تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

 

 

.علت دیر نوشتن مهیا کردن وسایل سفر بود. به نیابت از همه دوستان نایب الزیاره خواهم بود

ضمنا خواندن بخش محرم وبلاگ رو هم پیشنهاد می کنم ... برای خود من که تکراری نمی شود هیچوقت. برنامه شب هفتم در وبلاگ خانوم غزل فراهانی

 

 

بسم اله

انگار برادرش است. گريه كنان به پليس مي گويد:« قربان خودش باهام داشت تا اون لحظه هاي آخر با موبايل حرف مي زد. گير كرده بود لاي آهن پاره هاي ماشين! پرايد بد مصب هم كه مي دونين! اشاره بهش بشه ميشه عينهو آكاردئون! مي گفت يه اتوبوس وايساده مسافرهاش پياده شدن دارن دوان دوان ميان طرف ماشين و همديگر را هل مي دهند. حتما الان مي  كشنش بيرون تا امداد برسه و نگران نباشم ...»

******************

امام نمى‏خواهد كسى رودربايستى داشته باشد،كسى خودش را مجبور ببيند،حتى كسى خيال كند به حكم بيعت لازم است‏بماند. همه را! همه ياران، خاندان،حتى برادران،فرزندان،برادر زادگان ... «اينها هم جز به شخص من به كسى كارى ندارند» تازه از آنها تجليل هم مى‏كند:«منتهاى رضايت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بيتى از اهل بيت‏خودم بهتر سراغ ندارم ... برگرديد!!!»

 

******************

امدادي ها كه مي رسند همين طور مات مي مانند ... جسد پسري جوان گير كرده در ميان آهن پاره هاي ماشين و ماشين واژگون حمل اسكناس بانك ... دريغ از حتي يك دونه چك پول ... و سوز سردي مي آمد ...

 

******************

نقل است در تاريخ كه مي گويند تا چند نسل بعد از واقعه كار طايفه هاي مختلف كوفه و شام شده بود پز دادن به همديگر! حتي توي جهيزيه دست به دست دادن! اين طرفي ها مي گفتند ما كساني بوديم كه به خيمه ها حمله كرديم و غنيمت جمع كرديم! ايناهاش! و اون طرفي ها مي گفتند جد و آباد ما نيزه دار بودند! كساني كه به سپاه حسين نيزه پرتاب مي كردند ... دوازده تا هم شاباش سر بريده گرفتيم ...

 

******************

مامان تا شنيد خودش را زد. آيت اله مجتهدي تهراني هم فوت كرد. زير نويس داده بودند از يكي دو هفته قبل كه براي سلامتي شون دعا كنند همه. همان روزش سيد جعفر شهيدي هم. قبلش آيت اله مشكيني. قبل ترش آيت اله لنكراني. حميد عاملي... آيدين نيكخواه بهرامي ... قبل ترش يكي از چهره هاي ماندگار امسال ... و خيلي هاي ديگر. مامان گفت خوب ها دارند مي روند. لياقت نگه داشتن و استفاده كردن ازشون رو نداشتيم. داداش آيدين توي تلويزيون گريه مي كند و مي گويد ما هيچوقت فكر نمي كرديم آيدين اينقدر دوست دار داشته باشه ...

 

******************

از بيخ و بن انگار فرق داشت با بقيه. نه سن اش به بقيه مي خورد نه لباس هاش و نه هيچ چيز ديگر. امام كه داشت صحبت مي كرد نشسته بود اون ته پشت سر همه بزرگ تر ها و آرام سرك مي كشيد و نوشته اي را كه پدرش به او داده بود براي روز مبادا را به آرامي مي فشرد. صحبت ها كه تمام شد ... صحبت هاي امام و مويه ها و سوگندهاي ياران، ناگهان چيزي در دلش لرزيد. « فردا كسي زنده نخواهد ماند و همه كشته خواهيد شد...» پيش خودش فكر كرد لابد منظور همان بزرگان است و شامل من نمي شود. من كه بچه ام! به زور سيزده سالم مي شود. دلش آشوب بود. طاقت نياورد: « عمو جان! من هم؟» امام به چشم هايش خيره ماند ... « من هم؟؟!!» ....

 

******************

امام حواسش جمع بوده است! آقا مخصوصا اين سؤال را كرد و اين جواب را شنيد،خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد كه مردم آينده فكر نكنند اين نوجوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد،ديگر مردم آينده نگويند اين نوجوان در آرزوى دامادى بود،ديگر برايش حجله درست نكنند،جنايت نكنند.آقا فرمود كه اول من سؤال مى‏كنم.عرض كرد:بفرماييد.فرمود:«كيف الموت عندك‏»؟پسركم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،كشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شيرين‏تر است،من در ركاب تو كشته بشوم،جانم را فداى تو كنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسيد)از عسل در اين ذائقه شيرين‏تر است،يعنى براى من آرزويى شيرين‏تر از اين آرزو وجود ندارد. ببينيد چقدر منظره تكان دهنده است!

اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده است كه تا زنده‏ايم ما بايد اين حادثه را زنده نگه بداريم،چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. اين است كه اين مقدار ارزش مى‏دهد كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه‏اى (حسينيه ارشاد) به نامشان بسازيم كارى نكرده‏ايم،و الا آن كه آرزوى دامادى دارد،كه همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند،ديگر اين حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف كردن نمى‏خواهد،پول صرف كردن نمى‏خواهد،برايش حسينيه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اينها جوهره انسانيت‏اند،مصداق انى جاعل فى الارض خليفة  هستند،اينها بالاتر از فرشته هستند.فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،كشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظيم‏»اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است ... تو مبتلا به بلايي بزرگ خواهي شد متفاوت با ديگران و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى‏كنى ...

+ استاد مطهري

 

******************

پليس عصباني است. بغضش را مي خورد و مي گويد اين همه ادعاي وجدان و فرهنگ داريم! ولي فقط ادعاست... به پاي عمل كه برسد ...

 

******************

از آسمان آتش مي بارد. طاقت اش طاق شده است. ديگر كسي نمانده بود. همه كساني كه شب پيش با شور فرياد مي كشيدند يك به يك شهيد شده بودند. به چهره امام نگاه مي كند. امام رويش را بر مي گرداند. كاش عمو مي گذاشت به چشمانش نگاه كند ... ياد نوشته پدر مي افتد كه از او خواسته بود به الحاح و اصرار دست نشويد و پيش تازد! بلند شد تا اجازه بگيرد. نگاه حسين روي خطوط چهره قاسم متوقف بود. انگار اين برادرش بود كه در برابرش ايستاده بود. با صدايي بغض آلود گفت:« نه ...»

 

******************

محمد حسين جانمازش را جمع كرد. با مقاداري پودر صابونو روغن سوخته و بنزين، بي سر و صدا دو تا كوكتل مولوتف درست كرد و آرام از خانه بيرون رفت. آن روز ، روز ثبت نام بسيج بود. از محمد حسين اصرار و از مسوول بسيج انكار. بالاخره گفت:« اگر نفرستينم و بهم سلاح ندين خودم مي رم خط با همين دو تا كوكتل مولوتف دو تا عراقي رو مي كشم و تفنگشونو برميدارم، اون وقت براتون دردسر درست مي شه ها!» مسوول بسيج كه حوصله اش سر رفته بود گفت:« حالا كه اصرار داري باشه ما مي فرستيمت اما اهواز جلوتو مي گيرن و برت مي گردونن تهرون.»

 

******************

اشك در چشم هايش جمع شده بود. دوباره اجازه خواست و امام بار ديگر مخالفت كرد ...

 

******************

هر طور بود بالخره در اهواز هم مسوولين را راضي كرد و به خط اعزام شد. كجا ؟ خونين شهر ...

 

******************

به دست و پاي امام افتاد. هر دو آن قدر گريه كردند كه از حال رفتند. براي بار سوم اجازه خواست. همه اصحاب رفته بودند و قاسم مانده بود... امام لب هايش را گزيد و سرانجام اجازه دادند. قاسم با شعف رفت تا لباس رزم بپوشد ...

 

******************

پوتين ها برايش گشاد بودند. مجبور شد با كاغذ روزنامه فضاي خالي درونشان را پر كند. لباس ها كه اصلا اندازه اش نبود. كلاش هم كه سنگين تر از اين حرف ها بود. مي ماند همان كوكتل مولوتف و نارنجك دستي ...

 

******************

زره ها همه بزرگ بودند و سنگين و سپرها از آن ها سنگين تر. كلاه خودي هم نداشت. عمامه اش روي سرش بود. قاسم ماند و شمشيري و اسبي و با آن ها به سي هزار سوار تا دندان مسلح حمله برد ... دشمن نوشت: «كانه فلقة قمر»

 

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد

 

******************

يك تانك از دروازه اصلي شهر به داخل مي آمد. صد تا تانك ديگر هم پشت سرش بودند. محمد حسين نگاهي خصمانه به تانك ها كرد. زخم هايش عميق بودند و كوكتل هم نداشت . اما اين تانك نبايد وارد شهر مي شد. برايش چند تا نارنجك دستي مانده بود و بس. تامل نكرد. آن ها را به كمرش بست و آرم در مسير تانك دراز كشيد... شني تانك كه بر روي نارنجك ها لغزيد فريادي برخاست:« يا حسين ... »

 

******************

امام بردر خيمه ايستاده بود و لجام اسب در دست. فريادي شنيد:« يا عماه...» هيچ كس نفهميد كه چطور حسين سوار بر اسب شد و به سوي دشمن تاخت و قلب سياهي و گرد و غباري كه دور تا دور قاسم را احاطه كرده بود و شمشير هايي كه بالا مي رفتند و پايين مي آمدند ... يكي از سياهي ها از اسب پياده شد و شمشير را بالا برد ...

 

******************

شني تانك پاره شد و دروازه اصلي شهر بسته ماند ...

 

******************

گرد و غبار خوابيده است. سياهي شمشير به دست متلاشي شده است از بس اسب ها از رويش دويده اند. سر قاسم را به سينه مي فشارد امام و قطره اي اشك از گونه هايش سر مي خورد و فرو مي چكد: :«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏» قاسم پاي بر خاك هاي صحرا مي سايد از درد. خون صورتش را پوشانيده است ... يكي از كفش هايش نيست ... برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد ....

 

******************

عصر عاشورا بود. حسين ديگر با حضيره القدس و قاسم و جدش فاصله اي نداشت ...

 

 

و السلام

 

 

  

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت3:53 بعد از ظهرتوسط خاتون | |

 

  

 

در این لینک پژوهشی شما می توانید اسامی تمام یاران و اصحاب امام حسین را به ترتیب الفبا جستجو کنید و درباره هر کدام اطلاعات خوبی به دست بیاورید.

 

به شدت توصیه می کنم خواندن کتاب منتهی الامال را به همه دوستانم:

 دانلود کتاب منتهی الامال جلد اول (زندگی پیامبر تا زندگی امام حسین)

مشاهده باب زندگی امام حسین و واقعه کربلا (صفحه وب)

دانلود کتاب منتهی الامال جلد دوم (زندگی امام سجاد تا زندگی امام عصر (عج))

 

و در اینجا می توانید تمام کتاب های مذهبی که دوست دارید بخوانید را با حجم کم دانلود کنید:

>> دانلود<<

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت1:31 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 

مدح حضرت قاسم (ع)برای کسانی که شاید نتوانند در مراسم های عزاداری حضور داشته باشند.

+ حجم فایل ها سبک است و برای دانلود مناسب اند.

 

محمد طاهری: دانلود (1) و دانلود (2)

سعید حدادیان: دانلود (1)

مهدی کریمی: دانلود (1) - نوای وبلاگ و دانلود (2) و دانلود (3)

مهدی سلحشور : دانلود (1)

میردامادی: دانلود (1) و دانلود (2)

حمید علیمی: دانلود (1)

عبدالرضا هلالی: دانلود (1)

سیب سرخی: دانلود (1)

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت1:19 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

هدف همة  آموزه هاي قدسي اديان و حوادث بزرگي که  بر پيرامون آن ها از طريق انبيا و اوصياي آن ها و مؤمنان اتفاق افتاده اين بوده که زندگي دنيايي انسان، اعم از زندگي شخصي و اجتماعي او را تحت تأثير قرار دهند و آهنگ اين زندگي را به سمت پرستش خداي متعال و عبوديت و بندگي هدايت کنند. به گونه اي که تمام زندگي بشر يک آهنگ بيشتر نداشته و آن هم آهنگ توحيد و پرستش خداي متعال باشد. تمام مفاهيم قدسي که در باطن دين و يا ظاهر دين در صورت شريعت تجلي کرده اند و تمام درگيري هاي انبياي الهي بر اين امر بوده که همه ي زندگي بشر بر محور حقايق قدسي و بر محور عبادت و بندگي خداي متعال شکل بگيرد


طبيعتاً در اين دنيا دستگاه باطل هم با خط و جريان قدسي سازي زندگي بشر يک درگيري تاريخي مستمر و همه جانبه داشته و يکي از جبهه هايي که در اين درگيري گشوده جبهه ي "تحريف کلمة حق و کلمه ي توحيد و راه انبيا" است که اشکال مختلفي دارد و از نظر اثر گذاري هم متفاوت هستند.


تحريفاتي که نسبت به کل مفاهيم و آموزه ها و حوادث قدسي اتفاق افتاده است متفاوت هستند. در عين اينکه به همه اين تحريفات توجه داشته و هيچ يک از آنها را از نظر دور نميداريم، نبايد همه اينها را يکسان مورد توجه قرار دهيم و تحريفات اصلي و اثرگذارتر را نبايد هرگز همسان با تحريف هاي ساده و عادي مورد توجه و دقت قرار دهيم. 


به عنوان نمونه در دنياي معاصر خودمان چيزي که در مورد اين تحريف ها ي متفاوت اتفاق افتاده، همين اديان مشابه يا فرقه هاي جزئي هستند که در درون  دنياي اسلام يا مسيحيت يا امثال آنها شکل گرفته يا ساخته شده اند. به بيان ديگر همان دين پردازي و آيين سازي.


ولي آن جبهة اصلي که مقابل ما است، اينها نيست. جبهه ي اصلي، جبهه ي مدرنيسم است که از طريق محيط سازي، مجاري حسي انسان ها را تغيير مي دهد ، فرهنگ اجتماعي درست مي کند و بستر را براي تغيير باورها و ارزش هاي اجتماعي و فرهنگي درست مي کند.حقيقتاً کدام يک از اين دو اثر گذارترند که ما بايد در خط مقدم مورد توجه قرار دهيم ؟ ما اگر بخواهيم به يک تمدن فراگير ديني بر محور توحيد برسيم، بايد در مقابل اين جبهة فراگير که برنامه ي جهاني تاريخي دارد و دنبال ايجاد يک جامعه جهاني واحد بر محور ليبرال دموکراسي است، طرح و برنامه داشته باشيم.


تحريفاتي که نسبت به دين و اين حقيقت قدسي به شکل مدرن اتفاق افتاده و در گذشته هم بوده- به خصوص در سر آغاز رنسانس-  براي اينکه زندگي بشر را زميني و خاکي کنند اين است که دين را امري شخصي و فردي و مربوط به حوزه ي خصوصي زندگي انسان تفسير کردند و اين خود نوعي تحريف دين بود. اين تحريفات کم کم به تفسيرجديد از دين در قالب روانشناسي دين منتهي شد که دين را به عنوان امري زاييده ماده تفسير نمودند . يا تفسيرهاي مختلفي که کم کم دين را زائيدة واژگونگي اوضاع اقتصاد معرفي کردند، دين شد پديده اي که ناشي از جهالت بشر است،.ناشي از آشفتگي هاي رواني و اضطراب ها و ترس هاي دروني بشر در مقابل خطرات طبيعي و امثال اين ها است. اين نوع تحريفات که دين را اول به يک امر قدسي شخصي و بعد به يک امر خاکي تبديل کند، تحريف هاي مدرن است. در تاريخ چنين تحريف هايي سابقه ندارد.


به عنوان نمونه يکي از مفاهيم اثر گذاري که  در فرهنگ اسلام بوده و هميشه هم تلاش مي شده به نحوي تحريف شود و در فرهنگ همه اديان الهي نيز بوده است، فرهنگ انتظار است که يک روح اميدواري در بشر ايجاد مي کند . لذا سعي کردند در طول تاريخ دائماً آنرا تحريف کنند. مثلاً مفهوم انتظار را اينطور تفسير کردند که پديده  عصر ظهور پديده اي است که در آن يک جهش تاريخي اتفاق مي افتد و اين جهش بوسيله فرد فوق العاده اي که از نظر مذهب تشيع وجود مقدس امام عصر( ارواحنا فداه) است و ساير اديان هم به نحوي او را معرفي کرده اند، اتفاق مي افتد که در اين جهش تاريخي کلمه توحيد فراگير و جهانگير مي شود. بعد آمده اند تحريف کرده اند وگفته اند هيچ رسالتي بر عهده ي ما نيست. اين يک جهشي است که در تاريخ بشر بر محور يک ابرمرد الهي و ملکوتي، اتفاق مي افتد، ما هيچ رسالتي نداريم و بايد منتظر باشيم و سکوت کنيم ببينيم چه اتفاق ميافتد !!!. اين يک نوع تحريف است.


در کنار اين نوع تحريف که يک نوع تحريف سنتي و بديهي است، دقيقاًٌ يک تحريف مدرن داريم که مي گويد : جامعه ي بشري به سمت يک نقطه ي روشني حرکت مي کند. اين حرکت اوّلاً يک حرکت تدريجي است و هيچ جهشي در آن نيست و ثانياً حرکتي است که خود انسان ها آن را مي سازند، اين طور نيست که يک انسان الهي و يک ولي الهي محور شکل گيري حادثه باشد، اين هم يک نوع تحريف است. يعني دقيقاً مفهوم انتظار را به يک مفهوم کاملاً زميني و خاکي تبديل ميکند. بعد هم آن چيزي را که بناست تحقق پيدا نمايد در نهايت به گونه اي تفسير مي کند که مثلاً در يک نظام ليبرالي تطبيق مي کند.


اين هم نوعي تحريف از مفهوم انتظار است. اين تحريف در دنياي معاصر اثرگذاري اش بيشتر و خطرناک تر است، يعني مفهوم انتظار را در سکولار تفسير کردن و پيوند بين اين مفهوم مقدس ديني و حيات سکولار برقرارکردن. به گونه اي که اين انتظار يک جهش معنوي به سمت اصل ظهور ديگر ايجاد نمي کند. تلقي انسان در اين فرهنگِ جديد از انتظار اين است که جريان انتظار، همين شيب اصلاحاتي است که به سمت مدرنيسم و ليبرال  دموکراسي در حال جريان است. در واقع جامعة موعود انبيا همان جامعه ي ليبرال دموکراسي است.


نسبت به واقعه ي عاشورا هم دقيقاً همين اتفاق افتاده است. يعني تحريفها از قديم هم وجود داشته است. از قديم هم بعضي تحريف ها خرد اند و بعضي تحريف ها بسيار اساسي اند.


از جمله تحريفاتي که اتفاق افتاده - که ما خيلي آن را درشت مي کنيم که در جاي خود هم خيلي مهم است - اين تحريف است که عده اي که احياناً دوست هم بوده اند، آن جايي که مي خواسته اند اين حقيقت قدسي و ماورائي را مثلاً در قالب يک حماسه تحليل کنند گاهي دچار مبالغه شده اند، مبالغه هاي صوري، چون نمي توانسته اند باطن عظيم اين حادثه را تبيين بکنند، ناچار به مبالغات صوري کشيده شده اند. فرض کنيد تعداد لشکر را افزايش داده اند، زمان حادثه ي عاشورا را افزايش داده اند و امثال اين گونه تحريف ها. اين قبيل مبالغات غلط است و نبايد اتفاق بيفتد.


ولي واقعاً اين تحريفها درمقابل تحريفهاي بزرگ، تحريفهاي مهمي نيستند، تحريفهاي مهم، تحريفاتي هستند که در طول تاريخ، براي فروکاستن از اثر بخشي اين حادثه صورت گرفته است.


به دليل اين که اثر گذاري حادثه عاشورا بر فرآيند جامعه ي جهاني کاملاً مشهود شده و دوست و دشمن فهميده اند که امواج اين حادثه دارد به يک موج فرهنگ جهاني در مقابل فرهنگ مدرن تبديل مي شود. اگر صحبت از جنگ بين تمدن ها، يعني تمدن اسلام و تمدن غرب، يعني تمدن اسلامي و تمدن مدرن، به عنوان محوري ترين اين جنگ هاست، در کانون اين تمدن، اسلام انقلابي و اسلام شيعي است. اين را دوست و دشمن مي دانند


شما حرف هاي هانتيگتون را که که تئوري پرداز اين جنگ است، کاملا مشهود است، اسلام انقلابي و راديکال و به تعبير خودشان بنيادگرا را مبدأ اين درگيري مي دانند و نقطه کانوني جوشش فرهنگ اثر گذاري بر حيات بشر عاشوراست. اين که در همايش چند سال قبل يهود گفته شد که شيعه دو نقطه ي اصلي اتکا دارد عاشورا و انتظار و ما بايد اين دو تا را در فرهنگ تشيع و جامعة جهاني تغيير بدهيم. علامت اين است که دشمن دقيقاً به اثر گذاري اين حادثه و فرهنگ سازي اين حادثه توجه پيدا کرده و ديده اين از يک حادثة شخصي و قدسي تبديل شده به يک حادثه اثرگذار در فرآيندهاي سياسي جهاني و امواجش جامعة جهاني را تحت تاثير قرار داده و به اصطلاح جهاني سازي را با خطر جدي مواجه کرده است. يعني تبديل شده به رقيب جهاني سازي مادي. خب بايد با اين چه کرد ؟ اين بسيار مهم است.


تحريف مدرني که اخيراً دارد از عاشورا مي شود اينست که مي خواهند به قول خودشان عاشورا را در دوره گذار از دينداري به سکولار تفسير کنند! يعني به نظرشان مي آيد جامعه جهاني دارد به سمت سکولاريسم حرکت مي کند، حالا در اين حرکت عمومي عاشورا را چگونه تفسير کنند که هماهنگ با جامعه جهاني شده و بر سر راه سکولاريسم و مدرنيسم مانع تراشي نکند و با گذار به سکولاريسم بسازد؟ بنابر اين نتيجه، تحريفات مدرن ديگري اتفاق مي افتد. تحريفي که مي خواهد عاشورا را بازسازي کرده و منطق سازي کند، يعني مي خواهد جريان هيبرنتيک را هم در تفسير عاشورا بياورد و عاشورا را حسي تفسير کند؛ به گونه اي که با گذار به سکولار، گذار به دنياي سکولار و جامعه جهاني سکولار سازگار باشد، يعني چگونه فرهنگ سازي حول عاشورا کنيم که مزاحم جهاني سازي مدرنيسم و ليبرال دموکراسي نشود ؟ اين بزرگترين تحريف پيرامون عاشورا است که در اينجا به بررسي چند مورد از آن مي پردازيم.


 


يک نمونه از اين تحريفات اين است که شما بياييد اين حقيقت قدسي را که يک اقدام ملکوتي و در عين حال زميني است، يعني اثر گذار بر فرآيند جامعه جهاني است و دنبال اصلاح جامعه است -« خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي »- اينها را بر محور مفاهيم مدرن تفسير کنيد. يعني اصلاحاتي را که حضرت دنبال مي کردند همان مفاهيم اصلاحاتي تلقي کنيم که ليبرال دموکراسي پيشنهاد مي کند.


اولين پيشنهاد ليبرال دموکراسي اصلاح ساختار سياسي بر محور امانيسم و انسان مداري است که عاشورا هرگز بر اين محور شکل نگرفت. اصلاحاتي را که ليبرال دموکراسي دنبال مي کند داراي چند ويژگيست: 1) فراگير است، شما ديده ايد اصلاحاتي که امروز دنبال مي کنند و در جامعه جهاني دنبال توسعه جهاني هستند، اصلاحاتي که در مقياس جهاني توليد مي کنند، فراگير است و مي خواهند همه جامعه جهاني را دستخوش تغيير و تحول کنند.    2) همه جانبه است، ناظر به نظام سياسي و فرهنگي يا اقتصادي نيست. مي خواهد همه ابعاد جامعه را دستخوش تحول هماهنگ کند، بقول خودشان توسعه جامع. 3) اصلاحات را مي خواهند از اعماق جامعه ايجاد کنند. مي گويند مي خواهند عميق ترين لايه هاي فرهنگي جامعه را دستخوش تحول کنند که شالوده هاي اين بنا آنجا گذاشته مي شود. اين اصلاحات عميق است، فراگير است، همه جانبه است، تاريخي است، توسعه جامعه پايدار است و بر يک محور واحد است، محور ليبرال دموکراسي. آنها يک چنين اصلاحاتي را تعبير و دنبال مي کنند.


 


اما اصلاحاتي که سيد الشهدا (ارواح العالمين له الفداء) دنبال مي کردند دقيقاً در مقابل اين بوده است. اقدام اصلاحي حضرت داراي چند ويژگيست: 1) اصلاحي است تاريخي. حضرت هرگز دنبال دولت مستعجل سال 61 در کوفه نبودند، دنبال يک حکومت تاريخي در مقياس جامعه جهاني بودند. 2 ) بسيار عميق مي انديشيدند. ايشان نمي خواستند پايه هاي حکومتشان را روي دوش انسانهايي بگذارند که دنيا پرستند، انسانهاي دنياپرست تحمل بار حکومت حق را ندارند. اين حکومت پايه هايش بر قلوب انسانهايي هست که خانة قلبشان مسجد است. حضرت خوب مي فهميدند که نقطه قرار حکومت ديني ارواح انسانهاست و بايد اعماق روح انسانها را دستخوش تحول کنيم. بنابراين حضرت نگاهشان به اعماق تاريخ است. 3)توجه به اعماق وجود انسانها و جامعه انسانيست. ايشان  مي خواهند از عميق ترين لايه ها، نفسانيات انسان را تغيير دهند و خدا خواهي را در باطن انسان به جاي خود خواهي بنشانند. يعني به جاي انسان مداري، انسان را خدا مدار کنند؛ نه اينکه به انسان خودمدار بگويند خدا را بپرست. حضرت مي خواهند مدار وجود انسان را تغيير دهند و تا اين تغيير نکند توحيد اقامه نمي شود. مشکل اصلي انبياء اين بود که مي خواستند اين تحول از عميق ترين لايه هاي فطرت انسان و وجود انسان اتفاق بيفتد و بعدها شکوفا شود. بنابراين اصلاحات حضرت يک اصلاحات همه جانبه، فراگير، تاريخي، عميق و اثرگذار بود. اين طور نيست که حضرت بگويند من مي خواهم انسانها را در درون شخصي خودشان متحول کنم اما در روابط اجتماعي شان بت بپرستند، نفس پرست باشند. حضرت مي خواهند ساختارها را به هم بزنند. هم مي خواهند اعماق وجود انسانها را تغيير دهند و هم همه ابعاد جامعه را با هم بر محور توحيد دگرگون کنند هم نگاهشان نگاه تاريخي است. عجله اي ندارند، يعني شالوده ها عصر ظهور را پايه گذاري مي کنند.


حال شما بياييد چنين اقدام اصلاحي اثر گذار را که بر محور فرهنگ توحيد هست، بر محور آموزهاي ليبراليسم و ليبرال دموکراسي تفسير کنيد و بگوييد حضرت دنبال اصلاح بود. اما اصلاح اين است که حکومت مشروع شود. 


تحريفي را که وارد کرده اند اين است که مي گويند عاشورا را در گذار سکولاريسم تفسير کنيم،کما اين که انتظار را عرض کردم مصادره کردند. مي گويند انتظار يعني افق آينده روشن؛ طي يک اصلاحات تدريجي خود بشر عقلانيتش رشد مي کند و به جامعه ليبرالي مي رسد، ليبراليسم جهاني شده و دموکراسي فراگير مي شود، اين تفسير از انتظار تحريف انتظار به نفع ليبراليسم و ليبرال دموکراسي است. به جاي اين که انسان را در فرآيند کلمه توحيد فعال کند، در فرآيند تمدن مادي فعال مي کند. عاشورا را هم مي خواهند دستخوش همين تحريف کنند.  مي گويد امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد مشروع نبود، چرا؟ چون حکومتي مشروع است که ناشي از رأي مردم باشد، چه امام حسين باشد چه يزيد! اگر امام حسين (ع)مردمي نبود مشروع نيست، اگر يزيد مردمي بود مشروع است! مي گويد چون حکومت دموکراسي نبود، سلطنتِ موروثي بود، نه انتخابي که مردم به پادشاه رأي دهند؛ امام با اين مبارزه مي کرد. آيا واقعاً مبارزه امام حسين با سلطنت بود؟ آيا مي خواست سلطنت را به دموکراسي تبديل کند؟ اين بدترين نوع تحريف است.


اين تحريف، تحريف مدرن است. يعني مفهوم عاشورا را  به مفهوم ليبرال دموکراسي مصادره کردن. اصلاً امام حسين قيام کرد چون حکومت يزيد حکومتي موروثي بود، از اين تحريف بدتر ديگر نمي شود. مي گويند قيام عاشورا اين است که براي اقامه دموکراسي بجنگيم و امام حسين براي اقامه دموکراسي مي جنگيد! آيا امام حسين براي اقامه کلمه توحيد مي جنگيد يا دموکراسي؟


اين خون را ما بريزيم تا دموکراسي برپا شود، چه تحريفي بدتر از اين. سخيف تر از اين در باب امام حسين صحبت نکرده اند. اين خلاف همه مفاهيمي است که از عاشورا باقي مانده است. امام حسين درباره قيام خود بسيار سخن گفته اند. آيا يک جا عدم مشروعيت يزيد را به اين بر مي گرداند که چون سلطنت موروثي است يا چون دمکراسي نيست؟ يا مي گويند يزيد فاسق است، فاجر است، شارب الخمر است، چنين است، چنان است. مي گويند از محيط بندگي خدا خارج شده است. حکومتش حکومت الهي نيست، نه اينکه دمکراسي نيست. البته من نمي خواهم بگويم مردم نبايد حضور داشته باشند اين غلط است.لذا آنها مي خواهد مفهوم عاشورا را به نفع دموکراسي تحريف کنند. آنها واقعاً معني کلمه توحيد را نمي فهمند. 


دو نمونه تحريف ديگر هم وجود دارد. يک تحريف اين است که روشن است که ما الان در تعامل با دنيا هستيم. دنياي کنوني دنيايي است که همه فرهنگها با هم تعامل دارند. ما چگونه بين فرهنگها و عاشورا تعامل ايجاد کنيم. در دنياي گسترش ارتباطات که دائماً هم در حال توسعه است ما هرگز نمي توانيم ارتباط فرهنگها و تعامل را قطع کنيم. اما چگونه بين فرهنگ عاشورا و فرهنگ سکولار تعامل ايجاد کنيم؟ درست است که فرهنگ سکولار در دنياي معاصر يک واقعيت است، ولي عاشورا هم يک واقعيت است. چگونه بين اين دو واقعيت تعامل ايجاد کنيم. به سه طريق مي توان بين اين دو واقعيت تعامل برقرار کرد:


يک نوع تعامل اين است که بگوييد در اين تعامل بياييد فرهنگ عاشورا را با فرهنگ سکولار آشتي دهيد يعني جريان سکولاريست جهانگير شود و جريان عاشورا در آن منحل بشود. اين همان چيزي است که بوش دنبال مي کند. بوش مي گويد فرهنگ حاکم بر جهان بايد فرهنگ ليبرال دموکراسي و ارزشهاي آمريکايي باشد. بدترين نوع تحريف اين است که ما به اسم تعامل بين فرهنگ عاشورا به عنوان يک واقعيت و فرهنگ سکولار به عنوان يک واقعيت آشتي بدهيم. مگر بين دنيا پرستي و خدا پرستي آشتي برقرار مي شود؟


دوم اينکه دو جهان را موازي تفسير کنيم و کاري به کار هم ديگر نداشته باشيم، و بگوييم يک فرهنگ عاشورا که طرفداران خودش را دارد، يکي هم فرهنگ ليبرال دموکراسي، اين چيزي نيست که در دنياي ارتباطات تحمل بشود، شما هم بگوييد، دشمن تحمل نمي کند، چون مي داند در دنياي ارتباطات جهاني شدن جز بر محور يک فرهنگ ممکن نيست. بقيه فرهنگ ها بايد خورده فرهنگ باشند، فرهنگ تابع باشند. دو تا فرهنگ، دو تا متغير از هم جدا که با جهاني سازي نمي سازد. اين تخيل است.


سومين تلقي اين است که ما به دنبال جهاني سازي فرهنگ عاشورا، يعني فرهنگ عبادت، فرهنگ فداکاري براي گسترش کلمه توحيد باشيم، فرهنگ فداکاري براي ارتقا وجدان اخلاقي بشر و همه ساختارهاي زندگي بشر باشيم؛ به طوري که همه زندگي بشر، آهنگ و بوي خدا داشته باشد. «حتي تکون اعمالي و اولادي وردا واحدا و حالي في خدمتک سرمدا »اين هم تحليل سوم است. اما چگونه در گذار به يک جامعه جهاني، بر محور فرهنگ عاشورا با فرهنگ سکولار تعامل کنيم که فرهنگ سکولار را در فرهنگ عاشورا منحل کنيم. ديگر نمي شود بگوييد تحليل عاشورا در گذار به دنياي سکولار؛ بلکه بايد بگوييم تحليل جريان سکولاريست در گذار به دنياي عاشورايي. جهاني سازي بر محور فرهنگ عاشورا. البته در تعامل با فرهنگ هاي معاصر، تعامل بايد به گونه اي باشد که شيب به سمت منحل شدن آن فرهنگ ها در فرهنگ اسلام داشته باشد. 


لذا دومين تحريف اين است که وقتي مي خواهيم بين فرهنگ عاشورا و فرهنگ سکولار تعامل برقرار کنيم روشهاي تغيير حسي، نظير قبض و بسط و ساير گرايشهاي موجود در هرمنوتيک را در تفسير فرهنگ عاشورا بياوريم و بر اساس روشهاي هرمنوتيکي عاشورا را تفسير کنيم. يعني بياييم عاشورا را در تعامل با فرهنگ دنيا پرستي و مادي تفسير کنيم.


اما تفسير سوم، تفسير عرفاني نمودن از حادثه عاشورا است. بله، عميق ترين لايه عاشورا، لايه عرفاني و لايه عبوديت و فداکاري حضرت سيد الشهدا به حضرت حق است؛ همه اينها صحيح هست. اما اين حادثه عرفاني از يک زاويه ديگر يک اقدام اصلاحي و اثر گذار بر تاريخ است. مي خواهد کل امت را در تاريخ اصلاح کند « لطلب اصلاح في امت جدي ». 


لذا مي آيند و مي گويند اين درگيري بين بني هاشم و بني اميه است ودوره اش گذشته، عاشورا را کنار بگذاريد، لعن را کنار بگذاريد و... ! اين چه نوع تفسيري است. اثر گذاري يک حادثه اي که محور کلمة توحيد در عالم است و شعار پرچمداران امام زمان « يا لثارات الحسين » است، اين را تبديل کنيم به يک حادثه محدود که مال دورة بني اميه است و تمام شده است. اين تحريف عاشوراست، محدود کردن دامنه اثر گذاري عاشورا از نظر تاريخي است، در حاليکه اين حادثه، حادثه اي تاريخ ساز است. 


باش تا صبح دولتش بدمد. شما که ساده ايد، رضاخان ها، ديگران، متوکل ها تلاش مي کردند اين موج را خاموش کنند و هر چه آب روي اين آتش ريختند شعله ورتر مي شد. شما «يريدون ليطفئوا نور ا... بافواههم و ا... متم نوره ». خيال مي کنند که نور خدا را با فوت و با دهان مي شود خاموش کرد. اين بيان خداست، خدا مي خواهد اين چراغ را روشن کند و هر روز هم روشن تر مي کند. شما مي خواهيد اين کانون عبادت، يکي از اصلي ترين بندگي هاي خدا و عميق ترين عبادتهاي تاريخي را تفسير مادي کنيد و بگوئيد سيدالشّهدا براي نفسانيات مي جنگيد، مي جنگيد که دموکراسي اقامه بشود، مي خواست نفس پرستي را مدرن کند!؟ 


« باش تا صبح دولتش بدمد       کاين هنوز از نتايج سحر است »

 

+ سخنراني حجه الاسلام و المسلمين ميرباقري، رئيس فرهنگستان علوم اسلامي در همايش حسين و احياي حکومت اسلامي-اسفند 83 دانشگاه علم و صنعت

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت12:34 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستان‌هايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت مي‌دهند، عبارتنداز:

1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي‌کند. ( از زمان ملاحسين کاشفي )

2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او.

3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطره‌اي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت.

4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن.

5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي‌گرفت و سر پدر را آوردند و همان‌جا وفات يافت.

6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. )

7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزه‌ي هاشم مرقان و ...

8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي‌کشيد تا طفل خفه شد.

9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشه‌ي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.)

10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت.

11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اين‌که کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را مي‌آورد.

12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: مي‌گويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ...

13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اين‌که زينب (س) ذکر مي‌کند که مادرم وصيت کرد به من.

 

+ حماسه حسینی استاد مرتضی مطهری

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت12:24 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

خسته ايم ...

خسته ام ...

زنگ در خانه را زدند. رفتم پايين. كاپشن و تي شرت و موهاي سيخي و ريش صليبي. بيشتر از هفده نمي زد. خواست قبض بدهد و خواستم بگم نه و نگفتم و گفتم شايد اتفاقي بيفتد در اين آشوب و واويلاي خستگي ها و بي اماني ها و قبض هيات سر كوچه را گذاشتم آن ته هاي كيف دستي ام ...

 

نه حسي براي استقبال بود نه تابي براي تصور صحنه ها و همذات پنداري و نه تواني براي گريستن و نه حالي براي دعا و هر چه بود خستگي بود و سكوتي گزنده و روحي مجروح و معلوم نبود امسال چه شده بود كه تحملي نبود براي محرم از بس كه سنگين بود و كاش محرم و داستانش از بيخ دروغ بود آن هم در ميان اين واماندگي ها ...

 

آقای احسانی ابتکاری زدند و به حرف آمدند ...

برپایی هیات اینترنتی بین وبلاگ نویس ها.

« به ذهنم رسید دهه اول محرم یه هیات اینترنتی راه بندازیم و هرشب محرم در وبلاگ یکی از دوستان مهمان شویم. به این ترتیب که مثلا شب اول محرم که شب ورود کاروان حضرت اباعبدالله به کربلاست، هیاتمان در وبلاگ محمد پوربخش برگزار شود. محمد پوربخش به ذوق خودش اون شب می تواند مهمترین مفاهیمی که از واقعه کربلا برداشت کرده را بنویسد و فایلهای صوتی سخنرانی یا مداحی یا موسیقی خوبی را آماده کند و یا با فایل کتابهای مفید در این زمینه از مهمانان روضه سالار شهیدان پذیرایی کنند. همه دوستان هم در این هیات شرکت کنند و به همدیگر کمک کنند تا امسال بتونیم مفاهیم جدیدتر و عالی تری رو از واقعه کربلا برداشت کنیم و البته همه دوستان به دیگران دوستان خبر دهند تا همه در مجلس عزای سالار شهیدان شرکت کنند...»

 

این هم برنامه هيات اينترنتي محبان الحسين:1 و 2 و3

 

  

شب

تاریخ

روضه

میزبان

شب اول محرم

چهارشنبه 19/10/86

روضه حضرت

مسلم (ع)

 

محمد پوربخش

امیر امیری فر

شب دوم محرم

پنجشنبه 20/10/86

ورود کاروان به کربلا

محسن توسلی

مجید تولایی

مریم ف.

شب سوم محرم

جمعه 21/10/86

روضه حضرت

 رقیه (س)

عطیه حجاریان

شب چهارم محرم

شنبه

22/10/86

روضه جناب حر (ع)

سید علیرضا حسینی

شب پنجم محرم

یکشنبه

23/10/86

روضه حضرت

عبدالله بن الحسن(ع)

عبدالرحمن منصوری راد

فاطمه تهرانی

شب ششم محرم

دوشنبه

24/10/86

روضه حضرت

 قاسم بن الحسن(ع)

نرگس بورونی

شب هفتم محرم

سه شنبه

25/10/86

روضه حضرت علی اصغر(ع)

غزل فرهانی

شب هشتم محرم

چهارشنبه

26/10/86

روضه حضرت علی اکبر (ع)

کوثر ایرانمنش

شب نهم محرم

پنجشنبه

27/10/86

روضه حضرت عباس (ع)

سید محمد حسین حمیدی

مجید احسانی نیک

شب دهم محرم

جمعه

28/10/86

روضه سالار شهیدان و روز عاشورا

علی مسیحی

امیر سالاری

شب یازدهم محرم

شنبه

29/10/86

شام غریبان

روضه اسارت کاروان

فاطمه اربابی فر

سارا حجت

شب دوازدهم محرم

یکشنبه

30/10/86

روضه حضرت سجاد (ع)

محمد مهدی اسلامی

 

 

 

نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... 

نمی دانم

 

 

 

نتوانستم صبر کنم تا نوبتم شود و مدح كسي را که انتخابش هم دست من نبود و شاید حکمتی داشت را از روز اول گذاشتم توی وبلاگ ... 

نمی دانم چرا.

نمی دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد و اصلا چیزی اتفاق می افتد یا نه و یا باید بیفتد یا نه ...

دلم نمی خواهد حتی یک ثانیه ذهنم درگیر این تسلسل ها شود.

درمان این خستگی ها به دست دل است ...

 

به اين در و آن در مي زنم!!

همچنان!!

 

طهرونی اين وسط بر مي گردد مي گويد:« سلام آقای احسانی.نمی دونم چه جوری از شما و بقیه ی دست اندر کاران این طرح تشکر کنم چون قبل از این که شما این طرحتونو بدین من عزا گرفته بودم که تا چه حد بی توفیق شدم که امسال هم توی امتحانا و توی این سرما و راه دور خونه ی ما هیچ حایی نمی تونم برم!کم کم داشتم حس می کردم از اون جایی که اون قدر شیعه ی بی لیاقت و بی خاصیتی بودم واسشون دیگه می خوان حتی توی روضه هاشونم منو راه ندن!

باور نمی کنین اگه بگم اون شب گه طرح هیئت اینترنتی رو دیدم چه حالی داشتم!واقعا بی خواب شده بودم از خوشحالی و خدا رو برای بار n ام واسه اين كه منو توي گروه فيزيك قرار داد و با اين بچه ها و آدما دوست و آشنا كرد شكر كردم!خيلي زياد...

هيچ وقت فكر نمي كردم بشينم پاي كامپيوتر و واسه ي غريبي و مظلوميتش اشك بريزم اما چه مي شود كرد كه روضه روضه است...و هر جا كه باشه بي شك فرشته ها مي يان براي تبرك بالهاشونو در اون مكان قرار مي دن و شايد خندتون بگيره از اين كه بگم من عبور و مرور فرشتگان رو حتي در اين فضاي مجازي خوب حس مي كنم ... »

و آرام مي شوم كه تنها نيستم و اين سرگشتگي ها مسري است ...

 

نه از کسی چیزی کم می شود نه هزینه زمانی می برد (چون همه میزبان های وبلاگ ها قالب مشکی دارند) نه چشم بازدیدکنندگان سوزش و آب مروارید می گیرد نه کسی فکر می کند صاحب وبلاگ دچار افسردگی شده است و نه کلاس وبلاگ بالا و پایین می شود با تغییر قالب وبلاگ به رنگ سیاه دست کم در این ده روز ... از همه دوستان ديگر برای این کار دعوت می کنم!

 

کسانی که مایل باشند دست کم یک روز آوای مدح یکی از معجزه گرانی که وجودشان در کرب و بلا معجزه ای بود و معجزه ای آفرید می توانند از سایت های مختلف از جمله سایتبچه های قلم در قسمت "نوا" استفاده کنند و مدح مورد نظرشان را كه در همان سايت ميزباني شده است را برای آهنگ وبلاگ شان تنظیم کنند در این ایام ...  از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم!

 

 

شاید در سکوت هر روز مهمان یکی از وبلاگ های همدیگر باشیم به نوا و محتوا ... مدحی و پست ای اختصاصی ... حتی به خاطر دوستانی که در خارج از کشور هستند و در كنارمان نيستند و از دیدن حتی ظواهر شهر در این ایام محروم اند ... مهمان كنيم همديگر را به پستي درباره محرم ... از همه دوستان براي اين كار دعوت مي كنم!

 

 خبرمان کنید برای مهمانی تان!

شاید خستگی ها و غبارها شسته شوند ...

شايد اتفاقي بيفتد ...

 

التماس دعا

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت2:20 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

انگار یک دوره گذار برای آقای مسیحی اتفاق افتاده است: >ما برنده شدیم<

که پشت بندش با رفقا یاد من افتاده بودند: > یاد باد!<

حرف هاشونو که خووندم تصاویرش کاملا برایم واضح و روشن و زنده بودند. می توانستم تصور کنم که چه خبر شده و احیانا چه حرف هایی رد و بدل شده . نه این که از جزئیات ماجرا باخبر باشم. اما در نظر بگیرید تصویری سینمایی را که شما از صداها فقط چیزهایی گنگ و نامفهوم را می شنوید و از نمای بالا دارید نگاه می کنید. حرکات آدم ها حرکات دست ها گونه های برافروخته آه کشیدن ها و سر تکان دادن ها و کف زدن ها و هو کشیدن ها و نگاه های خیره و لبخندهای کج و پیشانی های عرق کرده ...

خوبی کسانی که فیزیک بلدند این است که راحت می توانند دور و برشان را مدلایز کنند. زندگی مجموعه ای از گذارهایی است که اگر خوب بهشان دقت کنیم می بینیم که جدای از ظاهر متفاوتشان تمامشان شبیه هم هستند با کمی بالا و پایین.از وقتی که دو ساله بودیم و کارهای پاچه خوارانه مان برای جلب نظر مامان و بابا بگیر تا حالا. جنس اش فرق می کند فقط. هر چه بزرگتر می شویم سیاست مدار تر می شویم اما اصل جریان همان است که همان! بدون تغییری ...

بعضی ها چند بار که سرشان می خورد به سنگ و پیه اینجور چیزها مالیده می شه به تنشان دیگه کاربلد و سیاستمدار می شوند و خودشان می شوند یه پا مدعی و دیگه از این چیزها دردشان نمیاد. بعضی ها هم تا آخر عمر هر بار که ببینند درد می کشند و ...

چقدر این وبلاگ نویسی خوب است.

یا بهتر بگویم چقدر یادداشت نوشتن و خاطره نویسی خوب است.

می شود آدم رجوع کند به گذشته و شباهت ها را پیدا کند.

می شود آدم رجوع کند به گذشته و ببیند که چقدر معصوم تر و پاک  تر بوده و چقدر الان متزور و حیله گر و دغل و جلب شده است! یا شایدم برعکس ...

آقای مسیحی!

از آن زمانی که من شما را توی انجمن اسلامی دیدم و همان آدمی بودید که توی یادداشت قدیمی وبلاگم نوشته بودم تا حالا ... می دانم که حسابی بزرگ تر شده اید. زخم خیلی چیزها را خورده اید. اینکه چه اتفاقی برای علی مسیحی ترم یک و دو تا علی مسیحی الان افتاده را خودش باید بشیند و با خودش مرور کند. این دخلی به کسی ندارد. اما ...

خواستم بگویم اتفاقا همین که هنوز هم از دیدن این چیزها دردتان می آید جای سجده شکر دارد.

بزرگ شدن نباید آدم را نسبت به یه سری مسائل بی حس و سر کند. بزرگ شدن به آدم طمانینه می دهد برای این که بهتر فکر کند و موثر تر عمل کند.

اولاش که توی انجمن بودیم سر چهار تا کلام موافق یا مخالف عربده همه می رفت هوا. یک کم که گذشت برخوردها برایمان پذیرفته تر شد و به جای انرژی مصرف کردن برای عربده کشی و هوچی گری همان انرژی را گذاشتیم سر کار سر چیزهای دیگر ...

همان جوری که بزرگتر هایمان یادمان داده بودند.

همان جوری که بعدا کوچکتر ها از ما یاد گرفتند.

و جالب این که همه مان هم این را انکار می کردیم و می گفتیم خودمان بودیم باعث و بانی همه این تغییرات!

ولی وقایع دنیا پریودیک است ...

این یک اصل است!

بزرگتر ها می آمدند ما را می دیدند و حرص می خوردند ...

ما هم بعد از خداحافظی آمدیم و بچه بازی ها را دیدیم و حرص خوردیم ...

همه هم متفق القول شاکی بودیم که نسل هر چی جلوتر می رود هوچی تر و گند تر می شود و بی عرضه تر ...

 

کی گفته آدم چیزهای نامربوط ببیند و له شدن ارزش ها را بفهمد و ناراحت نشود؟ باید بشود! فقط با یک فرق! قبلا بی طمانینه و حالا با طمانینه ...

این شرط پختگی است ...

آن آدم ها هم روزی بزرگ می شوند و می فهمند و یا ترجیح می دهند راست و حقیقت را بیندازند طرفی و منافع شخصی خودشان را دو دستی بچسبند!

همه جا همین طور است! اصلا قانون طبیعت است!

شما برای استخدام توی یک شرکت خصوصی بخواهید بروید باید اول از فیلتر آبدارچی شرکت بگذرید. چون اون هم برای خودش یک پا فرعون است و تا عشقش نکشد هیچ جا را به شما نشان نمی دهد و همچین بتواند زیرآبتان را پیش همه کارمندها بزند و همان روز اول سکه یک پولتان کند که خودتان حض کنید! از آبدارچی بگیر برو تا برس به مدیرعامل!

شما برای خواستگاری هم بخواهید بروید خونه طرف منافع شخصی تان را لیست می کنید و می گذارید جلوی چشم طرف مقابلتان و به اسم اصول می گید من این ام و اصول ام هم این است و باید همه شو بپذیری! اونم همین طور! حالاهر کدامتان زرنگ تر باشید لیستتان طولانی تر است و زودتر رویش می کنید! بعد هم توافق می کنید و پای قرارداد معامله را امضا می کنید و سند منگوله دارش را می گیرید! بعد از ازدواج هم هیچ کدامتان حق ندارید بزنید زیر یکی اش! نق و غر ات برود هوا عربده طرف سرت هوار می شود که خودت خواستی! خودت قبول کردی!

شما تو کلاس دانشگاه می روی ردیف اول می شینی که مثلا چشمت بهتر تخته را ببیند و راحت تر نت برداری؟! بعد از کلاس می روی واقعا اشکال درسی بپرسی؟ دلت برای قلب استادت سوخته که حال واحوال مزاج استاد و تیپ و تاپ قلبش رو می پرسی با نگرانی؟ عمرا! می روی که تصویرت عین میخ برود توی چشم استاد و کورش کند و دردش تا آخر ترم توی گوش استاد وزوز کند و هیچ رقمه نتواند بهت نمره آوانس ندهد!

شما می روی توی انتخابات انجمن اسلامی کاندید می شوی که دانشکده را آباد کنی و همه سرخوش زندگی کنند تویش؟ عمرا! می روی که برای خودت اسم در کنی و توی دانشکده همه بشناسنت و موقع راه رفتن گردن فراز باشی و بعد از این که فارغ التحصیل شدی هم تا ده سال بعدش همه به یادت باشند و راه به راه قربان صدقه ات بروند و اسمت تا ابد باشد سر زبان ها.

پطرس هم واسه این رفت انگشت کرد توی سوراخ سد که بعدا بچه های ایران بشینند هر شب از رویش دیکته بنویسند و استرس شب امتحان شان باشد اسم پطرس با طای دسته دار!

شما با بقال سر کوچه خوش و بش می کنی که دفعه بعد خواستی ماست بخری و مغازه شلوغ بود شاگردش را هین کند طرفت فی الفور سطل ماست را بدهد دستت!

قربون صدقه آرایشگرت می روی که خط قیچی اش روی موهایت نماند.

برای پدر و مادرت چایی می ریزی که هوایت را بیشتر از برادر یا خواهرت داشته باشند و اشک تمساح جلوی مادرت می ریزی که غصه ات را بخورد و برود سر نمازش دعا کند  بچه مظلوم اش کوانتومش را پاس کند از دست این استادهای ظالم ...

 

می بینید آقای مسیحی؟

منفعت شخصی!

جنون شهرت!

حفظ بقا به هر قیمتی!

این سه هدف چیزهایی است که شده اند اصل و شما تو هر گذاری از زندگی که باشی این ها را می بینی بی کم و کاست و فقط با کمی تفاوت در ظاهر.

پست > لطفا عقاب بمان< من را ببینید!

چند نفر را می شناسید که عقاب وار این سه اصل را بی خیال شده باشند توی زندگی شان؟

این همه روضه به ذهنم نرسید که بخواهند تراوش کنند اینجا که ته اش نتیجه بگیریم خاک بر سر این زندگی و حقیقت این هاست! نه ...

باید از خدا ممنون باشیم که توی همان دهکده کلی عقاب دیدیم!

باید سجده شکر کنیم که هنوز داریم عقاب می بینیم!

باید برویم پابوس خدا که هنوز از کلاغ بودن دردمان می گیرد! از پاچه خواری! از دغل بازی! از دروغ گویی!

 

باید از خدا بخواهیم که عقابمان کند!

قبلا ها که معلوم نبود چی بودیم حالمون از بعضی کلاغ بازی ها به هم می خورد و می زدیم تو سر و کله آن ها الان که بزرگتر شدیم و با طمانینه تر به تر است زیاد درگیر نکنیم خودمان را و زور بزنیم که نزدیک کنیم خودمان را به آن چیزی که درست است. حالا اگر عقاب بودن را قبول داریم بشویم عقاب. نزدیک کنیم منش مان را به عقاب ها ....

درد کشیدن یک جور تولد دوباره است!

اتفاقا از خدا بخواهید به تان همیشه درد را بدهد تا نو بشوید و از باورهای کهنه و پوسیده خلاص شوید!

 

 

یک عقاب بالغ و کامل را ببینید!

یک کلاغ بالغ و کامل را ببینید!

کلاغ سر و صدا می کند! گوش همه را کر می کند! فضله هایش همه جا را به گند می کشد! همه فضای آسمان پایین را اشغال می کند و دائما بال می زند! سر این که رئیس این قلمرو کی هست قار قار کنان توی سر بقیه می زند. سر یک مشت غذا کلاغ های دیگر را تکه و پاره می کند. برای حفظ قلمرو اش دائما در حال جنگ با کلاغ های دیگر است. از پشت سر حمله می کند. تهدید می کند. کلاغ های دیگر را ادب می کند. خط و نشان می کشد ... می ترساند ... توی فیلم های ترسناک هم صدای کلاغ می گذارند ... یک مشت کلاغ را ول می کنند توی آسمان ... فیلم های هیچکاک را یادتان بیاد...

 

اما کدام عقاب بالغ و کامل را دیده اید که برود نوک بزند توی سر یک کلاغ برای این که ادبش کند؟ بعد هم سرش را بگیرد بالا و راهش را بکشد و برود و کلاغ هم مثلا متنبه بشود و از آن طرف کز کند؟

 

عقاب طمانینه دارد. ساکت است. بی هیاهو است ... حتی به نظر می رسد با آن خانه خشن در نقطه ای دور افتاده در کوهستانی سنگی و سرد پرنده ای تنها و منزوی باشد. و شاید حتی از اجتماع به دور. اما اگر کسی عکس عقاب را ببیند نمی تواند بگوید موجود پیش پا افتاده ای است یا چیزی است که بشود دست کم اش گرفت. با این حال حتی مثل طاووس دم رنگارنگی هم ندارد که بخواهد با آن به همه خودنمایی کند.شاید خشن هم به نظر برسد اما وقتی رفتارش را با جوجه هایش ببینی حیران می مانی از این همه لطافت. حتی اگر بگیری اش و بیاوریش در جوار یک کلاغ هم زندگی مسالمت آمیزی با کلاغ دارد. زندگی اش را می کند. کلاغ هم همین طور. اصلا خودش را خسته تماشای کلاغ نمی کند. سرش به کار خودش است.

اگر روزی کلاغی سر راه عقابی قرار گرفت و نگذاشت آن عقاب به آرمانش برسد عقاب به کلاغ نوک نمی زند.... جیغ نمی کشد ... با پرها و بالهای بزرگش و ادا درآوردن و خط و نشان کشیدن کلاغ را نمی ترساند ... جنگ نمی کند ... کلاس درس عقاب شدن هم برای کلاغ نمی گذارد و توضیحی راجع به آرمانش نمی دهد ...

در یک لحظه و در سکوت درجا می کشدش!

 

به حرف هایم فکر کنید ...

 

 بازتاب ها:

ققنوس سوخته : > جنون شهرت <

 همین جوری: > آن ها که به ما عقاب بودن را یاد دادند ...<

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت7:11 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

گلی عزیزم فصل خوبی همراه اش را انتخاب کرد.

در واقع همراه همراهش شد.

فصل تولدش!

پاییز ...

و دقیقا بعد از تاریخ تولدش!

یادداشت بلند بالایی هم برای تبریک این تولد دوباره و همراهی با شکوه شان نوشته بودم که ترجیح دادم تا موقعی که کادوی تولدش را از من نگیرد آن یادداشت را هم نخواند.

حالا که تو وبلاگ آقاشون (اوستات سابق بنده) نوشته دلم نیامد احساساتم را ازش قایم کنم و بهش به خاطر این نامه اش تبریک نگویم. به گلی و به اوستات که چنین همراه بزرگ و گشاده دلی دارند.

 

 نامه گلی را از اینجا بخوانید: >...<

 

جواب نامه من به گلی:

پدر عزیزم
سلام

کاری ندارم به اطرافیانی که بین من و شما هستند و به فاصله ای که میان من و شما از منزلگاه جدمان آدم و حوا تا بهشت الهی است.

حتی می خواهم برای لحظه ای همراه عزیزم را فراموش کنم و من باشم و شما ...

نانوشته ای در دل وجود دارد که نهیب می زند در دنیا دو بار متولد می شوی ... باری که پا به منزلگاه می گذاری و باری که همراه می شوی تا زمان رسیدن به بهشت الهی سلوکی عاشقانه داشته باشی ...

این نعمت ها "شکر" دارند که از خدا می خواهم توانش را به من بدهند.
این نعمت ها "هدیه" دارند که هر بار پس از تولد به آدم "پدر و مادری" را عطا می کنند ...

در آستانه دومین تولدم و در آغوش کشیدن هدیه های نابم دردمندانه حضور خالی تان را در این منزلگاه کوتاه حس می کنم اما بوی تان را می شنوم.

شاید رسیدن به هدیه ای که حق من بوده بهانه ای باشد بین من و خدا که هدایتم کند به بهترین مسیر برای رسیدن به بهشت...

بهانه ای باشد بین من و خدا که همراهم را آن گونه که تقدیر من و شایسته من است را همراهم بدارد تا ابد تا به به ترین نحو همراهی کنیم یکدیگر را برای رسیدن به بهشت ...

بهانه ای باشد بین من و خدا که تا رسیدن به بهشت دمی از یکدیگر غافل نباشیم تا بهانه هایمان فراموشمان نشود و من در آن جا هدیه الهی ام را در آغوش گیرم ...

می بینی پدر عزیزم؟
این همه بهانه میان من و خدا و تو!
این همه زمزمه و حرف های درگوشی!
این همه قول و قرار!



محمد حق دارد که حسودی کند!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت2:7 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

« گويند زاغ 300 سال بزيد و گاه عمرش ازين نيز درگذرد ... عقاب را 30 سال عمر بيش نباشد» اين جمله اي است كه در سرلوحه شعر تكان دهنده « عقاب» سروده پرويز ناتل خانلري آمده.

شعر درباره عقابي است كه به 30 سالگي رسيده و مرگ قريب الوقع،‌ آشفته اش كرده. عقاب براي رهايي از اين آشفتگي به سراغ كلاغ سن و سال داري كه محضر عقاب هاي زيادي را درك كرده مي رود تا از او راز بقا و راز طول عمرش را بپرسد و چاره اي بجويد.

كلاغ به عقاب توضيح مي دهد كه طول عمرش را مديون دو چيز مي داند. يكي اينكه مثل عقاب بلند پرواز نبوده و هيچ وقت به اوج آسمان ها كاري نداشته و هنگام پرواز زياد از زمين فاصله نمي گرفته و به پرواز در حد و حدود زمين (در سطوح آشغال ها در ارتفاع پست) اكتفا مي كرده:

ما از آن سال بسي يافته ايم/ كز بلندي رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب/ عمر بسيارش از آن گشته نصيب

 

دليل دوم و مهم تر كلاغ براي طول عمرش، «مردار خواري» است. به تعبير كلاغ مردار خواري يا همان مرده خوري خودمان، خاصيت دارد و خاصيتش هم اين است كه عمر را زياد مي كند. كلاغ به عقاب توصيه مي كند دست از چيزهاي دست اولي مثل شكار كردن جانوران بردارد و به جايش به چيزهاي دستمالي شده و غير اوريجينال (لاشه جانوران) بسنده كند و در نهايت هم دست عقاب را مي گيرد و مي بردش سر يكي از اين بساط هاي مرده خوري.

عقاب اول شگفت زده مي شود. باورش نمي شود كه راز بقا اين قدر پيش پا افتاده باشد و بعد در مصرف لاشه هاييي كه كلاغ به او تعارف مي كند به ترديد مي افتد. مي ماند دست از عقاب بودن بشويد و كلاغ وار زندگي كند يا برعكس، همچنان عقاب بماند و لاجرم كوتاه عمر.

عقاب البته در آخر،‌دور كلاغ بودن و عمر دراز را خط مي كشد و برميگردد به اوج آسمان ها، جايي كه مرگ انتظارش را مي كشد ...

...

..

.

عقاب بودن يا كلاغ بودن. مساله روزگار ما اين است. كلاغ باشيم و بي خيالٍ در اوج زيستن بشويم. بچسبيم به زندگي معمولي بي جاه و شكوه خودمان و طول زندگي مان را با توسل و تمسك به هر چيزي حتي گند و مردار و هر چيز دست چندم ، بدون دقت و وسواس ويژه اي، همين طور امتداد دهيم يا عقاب بودن را انتخاب كنيم و از اين عقاب بودن نهراسيم و بهاي آن را بپردازيم. از مسووليت هاي دشوار آن گرفته تا مسائلي مثل جوانمرگي و بي بهرگي از امتيازها و موهبت هاي كلاغ ها ...

 

روزگار ما، روزگار بي عقابي يا لااقل كم عقابي است. ديگر كمتر آدمي به پستمان مي خورد كه حاضر باشد سفت و سخت، پاي آرزوها و آرمان ها و ايدآل هايش بايستد و يك تنه براي تحقق آنها بجنگد. انگار كه نسل اين آدم ها- عقاب ها – منقرض شده باشد. رد عقاب ها را ديگر فقط مي شود در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و كتاب ها گرفت. در عوض تا دلتان بخواهد كلاغ ريخته. سرتان را به هر طرف كه بگردانيد،‌كلاغ مي بينيد. رژه دلگيركننده آنها آسمان شهر را خاكستري كرده.

ما به شدت به عقاب نياز داريم. به آدم هايي كه حاضر باشند پا در راه عقاب شدن بگذارند. به عقاب هايي كه تا دم آخر دست از عقاب بودن نكشند.

مي توانيم شعر پريشان كننده «عقاب» را بخوانيم و از خودمان بپرسيم من عقابم يا كلاغ؟ دوست دارم عقاب بشوم يا كلاغ؟ سوالي نيست كه بشود سرسري به آن جواب داد. سوالي است كه اگر با دقت براي جواب آن تصميم گرفته شود مي تواند سرنوشت يك زندگي، حتي يك ملت را رقم بزند ...

 علی به پژوه قشنگ حرف می زند ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت10:24 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

جاااااااااااااااااااااااااااان!!!!

به این می گن عقد کنون!!!!

مساله: واااااااااااااااای خدا جون من و این همه خوشبختی محاله! چقدر ژانر رقص مردونه می شه کشف کرد!

راه حل: کسی که می شینه هی ژانر درمیاره رو باید از اول تا آخر مراسم رقصوند تا حواسش به کسی نباشه!

رخداد: خب می رقصونیمش!!!

 

تشکر و قدردانی: فدای دختر عموم بشم که این جشن به این ماهی رو واسه " ماه دوماد" مون گرفت اصلا ما فامیلای دوماد همه مردامون دومادن همه خانومامون عروس!

جانگولر ماجرا: ساعت سه نصفه شب بازدید کارخونه نرفته بودیم که به سلامتی تو دمای منفی دو درجه و با لباس شب و کفش پاشنه تق تقی رفتیم!  اونم از صدقه سری این یکی دختر عمو! برادرهای عزیز فرانسوی تحریمو بشکنین که بعد یه سال و نیم خط نیاد اینور ما ذوق کنیم این موقع شب بریم دست بوسش!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

دوست خوب بهترین خویشاوند است به قول امام علی و امیدوارم همه دوستان خوب! اين نعمت هاي ارزشمند خدا سر راهشون قرار بگیره و همیشه برای هم خدا نگه شون داره و در کنار هم...

فال شب یلدایی که گلی جون گوشه جیگر خاتون برام گرفته و به سبک و سیاق خودمونم گرفته و ان شاالله که امسال سال خوبی برای همه باشد تا یلدای بعد ...

به خاطر همه دوستانم خدا رو شکر ...

قربون گلي جونم برم كه اينقدر فالش معركه شده امسال ...

 

۱.

فال حافظ

 

۲.

روز سي ام

هنگامی كه ديگران به تو بدی می كنند , با محبت , مهربانی , درك و بخشش نا هنجاری عدم تعادل آنها را شفا بده

 
 
۳.
معماري كامپيوتر
 
معماري
 
آیا تا کنون به اجزا و عملکرد یک سیستم فکر کرده اید؟
در تعریف هر نوع سیستم چنین آمده است که هماهنگی بین اعضا عملکرد آن را ممکن می سازد. حال برای ایجاد این هماهنگی گاه مجبور به استفاده از برخی از ادوات جانبی خواهیم شد.
 
 
۴.

شنبه، 28 آبان 1384

ما فقط یک عمر برای زندگی کردن داریم ؛ اون رو نبازیم !
...

 

 

۵.

 

شايد زندگي اون جشني نباشه که انتظارشو داشتي ولي حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص

 

۶.

 

خدایا آرامشی که به من عطا کردی را هرگز از من نگیر که تو خود تمام آرامش منی...تو خود تکیه گاه محکم و زوال ناپذیر منی...تویی آن یاورم که تا من نخواهم تنهایم نمی گذاری.

 

خدایا...من به جز تو که را دارم که پناهم دهم و در سختی ها یاری ام دهد؟!کیست جز تو که بخواهد تکیه گاهم باشد و قدرتش را داشته باشد و به وعده خود وفادار بماند؟!؟

 

خدایا... به خاطر همه الطافت ازت سپاسگزارم؛ کمکم کن که در قلب و عملم همیشه شکرگزار تو باشم که تو تنها یاور منی.

 

۷.

 

پروانه

 

 

اگر در و پنجره های اتاقت را ببندی

خورشید بیرون را نپوشانده ای؛

بلکه خودت را در تاریکی محبوس کرده ای!

حتی اگر درها را بگشایی؛

پنجره ها را باز کنی؛

و پرده ها را هم کنار بزنی؛

باز اگر چشمانت را بسته نگه داری

جز تاریکی نصیبی نخواهی برد.

نسبت ما با خدا نیز چنین است!

عشق او همواره در دسترس است؛

اما دل ما گشوده نیست.

دلت را به خدا بسپار.

بگذار خداوند تپش های هماهنگ با هستی را به آن الهام کند.

دلی که هماهنگ با نبض هستی نامتناهی نمیتپد؛

دل نیست ...

پاره ی گل است !

اوشو

 

 

 

...

 

..

 

.

 

 

اين هم فال آقاي احساني كه اصلا با اين حافظ اينترنتي ها حال نمي كردند و تو محل كارشونم حافظ نجوريدن! و بالاخره كوتاه اومدن! همين كه به ياد من بودن برام ارزشمند عزيز و كافيه! ايشالا سال خوبي براي خودشون و خانومشون باشه:

 

 

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودي

 که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی

 

بگفتمی که چه ارزد نسيم طره دوست

 گرم به هر سر مويی هزار جان بودی

 

برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب

 گرش نشان امان از بد زمان بودی

 

گرم زمانه سرافراز داشتی و عزيز

 سرير عزتم آن خاک آستان بودی

 

ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک

 که بر دو ديده ما حکم او روان بودی

 

اگر نه دايره عشق راه بربستی

 چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودی

 

تعبیر:در انتظار رسیدن به مقصود و آرزو به سر می بری. نا امید نباش. در سایه ی سعی و تلاش، به نتیجه ی دلخواه می رسی. صبر داشته باش که خداوند با عاشقان و صابران است

 


 

يا حق!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

طبیعت زن ناز است و طبیعت مرد طلب!

هر زنی که بنشیند و با افتخار بگوید که خیلی خوشحال و راضی است از این که جلوی همه خانواده خودش و شوهرش ایستاده است و کلی جنگیده است تا به محبوب اش رسیده است به گوشه ای از دلش دروغ گفته است!

اون پس و پشت های دلش همون گوشه همیشه دلش می خواست که نازش رو بکشند!

راه به راه زنگ بزنند خونه شون و بخواهند که بنشیننند و موضوع رو دوباره بررسی کنند ...

هر مردی هم که بنشیند و با افتخار قربون صدقه زنش برود به خاطر این کار و تو زمان های خستگی و ناراحتی و غر زدن زن اش حتی اون پس و پشت های دلش همون گوشه نگوید که خودت خواستی و می دانستی و مجبورت نکرده بودم دروغ گفته است!

همیشه مردها ناز زن را دوست داشته اند و زن ها طلب مرد ها را ...

هر کس طبیعت خودش را انکار کند ...  زمانی خلاف طبیعت خودش رفتار کند ... حتما روزی بر می گردد و اون پس و پشت های دلش یک جوری اش می کند ... بدبختانه تجربه نشان داده است که هیچ کدام از طرفین رفتار خلاف طبیعت همدیگر را در همان پس و پشت های دل تایید نمی کنند اگر چه به ظاهر شاید اینطور نباشد ...

...

..

.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت1:53 قبل از ظهرتوسط خاتون |