دوست خوب بهترین خویشاوند است به قول امام علی و امیدوارم همه دوستان خوب! اين نعمت هاي ارزشمند خدا سر راهشون قرار بگیره و همیشه برای هم خدا نگه شون داره و در کنار هم...
فال شب یلدایی که گلی جون گوشه جیگر خاتون برام گرفته و به سبک و سیاق خودمونم گرفته و ان شاالله که امسال سال خوبی برای همه باشد تا یلدای بعد ...
به خاطر همه دوستانم خدا رو شکر ...
قربون گلي جونم برم كه اينقدر فالش معركه شده امسال ...
۱.

۲.
روز سي ام
هنگامی كه ديگران به تو بدی می كنند , با محبت , مهربانی , درك و بخشش نا هنجاری عدم تعادل آنها را شفا بده

شنبه، 28 آبان 1384
ما فقط یک عمر برای زندگی کردن داریم ؛ اون رو نبازیم !
...
۵.
شايد زندگي اون جشني نباشه که انتظارشو داشتي ولي حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص
۶.
خدایا آرامشی که به من عطا کردی را هرگز از من نگیر که تو خود تمام آرامش منی...تو خود تکیه گاه محکم و زوال ناپذیر منی...تویی آن یاورم که تا من نخواهم تنهایم نمی گذاری.
خدایا...من به جز تو که را دارم که پناهم دهم و در سختی ها یاری ام دهد؟!کیست جز تو که بخواهد تکیه گاهم باشد و قدرتش را داشته باشد و به وعده خود وفادار بماند؟!؟
خدایا... به خاطر همه الطافت ازت سپاسگزارم؛ کمکم کن که در قلب و عملم همیشه شکرگزار تو باشم که تو تنها یاور منی.
۷.

اگر در و پنجره های اتاقت را ببندی
بلکه خودت را در تاریکی محبوس کرده ای!
حتی اگر درها را بگشایی؛
پنجره ها را باز کنی؛
و پرده ها را هم کنار بزنی؛
باز اگر چشمانت را بسته نگه داری
جز تاریکی نصیبی نخواهی برد.
نسبت ما با خدا نیز چنین است!
عشق او همواره در دسترس است؛
اما دل ما گشوده نیست.
دلت را به خدا بسپار.
بگذار خداوند تپش های هماهنگ با هستی را به آن الهام کند.
دلی که هماهنگ با نبض هستی نامتناهی نمیتپد؛
دل نیست ...
پاره ی گل است !

...
..
.
اين هم فال آقاي احساني كه اصلا با اين حافظ اينترنتي ها حال نمي كردند و تو محل كارشونم حافظ نجوريدن! و بالاخره كوتاه اومدن! همين كه به ياد من بودن برام ارزشمند عزيز و كافيه! ايشالا سال خوبي براي خودشون و خانومشون باشه:
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودي
که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسيم طره دوست
گرم به هر سر مويی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودی
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزيز
سرير عزتم آن خاک آستان بودی
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو ديده ما حکم او روان بودی
اگر نه دايره عشق راه بربستی
چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودی
تعبیر:در انتظار رسیدن به مقصود و آرزو به سر می بری. نا امید نباش. در سایه ی سعی و تلاش، به نتیجه ی دلخواه می رسی. صبر داشته باش که خداوند با عاشقان و صابران است
يا حق!
ربطي ندارد كه مسيحي باشي يا نه.
كه وقت هايي كه حالت خراب باشد مثلا از متصدي نوبت بگيري و به وقتش بفرستندت داخل اتاقك تاريك و كوچك چوبي با دريچه اي نيمه باز و تو خودت را روي صندلي جمع كني و انگشت هايت را درهم و سر به زير لبهايت را به هم بفشري تا بلكه قفل شان باز شود و بگويي : من گناهكارم! پر از گناه ... 1- ... 2- ... 3- ...
مكه هم كه رفته بوديم اينجوري بود. لال موني گرفته بوديم ناجور. هر كاري مي كرديم حتي نمي توانستيم زبان باز كنيم به خواهش و آرزو و ... چه برسد به اينكه اوس كريم را ياد اشتباه ها و بدهكاري هاي چندسال قبلمان بيندازيم و بعد هم بگوييم قربون بي خيالي طي كن. اوه اوه عمرنياش! نمي شد به اين راحتي ها.
*************
وقتي دعوت شدم، مشغول نوشتن نامه اي طولاني به خودم بودم. بدون معطلي نامه را رها كردم و لحظه اي به آن خيره شدم و بعد همه اش را پاك و حس شيرين نابودكردن تمام آن جملات جوششي كه در يك لحظه برايم كوششي شده بودند، لبريزم كرد.
بعد با ناباوري بي اختيار بعد از مدت ها براي خدا شروع كردم به نوشتن نامه. نامه مرطوب خدا امروز ظهر تمام شد. مي خواهم ته مانده هاي دل و روحم را هم دوباره مرور كنم تا چيزي از قلم نيفتاده باشد و بعد ببرمش پست خانه.
ياد خوابي افتاده بودم كه چند سال بعد از فوت مادربزرگم ديده بودم كه در آن پريده بودم توي بغلش و تا صبح باهايش حرف زده بودم و شايد اعتراف و شايد واگويه و الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد چه. و قبل ترش خواب ...
اعتراف براي من كلمه تازه اي نيست. شايد بايد اسم اين جا را مي گذاشتم اعتراف خونه. در هر صورت بعد از نامه خدا و بعد از اعتراف براي خودم در وبلاگ ديگرم مي خواهم اينجا چيزهايي را بنويسم كه فقط به درد ارضاي هورمون كنجكاوي دوستان نخورد. چيزهايي كه جلوي چشمم باشند كه هيچ وقت يادم نرود كه باشمشان يا نباشمشان ... متنفر شوم از خودم يا رضايتمند ...
*************
۱- گفتم نامه. بله من نامه نوشتن را خيلي دوست دارم. براي آدم هاي خاص كه انتخابشان دقيقا به اراده من بستگي دارد و ملاك ثابتي هم ندارد. آدم هاي به شدت دوست داشتني و محترم يا عجيب و يا منفور و حال به هم زني كه حاضر نبودم حتي نگاهشان كنم.
بعضي نامه ها هم در زمان هاي طولاني تري به دست دوستانم مي رسند كه طولاني ترين شان ۵ سال بوده است. براي يكي از همكلاسي هاي دوران دبيرستانم. اكثر نامه ها هم هيچ وقت به مقصد نمي رسند و اين هم ملاك ثابتي ندارد. دو تا از نامه ها در همين وبلاگ منتشر شدند كه هيچ وقت صاحبانشان نفهميدند آن نامه ها متعلق به آنها بوده است و يكي شان كه مال مريم گلي بود.
بعضي از نامه ها هم پايان باز هستند و هنوز تمام نشده اند. مثل نامه پدر و مادرم (كه بخش هاي زيادي اش را خوانده اند)، مادربزرگ مرحوم ام، يكي از دوستاني كه در پست قبل به بازي دعوت اش كرده ام و ... حتي در حين نوشتن نامه با طمانينه وقايعي رخ مي دادند كه باعث مي شدند جايگاه و ارزش آن فرد برايم تغييركند. مجموعه نامه هايم را گذاشته ام توي وبلاگ ديگرم و اعتراف مي كنم كه از تمام پست هاي ديوونه خونه هم بيشتر دوستشان دارم. باعث شد تا خودم و آدم ها را دقيق تر ببينم و بشناسم ...
۲- گفتم حال خراب. بله من به شدت هر چه تمام تر و به طرز وحشتناكي معتاد موسيقي و رقص ام و كليد پريز اتاقم با ضبط يا اسپيكر و پاوركامپيوتر به شكل سري بسته شده است. از هدفون بدم مياد و دوست دارم حجم فضا از موسيقي با صداي خيلي زياد پر شود (برعكس شب ها).
اول وقت هاي خوب را بگويم بعد وقت هاي حال خرابي. رقص در لحظات شادي و تسكين لحظات خستگي ام خيلي موثر است. عاشق رقصم. تقريبا هر روز مي رقصم مخصوصا عربي و شايد دليلش آينه هاي زياد خانه مان باشد و از كلاس هاي رقص بدم مياد و اگر كسي ازم بپرسد كلاس رقص كجا رفته ام سركارش مي گذارم.
معتاد موسيقي ام و وقت هايي هم كه حالم خراب است جنون سرعت به اين اعتياد اضافه مي شود و هورمون یاکریم در من فعال مي شود. چه خودم پشت ماشين بنشينم و چه كس ديگري.
خلوت هاي من بسته به نوع حال خرابي اتاقم با موسيقي آرام، امامزاده صالح در سكوت، ماشين با سرعت بسيار بالا با موسيقي بلند است.
آخرين بار هم براي مداواي روح يك آژانس گرفتم از دانشگاه و به دروغ گفتم من بايد كمتر از يك ربع ديگه كامرانيه باشم و راننده هم نامردي نكرد و تمام مسير اتوبان را با پرايدش چنان لايي كشيد و عقربه چسبوند كه وسط هايش نگرانم شد و ازم پرسيد خانوم شما كه نمي ترسين من اينجوري رانندگي مي كنم؟ و صد البته كه جوابش را گرفت وقتي از توي آينه صورت خيس و سيم هاي بيرون زده از يقه پالتويم را ديد ...
دلم مي خواهد در حالي بميرم كه سرعت داشته باشم. چه در ماشين بر اثر تصادف ترجيحا در جاده اي سرسبز در خارج از شهر و چه در هواپيما در آسمان.
از مرگ آنتوان دوسنت اگزوپري نويسنده كتاب شازده كوچولو خيلي خوشم مياد. در يكي از پروازهايش گم شد و كسي هم پيدايش نكرد ...
۳- گفتم اشتباه . بله من به اشتباهاتم افتخار مي كنم و خوشحالم كه اشتباهاتم، هر چند بسيار بزرگ و سنگين، حماقت نبوده اند و خطا بوده اند. به همين دليل از اشتباهاتم فرار نمي كنم و مي پذيرمشان و باهاشان زندگي مي كنم كه هيچ وقت فراموششان نكنم و جلوي چشمم باشند. از گذشته ام اصلا شرمسار يا پشيمان نيستم و خيلي خيلي خيلي از زندگي و انتخاب هايم راضي ام. هزار بار هم بميرم و زنده شوم حاضر نيستم حتي يكي از تجربه هاي به ظاهر تلخ زندگي ام را تجربه نكنم. چون ديگر ايني كه الان هستم نخواهم بود و من از شرايطم راضي ام و از خدا ممنونم كه به من قدرت انتخاب داد تا با عقل ام يا دل ام اشتباه كنم و ارزش درستي ها را بفهمم. هر چند با درد و رنج بسيار زياد و طعمي تلخ ...
دنبال دوستاني هم بوده و هستم كه احمق نباشند. آدم هاي احمق و ضعیف و آدم هايي كه با گذشته شان مشكل دارند و زمان حالشان را هم صرف كلنجار رفتن با آن مي كنند حال من را به هم مي زنند ... آدم هایی که با دل شان بیگانه اند و ترسوترند برای عاشق شدن ...
۴- مفهوم عشق اول را كه ملت هي كردنش توي بوق و كرنا و باهايش آه و ناله مي كنند را هيچ وقت درك نمي كنم. عشق اول من برمي گردد به زمان ۵ سالگي ام كه مي خواستم با يكي از پسرهاي همبازي ام ازدواج كنم و توي همه عروس بازي ها من و اون عروس و داماد بوديم و هر دويمان در دعاهاي هر روزمان از خدا مي خواستيم كه با هم ازدواج كنيم و خب در ۸سالگي من را ريزريز هم مي كردند محال بود زنش مي شدم چون يك كاري كرده بود كه من ناغافل ديده بودم!!
يادش بخير تا چند سال پيش باغي توي دماوند داشتيم كه يه روز تابستون همه دوستانمان را دعوت كرديم آنجا تا دو سه روزي دور هم باشيم. اون موقع از عشق اول من يك سال مي گذشت!! پايين باغ، آن جايي كه بوته هاي تمشك تمام مي شد يك رودخانه بزرگ بود كه پسر ودختر هاي هم سن و سال من را بردند آن جا براي شنا و آب بازي و جاي همگي خالي يك دل سير عكس انداختيم. صد البته كه دخترهاي محجوب با لباس و پسرها هم بنا بر طبيعت جلوه گرشان با مايو!! با شكم هاي جلو داده و عضله و افه هاي شكارچي اي يا دنده هاي آفريقايي!!
الان كاسبي مناسب و آبرومندانه اي با سي دي عكس هاي اون موقع دارم و از همه شان دارم باج مي گيرم كه عكس ها را نشان نامزد يا همسرانشان ندهم!! آخر برنامه باغ و شنا در چندين نوبت اجرا شد...
۵- پنج دسته زن به نظرم ضعيف، وابسته، مشمئز كننده، منفور و پست اند كه هيچ وقت دلم نمي خواهد حتي براي لحظه اي تبديل به يكي از آن ها شوم و دوستانم را از بین آن ها انتخاب نمی کنم و آدم هایی از این جنس برای همیشه از دایره دوستی ام بیرون می روند:
يك – زن هايي كه به وسيله زيبايي ها و با سو استفاده و حربه زنانگي خودشان مي خواهند مردها را به خودشان جذب كنند. از اين زن ها و مردهايي كه فريب اين زن ها را مي خورند.
دو – زن هايي كه عشق را گدايي مي كنند. حتي به قيمت از بين بردن عشق هاي ديگر. از اين زن ها و مردهاي راحت طلبي كه زن ها را از سر تفريح يا نياز يا هر چيز ديگر وادار به گدايي مي كنند و معاوضه گر عشق اند ... زن های گدا و مردهایی که قلبشان قهوه خانه سرگردنه است ...
سه – زن هايي كه به عمد مردها را بازي مي دهند و خاطره مزخرفشان را براي آن ها باقي مي گذارند تا با ذهني اشغال شده و قلبي مجروح بشوند مرد زندگي زن از همه جا بي خبر ديگري.
چهار – زن هاي شوهر داري كه با پسرهايشان ازدواج مي كنند و بهشان مي گويم الاغ پرور. زن هايي كه به هر دليل از زندگي با شوهرشان راضي نيستند و با بي رحمي تمام سهم تربيتي خالي پنجاه درصد پدر را با زنانگي خود برای پسرشان پر مي كنند ( من مي گويم تهي كردن از مردانگي) و با محبت بي جاي صرف (خالي كردن از عقل ) آن ها را به خود جذب مي كنند و با گذاشتن بار همسري و زندگي روي دوش آن ها بدون آن كه پسرها بفهمند (باركشي) با آن ها ازدواج مي كنند و با بدترين نوع خيانت به شوهرشان، لذت چشيدن عشقي واقعي و آرامش در زندگي زن پسرشان را از او و آن زن مي گيرند. از اين زن ها و از پسرهاي ضعیف النفس شان.
پنج - زن هايي كه در محيط هاي مردانه زنانگي خودشان را از ياد مي برند يا ضعف مي شمرند و پنهان مي كنند و تبديل به مرد مي شوند. زن هايي كه گريه كردن را ضعف مي دانند و از زيبايي و قدرت هاي منحصربه فرد زنانه شان راضي نيستند ... از اين زن ها و مردهايي كه زن بودن را ضعف مي دانند.
۶- پنج زن هستند كه ديوانگي شان را ستايش مي كنم:
يك – مادرم
دو – دکتر منيژه رهبر استاد درس فيزيك جديد و فلسفه علم ام در دانشگاه تهران كه زندگي شخصي (و نه علمي) پر از قماري داشته است و جان مي دهد براي معاشرت.
سه – ويدا زن امير قلعه نوعي كه زيباترين زنی (هم) است كه ديده ام. از دعوت كردن اش به صرف عصرانه و صحبت كردن با او پشيمان نمي شويد.
چهار – رويا پرستار دوران كودكي ام
پنج – هنوز پيدايش نكرده ام ...
۷- دلم مي خواست اولین خانه ام را خودم (یا همراه با همراه زندگی ام) توی جنگل مي ساختم و لذت ساختنش را مي چشيدم (می چشیدیم). اما قسمت نبود و كارگرها دارند اين كار را انجام مي دهند و البته نه توی جنگل. اميدوارم تا قبل از يلداي سال ديگر خانه تمام شود...
*************
شد هفت تا بفهمند كسي كه اين بازي را اختراع كرده بايد كمي سليقه به خرج مي داده و به جاي عدد پنج، عدد هفت را انتخاب مي كرده آن هم در صورتي كه تعريف نكردن محدوده و عدد براي محدود كردن آدم ها به مخيله اش خطور نكرده بود.در هر صورت اين بود بخش هاي قابل انتشار من در ديوونه خونه و از كساني كه آن را خواندند خواهش مي كنم كه براي خودشان و در درون خودشان يك بار هم كه شده اين كار را انجام بدهند و بنويسند و در لذت نوشتن با من سهيم شوند خصوصا كساني كه در زير اسم بردم.
اعتراف جلوي مردم زياد لطفی ندارد. قيل و قال درون سرشار از نگفته هاست ...
مخصوصا برای خدا ...
...
..
.
تمام شد!
مریم گلی زبر و زرنگ که تا گفتم فوری حاضر شد.
از اوستات ، محبوبه ، مسیح باز مصلوب ، نسرین مامان آوید ، حاج آقا ، مجید بابای بچه های آسمان، شوهر نبیس ، دکتر نیما تقوی نیا (در گروه یاهوی آزمایشگاه)، سمیرای بابا لنگ دراز و سید خضر رمضان مي خواهم كه در وبلاگ شان
و از نرگس ، شیما، بابا (در جمع دوستان برای استارت بازی)، مامان فنچ ، سام ، سید وحید،مريم ر.،سيمون، نبیس و دكتر(كه قبلا به خيال خودش در وبلاگش اعتراف كرده) مي خواهم كه نه در وبلاگ يا صفحه شخصي كه فقط و فقط در درون خودشان آماده باشند...
مي خواهم بازي را هم اينجا و با شما شروع كنم...
به دعوت حکیم مارک، گلاره ، شهرآشوب و دكتر و دلاهه
اعترافات در حال تنظيم و بازسازي و خروج از ثبت موقت با تاخیری ۱۴ روزه است ...
انارها را توي مشت سفت و محكم فشار داديم و بعد با چاقوي جيبي سوراخشان كرديم و چاقو چاقو. لب هايمان را گذاشتيم جاي زخم و انگار كه زهري را از بدن مارگزيده اي بيرون بياوريم و بعد مسابقه پرتاب لاشه به آن سوي پرچين هاي مزرعه و جيغ كشان شالاپ شالاپ از چشمه گذشتيم و سربالايي رفتيم تا برسيم به باغ خودمان از دست پيرمرد باغ ...
مي گويند ازدواج مثل هندوونه سربسته است. دوستي نه ولي.
عين اين مي ماند كه وقت هايي که كرب علي ظهرها با آن وانت قرمز قراضه اش بار هندوونه را از ورامين مي كشد تا اينجا، يكهو سخاوت و كرمش بگيرد و دستخوش اون قاچ هندوونه اي كه محض اشانتيون گذاشته فرق سر هندوونه قاچ از دست داده، را بياورد پايين تا يه گاز بزني و شيريني اش را هم فهم كني علاوه بر رنگ و لعابش.
قاچ هندوونه هم می ماند عین دختر بزك كرده.
ازدواج مثل وقت هاي بره كشون كرب علي است. بيخيالي آوردن قاچ هندوونه از آن بالا يك طرف، بدمذهب زحمت قاچ كردن هندوونه توي دستت را هم به خودش نمي دهد باز هم يك طرف، حتي وقت سركچل خاروني هم ندارد كه بخواهد تلنگري بزند به هندوونه اي و محض ثواب بچه دماغوي ساكت دنيا نديده با يه پونصد توماني مچاله در مشت را فحش و لعن خور اهالي خانه نكند از بس كه سر كچل اش شلوغ است... از بس ...
ما وقت داريم!
غصه نخور!
شب دراز و قلندر بيدار ...
الان مترو هم تعطيل شده و بلبل و مرغ عشق هاي پركنده كله كچل دودزده هم توي جيب شلوار چرك و بو گندوي پسر كولي هاي افغاني هم نعشه افتاده اند ...
بابا جون اين كار را بي منت براي همه مان مي كند. نه كه همه شرمگين هستيم و دماغو و ساكت و دنيا نديده و حتي بدون بضاعتي مچاله شده يا پاره پاره ... كار همه بلبل ها و مرغ هاي عشق غير قلابي كه ناياب شده اند اين روزها...
چاقوي از بوسه نرم تر را مي زنيم به هندوانه هايمان به هم تعارف مي كنيم و انار دل را به آرامي باز و برق سرخي سينه شب را مي شكافد ...
بفرمايين هندوونه!
بفرمايين انار!
بفرمايين عشق!
چه يلدايي است اين دل ...