبي به چهره مي زنند و چراغ ها را خاموش مي كنند و بالماسكه را آغاز ...
آدم هاي بالماسكه باز از طبیعت صورتشان ترسان اند و فراری.
بيشتر از آن كه خنده دار باشند بهت آورند و حتي ترس ناك! خيلي خيلي ترس ناك و خطرناك ... خود بزرگ بین ... ترسو ... محق ... براي آن كه نمايش شان را تماشا كني و برايشان كف بزني و بروند به عرش تا ضعف های خود را صرفا فراموش کنند. بالماسكه بازها با ماسك هايشان آرام اند و ارضا شده ... و وراي آن ... واقعيت شان تكان دهنده است ...
آدم ها وقتي دوست داشتني ترند كه بدون بليت اهدايي بالماسكه شان ببيني شان!
آدم ها وقتي عزيزترند كه "آدم" باشند با تمام خوبي ها و بدي هاي شان! ضعف ها و قدرت هايشان!
آدم ها وقتي واقعي ترند كه واقعيت شان را نمايش دهند.
آدم ها وقتي شجاع ترند كه پذيراي واقعيت ها باشند و نه فراري!
ماسك شكن خود باشند نه ماسك ساز!
آدم ها وقتي قابل احترام اند كه جسارت شكستن تمام ضد ارزش هاي به ظاهر ارزش را داشته باشند.
آدم ها وقتي دوست داشتني تر و عزيزتر و واقعي تر و شجاع تر و قابل احترام ترند كه "خود"شان باشند و بدانند که برای به دست آوردن تمام این ها لازم به این هم زحمت نیست. رنج نوشتن نمایشنامه و ساختن ماسک ...
زندگي بسيار بسيار بسيار بسيار ساده تر و زيباتر از اين حرف هاست.
دیگر همه طرفدار رئالیسم و مستند سازی اند و گذشت زمان گریم های سنگین و صورتک های چوبی نقاشی شده دروغین...
از خدا به خاطر تمام مهرباني هايش سپاسگزارم ...
از خدا به خاطر تمام حفاظت هايش سپاسگزارم ...
از خدا به خاطر تمام معجزاتي كه برايم تمام كرد سپاسگزارم ...
از خدا به خاطر تمام دوستان واقعی عزیز و دلسوز و قابل احترامی که سر راهم قرار داد سپاسگزارم ...
خدايا!
اين جا "خود"هاي زيادي هست كه گم شده اند يا صداي شان خفه شده يا كشته شده اند و يا مدفون و يا با "خود"هاي ديگر جا به جا شده اند...
"خود"هاي ما را صحيح و سالم به ما برگردان!
كسي هست كه كارگاه تبرتراشي سراغ داشته باشد براي قبول سفارش تبري تيز؟ ديگر نمي خواهم به خدا زحمت بدهم.
كودك درون، شاد و سالم و سرحال، از خوابي اجباری با بوسه خدا برخاست ...
اگر در گشت و گذارهای روزانه اتفاقی به وبلاگی برخورد کردید که از تاریخ آخرین پست اش چندین ماه می گذشت چند درصد احتمال می دهید که صاحب آن وبلاگ مرده باشد؟
...
بچه های چموشی که به هیچ تستی جواب نمی دهند از بس کوچک اند و اخلاق هایشان نزدیک به هم و نمی شود تفکیک شان کرد رو باید چه کار کرد؟ اونم چند نوع بچه؟!
نه رسوب می دهند نه پیک می دهند نه دو فازی می شوند نه جذب متفاوت دارند نه وایر می شوند نه می شود سرعت واکنش را بیشتر از این وابسته به چند پارامتر کرد و نه با پلیمر دوست می شوند.
هیچ کس هم تو هیچ جای دنیا نساخته این فسقلی ها رو با این متد. حتی با این متد یه فسقلی دیگه رو!
من موندم و این نی نی های خشگل کوچولو که هر کاری می کنم نمی تونم اندازه هاشونو واسه بقیه آدما که مامانشون نیستند ثابت کنم. بسکه این ابزارها غیردقیق اند. اما من که می دونم خواص شونو ...
آمورف هم که هستند. یعنی بقیه آنالیزهایی که می شود تز را باهایش پر کرد کشک! یعنی آخر دیفکت و ترپ و ... بدون گرما خاموش اند اساسی!
گرما و اکسیژن هم چیز بی کلاسی است واسه این جوجوها و گرنه خیلی از مشکلات حل بود.
فقط این دو روز یک میلیون و پنجاه هزار تومان خرج داشتند! اوه خدای من ...
هر چی فکر می کنم گریزی نیست. کمترین زمان انجام آزمایش های اختراعی می رود روی بازه ۱۱ ساعت! (تازه اگه وسط کار جایی از سیستم خطا ندهد و کل کار قطع نشود و زحمت ها از بین نرود) از ۱۱ ساعت تا ۱۸ ساعت بدون وقفه و با احتساب خالی بودن تمام دستگاه ها و کپسول های گاز و ...
فکر کنم باید کاسه کوزه آزمایش ها را جمع کنم ببرم خانه چون جواب نگهبان ها را دکتر هم نمی تواند بدهد.
من که بچه هامو نمی گذارم سر راه. این سختی ها باعث شده که بیشتر دوستشون داشته باشم. می دانم که می شود. به قول یکی از دوستهایم اگر بشود چه شود!!!
ساکت ام این روزها ...