تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

Happy Birthday divoonehkhuneh

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.

We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.

 

Happy Birthday!

Best regards,
Gazzag Team

 

27 آبان

 

از همه دوستان گلم که واقعا لطف کردن و تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم. واقعا خوشحالم کردن. الهی قربون همه شون برم! هزار ساله بشن ما بهشون خدمت کنیم و از شنیدن خوشی های زندگی شون شاد بشیم و دعا کنیم غم هاشون آب بشن ...

از دوستان وبگذر هم به خاطر تغییرات در روز تولدم کمال سپاس گزاری را دارم!

از Gazzag به خاطر پیامش که خیلی به دلم نشست و از نت لاگ و بقیه سایت های دیگر به خاطر اعتبارات مجانی و تبریکات اتوماتیک شون هم ممنونم. آدم روز تولدش تبریک اتوماتیک هم خوشحالش می کنه ...

یه جور ویره!

هیچ کاریشم نمی شه کرد ...

مبارکم باشه و همون بهتر که ندونم چند تا تولد دیگه جا دارم که بخوام ازش بنویسم. فعلا که می چرخیم واسه خودمون و هستیم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

و بر شما باد جستجوی سطل آشغال های کامپیوترها شاید که جدیدترین آهنگ هایی که در به در دنبالشان بودید در آن جا باشد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

جوجه های عزیز! با ترکیبات ادبی زیر یک ترکیب بی ادبی بسازید:

لحظه های یخ زده - روح - حوضچه اکنون.

 

" من اکنون واسه نجات لحظه هایم زدم با بیل یخ شونو شکستم انداختم تو حوضچه وسط حیاط. ایناهاش! اینم اعصاب روحمه! "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+ اونایی که طرفو می برن رستوران یا کافی شاپ موقع پرداخت صورت حساب دونه دونه و به آرومی اسکناس ها رو می ذارن تو بشقاب!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

واه واه خدا رحم کرد یانگوم این قدر کم حرف بود و بچه اش این شد!

بچه ما می خواد چی بشه!!!

بهترین نقش سریال بی برو و برگرد: امپراطور!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

استخراج ژانر:

۱- اونایی که به در یخچال خونه و به طرف اپن آشپزخونه شون برنامه های دسی گرمی رژیمی پیور آبی یا پیور دریایی چسبانده شده و راه به راه درباره اش توضیح می دن و درباره دسی گرم های کاهش وزن و سایزشون در هر روز و پول ویزیت شون به پروفسور فلانی و ایروبیک و سونا تو باشگاه بیساری!

۲- اونایی که می رن مهمونی می گن برنج؟؟ هووغ!!! ماکارونی؟؟ چیه آدم گٍل بریزه تو شیکمش؟! غذای نونی که غذا نیس! سالاد؟؟ اه! سس؟؟ واه واه اینا که گچه سس نیس!! ما رژیم هستیم. عادت داریم ده روز هفته رو فقط گوشت مصرف کنیم! ( در این جا همه دیس گوشت را بر می دارن و خالی می کنن توی بشقابشون- بچه خطاب به مامان: ماماااااااااااان! من از اون لازانیا می خوااااام! از اونی که دیشب شام خوردیم خشگل تره!!!!)

 

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- چرا غصه؟ تمام برنامه های رژیمی و گن های خود را بریزید سطل آشغال و اعصابتان را آسوده کنید! تا پیرهن پوفی هست که آدم واسه عروسی اش ماتم نمی گیرد و خودش رو نمی اندازد تو سختی!! روی کاناپه سر سفره عقد با اون همه چین و پف و تور دوماد جا نمی شود؟ خب نشود! وای میسه کنارتون!!

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- گفتم ورزش! نه این که فقط وقتی چشمتون خورد به یه خانوم متشخص اون شکمتونو بدین تو!

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+اون آقایونی که نیش شون به خاطر این جا بازه بهتره ببندنش! ببینمتون؟ اون دیگه چیه؟ پیلوته؟ پنت هاوسه؟ آسمون خراش چپ شده است یا شکمه؟ منظورتون از اون هیکل ورزشکاری که اینقدر پزشو به خانومتون می دین همین هرمی است که دارم می بینم؟

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- جنبه داشته باشین خانوما! آدم پونصد گرم کم می کنه که نمی ره فی الفور مانتوی اسمال بخره و لباس تنگ لختی بپوشه که!

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- در برخورد با همسر یا دوستانتون که دارن رژیم می گیرن خواهشا گاو نباشین! به جای سوسه اومدن هیکل تون به ظاهرشون دقت کنین! حتی شده به اغراق هم بگین که فلان جاش لاغر شده فلان جاش هنوز نه و داره رو فرم میاد! بشینین و از نوع رژیم شون سوال کنین! این طوری همه آدم های چاق جز صمیمی ترین دوستاتون می شن و باعث می شین قدرت ظرفیت عصبی دوستتون برای ادامه دادن رژیم شارپ بره بالا!

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- اگه سالاد آدمو لاغر می کرد گاوها هیچی گوشت به تن شون نبود!!!

امضا- دکتر پژوهان تغذیه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

دیوونه خونه عزیزم!

تولد دو سالگی ات مبارک!

رنکینگ اولت در گوگل رو بهت تبریک می گم و رنکینگت در صفحه اول وبلاگ های شخصی بلاگفا!

خوشحالم که با هم ایم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

 

قيصر روزگار شعر ما هم رفت ...

قيصر ها باز خواهند گشت؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

 

بودن در جمع آدم ها تو رو گرگ مي كند!

نترس از گرگ شدن!

به شرطي كه گرگي شوي كه " آدم" ها رو پاره نكنه ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

(نما - کلاس جوجه های راهنمایی- داخلی- صبح- جوجه ها مشغول ساختن )

 

+ آخ گل سرتون افتاد خانوم!

- اوه! مرسی عزیزم!

+ خب خانوم مقنعه تونو بردارین راحت باشین!

- مرسی من راحتم! همین که شماها برداشتین کافیه!

+ خانوم ما می خوایم موهای خشگل تونو ببینیم!!

- ولی من نمی خوام ببینین! (پوزخند)

+ خانووووووم ... خانوم خانوم خآم خآم خآم ...

- حرفشم نزنین! خودتونم لوس نکنین! سرتون به کارتون باشه ببینم! دهه؟!!!

+ اصلا الان می آییم از پشت نیگا می کنیم!!

- بیخود! همچین موهاتونو بکشم!!

+ (یورش جمعی) ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به من بگو که آیا دیکشنری هستی که هر وقت لازمت داشتم بیام سر وقتت و چیزی را که می خواهم ازت را با کمی ورق زدنت پیدا کنم و بعد هم شترررررق! ببندمت و بگذارمت سر جایت و بروم پی کارم! و روز به روز نیازم به تو کم تر شود و کم تر ...

یا کتاب های فهیمه رحیمی و دانیل استیل و هری پاتر که عطش خواندنت به یک شبانه روز زندگی نباتی منجر شود و فقط یک بار خواندنت! یک بار! و بعد هم شاید پشیمانی ای برای پرداخت هزینه زیاد بابت ات ...

یا کتاب های جک لندن یا تولستوی که برای شروع کردنت آدم کلی دست دست کند و بعد هلک و هولوک بخواندت و شاید لذتی ... و زیر لب برای قلمبه حرف زدن و پیچیدگی ات نق و نوق ...

یا شاید هم کتاب آشپزی که فقط بعضی جاهات زیبا و خوشزه و دلچسب باشد و رنگ و لعاب داشته باشی و بعضی جاها هم به دروغ خوشمزه یا بدمزه شوی ...

و شاید هم کتاب حافظ که هر وقت دستم از زمین و زمان کوتاه شد بیایم سراغت و خبری ازت بگیرم و آرامم کنی و تمام و با این حال دوستت داشته باشم ...

و یا از آن کتاب درسی های های لایت شده با چهار رنگ ماژیک و ناچار به چندین بار خواندن شان و پس از رد شدن از پل سر بزنگاه نابودشان کردن ...

یا مقاله ای علمی یا انتقادی حق به جانب پر طمطراق یا مینیمالی کوتاه یا شعری دو بیتی و یا شاید زمزمه کوتاه  ترانه ای در اتوبوس و یا ملودی سوتی در پارکی تاریک و سرد و خلوت ...

و شاید هم ...

 

...

 

..

 

.

 

می گویی و می خواهم که باشی و از آن کتاب ها که حتما در کتاب خانه هر خانه ای پیدا می شود!

از آن کتاب ها که ورق ورق شده اند از بس خوانده شده اند و هر چه می خوانی شان سیر نمی شوی ...

نه از آن کتاب درسی های دوران دانشجویی که از سر ناچاری که کتابی بی تعهد به جایی و مکانی و مدرکی و همنوا با روح سرکش ...

از آن کتاب ها که زمان و مکان سرش نمی شود عطش خواندن اش ...

از آن کتاب ها که هر بار حسی دارد مانند اولین بار ...

از آن کتاب های زیر بالشی ...

از آن کتاب هایی که چاپ نسخه اصلی شان کمیاب باشد ...

از آن کتاب هایی که آدم بخواهد حتی توضیحات ناشر یا پاورقی هایشان را هم بخواند ...

از آن کتاب هایی که رویش لک میوه یا رد اشک می افتد ...

از آن کتاب های مسافرتی که می تپانی شان توی سبد استکان نعلبکی ها دم دست زیر صندلی ...

از آن کتابهایی که لوله بشوند توی جیب کاپشن یا پالتو ...

از آن کتاب هایی که اولش یادداشت داشته باشد ...

از آن کتاب ها! از همان ها!!! ... 

چه متنی ادیبانه و روشنفکرانه داشته باشی و چه روحوضی ...

چه گالینگور باشی و چه کاهی ...

و چه قطور باشی به ضخامت یک دایره المعارف کامل و چه کوتاه به اندازه یک درنگ آوای دو کلمه ای ... " دوستت دارم" ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+به نام خدا! من دوست دارم در آینده مسوول بخش تست صدای سیستم های صوتی برای مشتری ها شوم و سیستم بفروشم!

امضا - خاتون (دیوونه سابق)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

این موقع ها می شد هر سال.

از اول مهر هم چوب خط اش رو نگه می داشتیم که حالا میاد کی میاد که پشت بندش بپریم برای کش رفتن از خانم حسین زاده.

وقتی می آمد نگاه سریعی می انداختیمش و می پریم برای کش رفتن و طبق هر سال موهامونو از پشت می کشید خانم حسین زاده انگار که موش گرفته باشه که چه معنی داره شماها و این پشت و چی کار؟ و باز هم مثل هر سال یواشکی همه مافوق ها و مدیر و فلان می داد بهمون.

 

این موقع ها می شد هر سال ...

که از اول مهر چوب خط اومدن بخش نامه های مسابقه قرآن های سمپاد می آمد و اون بساط ها را داشتیم برای کش رفتن کتاب های مرجع  ...

بهانه ای هم می شد برای دیدن دوستان هر ساله پخش و پلا توی کشور ...

و صابونی هم واسه جایزه هایش (که هنوز دارمشان) ...

 

این موقع ها می شد هر سال ...

ماه رمضان که خود آقای مکارم بعد از افطار صحبت می کرد یادم می آمد این موقع ها را ...

الان هم برویم مدرسه گاو پیشونی سفیدیم!

چون مداد رنگی ها زیر بعضی از جمله های تفسیر نمونه  رقصیده اند دور از چشم خانم حسین زاده ...

راهنمایی بودیم خب اول هاش ...

 

مدل اش چند سال بعد عوض شد.

گفتند شاید سنگین باشه و سبک باشه و مناسب نباشه و جاذبه نداشته باشه و تاثیر جانبی نداشته باشه روی بچه ها و زده بشن و خلاصه فرق کرد و تا بفهمیم فرق ها را رفتیم دانشگاه ...

 

کاش این موقع ها باز هم بر می گشتند در این مسیر یک طرفه زندگی ...

الان هم مناسب است و هم جاذبه دارد و چیزی هم از سبکی و سنگینی و زدگی اش نمی فهمم و فقط می دانم که چیزی این وسط کم است ...

این موقع ها معلوم می شد که سوره امسال کدام است...

کاش بر می گشتند این موقع ها  ...

تاثیر داشتند! باید برگردند! آن هم الان!

وقتش است ...

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter