چه بیهوده رنجی می کشیم
که بار رنج و اندوه خود را به تمام نزد خدا نمی بریم ...
چیزی هست ... یک چیز مهم ... و کمی هم عجیب ... که ازش خبر نداریم و وعده به آینده است!
یادت بیاور داستان موسی را وقتی قرار بود شاگردی کند و صبوری و دم به دقیقه بی تابی می کرد و جیغ و داد!
گفتم جیغ و داد!
جیغ و داد کنان می دویدیم و همدیگر را هل می دادیم تا خود آشپزخانه و کاسه های چینی شله زردهای داغ که روی اپن به خط شده بودند و بوی تند دارچین تازه سابیده شده و زعفران. پاکت خلال بادام های سفید و پلاستیک خلال پسته های سبز را قاپیدی از روی کابینت و فاتحانه تکان دادی توی هوا و من شیشه دارچین را توی بغلم که کی به تر نقاشی کند روی شله زرد ها و چه خطی را و چه اسمی را و بی شابلون و از ته دل و ... و جیغ و داد ...
دویدیم و هل دادیم و نه به پاکت خلال بادام های سفید رسیدیم و نه به پلاستیک خلال پسته های سبز و شیشه دارچینی هم در کار نبود ...
وقتی رسیدیم شله زردها نقاشی شده بودند و به خط نشسته بودند روی اپن که شانسی بشود سهم کسی سر سفره افطار ...
وقتی رسیدیم کاسه هایی را دیدیم که انگار جدا مانده بودند بی نقاشی. بی اسم. انگار کردیم که برای خودمان اند ... اما نبودند ... نه با اشک نه با سرانگشتانی لرزان و سرد و نه با زمزمه ای نقاشی شدند و نه با دعا و نذر ...
قرار شد صبر کنیم.
بی جیغ و داد.
صبر کنیم تا به وقت اش.
صبر کنیم تا وقت افطار برای شکستن ...
صبر کنیم تا اوس کریم کاسه هر کس را مرتب و منظم بگذارد جلوی رویش توی سفره.
تا قسمت ات برای نقاشی و خط و راه و اسم چه باشد و بذل نقاش تا کجا ...
اوس کریم نقاشی هم بلد بود خیلی خیلی بهز ما دماغوهای گریه ئوی نق نقو و باز یادمان رفته بود ...
باز اوس موسی شدی بچه؟!!!!
اون قرآن و سوره شاگردی رو باز کن بزن فرق سرت !!!
...
..
.
"مقدم اوس کریم نقاشباشی به محله دلهای نازک نارنجی جمیعا شیلی لی لی لی"
چشمانش را به من دوخت و منتظر شدم تا چیزی در من فرو بریزد یا بلرزد و یا انفجاری مهیب و حرارتی زیر پوست گونه ها. در عوض نگاهم افتاد پایین. به حاشیه جدول کنار چمن ها. دستک های چادر را جمع کردم و پا گذاشتم به چمن های خیس. دنبالم راه افتاد. یادم آمد که من چکمه دارم و او نه. اما نگاهم بلند نمی شد. صدایم هم...
چمن ها که تمام شدند من بودم با چکمه های براق مشکی و نگاهی که بلند نمی شد و قلبی که تند تند می زد - که انگار کردم مال سربالایی تپه است - و او بود با کفش های گل آلود و نگاه براقی که می خندید ...
*****
- الانم لابد می خواین برین بتونه کاری؟
لب هایش را جمع می کند و ابروهایش را می اندازد بالا و چشم هایش را تنگ.صداش را می برد بالا: خب شمام بیایین با ما!
- که چی؟ این قرطاس بازیا مال جووناس! من همین جوری دست می کشم به موهامم م م ... دستان لرزانش روی موهای حنایی سر می خورند ... این چارقدم سرم می کنم ... گوشه های روسری ترکمنی را به هم جفت می کند و می اندازد روی سرش ... هاااااانه هاااان! تموم شد! به تون می گم منم ببرین سالون خب!
گلناز زانو می زند پای تشک و دست می اندازد گردن اش و داد می کشد: آخه خان جان! سالن کلی پله داره! نمی تونی شما که! باشه آخر شب که آوردیمشون خونه بزن بکوب!
- خیلی خوبم می تانم! با این عصا ... و لرزان می زند روی پاهایش از روی پیراهن چیت گلدار ... و این دو تا پا!!
*****
نگاهم بالا نمی آمد. اصلا معلوم نبود چه مرگی اش شده که بالا نمی آمد.
انگار که وزن نگاهش سنگین تر از این حرف ها بود. برعکس دل هایمان شبیه هم بود. اما عین وصله های قناس و ناجور لحاف کرسی های چهل تکه می شدند وقتی ذهن هایمان هم می دویدند کنارشان. هر کس این لحاف را می خواست باید سر میگذاشت به بیابون. می زد به کوه و کمر. اما جاش توی خونه نبود. بابا اتمام حجت کرده بود این ها رو.
اصلا معلوم نبود این ذهن های لامصب را کی این قدر قناس ساخته بود. یکی شون بال داشت و می خواست شیطنت کند و جیغ جیغ کنان بپرد و اون یکی دوست داشت راه برود و زیر درخت گیلاس چرت بزند.
رویش را که کرد طرف درختچه های آن طرف پارک صدایم یواش یواش بالا آمد ...
******
امیر ماشین را نگه داشت و دنباله پیراهن هایمان را جمع کردیم و پریدیم بیرون و قبل از این که کار گوسفند ساخته شود رفتیم تو حیاط.
صدای دامب دامب ارگ بلند شده بود. بچه های توی کوچه جیغ زدند انگار که از ترس خون و دست و پا زدن ... عروس دست کاوه را گرفت. دنباله پیراهنش را جمع کرد و نوک پا از روی خون ها رد شد ...
سر برگرداندم که گلناز را صدا کنم خان جان را دیدم توی چارچوب در. لرزان آمد بیرون با عصا. کاوه دوید سمتش. عصا را ول کرد. دست هایش را به هم چسباند و شروع کرد بشکن زدن و آهسته چرخیدن ...
*****
لرزان گفتم و چیزی مثل انفجاری مهیب درونم صدا کرد و خرده های وجودم را ریخت روی پوستم.
مدت زیادی گذشت شکسته های غریبه ای را روی گونه هایم حس کردم...
لرزان دست کشیدم روی گونه ام و آرام جمع شان کردم و نگاه ...
پاره های نگاه او بود ...
*****
مامان گفت: یک دختر خوب واست پیدا کردم عین قرص ماه. خانوم و نجیب. ببینی اش هر چی که توی دلت است می ریزد بیرون!
نگاهم بالا نمی آید. می گویم: مگه تویش آشغال بوده که بریزد بیرون؟
اخم های مامان می رود توهم.
*****
صدایم را می اندازم روی سرم: مخلص مه پری جون پیرهن گل گلی!
لب های چروکیده اش به خنده باز می شوند و جای خالی دندان ها پیدا.
بوس اش می کنم. دست می کشد به سرم.
- تصدق کاوه ام بشم الهی. الهی عروسی ات.
+ ما عروسی نمی خوایم خان جان! سر جدت یک چیزی به این مامان ما بگو! این هم دختره تو زاییدی؟
- عیب نداره ننه! با دل اش راه بیا که اینقدر به پرت نپیچه ...
+ اون به دل من راه میاد مگه؟
- قربونت برم. تو که عاقلی! اون فقط خاطرتو می خواد ... دل ات رو که هر کسی نباید بفهمه ...
*****
می گویم نیستی کاوه؟
می گوید مگه کوری؟
می گویم همه کاوه نیست اینجا آخه.
می گوید اون قدری اش که لازمه این جاست. باقی اش به تو دخلی نداره ...
اوردک فوزول موجود است!
قورت دادن خاطرات خوشمزه دیگه وقتی برای نوشتن شون باقی نمی ذاره!
خواهد آمد.
به دنیای مان!
کاش ببینیمش ...
آمده است.
به دل هایمان!
کاش تا به حال دیده بودیمش ...
*************
شش نفر به فاصله یک ساعت در یک صحن!
و معلوم نیست چند نفر در همان ساعت در جاهای دیگر دنیا!
کاش چشم هایمان مرض کوری مصلحتی نگرفته باشند ...
به درمان این روح های وازده و آدم های خسته هنوز امیدوارم ...