|
انگار برادرش است. گريه كنان به پليس مي گويد:« قربان خودش باهام داشت تا اون لحظه هاي آخر با موبايل حرف مي زد. گير كرده بود لاي آهن پاره هاي ماشين! پرايد بد مصب هم كه مي دونين! اشاره بهش بشه ميشه عينهو آكاردئون! مي گفت يه اتوبوس وايساده مسافرهاش پياده شدن دارن دوان دوان ميان طرف ماشين و همديگر را هل مي دهند. حتما الان مي كشنش بيرون تا امداد برسه و نگران نباشم ...» ****************** امام نمىخواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم استبماند. همه را! همه ياران، خاندان،حتى برادران،فرزندان،برادر زادگان ... «اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند» تازه از آنها تجليل هم مىكند:«منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحابخودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيتخودم بهتر سراغ ندارم ... برگرديد!!!» ****************** امدادي ها كه مي رسند همين طور مات مي مانند ... جسد پسري جوان گير كرده در ميان آهن پاره هاي ماشين و ماشين واژگون حمل اسكناس بانك ... دريغ از حتي يك دونه چك پول ... و سوز سردي مي آمد ... ****************** نقل است در تاريخ كه مي گويند تا چند نسل بعد از واقعه كار طايفه هاي مختلف كوفه و شام شده بود پز دادن به همديگر! حتي توي جهيزيه دست به دست دادن! اين طرفي ها مي گفتند ما كساني بوديم كه به خيمه ها حمله كرديم و غنيمت جمع كرديم! ايناهاش! و اون طرفي ها مي گفتند جد و آباد ما نيزه دار بودند! كساني كه به سپاه حسين نيزه پرتاب مي كردند ... دوازده تا هم شاباش سر بريده گرفتيم ... ****************** مامان تا شنيد خودش را زد. آيت اله مجتهدي تهراني هم فوت كرد. زير نويس داده بودند از يكي دو هفته قبل كه براي سلامتي شون دعا كنند همه. همان روزش سيد جعفر شهيدي هم. قبلش آيت اله مشكيني. قبل ترش آيت اله لنكراني. حميد عاملي... آيدين نيكخواه بهرامي ... قبل ترش يكي از چهره هاي ماندگار امسال ... و خيلي هاي ديگر. مامان گفت خوب ها دارند مي روند. لياقت نگه داشتن و استفاده كردن ازشون رو نداشتيم. داداش آيدين توي تلويزيون گريه مي كند و مي گويد ما هيچوقت فكر نمي كرديم آيدين اينقدر دوست دار داشته باشه ... ****************** از بيخ و بن انگار فرق داشت با بقيه. نه سن اش به بقيه مي خورد نه لباس هاش و نه هيچ چيز ديگر. امام كه داشت صحبت مي كرد نشسته بود اون ته پشت سر همه بزرگ تر ها و آرام سرك مي كشيد و نوشته اي را كه پدرش به او داده بود براي روز مبادا را به آرامي مي فشرد. صحبت ها كه تمام شد ... صحبت هاي امام و مويه ها و سوگندهاي ياران، ناگهان چيزي در دلش لرزيد. « فردا كسي زنده نخواهد ماند و همه كشته خواهيد شد...» پيش خودش فكر كرد لابد منظور همان بزرگان است و شامل من نمي شود. من كه بچه ام! به زور سيزده سالم مي شود. دلش آشوب بود. طاقت نياورد: « عمو جان! من هم؟» امام به چشم هايش خيره ماند ... « من هم؟؟!!» .... ****************** امام حواسش جمع بوده است! آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مىكنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك»؟پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل»از عسل شيرينتر است،من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مىپرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرينتر است،يعنى براى من آرزويى شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد. ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زندهايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. اين است كه اين مقدار ارزش مىدهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيهاى (حسينيه ارشاد) به نامشان بسازيم كارى نكردهايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچهها آرزوى دامادى دارند،ديگر اين حرفها را نمىخواهد،وقت صرف كردن نمىخواهد،پول صرف كردن نمىخواهد،برايش حسينيه ساختن نمىخواهد،سخنرانى نمىخواهد.ولى اينها جوهره انسانيتاند،مصداق انى جاعل فى الارض خليفة هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مىشوى«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است ... تو مبتلا به بلايي بزرگ خواهي شد متفاوت با ديگران و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مىكنى ... + استاد مطهري ****************** پليس عصباني است. بغضش را مي خورد و مي گويد اين همه ادعاي وجدان و فرهنگ داريم! ولي فقط ادعاست... به پاي عمل كه برسد ... ****************** از آسمان آتش مي بارد. طاقت اش طاق شده است. ديگر كسي نمانده بود. همه كساني كه شب پيش با شور فرياد مي كشيدند يك به يك شهيد شده بودند. به چهره امام نگاه مي كند. امام رويش را بر مي گرداند. كاش عمو مي گذاشت به چشمانش نگاه كند ... ياد نوشته پدر مي افتد كه از او خواسته بود به الحاح و اصرار دست نشويد و پيش تازد! بلند شد تا اجازه بگيرد. نگاه حسين روي خطوط چهره قاسم متوقف بود. انگار اين برادرش بود كه در برابرش ايستاده بود. با صدايي بغض آلود گفت:« نه ...» ****************** محمد حسين جانمازش را جمع كرد. با مقاداري پودر صابونو روغن سوخته و بنزين، بي سر و صدا دو تا كوكتل مولوتف درست كرد و آرام از خانه بيرون رفت. آن روز ، روز ثبت نام بسيج بود. از محمد حسين اصرار و از مسوول بسيج انكار. بالاخره گفت:« اگر نفرستينم و بهم سلاح ندين خودم مي رم خط با همين دو تا كوكتل مولوتف دو تا عراقي رو مي كشم و تفنگشونو برميدارم، اون وقت براتون دردسر درست مي شه ها!» مسوول بسيج كه حوصله اش سر رفته بود گفت:« حالا كه اصرار داري باشه ما مي فرستيمت اما اهواز جلوتو مي گيرن و برت مي گردونن تهرون.» ****************** اشك در چشم هايش جمع شده بود. دوباره اجازه خواست و امام بار ديگر مخالفت كرد ... ****************** هر طور بود بالخره در اهواز هم مسوولين را راضي كرد و به خط اعزام شد. كجا ؟ خونين شهر ... ****************** به دست و پاي امام افتاد. هر دو آن قدر گريه كردند كه از حال رفتند. براي بار سوم اجازه خواست. همه اصحاب رفته بودند و قاسم مانده بود... امام لب هايش را گزيد و سرانجام اجازه دادند. قاسم با شعف رفت تا لباس رزم بپوشد ... ****************** پوتين ها برايش گشاد بودند. مجبور شد با كاغذ روزنامه فضاي خالي درونشان را پر كند. لباس ها كه اصلا اندازه اش نبود. كلاش هم كه سنگين تر از اين حرف ها بود. مي ماند همان كوكتل مولوتف و نارنجك دستي ... ****************** زره ها همه بزرگ بودند و سنگين و سپرها از آن ها سنگين تر. كلاه خودي هم نداشت. عمامه اش روي سرش بود. قاسم ماند و شمشيري و اسبي و با آن ها به سي هزار سوار تا دندان مسلح حمله برد ... دشمن نوشت: «كانه فلقة قمر» بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مىبرد ****************** يك تانك از دروازه اصلي شهر به داخل مي آمد. صد تا تانك ديگر هم پشت سرش بودند. محمد حسين نگاهي خصمانه به تانك ها كرد. زخم هايش عميق بودند و كوكتل هم نداشت . اما اين تانك نبايد وارد شهر مي شد. برايش چند تا نارنجك دستي مانده بود و بس. تامل نكرد. آن ها را به كمرش بست و آرم در مسير تانك دراز كشيد... شني تانك كه بر روي نارنجك ها لغزيد فريادي برخاست:« يا حسين ... » ****************** امام بردر خيمه ايستاده بود و لجام اسب در دست. فريادي شنيد:« يا عماه...» هيچ كس نفهميد كه چطور حسين سوار بر اسب شد و به سوي دشمن تاخت و قلب سياهي و گرد و غباري كه دور تا دور قاسم را احاطه كرده بود و شمشير هايي كه بالا مي رفتند و پايين مي آمدند ... يكي از سياهي ها از اسب پياده شد و شمشير را بالا برد ... ****************** شني تانك پاره شد و دروازه اصلي شهر بسته ماند ... ****************** گرد و غبار خوابيده است. سياهي شمشير به دست متلاشي شده است از بس اسب ها از رويش دويده اند. سر قاسم را به سينه مي فشارد امام و قطره اي اشك از گونه هايش سر مي خورد و فرو مي چكد: :«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك» قاسم پاي بر خاك هاي صحرا مي سايد از درد. خون صورتش را پوشانيده است ... يكي از كفش هايش نيست ... برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد .... ****************** عصر عاشورا بود. حسين ديگر با حضيره القدس و قاسم و جدش فاصله اي نداشت ... و السلام
در این لینک پژوهشی شما می توانید اسامی تمام یاران و اصحاب امام حسین را به ترتیب الفبا جستجو کنید و درباره هر کدام اطلاعات خوبی به دست بیاورید. به شدت توصیه می کنم خواندن کتاب منتهی الامال را به همه دوستانم: دانلود کتاب منتهی الامال جلد اول (زندگی پیامبر تا زندگی امام حسین) مشاهده باب زندگی امام حسین و واقعه کربلا (صفحه وب) دانلود کتاب منتهی الامال جلد دوم (زندگی امام سجاد تا زندگی امام عصر (عج)) و در اینجا می توانید تمام کتاب های مذهبی که دوست دارید بخوانید را با حجم کم دانلود کنید: >> دانلود<<
مدح حضرت قاسم (ع)برای کسانی که شاید نتوانند در مراسم های عزاداری حضور داشته باشند. + حجم فایل ها سبک است و برای دانلود مناسب اند. محمد طاهری: دانلود (1) و دانلود (2) سعید حدادیان: دانلود (1) مهدی کریمی: دانلود (1) - نوای وبلاگ و دانلود (2) و دانلود (3) مهدی سلحشور : دانلود (1) میردامادی: دانلود (1) و دانلود (2) حمید علیمی: دانلود (1) عبدالرضا هلالی: دانلود (1) سیب سرخی: دانلود (1)
هدف همة آموزه هاي قدسي اديان و حوادث بزرگي که بر پيرامون آن ها از طريق انبيا و اوصياي آن ها و مؤمنان اتفاق افتاده اين بوده که زندگي دنيايي انسان، اعم از زندگي شخصي و اجتماعي او را تحت تأثير قرار دهند و آهنگ اين زندگي را به سمت پرستش خداي متعال و عبوديت و بندگي هدايت کنند. به گونه اي که تمام زندگي بشر يک آهنگ بيشتر نداشته و آن هم آهنگ توحيد و پرستش خداي متعال باشد. تمام مفاهيم قدسي که در باطن دين و يا ظاهر دين در صورت شريعت تجلي کرده اند و تمام درگيري هاي انبياي الهي بر اين امر بوده که همه ي زندگي بشر بر محور حقايق قدسي و بر محور عبادت و بندگي خداي متعال شکل بگيرد + سخنراني حجه الاسلام و المسلمين ميرباقري، رئيس فرهنگستان علوم اسلامي در همايش حسين و احياي حکومت اسلامي-اسفند 83 دانشگاه علم و صنعت
تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستانهايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت ميدهند، عبارتنداز: 1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نميکند. ( از زمان ملاحسين کاشفي ) 2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او. 3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطرهاي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت. 4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن. 5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر ميگرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات يافت. 6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. ) 7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزهي هاشم مرقان و ... 8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار ميکشيد تا طفل خفه شد. 9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشهي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.) 10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت. 11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اينکه کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را ميآورد. 12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: ميگويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ... 13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اينکه زينب (س) ذکر ميکند که مادرم وصيت کرد به من. + حماسه حسینی استاد مرتضی مطهری
خسته ايم ... خسته ام ... زنگ در خانه را زدند. رفتم پايين. كاپشن و تي شرت و موهاي سيخي و ريش صليبي. بيشتر از هفده نمي زد. خواست قبض بدهد و خواستم بگم نه و نگفتم و گفتم شايد اتفاقي بيفتد در اين آشوب و واويلاي خستگي ها و بي اماني ها و قبض هيات سر كوچه را گذاشتم آن ته هاي كيف دستي ام ... نه حسي براي استقبال بود نه تابي براي تصور صحنه ها و همذات پنداري و نه تواني براي گريستن و نه حالي براي دعا و هر چه بود خستگي بود و سكوتي گزنده و روحي مجروح و معلوم نبود امسال چه شده بود كه تحملي نبود براي محرم از بس كه سنگين بود و كاش محرم و داستانش از بيخ دروغ بود آن هم در ميان اين واماندگي ها ... آقای احسانی ابتکاری زدند و به حرف آمدند ... برپایی هیات اینترنتی بین وبلاگ نویس ها. « به ذهنم رسید دهه اول محرم یه هیات اینترنتی راه بندازیم و هرشب محرم در وبلاگ یکی از دوستان مهمان شویم. به این ترتیب که مثلا شب اول محرم که شب ورود کاروان حضرت اباعبدالله به کربلاست، هیاتمان در وبلاگ محمد پوربخش برگزار شود. محمد پوربخش به ذوق خودش اون شب می تواند مهمترین مفاهیمی که از واقعه کربلا برداشت کرده را بنویسد و فایلهای صوتی سخنرانی یا مداحی یا موسیقی خوبی را آماده کند و یا با فایل کتابهای مفید در این زمینه از مهمانان روضه سالار شهیدان پذیرایی کنند. همه دوستان هم در این هیات شرکت کنند و به همدیگر کمک کنند تا امسال بتونیم مفاهیم جدیدتر و عالی تری رو از واقعه کربلا برداشت کنیم و البته همه دوستان به دیگران دوستان خبر دهند تا همه در مجلس عزای سالار شهیدان شرکت کنند...» این هم برنامه هيات اينترنتي محبان الحسين:1 و 2 و3 شب تاریخ روضه میزبان شب اول محرم چهارشنبه 19/10/86 روضه حضرت مسلم (ع) امیر امیری فر شب دوم محرم پنجشنبه 20/10/86 ورود کاروان به کربلا شب سوم محرم جمعه 21/10/86 روضه حضرت رقیه (س) شب چهارم محرم شنبه 22/10/86 روضه جناب حر (ع) شب پنجم محرم یکشنبه 23/10/86 روضه حضرت عبدالله بن الحسن(ع) شب ششم محرم دوشنبه 24/10/86 روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) شب هفتم محرم سه شنبه 25/10/86 روضه حضرت علی اصغر(ع) شب هشتم محرم چهارشنبه 26/10/86 روضه حضرت علی اکبر (ع) شب نهم محرم پنجشنبه 27/10/86 روضه حضرت عباس (ع) شب دهم محرم جمعه 28/10/86 روضه سالار شهیدان و روز عاشورا شب یازدهم محرم شنبه 29/10/86 شام غریبان روضه اسارت کاروان شب دوازدهم محرم یکشنبه 30/10/86 روضه حضرت سجاد (ع) نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... نمی دانم نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... نمی دانم چرا. دلم نمی خواهد حتی یک ثانیه ذهنم درگیر این تسلسل ها شود. درمان این خستگی ها به دست دل است ... به اين در و آن در مي زنم!! همچنان!! طهرونی اين وسط بر مي گردد مي گويد:« سلام آقای احسانی.نمی دونم چه جوری از شما و بقیه ی دست اندر کاران این طرح تشکر کنم چون قبل از این که شما این طرحتونو بدین من عزا گرفته بودم که تا چه حد بی توفیق شدم که امسال هم توی امتحانا و توی این سرما و راه دور خونه ی ما هیچ حایی نمی تونم برم!کم کم داشتم حس می کردم از اون جایی که اون قدر شیعه ی بی لیاقت و بی خاصیتی بودم واسشون دیگه می خوان حتی توی روضه هاشونم منو راه ندن! باور نمی کنین اگه بگم اون شب گه طرح هیئت اینترنتی رو دیدم چه حالی داشتم!واقعا بی خواب شده بودم از خوشحالی و خدا رو برای بار n ام واسه اين كه منو توي گروه فيزيك قرار داد و با اين بچه ها و آدما دوست و آشنا كرد شكر كردم!خيلي زياد... هيچ وقت فكر نمي كردم بشينم پاي كامپيوتر و واسه ي غريبي و مظلوميتش اشك بريزم اما چه مي شود كرد كه روضه روضه است...و هر جا كه باشه بي شك فرشته ها مي يان براي تبرك بالهاشونو در اون مكان قرار مي دن و شايد خندتون بگيره از اين كه بگم من عبور و مرور فرشتگان رو حتي در اين فضاي مجازي خوب حس مي كنم ... » و آرام مي شوم كه تنها نيستم و اين سرگشتگي ها مسري است ... نه از کسی چیزی کم می شود نه هزینه زمانی می برد (چون همه میزبان های وبلاگ ها قالب مشکی دارند) نه چشم بازدیدکنندگان سوزش و آب مروارید می گیرد نه کسی فکر می کند صاحب وبلاگ دچار افسردگی شده است و نه کلاس وبلاگ بالا و پایین می شود با تغییر قالب وبلاگ به رنگ سیاه دست کم در این ده روز ... از همه دوستان ديگر برای این کار دعوت می کنم! کسانی که مایل باشند دست کم یک روز آوای مدح یکی از معجزه گرانی که وجودشان در کرب و بلا معجزه ای بود و معجزه ای آفرید می توانند از سایت های مختلف از جمله سایتبچه های قلم در قسمت "نوا" استفاده کنند و مدح مورد نظرشان را كه در همان سايت ميزباني شده است را برای آهنگ وبلاگ شان تنظیم کنند در این ایام ... از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم! شاید در سکوت هر روز مهمان یکی از وبلاگ های همدیگر باشیم به نوا و محتوا ... مدحی و پست ای اختصاصی ... حتی به خاطر دوستانی که در خارج از کشور هستند و در كنارمان نيستند و از دیدن حتی ظواهر شهر در این ایام محروم اند ... مهمان كنيم همديگر را به پستي درباره محرم ... از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم! خبرمان کنید برای مهمانی تان! شاید خستگی ها و غبارها شسته شوند ... شايد اتفاقي بيفتد ... التماس دعا
انگار یک دوره گذار برای آقای مسیحی اتفاق افتاده است: >ما برنده شدیم< که پشت بندش با رفقا یاد من افتاده بودند: > یاد باد!< حرف هاشونو که خووندم تصاویرش کاملا برایم واضح و روشن و زنده بودند. می توانستم تصور کنم که چه خبر شده و احیانا چه حرف هایی رد و بدل شده . نه این که از جزئیات ماجرا باخبر باشم. اما در نظر بگیرید تصویری سینمایی را که شما از صداها فقط چیزهایی گنگ و نامفهوم را می شنوید و از نمای بالا دارید نگاه می کنید. حرکات آدم ها حرکات دست ها گونه های برافروخته آه کشیدن ها و سر تکان دادن ها و کف زدن ها و هو کشیدن ها و نگاه های خیره و لبخندهای کج و پیشانی های عرق کرده ... خوبی کسانی که فیزیک بلدند این است که راحت می توانند دور و برشان را مدلایز کنند. زندگی مجموعه ای از گذارهایی است که اگر خوب بهشان دقت کنیم می بینیم که جدای از ظاهر متفاوتشان تمامشان شبیه هم هستند با کمی بالا و پایین.از وقتی که دو ساله بودیم و کارهای پاچه خوارانه مان برای جلب نظر مامان و بابا بگیر تا حالا. جنس اش فرق می کند فقط. هر چه بزرگتر می شویم سیاست مدار تر می شویم اما اصل جریان همان است که همان! بدون تغییری ... بعضی ها چند بار که سرشان می خورد به سنگ و پیه اینجور چیزها مالیده می شه به تنشان دیگه کاربلد و سیاستمدار می شوند و خودشان می شوند یه پا مدعی و دیگه از این چیزها دردشان نمیاد. بعضی ها هم تا آخر عمر هر بار که ببینند درد می کشند و ... چقدر این وبلاگ نویسی خوب است. یا بهتر بگویم چقدر یادداشت نوشتن و خاطره نویسی خوب است. می شود آدم رجوع کند به گذشته و شباهت ها را پیدا کند. می شود آدم رجوع کند به گذشته و ببیند که چقدر معصوم تر و پاک تر بوده و چقدر الان متزور و حیله گر و دغل و جلب شده است! یا شایدم برعکس ... آقای مسیحی! از آن زمانی که من شما را توی انجمن اسلامی دیدم و همان آدمی بودید که توی یادداشت قدیمی وبلاگم نوشته بودم تا حالا ... می دانم که حسابی بزرگ تر شده اید. زخم خیلی چیزها را خورده اید. اینکه چه اتفاقی برای علی مسیحی ترم یک و دو تا علی مسیحی الان افتاده را خودش باید بشیند و با خودش مرور کند. این دخلی به کسی ندارد. اما ... خواستم بگویم اتفاقا همین که هنوز هم از دیدن این چیزها دردتان می آید جای سجده شکر دارد. بزرگ شدن نباید آدم را نسبت به یه سری مسائل بی حس و سر کند. بزرگ شدن به آدم طمانینه می دهد برای این که بهتر فکر کند و موثر تر عمل کند. اولاش که توی انجمن بودیم سر چهار تا کلام موافق یا مخالف عربده همه می رفت هوا. یک کم که گذشت برخوردها برایمان پذیرفته تر شد و به جای انرژی مصرف کردن برای عربده کشی و هوچی گری همان انرژی را گذاشتیم سر کار سر چیزهای دیگر ... همان جوری که بزرگتر هایمان یادمان داده بودند. همان جوری که بعدا کوچکتر ها از ما یاد گرفتند. و جالب این که همه مان هم این را انکار می کردیم و می گفتیم خودمان بودیم باعث و بانی همه این تغییرات! ولی وقایع دنیا پریودیک است ... این یک اصل است! بزرگتر ها می آمدند ما را می دیدند و حرص می خوردند ... ما هم بعد از خداحافظی آمدیم و بچه بازی ها را دیدیم و حرص خوردیم ... همه هم متفق القول شاکی بودیم که نسل هر چی جلوتر می رود هوچی تر و گند تر می شود و بی عرضه تر ... کی گفته آدم چیزهای نامربوط ببیند و له شدن ارزش ها را بفهمد و ناراحت نشود؟ باید بشود! فقط با یک فرق! قبلا بی طمانینه و حالا با طمانینه ... این شرط پختگی است ... آن آدم ها هم روزی بزرگ می شوند و می فهمند و یا ترجیح می دهند راست و حقیقت را بیندازند طرفی و منافع شخصی خودشان را دو دستی بچسبند! همه جا همین طور است! اصلا قانون طبیعت است! شما برای استخدام توی یک شرکت خصوصی بخواهید بروید باید اول از فیلتر آبدارچی شرکت بگذرید. چون اون هم برای خودش یک پا فرعون است و تا عشقش نکشد هیچ جا را به شما نشان نمی دهد و همچین بتواند زیرآبتان را پیش همه کارمندها بزند و همان روز اول سکه یک پولتان کند که خودتان حض کنید! از آبدارچی بگیر برو تا برس به مدیرعامل! شما برای خواستگاری هم بخواهید بروید خونه طرف منافع شخصی تان را لیست می کنید و می گذارید جلوی چشم طرف مقابلتان و به اسم اصول می گید من این ام و اصول ام هم این است و باید همه شو بپذیری! اونم همین طور! حالاهر کدامتان زرنگ تر باشید لیستتان طولانی تر است و زودتر رویش می کنید! بعد هم توافق می کنید و پای قرارداد معامله را امضا می کنید و سند منگوله دارش را می گیرید! بعد از ازدواج هم هیچ کدامتان حق ندارید بزنید زیر یکی اش! نق و غر ات برود هوا عربده طرف سرت هوار می شود که خودت خواستی! خودت قبول کردی! شما تو کلاس دانشگاه می روی ردیف اول می شینی که مثلا چشمت بهتر تخته را ببیند و راحت تر نت برداری؟! بعد از کلاس می روی واقعا اشکال درسی بپرسی؟ دلت برای قلب استادت سوخته که حال واحوال مزاج استاد و تیپ و تاپ قلبش رو می پرسی با نگرانی؟ عمرا! می روی که تصویرت عین میخ برود توی چشم استاد و کورش کند و دردش تا آخر ترم توی گوش استاد وزوز کند و هیچ رقمه نتواند بهت نمره آوانس ندهد! شما می روی توی انتخابات انجمن اسلامی کاندید می شوی که دانشکده را آباد کنی و همه سرخوش زندگی کنند تویش؟ عمرا! می روی که برای خودت اسم در کنی و توی دانشکده همه بشناسنت و موقع راه رفتن گردن فراز باشی و بعد از این که فارغ التحصیل شدی هم تا ده سال بعدش همه به یادت باشند و راه به راه قربان صدقه ات بروند و اسمت تا ابد باشد سر زبان ها. پطرس هم واسه این رفت انگشت کرد توی سوراخ سد که بعدا بچه های ایران بشینند هر شب از رویش دیکته بنویسند و استرس شب امتحان شان باشد اسم پطرس با طای دسته دار! شما با بقال سر کوچه خوش و بش می کنی که دفعه بعد خواستی ماست بخری و مغازه شلوغ بود شاگردش را هین کند طرفت فی الفور سطل ماست را بدهد دستت! قربون صدقه آرایشگرت می روی که خط قیچی اش روی موهایت نماند. برای پدر و مادرت چایی می ریزی که هوایت را بیشتر از برادر یا خواهرت داشته باشند و اشک تمساح جلوی مادرت می ریزی که غصه ات را بخورد و برود سر نمازش دعا کند بچه مظلوم اش کوانتومش را پاس کند از دست این استادهای ظالم ... می بینید آقای مسیحی؟ منفعت شخصی! جنون شهرت! حفظ بقا به هر قیمتی! این سه هدف چیزهایی است که شده اند اصل و شما تو هر گذاری از زندگی که باشی این ها را می بینی بی کم و کاست و فقط با کمی تفاوت در ظاهر. پست > لطفا عقاب بمان< من را ببینید! چند نفر را می شناسید که عقاب وار این سه اصل را بی خیال شده باشند توی زندگی شان؟ این همه روضه به ذهنم نرسید که بخواهند تراوش کنند اینجا که ته اش نتیجه بگیریم خاک بر سر این زندگی و حقیقت این هاست! نه ... باید از خدا ممنون باشیم که توی همان دهکده کلی عقاب دیدیم! باید سجده شکر کنیم که هنوز داریم عقاب می بینیم! باید برویم پابوس خدا که هنوز از کلاغ بودن دردمان می گیرد! از پاچه خواری! از دغل بازی! از دروغ گویی! باید از خدا بخواهیم که عقابمان کند! قبلا ها که معلوم نبود چی بودیم حالمون از بعضی کلاغ بازی ها به هم می خورد و می زدیم تو سر و کله آن ها الان که بزرگتر شدیم و با طمانینه تر به تر است زیاد درگیر نکنیم خودمان را و زور بزنیم که نزدیک کنیم خودمان را به آن چیزی که درست است. حالا اگر عقاب بودن را قبول داریم بشویم عقاب. نزدیک کنیم منش مان را به عقاب ها .... درد کشیدن یک جور تولد دوباره است! اتفاقا از خدا بخواهید به تان همیشه درد را بدهد تا نو بشوید و از باورهای کهنه و پوسیده خلاص شوید! یک عقاب بالغ و کامل را ببینید! یک کلاغ بالغ و کامل را ببینید! کلاغ سر و صدا می کند! گوش همه را کر می کند! فضله هایش همه جا را به گند می کشد! همه فضای آسمان پایین را اشغال می کند و دائما بال می زند! سر این که رئیس این قلمرو کی هست قار قار کنان توی سر بقیه می زند. سر یک مشت غذا کلاغ های دیگر را تکه و پاره می کند. برای حفظ قلمرو اش دائما در حال جنگ با کلاغ های دیگر است. از پشت سر حمله می کند. تهدید می کند. کلاغ های دیگر را ادب می کند. خط و نشان می کشد ... می ترساند ... توی فیلم های ترسناک هم صدای کلاغ می گذارند ... یک مشت کلاغ را ول می کنند توی آسمان ... فیلم های هیچکاک را یادتان بیاد... اما کدام عقاب بالغ و کامل را دیده اید که برود نوک بزند توی سر یک کلاغ برای این که ادبش کند؟ بعد هم سرش را بگیرد بالا و راهش را بکشد و برود و کلاغ هم مثلا متنبه بشود و از آن طرف کز کند؟ عقاب طمانینه دارد. ساکت است. بی هیاهو است ... حتی به نظر می رسد با آن خانه خشن در نقطه ای دور افتاده در کوهستانی سنگی و سرد پرنده ای تنها و منزوی باشد. و شاید حتی از اجتماع به دور. اما اگر کسی عکس عقاب را ببیند نمی تواند بگوید موجود پیش پا افتاده ای است یا چیزی است که بشود دست کم اش گرفت. با این حال حتی مثل طاووس دم رنگارنگی هم ندارد که بخواهد با آن به همه خودنمایی کند.شاید خشن هم به نظر برسد اما وقتی رفتارش را با جوجه هایش ببینی حیران می مانی از این همه لطافت. حتی اگر بگیری اش و بیاوریش در جوار یک کلاغ هم زندگی مسالمت آمیزی با کلاغ دارد. زندگی اش را می کند. کلاغ هم همین طور. اصلا خودش را خسته تماشای کلاغ نمی کند. سرش به کار خودش است. اگر روزی کلاغی سر راه عقابی قرار گرفت و نگذاشت آن عقاب به آرمانش برسد عقاب به کلاغ نوک نمی زند.... جیغ نمی کشد ... با پرها و بالهای بزرگش و ادا درآوردن و خط و نشان کشیدن کلاغ را نمی ترساند ... جنگ نمی کند ... کلاس درس عقاب شدن هم برای کلاغ نمی گذارد و توضیحی راجع به آرمانش نمی دهد ... در یک لحظه و در سکوت درجا می کشدش! به حرف هایم فکر کنید ... بازتاب ها: ققنوس سوخته : > جنون شهرت < همین جوری: > آن ها که به ما عقاب بودن را یاد دادند ...<
گلی عزیزم فصل خوبی همراه اش را انتخاب کرد. در واقع همراه همراهش شد. فصل تولدش! پاییز ... و دقیقا بعد از تاریخ تولدش! یادداشت بلند بالایی هم برای تبریک این تولد دوباره و همراهی با شکوه شان نوشته بودم که ترجیح دادم تا موقعی که کادوی تولدش را از من نگیرد آن یادداشت را هم نخواند. حالا که تو وبلاگ آقاشون (اوستات سابق بنده) نوشته دلم نیامد احساساتم را ازش قایم کنم و بهش به خاطر این نامه اش تبریک نگویم. به گلی و به اوستات که چنین همراه بزرگ و گشاده دلی دارند. نامه گلی را از اینجا بخوانید: >...< جواب نامه من به گلی: پدر عزیزم شاید رسیدن به هدیه ای که حق من بوده بهانه ای باشد بین من و خدا که هدایتم کند به بهترین مسیر برای رسیدن به بهشت... بهانه ای باشد بین من و خدا که همراهم را آن گونه که تقدیر من و شایسته من است را همراهم بدارد تا ابد تا به به ترین نحو همراهی کنیم یکدیگر را برای رسیدن به بهشت ... بهانه ای باشد بین من و خدا که تا رسیدن به بهشت دمی از یکدیگر غافل نباشیم تا بهانه هایمان فراموشمان نشود و من در آن جا هدیه الهی ام را در آغوش گیرم ...
« گويند زاغ 300 سال بزيد و گاه عمرش ازين نيز درگذرد ... عقاب را 30 سال عمر بيش نباشد» اين جمله اي است كه در سرلوحه شعر تكان دهنده « عقاب» سروده پرويز ناتل خانلري آمده. شعر درباره عقابي است كه به 30 سالگي رسيده و مرگ قريب الوقع، آشفته اش كرده. عقاب براي رهايي از اين آشفتگي به سراغ كلاغ سن و سال داري كه محضر عقاب هاي زيادي را درك كرده مي رود تا از او راز بقا و راز طول عمرش را بپرسد و چاره اي بجويد. كلاغ به عقاب توضيح مي دهد كه طول عمرش را مديون دو چيز مي داند. يكي اينكه مثل عقاب بلند پرواز نبوده و هيچ وقت به اوج آسمان ها كاري نداشته و هنگام پرواز زياد از زمين فاصله نمي گرفته و به پرواز در حد و حدود زمين (در سطوح آشغال ها در ارتفاع پست) اكتفا مي كرده: ما از آن سال بسي يافته ايم/ كز بلندي رخ برتافته ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب/ عمر بسيارش از آن گشته نصيب دليل دوم و مهم تر كلاغ براي طول عمرش، «مردار خواري» است. به تعبير كلاغ مردار خواري يا همان مرده خوري خودمان، خاصيت دارد و خاصيتش هم اين است كه عمر را زياد مي كند. كلاغ به عقاب توصيه مي كند دست از چيزهاي دست اولي مثل شكار كردن جانوران بردارد و به جايش به چيزهاي دستمالي شده و غير اوريجينال (لاشه جانوران) بسنده كند و در نهايت هم دست عقاب را مي گيرد و مي بردش سر يكي از اين بساط هاي مرده خوري. عقاب اول شگفت زده مي شود. باورش نمي شود كه راز بقا اين قدر پيش پا افتاده باشد و بعد در مصرف لاشه هاييي كه كلاغ به او تعارف مي كند به ترديد مي افتد. مي ماند دست از عقاب بودن بشويد و كلاغ وار زندگي كند يا برعكس، همچنان عقاب بماند و لاجرم كوتاه عمر. عقاب البته در آخر،دور كلاغ بودن و عمر دراز را خط مي كشد و برميگردد به اوج آسمان ها، جايي كه مرگ انتظارش را مي كشد ... ... .. . عقاب بودن يا كلاغ بودن. مساله روزگار ما اين است. كلاغ باشيم و بي خيالٍ در اوج زيستن بشويم. بچسبيم به زندگي معمولي بي جاه و شكوه خودمان و طول زندگي مان را با توسل و تمسك به هر چيزي حتي گند و مردار و هر چيز دست چندم ، بدون دقت و وسواس ويژه اي، همين طور امتداد دهيم يا عقاب بودن را انتخاب كنيم و از اين عقاب بودن نهراسيم و بهاي آن را بپردازيم. از مسووليت هاي دشوار آن گرفته تا مسائلي مثل جوانمرگي و بي بهرگي از امتيازها و موهبت هاي كلاغ ها ... روزگار ما، روزگار بي عقابي يا لااقل كم عقابي است. ديگر كمتر آدمي به پستمان مي خورد كه حاضر باشد سفت و سخت، پاي آرزوها و آرمان ها و ايدآل هايش بايستد و يك تنه براي تحقق آنها بجنگد. انگار كه نسل اين آدم ها- عقاب ها – منقرض شده باشد. رد عقاب ها را ديگر فقط مي شود در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و كتاب ها گرفت. در عوض تا دلتان بخواهد كلاغ ريخته. سرتان را به هر طرف كه بگردانيد،كلاغ مي بينيد. رژه دلگيركننده آنها آسمان شهر را خاكستري كرده. ما به شدت به عقاب نياز داريم. به آدم هايي كه حاضر باشند پا در راه عقاب شدن بگذارند. به عقاب هايي كه تا دم آخر دست از عقاب بودن نكشند. مي توانيم شعر پريشان كننده «عقاب» را بخوانيم و از خودمان بپرسيم من عقابم يا كلاغ؟ دوست دارم عقاب بشوم يا كلاغ؟ سوالي نيست كه بشود سرسري به آن جواب داد. سوالي است كه اگر با دقت براي جواب آن تصميم گرفته شود مي تواند سرنوشت يك زندگي، حتي يك ملت را رقم بزند ... علی به پژوه قشنگ حرف می زند ...
جاااااااااااااااااااااااااااان!!!! به این می گن عقد کنون!!!! مساله: واااااااااااااااای خدا جون من و این همه خوشبختی محاله! راه حل: کسی که می شینه هی ژانر درمیاره رو باید از اول تا آخر مراسم رقصوند تا حواسش به کسی نباشه! رخداد: خب می رقصونیمش!!! تشکر و قدردانی: فدای دختر عموم بشم که این جشن به این ماهی رو واسه " ماه دوماد" مون گرفت جانگولر ماجرا: ساعت سه نصفه شب بازدید کارخونه نرفته بودیم که به سلامتی تو دمای منفی دو درجه و با لباس شب و کفش پاشنه تق تقی رفتیم! اونم از صدقه سری این یکی دختر عمو!
دوست خوب بهترین خویشاوند است به قول امام علی و امیدوارم همه دوستان خوب! اين نعمت هاي ارزشمند خدا سر راهشون قرار بگیره و همیشه برای هم خدا نگه شون داره و در کنار هم... فال شب یلدایی که گلی جون گوشه جیگر خاتون برام گرفته و به سبک و سیاق خودمونم گرفته و ان شاالله که امسال سال خوبی برای همه باشد تا یلدای بعد ... به خاطر همه دوستانم خدا رو شکر ... قربون گلي جونم برم كه اينقدر فالش معركه شده امسال ... ۱. ۲. روز سي ام هنگامی كه ديگران به تو بدی می كنند , با محبت , مهربانی , درك و بخشش نا هنجاری عدم تعادل آنها را شفا بده شنبه، 28 آبان 1384 ما فقط یک عمر برای زندگی کردن داریم ؛ اون رو نبازیم ! ۵. شايد زندگي اون جشني نباشه که انتظارشو داشتي ولي حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص ۶. خدایا آرامشی که به من عطا کردی را هرگز از من نگیر که تو خود تمام آرامش منی...تو خود تکیه گاه محکم و زوال ناپذیر منی...تویی آن یاورم که تا من نخواهم تنهایم نمی گذاری. خدایا...من به جز تو که را دارم که پناهم دهم و در سختی ها یاری ام دهد؟!کیست جز تو که بخواهد تکیه گاهم باشد و قدرتش را داشته باشد و به وعده خود وفادار بماند؟!؟ خدایا... به خاطر همه الطافت ازت سپاسگزارم؛ کمکم کن که در قلب و عملم همیشه شکرگزار تو باشم که تو تنها یاور منی. ۷. اگر در و پنجره های اتاقت را ببندی بلکه خودت را در تاریکی محبوس کرده ای! حتی اگر درها را بگشایی؛ پنجره ها را باز کنی؛ و پرده ها را هم کنار بزنی؛ باز اگر چشمانت را بسته نگه داری جز تاریکی نصیبی نخواهی برد. نسبت ما با خدا نیز چنین است! عشق او همواره در دسترس است؛ اما دل ما گشوده نیست. دلت را به خدا بسپار. بگذار خداوند تپش های هماهنگ با هستی را به آن الهام کند. دلی که هماهنگ با نبض هستی نامتناهی نمیتپد؛ دل نیست ... پاره ی گل است ! ... .. . اين هم فال آقاي احساني كه اصلا با اين حافظ اينترنتي ها حال نمي كردند و تو محل كارشونم حافظ نجوريدن! و بالاخره كوتاه اومدن! همين كه به ياد من بودن برام ارزشمند عزيز و كافيه! ايشالا سال خوبي براي خودشون و خانومشون باشه: چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودي که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسيم طره دوست گرم به هر سر مويی هزار جان بودی برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی گرم زمانه سرافراز داشتی و عزيز سرير عزتم آن خاک آستان بودی ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک که بر دو ديده ما حکم او روان بودی اگر نه دايره عشق راه بربستی چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودی تعبیر:در انتظار رسیدن به مقصود و آرزو به سر می بری. نا امید نباش. در سایه ی سعی و تلاش، به نتیجه ی دلخواه می رسی. صبر داشته باش که خداوند با عاشقان و صابران است يا حق!
طبیعت زن ناز است و طبیعت مرد طلب! هر زنی که بنشیند و با افتخار بگوید که خیلی خوشحال و راضی است از این که جلوی همه خانواده خودش و شوهرش ایستاده است و کلی جنگیده است تا به محبوب اش رسیده است به گوشه ای از دلش دروغ گفته است! اون پس و پشت های دلش همون گوشه همیشه دلش می خواست که نازش رو بکشند! راه به راه زنگ بزنند خونه شون و بخواهند که بنشیننند و موضوع رو دوباره بررسی کنند ... هر مردی هم که بنشیند و با افتخار قربون صدقه زنش برود به خاطر این کار و تو زمان های خستگی و ناراحتی و غر زدن زن اش حتی اون پس و پشت های دلش همون گوشه نگوید که خودت خواستی و می دانستی و مجبورت نکرده بودم دروغ گفته است! همیشه مردها ناز زن را دوست داشته اند و زن ها طلب مرد ها را ... هر کس طبیعت خودش را انکار کند ... زمانی خلاف طبیعت خودش رفتار کند ... حتما روزی بر می گردد و اون پس و پشت های دلش یک جوری اش می کند ... بدبختانه تجربه نشان داده است که هیچ کدام از طرفین رفتار خلاف طبیعت همدیگر را در همان پس و پشت های دل تایید نمی کنند اگر چه به ظاهر شاید اینطور نباشد ... ... .. .
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |