|
خيلي زودتر از اين ها بايد اين تصميم را عملي مي كردم اما علاقه اي گنگ به اينجا و شايد نوستالژي تك تك كلمات و قدمتش باعث به تعويق انداختنش مي شد هر بار و به هر بهانه اي ... آرزوهاي آدم دليلي ندارد كه برآورده شوند به تمام در اين دنيا. هميشه دلم مي خواست وقتي كه وبلاگم را باز مي كنم و چشمم به آرشيو اش مي افتد آن ته ته هاي دلم كيف كنم از قدمت اش و از زمان طولاني نوشتن ام و ديدن روند بزرگ شدن و تغييرات زندگي ام ... موقعي كه مجبور به ترك پرشين بلاگ شدم ناراحت بودم. زمان زيادي از ورود وبلاگ به ايران نگذشته بود خوب يادم است اوايل دي ماه بود اما من به دليل سرشلوغي هاي درسي و الكي و چيزهاي ديگر مدام وبلاگ ساختن را عقب مي انداختم و آخر پس از چند ماه تاخير اولين وبلاگم را در پرشين بلاگ نوشتم. ديوونه خونه كه بخشي از دل خونه من بود را خيلي دوست دارم و اگر بگويم نه دروغ گفته ام. با اينكه هنوز خيلي جوان است اما من در زمان عمر ديوونه خونه ده ها سال پير شدم ... ده ها سال ... ديوونه خونه مثل بچه چموش و عزيزي بود كه اذيت هايش به بعضي از جوانب زندگي من لطمه هاي جدي زد و اگر بگويم نه دروغ گفته ام! شايد تقصيري هم نداشت. در كامنت دوني اش بسته شد. باز شد. سبك اش تغيير كرد. سانسور شد. با هر ترفندي كه مي شد تصور كرد براي رهايي از خاله زنك بازي هاي اطرافيان باعث آزار من و ديوونه خونه، اما ديگر نگه داشتن اين قدمت آن هم به اين سبك و سياق امكان پذير نبود. نمي گويم وبلاگ پربيننده، مي گويم چقدر عزيز بود برايم اين وبلاگ كه با اين حال خيلي دوست هاي خوب ام را مديون حضور هر چند كوچك و كمرنگ در دنياي عجيب و محو مجازي هستم. پر بيننده نبود اما دقيقا خيلي از كساني كه نبايد اينجا را مي شناختند و مي ديدند مي شناختند و آمدند و مي خواندند و از تك تك كلمه هايش سو استفاده مي شد. حس مادري را دارم كه دارد دخترش را با دست هاي خودش زنده به گور مي كند. حس مادري كه گوش هايش ديگر نمي خواهد وعظ هايي از اين دست را بشنود كه اينجا عين ميدون وسط شهر است و اظهر من الشمس است برايم كه اتفاقا دل خونه بودن ديوونه خونه آزاري به من و او نرساند كه حساسيت سو استفاده بيش از اندازه و غير قابل فهمي كه روي اين وبلاگ و نوشته هايش به وجود آمده بود اصلي ترين دليل است. سو استفاده توسط آدم هاي وقيحي كه نه تنها به اين اكتفا نمي كردند بلكه در دنياي واقعي هم آزار دهنده بودند و آزارگر و دل خونه بهانه بود ... ديوونه خونه تكه اي از وجود من است كه صرفا دارم لباس بلاگفا را از تنش در مي آورم و به دور مي اندازمش. ديوونه خونه باغي پر طراوت بود كه كافي است به جاي اين همه انرژي گذاشتن براي تغيير وضعيت و توضيح دادن و شنيدن همه حرف و حديث ها و وعظ ها و تحمل اذيت هاي احمقانه اطرافيان خاله زنك، خيلي راحت مردم اين شهر را بگذاريم و برويم ... اگر همه آدم هاي اين دنيا فهيم و گشاده روح و نظر بودند اين دنيا بهشت برين بود. تعجب مي كنم از خودم كه چرا در اين مدت چرا خودم را درگير مبارزه با مشتي تنگ نظر و سو استفاده گر كرده بودم به بهانه تغيير ندادن حتي ظاهر اصول شخصي ام ... افسوس ترك دوستان عزيز و ناب افسوسي عبث و بيهوده است كه لباس بهانه دوستي نيست. لباس تن بهانه ماندن در اين دنيا نيست و روح آدمي اصل است ... لباس بلاگفا كه براي دل خونه خاتون گرد و غباري هم به حساب نمي آيد ... خوشحالم كه دارم همه خوبي ها و دوستان خوب و ارزش هاي نابم را از اين كثافت بيرون مي كشم و به نجات مي برم ... خوشحالم كه دارم اين سد و نقاب بزرگ را مي سازم و مي گذارم و مي روم ... خوشحالم از اين محو شدن ... روزي مي آيد كه بايد همه اين ها را گذاشت و گذشت و رفت ... --- پایان ---
اين امتحان هاي كذايي بالاخره تمام شدند. نمي فهمم چه كاري است كه اين معلم ها دارند هي تلاش مي كنند كه ما رو سر به راه كنن. هنوز دارن سركوفت اين رو مي زنن كه اگه عيد تكليف ها رو انجام داده بوديم الان ال شده بود و بل. اگه درس خوونده بوديم و از وقتمون استفاده كرده بوديم الان فلان شده بود و بيسار. يكي نيست بگه خودتون مگه نبودين كه پيك نوروزي تونو مي بردين با خودتون سيزده به در؟ حالا پشت ما باد خورده باشه يا گردباد چه فرقي مي كند؟ معلم عربي هفته پيش لم داده بود پشت ميز و داشت كشدار و با تشديد نمره هاي درخشانمونو بلند بلند مي خووند. عباس از اون ته مزه ريخت كه به به ... به به! معلم هم نه گذاشت نه برداشت گفت خدا رحم كرد اين تلويزيون يه سريال پخش كرد كه يه چيزي بيفته تو دهن شما ها. فرهاد پروند كه به به ... خوب بود ... خوش گذشت ... حيف كم بود! معلم با خودكار روي ميز ضرب گرفت كه ماشالا هزار ماشالا اين چيزا رو خوب ياد مي گيرين اما به درس و چيزاي ديگه كه مي رسه ... پيش خودم فكر كردم پس چي! معلمي كارش درسته كه بتونه خوب ياد بده! حالا درسته كه ما خيلي وقتا شيرين مي زنيم ولي چقدر خوب مي شد به مهران مديري مي گفتن سريال هاي درسي بسازه. محشر مي شد خدا وكيلي! اولي شم عربي! انا اذهب به كلاس! به به ... شما لطفا با اين نمره هاي گندتون از كلاس اخرجوا خییییییییلی ممنووووون!! يه لحظه دلم براي معلمم سوخت. معلم هايي كه درس هاشون سخته خيلي كارشون سخت تره. هم پدر خودشون درمياد هم بچه ها پدرشونو درميارن. زنگ تفريح ناظم اومد سر كلاس و نگذاشت بريم بيرون. اومده بود براي نسق كشي براي اين كه روز معلم برنامه داريم و فلان استاد دانشگاه براي سخنراني ميان و بهتره درست رفتار كنيم و خبطي ازمون سر نزنه. ياد قيافه اش افتادم جشن پارسالي كه چقدر اون روز جلوي ما قربون صدقه معلم هاي دفتر مي رفت و بفرمايين اينجا و تشريف بيارين اونجا مي كرد. انگار يادش رفته بود كه خودش بود يكي از روزهاي زمستون جلوي همين آقاي صفايي، معلم عربي مونو سر صبحي گرفته بود و داد و بيداد كه چرا پنج دقيقه دير كردين. انگار نه انگار كه من اون طرف تر وايسادم كه ازش ضبط صوت رو براي كلاس زبان امانت بگيرم و ببرم سر كلاس. جدا بعدش خيلي رو مي خواهد كه بروي و يه مشت پسر وحشي رو بخواهي ادب كني كه احترام معلم شونو نگه دارند و عين اسب نخندند و صندلي معلم شونو گچي نكنند. پس چي؟ معلمي كه برگردد به شاگردش بگه كله پوك رو نبايد صندلي شو گچي كرد؟ عوضش همين آقاي صفايي! مي نشيند و لم مي دهد روي صندلي و به نمره هاي گندمان بلندتر از خودمان مي خندد. بروند از خودش آمار بگيرند عمرا بگويد اينا بلايي سرم آورده باشند. فكر كنم بيشتر از اون كه آقاي صفايي دلش بخواهد به عنوان احترام و تكريم جلويش تعظيم كنيم دوست داشت اون روز برفي منِ گندِ دماغ اون جا، توي سالن، نزديك آقاي ناظم منتظر گرفتن ضبط صوت براي كلاس زبان نمي ايستادم ... نبودم ... گم و گور مي شدم ... كاش منِ خنگ گورمو گم كرده بودم ... منتشر شده در نشریه (...)
امسال مدرسه ام عوض شده است. اسباب كشي مان هم شد مزيد بر علت. هيچي نشده دلم براي دوستهايم تنگ شده است. آخ اگه بودند الان چه كله معلقي نمي زديم وسط حياط. هفته اول مجبور بوديم به اين سوال تكراري معلم ها جواب بدهيم كه كي از كدام مدرسه آمده است. نمي فهمم واقعا چه تاثيري دارد كه همه بدانند تو از كدام مدرسه آمده اي يا كجا درس مي خوانده اي. بعضي از اين بچه هاي كلاس چه كلاسي كه نمي گذاشتند. دلم مي خواهد امتحان اول را بدهند تا آمارشان بيايد روي دايره آن وقت شست شون خبردار مي شه كه دوران راهنمايي و بچه بازي تمام شده است و ديگه كسي حال ندارد كه بنشيند و گوش بدهد كه مثلا تو شلوارت را از كجا خريده اي و كوله جديدت ضد آب است و تابستون رفتي فلان كلاس و ده هزار تا كتاب خوانده اي. هر كدام از معلم ها مي آيند و مي ترسانند آدم را! جديدا همه دلسوز شده اند. هر كس به آدم مي رسد از آدم مي پرسد خب تو چي دوست داري؟ مي روي رياضي فيزيك يا تجربي؟ المپياد مي روي يا نمي روي؟ پروژه امسالت رو كي مي خواهي شروع كني؟ دفتر برنامه ريزي درست كن واسه خودت! اينقدر ننشين پاي كامپيوتر و تلويزيون! تكليفتو بايد معلوم كني. بايد از همين الان مشخص كني كه مي خواهي چيكار كني. بعد هم تا مي فهمند چي دوست داري شروع مي كنند به نصيحت و ... نمي فهمم چي شده كه اينقدر جديدا آينده ما مهم شده. اين نگراني هاي بي سر و ته و بي مورد خوب مي روند روي اعصاب آدم. همين مامان خانوم! كي بود؟ همين ماه رمضوني! يه جوري پيشنهاد داد كه مثلا زيادم منو ناراحت نكنه . همين طور كه داشتم حاضر مي شدم آروم گفت مي خواهي با ما احيا نيايي؟ فردا سر كلاس خسته نشوي چرت بزني؟ طوري حرف مي زنند انگار من بچه ام. خودم نمي توانم تشخيص بدهم چي مي خواهم و چي نمي خواهم. كاش مي شد حرف هم را مي فهميديم. يا دست كم وقت هايي كه منظور هم را نمي فهميم اين طوري با هم درگير نشويم. حس مي كنم جاهايي كه كم مي آوريم چاره كار نوشتن باشد. دست كم آدم را آروم مي كند. چيزهايي كه اينجا نوشته مي شود قرار نيست كسي ازشان خوشش بياد. چون كسي دوست ندارد بخواندشان. چون اينجا كسي حوصله ندارد فيلم بازي كند يا براي خوشامد كسي حرفي بزند. اينجا مال خودم است و اختيارش هم با خودم. يك شنبه پانزده مهرماه- هشت شب منتشر شده در نشریه (...)
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |