تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

آخ دلم لک زده واسه این که دو زانو ولو بشم روی صندلی و کیبورد رو بذارم تو بغلم و همین طور که با سر و صدا آدامس می خورم و آهنگ گوش می دهم بشینم از این خاطرات روزانه بنویسم و جا به جا کله های یاهو مسنجر ... جیغ بکشم غش کنم از خنده پز بدم خانوم غوله بشم تیر اندازی کنم لپ هایم گل بندازه از خجالت قربون صدقه برم یا قهر کنم ...

آخ که چقدر دلم می خواهد این جور نوشتن رو!

حیف که دیوونه خونه عزیزم که الهی قربونش بروم اون قدر عمومی شده که احتمالا چند وقت دیگه فقط باید از این ور و اون ور چیز میز بذارم تویش!

یا نه! اصلا بی خیال این جور دیجیتالی نوشتن!

کاش می شد اون دفتر و مداد رو دوباره برداشت از توی قفسه و تویش نوشت. خندید گریه کرد خط زد کج و کوله نوشت فریاد کشید محکم و با فشار و گنده نوشت یا ریز و کمرنگ و در حاشیه یا اصلا نشست و تمام صفحه را نقاشی کرد .... اکلیل پاشید ... پاک کرد روی همان صفحه مداد را تراشید و تراشه هایش را با پشت دست کشید روی کاغذ که ردشان بماند یا فوت شان کرد بالاتر ...  کجاست استادم اون زمان که تکلیف ننوشته می رفتم کارگاه حرص می خورد از دستم که چه معنی داره بگی من معتاد کی بوردم نه مداد و با کی بورد جوششی تر می نویسم؟

آخ کجایی استاد؟ چقدر دلم برای اون شب ها و اون نوشته هایم تنگ شده! کجایی که ببینی اون دختر چموش حالا به چه بهانه ای به غلط کردن افتاده ...

 

کاش می شد بعضی آدم ها رو ایگنور کرد از بعضی جاها.  من این جا رو دوست دارم و دلم نمی خواهد آن ها بشوند بهانه رفتن به جای دیگر ...

خوشم نمی آید هزار جا را داشته باشم و در هر جایی خطی بیندازم و بروم. عین آواره ها ...

این جا مال من است! چه معنی داره هر کی بیاید تویش؟

چه اهمیت داره کجا بنویسم و از این جا بروم؟

این تکنولوژی بی رحم که روابط آدم ها رو در حد باینری آورده پایین و تجاوز به حقوق دیگران رو به جای آزادی شخصی گسترده تر داده به خوردمون ... کاش چفت و بستی هم داشت! تکنولوژی که خصوصی ترین زاویه های زندگی ات را هم می تواند هک کند و برود تویش ... تکنولوژی که به پایش برسد نمی تواند به قدرت مداد شمشیری نفوذ کند توی قلب کسی ...

کلیت داستان اصلا فرقی ندارد ...

 

خاتون در مرحله خفه خوانی به سر می برد! نقطه!

یاد اون شب ها تا صبح که کاغذهای کاهی با دست خط خیس از زیر لحاف بیرون می خزیدند و آرام توی هوا می رقصیدند و لیز می خوردند پایین تخت بخیر ...

یاد اون چفت و بست های قدیم بخیر ...

یاد اون اعتیاد کاغذهای کاهی و مداد شمشیری بخیر ...

یاد تراش استدلر قرمز و پاک کن قلقلی سفید بخیر ...

یاد اون قحطی امکانات و آزادی ها بخیر ...

یادش بخیر ...

 

آخ ... کجاست هوا که یک گاز گنده ازش بزنم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

عقاب به سایه پیوست ...

 

امضا- روزنامه جام جم: پانزده مهرماه- سانحه تصادف اتوبوس

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به نظر می رسد دیگه من و اشک هایم طاقت دیدن قسمت های بعدی یانگوم را نداریم. با این که سرجمع شاید پنج هفته باشد که دارم می بینمش.

کی می تواند دی وی دی تمام قسمت های یانگوم را به من قرض بدهد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

دوست ندارم خداحافظی کنم از تو!

از تو ... که در تو ... آرامش به ما نزدیک بود ...

کاش هر روز حل بود در تو ... و بودی تو ...

ای تو ... که در تو ... آرزوهایمان به ما نزدیک بود ...

 

دوست ندارم عیدی بیاید که در آن گریان باشم ...

و تنها عیدی است که در آن همیشه گریانم ...

 

هنوز نرفته دلم برایت تنگ است ...

ای ماه عزیز ...

ای مونس روزهای پرهیز و شب های بی تابی ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

سرنوشت با صدای کشداری ایستاد و ازش بخار بلند شد ...

+ نخیر قربان! الساعه رسیدیم! درشکه می گیریم یک راست می رسیم خدمتتون! اون یکی مارمولک تر از این حرف ها بود! دادمش دست بچه ها با ماشین سرکار قره بیگلو بیارنش تا پاسگاه! ... مادر به خطاها تا حالا هفتاد و سه تا "کارت یونجه" رو هاپولی کردن فرستادن اصفهان! ... بله! خود همین موش مرده اش که الان خفتش تو دستمه گفته ... زوله نکش بچه! بذار صدا به صدا برسه!!! ... بله قربان! تازه موقع دستگیری اون مارمولکه خواسته ده تا کارت یونجه رو بچپونه تو جیب این هالوی دماغو! ... آخرشم لاشه شون کرده تو دهنش ... هان؟ نه تقصیر اون قنبر خاک بر سر نبوده که! پیکر نداره اون طویله سنتر که! اینام که قاعده باطری قلمی! ... اوهووووی درشکه چی ی ی ی! ... دربست شهربانی! ... قربان قطع ای دارین! ... الو؟ ... الو؟ ... الیاس گوشی ام داره تموم می شه قربان! ... د خفه شو بچه! از اون ایستگاه تا اینجا یه ریز داری ونگ می زنی و عین اسب جفتک می اندازی! ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

هنوز هوا روشن نشده بود و سوز بدی می آمد...

مه نمی گذاشت انتهای ایستگاه را خوب ببینیم.

 

برگشتی و به چشم هایم خیره شدی.

هیچ کدام تاب نیاوردیم.

انگار هر چه بیشتر می گذشت بی طاقت تر می شدیم. حتی نمی دانستیم شکایت پیش کی ببریم.

قطار با سر و صدای زیاد وارد ایستگاه شد ...

آهی کشیدم ... زانوهایم سست شد و بی اختیار نشستم ...

نا آرام و گریان خم شدی اما دستانت را پس زدند و بازوهایم را گرفتند و بلندم کردند ...

فریاد کشیدی ... دویدی طرفمان ... اما یکی از آن ها باتوم اش را در آورد و با تو گلاویز شد ...

کشان کشان رفتیم تا سکو ... قطار سوت کشید ... پرتم کرد بالا و در واگن را بست ...

با مشت کوبیدی به بدنه قطار ... از دهانت خون می آمد ...

چنگ زدم به شیشه های یخ زده ... بازویم را محکم گرفت و کشید ...

موهایم پریشان ریختند روی صورت ... جیغ زدم ...

قطار- سرد و سنگین - به حرکت درآمد ...

سرم بی حال افتاد روی شانه ...

دویدی ... فریاد هایی گنگ ... دنبالت کرده بودند ...

نگاهم ماسید ... 

آه در گلو شکست ...

 

 

هنوز هوا روشن نشده بود و سوز بدی انگار در بیرون می آمد ...

مه نمی گذاشت که انتهای ایستگاه را خوب ببینم.

 

سرنوشت - سرد و سنگین - زوزه کشان حرکت اش را تندتر کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

وقتی لیست وسایل را گفتم با تردید و چیزهای ناخوشایند دیگر نگاهم کردند و گفتند همممممه این ها را می خواهید؟ چه سخت و رویشان نشد بگویند چه بی ربط...

صبرم کم شد و گفتم نه زیادند و نه عجیب و غریب. در هر صورت هفته دیگه لازمشون دارم. اونم توی حیاط ...

*******

جوجه ها گروه بندی شده اند و دارند تند تند آزمایش می کنند. بعضی هاشون شیطنت می کنند و به هم گروهی هاشون آب می پاشند. سر می گردانم می بینم تمام کادر مدرسه نگران و هراسان و پچ پچ کنان دارند از دفتر ما رو می پایند. انگار که اسید سولفوریک ریخته باشه روی خرس های گنده دوم دبیرستانی ...

دو تاشون طاقت نمی آورند و می آیند بین بچه ها سرک می کشند به کارها و به حرف های من که حالا جمع شون کرده ام و دارم جواب سوال ها را می دهم و امتیاز گروه ها را گوش می دهند...

زنگ که می خورد ناظم می گوید به بچه هامون بیشتر از زنگ ورزش خوش گذشته انگار!

لبخندی می زنم و دندون قروچه می کنم از ناراحتی و چیزهای ناخوشایند دیگر...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

 خدایا!

من هر وقت که با خودم گفتم الان برای نماز و راز و نیاز آماده ام چرت و بی حالی را بر من مسلط کردی ...

وقتی به نماز ایستادم حال مناجات را از من گرفتی ...

چه شده که هر وقت به خودم گفتم حالم خوب شده دیگر نوبت من شده تا توبه ام قبول شود گرفتاری برایم پیش آمد و بین من و آدم های خوبت فاصله انداختی؟

 

خدایا!

شاید مرا از خودت رانده ای ...

شاید دیده ای حقت را به جا نمی آورم ...

شاید دیده ای از تو روی برگردانده ام ...

شاید دیده ای دروغ می گویم ...

شاید دیده ای سپاسگزار نعمت هایت نیستم ...

شاید مرا در میان غافلان و نه در میان عالمان دیده ای ...

شاید مرا در جمع های بیهوده دیده ای ...

شاید دوست نداشته ای دعایم را بشنوی ...

شاید به خاطر گناهانم مجازاتم کرده ای ...

 

پس خدایا!

جا دارد از من بگذری که فضل تو از جرم من بیشتر است ...

 

امضا - ابوحمزه ثمالی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

دست هایم را جلو بردم و انگشتانم به آرامی روی گونه هایش نشست ...

قرار بود حس کند مثالی برای داستان لمس عضلات الف و ب برای شبیه سازی لبخند و سنسور و چیزهای دیگر است اما ناگهان داستان تغییر کرد. کمی جا خورد ... شاید از این همه نزدیکی ... خون زیر پوست گونه ها دوید ... شرمگین نگاهم کرد و آرام خندید ...

 قرار بود حس کنم مثالی برای همان داستان کذایی است اما ناگهان حس کردم لطافت گونه های داغ را و معصومیت کودکانه صورت جوجه عزیزم را در میان دست هایم ... به چشم های درخشان و خجل اش نگاه کردم و آرام خندیدم ...

داستان برای بقیه هم چنان همان داستان شبیه سازی عضلات الف و ب بود ...

...

..

.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مدرسه که رسیدم دیدم فرش انداخته اند توی راهرو و چراغ ها را خاموش کرده اند و دارند روضه حضرت علی می خوانند برای جوجه ها.

پیش خودم گفتم نه مثل این که زیادی هم جوجه ها رو لوس شون نمی کنند و یه چیزایی بلدند و ...(بعضی مدرسه ها دیده بودم که به بهانه اوخ شدن جوجه ها خیلی علنی اجازه می دادند جوجه ها روزه نگیرند و ...)

خانوم مداح رسید به دعا کردن و از اول تا آخر دعا از خدا خواست روح اموات و رفتگان جمع اعم از مادر بزرگ و پدر بزرگ و جد پدری و جد مادری از جوجه جیزقیلی های دوازده سیزده ساله راضی و خشنود باشه!!! و اولیای مدرسه هم تند تند داشتند از جوجه هاشون عکس می انداختند. آخر سر هم خانوم از جوجه ها خواست برای پدر شوهر و خواهر شوهرش دعای مخصوص کنند.

این که چند ساعت از زمان بیست و چهار ساعته یک شبانه روز جوجه ها توی مدرسه می گذرد و این که چقدر مدرسه می تواند تاثیر گذار باشد روی نگرش جوجه ها آن هم با این همه تضادهای محیط دور و برشون یک بحثی است که همیشه سرش با وسواس با مامان جوجه های دیگه حرف می زنیم و عقیده داریم در هر صورت باید کار درست را کرد ... و این که بخواهیم با بی سلیقگی یا ندانم کاری حاصل یک کار مثلا خوب را اینجوری ببریم زیر سوال یک چیز دیگر! این همه دعا! نمی شود قشنگ تر درخواست کردن و دعا کردن را به بچه ها یاد داد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

دیگر نگران چه هستید؟

با عزیزان خود بدون نیاز به سیم کارت اختلاط کنید!

 

فروش ویژه "الیاس سل" تا عید فطر!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

خوب شد حالا یک سریال " میوه ممنوعه" از سیما پخش شد تا از این به بعد وقتی به دوستای متاهل ات تلفن می زنی و مثلا می خواهی قرار کاری فردا رو ست کنی یا دعوتشون کنی برای افطار یا ... یادشون بیفته که با این مکالمه تلفنی چند ثانیه است از شوهرهای عزیزشون غافل افتاده اند و الساعه است که به علت کمبود توجه زیر سر آقایون جملگی بلند شه!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

خب شنیدن جیغ و اعتراض جوجه ها بعد از خواندن "اين" نه تنها تعجب نداره بلکه خیلی هم کیف می ده! ( يوها ها ها ها ... )

ولی وقتی از سر شوخی برای تمام لیست مسنجرت هم فرستاده می شه و این جمله واست میاد....

 

- I ask my Iranian student to translate your massage!

 

متوجه مي شوي كه اصلا نمي دوني چطور مي خواهي بعدا چشم تو چشم اين استاد راهنماي جديد - كه كانه ياهو هلپر همه اش آن لاين است-  در بيايي!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

خدارو شكر مدارس شروع شد ، بچه كوچولوها زياد تو اينترنت ريخته بودن ، خوشبختانه همشون گم و گور شدن!!! دو نقطه ... دی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter