تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

 

با خودم عهد می بندم که برای خودم کار نتراشم. هر چیزی که بخواهد فکرم را به خودش مشغول کند. حتی خریدن یه پاکت شیر اضافه. به خیال این که به ذهنم فرصت استراحت بدهم. هر کی ازم می پرسه چیکار می کنی می گم دارم خستگی در می کنم و هنوز در نشده است و نمی دونم این خستگی چی هست که از من بیرون نمی رود.

روح خسته ... آی کجاست اون وقتایی که اونقدر جفتک چارکش می انداختم که اصلا نمی فهمیدم صبح و شبم کی به هم جفت می شوند ...

حالا کارم رسیده به جایی که اگه یه بچه نق نقوی ریقوی لوس کثیف جلویم محکم فین کند یا آروغ بزند و زر زر با گریه فحش بده محکم بزنم توی دهنش. خیر سرم می خواستم مامان هفت تا بچه شر بشم و باهاشون دنیا رو بگردم ...

زیر لب فحش می دهم به عامل های خستگی و جلوي آينه به اشك هاي قلمبه ... دو سه ماهی است که كمي بی ادب شده ام ...

 

**************

خیر سرم می خواهم به خودم استراحت بدهم. علم کردن بساط نقاشی و به گند کشیدن اتاق را می گذارم بعد از آمدن نجار برای درست کردن درهای کمد دیواری هايم و درست کردن قاب براي آینه ام و معلوم شدن جای میزتوالت جدید - که احتمالا تا عید طول می کشد- و به خاطر همین می روم مثل اوسکول ها توی یک کنفرانس ثبت نام می کنم و کارم به عنوان سخنرانی پذیرفته می شود و دوباره سرشلوغی ها سر و کله شان پیدا می شود و من زنگ تفریحم را بالکل فراموش می کنم و غروب سه راه ضرابخانه توی ماشین جلوی دفتر فنی در حالیکه من دارم کارت های پرس شده را می شمرم و راننده نگران ترافیک و جای پارک است موبایلم زنگ می خورد که خانوم فلانی آخر این هفته تشریف می آورید دیگر برای سخنرانی؟ و تا امشب مقاله تونو بفرستین و من تازه همه چیز یادم می آید ...

 

**************

عدل زده است بليط پيدا نمي شود. اعصابشو ندارم كه برم دم كانتر وايسم كه آيا بتونم بخرم يا نتونم. خيلي وقت است كه از تنهايي كار انجام دادن خسته شده ام. از اين كه تنهايي همه كارها بيفتد روي دوشم. بعد به اين فكر مي كنم كه سريع رسيدن به مقصد عين اين مي مونه كه سوار تاكسي شده باشي و چند دقيقه بعد برسي به جايي در تهرون و اين اصلا معني مسافرت را نمي دهد و من مي خواهم بروم سفر تا خستگي در كنم و از همه چيز دور باشم و مي روم آرژانتين و بي خيال خستگي سفر با اتوبوس مي شوم تا خستگي هاي خودم در بروند ...

 

**************

شب ... سكوت ... كوير ... برف ... اشك ...

**************

سر صبح است. آفتاب پشت ابرهاست و باد ملايمي مي وزد. سرحال آمده ام. مسوول پذيرش با خوش خلقي مي گويد خانوم فلاني شما هستين؟ مي خندم و مي گويم بله. حسابي هم مزاحمتون شدم براي ارسال مقاله. مقاله ام حجيم بود و سايت كنفرانس هم در حال انفجار و ايشون لطف كرده بودند آي دي شخصي شونو داده بودند كه مقاله ام رو براشون بفرستم. فرم مشخصات شخصي و سوابق علمي را پر مي كنم و مي دهم به ايشون. پذيرش هتل مي روم و اتاق مي گيرم و درمورد اينترنت سوال مي كنم. آدم معتاد همه جا از اين سوال ها مي كند. توضيح مي دهد كه اينجا سيستم وايرلس است و مشكلي براي دسترسي به اينترنت نيست. افتتاحيه شروع مي شود... آدم ها زياد تر مي شوند توي هتل ... با چند تا از دخترها دوست مي شوم و خدا خدا مي كنيم كه اين بار ديگه سطح كارهاي كنفرانس بالا باشد و ملت كارهاشون رو كامل پرزنت كنن و حسابي خوش مي گذرد ...

موقع پذيرايي نسكافه هايمان را برمي داريم و مي نشينيم لابي شماره 3. يكي از خانم هاي توي لابي خبرنگار باشگاه از آب در مياد. يك خانم جوان و يك خانم مسن هم توي همان لابي هستند. كارمند هتل به مانزديك مي شود و مودبانه مي خواهد كه بنا به خواهش رئيس هتل به لابي هاي ديگر برويم و اين لابي را ترك كنيم. با خنده فنجان هاي نسكافه اي دمر شده روي نعلبكي ها را برمي داريم و قبول مي كنيم. از دو خانم ديگر هم خواهش مي كند. ناگهان خانم جوان به تندي صدايش را مي برد بالا كه يعني چه و فقط ما دو نفر اينجا اضافه هستيم و ... و كارمند با ناراحتي دور مي شود ...

وقت استراحت كه تمام مي شود مي روم سالن شماره 2 و ماتم مي برد. خانم جوان به عنوان مسوول اين بخش در جايگاه ويژه كنار دو استاد ديگر نشسته است ...

**************

برنامه سخنراني و ارائه پوستر موضوعات جالب و كساني را كه باهاشون دوست شده ام را نگاه مي كنم. بعضي هايشان را رفته ام و بعضي هايشان فردا هستند. نزديك ارائه ام است. يادم مي افتد كه اگر استادم بفهمد كار منتشر نشده مان را دارم پرزنت مي كنم احتمالا پدرم را در مي آورد. يادم مي افتد كه بعضي از بچه هاي دكتري مان هيچوقت درست و حسابي توي كنفرانس ها درمورد كارشان توضيح نمي دادند و اطلاعات دري وري توي اسلايد ها مي گذاشتند. بهانه هم داشتند مثل دزدي ايده يا اطلاعات يا مثلا آدم حساب نكردن كساني كه مي آيند توي آن كنفرانس يا آن كنفرانس را برگزار مي كنند. يادم مي افتد ... گوش هايم را مي گيرم. اومده ام مسافرت كه از همه اين چيزها دور باشم. اومده ام خستگي در كنم. تصميم مي گيرم خودم باشم. مي روم توي سالن شماره 2. دكتر رفيعي تبار نيامده است. يكي از اساتيد صدايم مي زند و به رسم كنفرانس مشخصات فردي ام را مي خواند. از ايشون اجازه مي گيرم و شروع مي كنم. سالن تقريبا شلوغ است....

چند نفر سوال مي پرسند و با يكي دو نفر ايميل رد و بدل مي كنم و مي روم بيرون تا وسايلم را بردارم و با ماشين هاي هتل بروم حرم ...

**************

شب ... حرم ... خادم و شكلات ... غبار روبي و چاوشي ... و تازه يادت مي آورند كه شب تولد امام موسي بن جعفر است و تازه يادت مي آيد كه ... چقدر امام مهربون است كه سر بزنگاه دعوت مي كند ... ببين خدا كه از امام هم مهربون تر است مي تواند چقدر برايت خوب باشد و تو نمي داني ... و خستگي ها اشك مي شوند و مي ريزند بيرون ...

 

**************

بعد از شام توي هتل تصميم مي گيرم برگردم حرم. دو نفر از آقايان توي لابي صدايم مي زنند و ازم سوال مي پرسند. يكي دو نفر ديگر اضافه مي شوند. يكي شون كه كراوات زده است توي حرفمان مي پرد و مي پرسد شما مال كدوم دانشگاه بودين؟ ... آهان ... من فوق ليسانس دانشگاه فلان از استراليا و دانشجوي دكتري دانشگاه فلان تگزاس هستم ... اون وقت شما چند تا مقاله ژورنال دارين؟ ... آهان ... من 16 تا فرست آتر و 36 تا انادر آتر دارم ... راستي خواستم بگم يكي از عكس هاي پرزنتيشن تون عينا كپي يكي از عكس هاي اينترنت بود من دقيقا متوجه شدم! ها ها ها ... ضمنا اگه مايل بودين مي تونين فردا بيايين سخنراني من ... و كارمند هتل مياد بين جمع ما كه داريم در سكوت به اين آقا نگاه مي كنيم و اين مكالمه يك طرفه را قطع مي كند و به من مي گويد كه ماشين منتظرم است ...

 

**************

صبح است ... خيلي خوابم مي آيد. تصميم مي گيرم از حرم بزنم بيرون و بروم هتل استراحت. نهايتش اينه كه به بعضي از سخنراني ها نمي رسم...

به هتل كه مي رسم مي روم و روي تخت بيهوش مي شوم. دو ساعت بعد بيدار مي شوم و مي روم پايين. زمان پذيرايي تمام شده است و بخش دوم سخنراني هاست. كيف و برنامه سخنراني ها را توي اتاق جا گذاشته ام. مي روم نزديك ترين سالن و يك مرتبه آقاي كراواتي تگزاسي رو مي بينم كه داره اسلايد تشكرش رو نمايش مي ده ... بعد هم شروع مي كنه به يه سخنراني غرا درباره بي لياقتي ايران براي حفظ منابع نفتي و فرصت طلبي آمريكا براي به چنگ درآوردن پتانسيل ها و فرصت ها و كباب شدن جيگر ايشون به خاطر ديدن اين چيزها ...

براشون دست مي زنند و سخنران بعدي را معرفي مي كنند. خميازه مي كشم و چشم هايم را مي مالم. به خاطر گريه و بي خوابي حسابي پف كرده اند. هنوز خوابم مي آيد. ناگهان يك نفر مي گويد سلام! از جا مي پرم و مي بينم كه آقاي تگزاسي نشسته اند كنار من. جا مي خورم. مي گويد مي شه چند لحظه وقتتونو به من بدين؟ اخم هايم را مي كنم توي هم و مي گويم ببخشين الان نه. باشه يه فرصت ديگه. مي گويد زياد طول نمي كشد خواهش مي كنم چند لحظه تشريف بياورين بيرون ...

 

 + ادامه دارد ...

 

 پ. ن:

listen to the rainmaker:

1 و 2

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط خاتون | |

 

 

۱. شده تصمیم داشته باشی بروی امامزاده صالح یه دفعه کارها جوری پیش رفته که سر از شاه عبدالعظیم در آورده باشی؟ یا برعکسش؟ دوستت طرف مقابلش رو "اسب" هم حساب نکند و راه به راه بگوید می خواهم فوق بخوونم بعد ناغافل کارت عروسی اش می رسه دستت و عطای فوق خواندن بهترین شاگرد کلاس دبیرستان می ماند به لقای خواجه حافظ شیراز؟ شده بخواهی بروی این وری اما دستی نامرئی همه افسارها رو می برد اون وری؟

۲. ولو کردند خودشون رو کف کارگاه و عین غاز قادقادکنان غیبت می کنند. یکی شون برمیگردد می گوید من که عمرا بروم کارگاه آشپزی مدرسه. آدم هر چی کمتر از این کارها بلد باشه بهتره. چیه؟ طرف رو پر رو می کند. (ها ها ها) این شوووور خواهرم دیگه گریه اش از دست خواهرم درومده (اینجا دیگه ولو می شود از خنده) یکی شون برمیگردد و من رو که بالای سرشون می بیند با دسته هویه محکم می زند توی پهلوی اون یکی و از پشت دندون های کلید کرده محکم می گوید: هیسسسسسسسسسس!!!  چند سالشون باشه این جوجه ها خوبه؟ نهایتا ۱۳ سال!

۳. استاده که برمیگرده کشور خودش یکی از دانشجوهای ایرانی اش ازش می پرسد دیدیش؟ می گوید: باهوش بود و زیبا ...

۴. دکتر جاسبی تصمیم گرفته که بیاد پیش دبیرستانی ها. به یکی از جوجه ها اشاره می کنم. فرز می پرد و روباتش رو می گذارد جلوی پای دکتر. طرف یکه می خورد. بعد دوبار اجرای نمایش ژانگولر جوجه خروس های جیزقیلی جواب سوال رو داد می زنند زودتر از اونی که محافظ ها جواب رو بیخ گوش دکتر زمزمه کنند. بعد هم دکتر می زند پس کله یکی شون. به روی خودشونم نمی آورند که صدبار این روبات زبون بسته رو دیده بودند قبلا ...

۵. توی مسنجر گیرت می اندازد استاده. می گوید چند تا ایمیل باید بفرستیم تا جواب یکی شون رو بدهی؟ کیفش کوک است اما لحنش طعنه آمیز ... خیلی وقته که ازش بدم اومده است. خبر ندارد که راپورت ها رو دانشجویش پیش پیش بهم داده است. من و من می کنم که هنوز کارهای ارشدم تموم نشده و پینوکیو از گوشه اتاق غش غش می خندد.

۶. جوجه خروس ها دوره ام می کنن که خانوم پس کی؟ آهنگش رو گذاشتین خود فوتبالش کی شروع می شه؟  

۷. شریف دیگه رسما کار همه مان را راحت کرده است. مدرک می دهد. فارسی! یک مدرک دیگه هم می دهد. انگلیسی! ریزنمرات می ده. فارسی! پنج تا! ریز نمرات می ده. انگلیسی! آفیشیال! پنج تا!همه هم توی یه پاکت. انگار دیگه از این به بعد اینجوری می خواهد مدرک بدهد. دیگه دانشجو لازم نیست خودشو بکشد واسه گرفتن ریزنمرات آفیشیال و تا نود هزار تومن پول دارالترجمه و پروسه قوه قضاییه و وزارت علوم و ... واسه ترجمه و تایید مدرک رو بدهد.  همین جوری راحت الحلقوم و مفت و مجانی اون پاکت رو می دهد دستش و با نیش باز ازش خداحافظی می کند. دیگه داره رسما کاری می کند که دانشجوهایش بروند از این مملکت. استادم ترم یک بود که می گفت شریف شده تراول اجنسی! دانشگاه نیست ... پوزخندم می گیرد که دولت با دل خوش داره بهش از بیت المال بودجه می دهد و این هم داره دانشجو قاچاق می کند توی روز روشن ...

۸. نامه ای رو که از طرف دانشگاهی خارجی برام اومده رو پاره می کنم و می ریزم ته کیف. جوجه خروسم سرش پایینه و گرم به روغن کاری. یه دفعه در روغن با فشار دستش می پرد و همه روغن ها می ریزند روی میز و همه جا رو به گند می کشند.  جا می خورد. می گویم عیب نداره و کهنه روی میز رو برمی دارم که تمیز کنم و یه دفعه از دستم می گیرد کهنه رو  و می گوید بدینش به من! شما دستاتون کثیف می شود و شروع می کند تمیز کاری. ای الهی قربووووووونت بروم که غیرتی شدیییییییییی

۹.  نمی دونم محیط چقدر روی آدم ها موثره. اما نمی فهمم عقده ای بازی درآوردن و سادیسم داشتن آدم ها رو. تجربه عینی اش هم اینه که شما کار اداری داشته باشی و به پست تون این تیپ آدم ها بخورند. البته توی محیط های خونوادگی هم می شود چشمه ای از این کارها رو دید. کاش می شد فهمید این عقده ها از کجا پیداشون شده که هر چقدر هم علمشون می کنند سیر نمی شوند ازش. بعضی وقت ها حس می کنم انگار طرف از این که تو اذیت بشوی آزار ببینی محتاج اون بشوی و مطیع حرفهای اون لذت می برند. انگار دوست دارند درد کشیدن طرف مقابلشون رو ببینند. جالب است که نگاهشون که می کنی می بینی که چقدر بدبخت و غمگین اند و همیشه حریص برای آزار و انتقام. انتقامی مثل آب شور بیخاصیت و عین شمشیر دو لبه. نمی فهمم این آدم ها رو. نمی فهمم ...  عاقبتمان با این کارها چی می خواهد بشود خدا می داند

۱۰. شده بعضی وقت ها بروی سراغ کارهایی که ممکن است ته اش نتیجه ای نداشته باشد برایت اما در حین اون کار خیلی از چیزها برایت فاش شده باشد؟ انگار که خدا انداخته باشدت توی اون مسیر که رازهایی رو برایت باز کند از آدم ها و بعد آروم بکشدت از اون مسیر بیرون؟ شده از خدا بخواهی که ماهیت آدم ها رو به سرعت برایت فاش کند؟ کسی تا حالا سرعت عکس العمل خدا رو دیده؟ فاصله خواندن و اجابت کردنش را؟

۱۱. دو تا دعای خیلی خوب یاد گرفته ام: اول این که خدا  آدم های خوب خودش رو سر راه آدم قرار بدهد و قدرتی رو عطا کنه که آدم "آدم های ناب و خوب" زندگی اش رو از دست ندهد. چه دوست باشند چه همسر چه آشنا چه همکار چه شاگرد چه ... بدترین خسران اینه که آدم ببینه که خوب ها سرو کله شان توی زندگی آدم پیدا شود و بعد ببیند که چطور داره خوب ها رو توی زندگی اش از دست می ده و اونها از چنگ اش به خاطر بی لیاقتی اش بیرون می روند بدون این که خودش بتونه کاری کنه ... و دوم ... می گذارمش برای یادداشت بعد که وقتی نوشتمش سنجاقش کنم به این یکی.

۱۲.  عصر جدید عصر رشد است. عصر هورمون. جوجه هایت زودتر از موعد بالغ می شوند و حرف های آدم بزرگ ها را تکرار می کنند. آدم بزرگ ها زود پیر می شوند و روحشون رو می گذارند توی تابوت. عصر جدید عصر رقابت و مسابقه هم هست. تو همه چیز می دوند و با دست پس می کشندت و می زننت کنار که بتوانند زنده بمانند و بروند جلو و بتازند و بهت پشت پا هم می زنند. دنیای سیاست بازی. سیاست کاری. دنیای آدم های خودخواه. دروغ گو. منفعت طلب. جل و پلاسم رو جمع می کنم. قلموهایم رو از کمد دانشکده برمی دارم و می روم خونه. دنیای خونه هزار برابر از دنیای پرهیاهوی بیرون بهتر است و پر آرامش تر ...

 ۱۲+۱. دعای دوم: خدایا! وقت هایی که تنهایی ها به ما هجوم می آورند ... وقت هایی که هیاهوها خسته مان می کنند ... وقت هایی که نزدیک ترین آدم ها نا امیدمان می کنند ... وقت هایی که بنده آشغالی برایت هستیم ... وقت هایی که حتی با تو هم قهر کرده ایم یا در تو هم شک ... در کنارمان باش و از کنارمان نرو ...

۱۲+۲. خدایا از سرگردانی و چندراهی ها نجاتمان بده! در مسیری بگذارمان که باید ... افسارمان را در دست بگیر ...

۱۲+۳. به خاطر همه نعمت ها و داشتنی های خوب ازت ممنونم...

 

پ. ن: خودت باش! به اندازه کافی دیگران وجود دارد ...

 

والسلام ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت10:24 قبل از ظهرتوسط خاتون | |

 

 

دوستان عزیزم

آقای محمد رضا جهانگیر

آقای محمد سجاد جوزدانی

خانم مریم بان

شوهر خاله عزیزم

 

تلخ ام و غمگین از فوت عزیزان تان!

تسلیت می گویم و از ته دل آرزو می کنم خانواده محترمتان دیگر رنگ غم را نبینند و ایشان در بهشت و در آرامش همنشین خوبان خدا باشند و دعاگوی شما ...

این نیز خواهد گذشت ...

صبور باشید صبور ...

 

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

روسری بزرگ سفید و سبز روی دوشم است. با ریش های بلند سفید.

تاپ تاپ از سینه تپه با چکمه های سنگین می دویم که برویم بالا و تا زانو توی برف و جیغ و خنده و پایم پیچ می خورد و چنگ می زند که بگیردم و با صورت می افتم توی برف ها ...

جیغ می زنم:« آی ی ی ... خیلی نامردی» و بابا قاه قاه می خندد که:« جوجه ای دیگه! جوجه!»

 

*********

 

از سفر برگشته ام و سرما خورده ام وحشتناک!

صدایم کاملا قطع شده است!

مانده ام با این وضع چطور بروم سر کلاس این جوجه های آپاچی!

+ ( به حالت عربده) وای خانوم کجا بودین این دو هفته؟ دلمون براتون یه ذره شده بود!!!

- ( به حالت لب زدن و پوزخند) آرررره جون خودتون!

گنده لات های کلاس کار رو آسون می کنن. در کمال چهار شاخی اونا هم مثل من ساکت می شن و می رن کمک جیزقیلی ها و مظلوم های کلاس داد می زنن سر آمفوترهای کلاس که ساکت باشن صدای من واسه آمادگی مسابقات و ... بهشون برسه و من که دیگه شاخ هام حسابی درومده می بینم که بعد از تموم شدن سخنرانی جبار باغچه بانی ام سی نفر جوجه آپاچی بدون هیچ جیک و پوکی ولو شدن کف کلاس به لحیم کاری و سفت کردن پیچ و مهره بدنه ... عین سالن مطالعه!!! آخر کلاس هم سوالی که اینجاشون گیرکرده رو می پرسن:« خانوم این کتاب کت و کلفت چیه گذاشتین تو کیفتون؟ اه ه ه ... بابا ای ول!»

 

نتیجه اخلاقی: کلاسی که همه معلم ها از دست شون عاصی ان و می خوان به هر ترتیبی جوجه هاشو رام کنن رو نباید توش گنده لات بازی درآورد! باید کلاه ریاست رو از سرت در بیاوری! رئیس شون کنی و بهشون مسوولیت بدهی! خودشون کلاه ریاست رو بهت پس می دهند ...

 

*********

برف همه جا رو پوشانده است. حیاط ها ... حوض ها ... و آدم ها را!

جایت خیلی خالی بود پیشم بابا ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت12:56 بعد از ظهرتوسط خاتون | |

 

 

بلور روي بلور ...

برق در برق ...

برف روي برف ...

نگاه در پلكي فرو بسته ...

دفن مي شوند ...

 

******

 

دسته اي رز سرخ آتشين ...

مخمل در مخمل ...

مرواريد ها در نخ ...

پرپر مي شوند ...

پاره مي شوند ...

مي ريزند ...

و دفن ... در برف!

 

******

 

+ نگه داشتن ات خيلي سخت است لعنتي!

 

پسرك را صدا مي زند و همه نرگس ها را يك جا مي خرد. مي گذاردشون روي داشبورد.

 

+ دخترهاي فصل سرما فقط سوز دارند و سرسختي و سردي! گل شون رو داشته باشيم اشانتيون با صد تا شومينه و بخاري برقي، افاقه كند شايد براي تمرين نگه داشتن شون ... و چشمكي مي زند و درجه بخاري ماشين را زياد مي كند. موج حرارت مي زند زير گلبرگ ها و نرگس ها لرزان مي شوند ... صد رحمت به يخ حوض خونه عزيز اينا كه دو ماهه آب شد ...

 

-دماسنجت يا بالانس زده يا داره بهت دروغ مي گه! تو زمستون كه كولر روشن نمي كنند! سر دلت رو هم همينجوري شيره مي ماليدي تا حالا؟

 

 

 

برف در برف ...

برق در برق ...

بلور روي بلور ...

و خاطره دسته نرگس هاي سرما خورده اي كه روي برف ها افتاده بودند ...

و انگار دفن بشوند ...

 

جوانه اي كم رمق و سست از جايي ميان برف ها نيش مي زند ...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط خاتون | |