تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

 

 

پاک کن زندگی ما بالانس زده است.

خوبی ها و لحظه های خوش مون رو خوش خوشک پاک می کنه اما با وقاحت کنار بدی ها و دلگیری هامون می ایسته و بر و بر نگاهمون می کنه.

از حماقت ما است این اوضاع برعکس؟ یا از بی رحمی پاک کن؟ یا این که اصلا شاید شوخی اش گرفته؟ شایدم ما خیلی پست و شکم سیر شده ایم و خودمون بی خبر؟ و شاید بدتر از همه این ها ... خوب می دونیم داریم چه بلایی سر خودمان می آوریم؟؟!!

بابا از اون اول هم که به ما گفتن جنس فقط روان نویس! عزیز دلم! 

دست کم خوشی ها هم کنار خط خوردگی ها پابرجا بودند و آخر سر و بعد از همه این چرک نویس و پاک نویس کردن ها، فقط  اونا خوونده می شدند ...

 می گفتند بی رحم نیستند روان نویس ها. نمی ذارن کسی- حتی اگه خیلی عصبانی باشه- پا کنه تو کفش شون.

 خل شده ایم! خل!!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت3:47 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 

- ببخشین آقا! شما بلیط اضافه دارین به من بدین؟

+ نه من کارت منزلت دارم دخترم! بدو بیا به راننده بگم دخترمی سوارت کنه ...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت9:10 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

سلام عزیزم!

ممنون از احوال پرسی ات!

ما هم خوبیم و جاری در زندگی ...

امیدوارم تویش حل نشده باشیم ...

امیدوارم!

 

 How is your life going?

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت7:44 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

این جا آسمان آبی است و بعضی وقت ها نارنجی و سورمه ای و دریا آرام و بعضی وقت ها مواج و هوای خنک و آفتاب درخشان و بعضی وقت ها هم بارانی و همه چیز هست جز تو و حتی تلفن ات ...

پری روز عصر با مامان اینا رفتیم بازارچه فصلی. هوای اون جا حسابی دم کرده بود و شرجی. پویا سر به هم خوردن معافیت اش مگسی بود هنوز و موند خونه. مامان هم گفت بیا! پسر بزرگ کن که آخرش بشه این. لنگه باباش طلبکار! جای سوزن انداختن نبود. آدمای عرق کرده ای که بهت تنه می زدن و همهمه و سر و صدا توی اون فضای نیمه تاریک که مخلوط شده بود با موسیقی های قر و قاطی کرکننده سی دی فروشی ها. رعنا هم اومده بود باهامون. گوشی شم گذاشته بود خونه. می گفت اعصابشو ندارم. کره بز بعد از چهار ساعت زر و پر کردن درباره چک های پاس نشده شرکت و فرم خرید خودروی قسطی و دعوای زرگری رئیس اش تو کارخونه و جفت نبودن دخل و خرج این ماه و سقط شدن عمه ننه یکی از دوستهایش و دعوای دیشب مامان و بابایش سر انعام ماهانه سرایدار خونه این بار سوسه دختربازی های زمان دانشجویی شو اومده بوده واسش با ملغمه ای از افکار فلسفی که ته اش بگه تو یه چیز دیگه ای. اونم بعد از دو هفته بی خبری و گم و گوری. تو این بلبشوی آنتن ندادن موبایل. رعنا پقی زده بود زیر گریه یواشکی تو اون اتاق. می گفت انگار سطل آشغالم که تویم داره استفراغ می کنه که سبک شه! حداقل ساکت نمی شه که گوش بده بهش دارم می گم دلم برایش تنگ شده! خاک بر سر احمق جفتمون!

مامان و خاله اینا خم شده بودن روی چینی های رنگی دست ساز یه زن و شوهر و داشتن سرویس دم دستی واسم جور می کردن. دیس های لوزی... بشقاب های مثلث ... با رنگ های زرد و قرمز و نارنجی و ابر و باد های توشون ... ظرف ها رو تق و توق به هم می زدن ملت ... صدای جیغ و داد ... زن خسته و عرق کرده اما با حوصله و لبخند و آب و تاب داشت دونه به دونه ظرف ها رو نشونمون می داد و ست می کرد و به قول خودش شکیل و قیمت می گفت به بغلی ها و ظرف نشون می داد به اون وری ها و شوهرش با مو ها و ریش های جوگندمی و پیرهن مردونه کهنه اون پشت تند تند دونه به دونه ظرف ها رو می گرفت و می بست و کارتن می کرد.

خاله گفت قربونت برم خانوم. شکیل چیه. این پسرهای حالا اصلا نمی فهمن این جهیزیه از کجا اومده و چه طور خریده ان! دخترام که دیگه خوب بلد شدن! خام این لالایی های قربونت برم فدات بشم یا آویزون پسره می شن دم درمیارن می گن هیچی نمی خوایم خونواده رو بی آبرو می کنن یام پدر خونواده شونو در میارن همه چی می خوان فکرم نیستن این پول از کجا باید دربیاد!

شوهر بغلیه تا رسید و قیمت ها رو دید جا زد و گفت نه و باز کن کارتن رو آقا و بغلیه هم قاطی کرد و داد و بیداد که به تو چه و شوهره صداشو برد بالا و بغلیه هم که باز دیوونه شدی و خونه زندگی خودمه...

بشقاب ایستاده ذوزنقه لیز خورد و پلقی خورد روی بشقاب های نشسته ...

 

مرد به زن اشاره کرد و آروم گفت عزیزم این سرویس تکمیل شد؟ ببندمش؟ زن هم به مرد اشاره و آروم که نه عزیزم میوه خوری هاش مونده هنوز!

باورت می شود؟

وسط جیغ و داد و گرما و تق و توق و شلوغی مرد به زن گفت عزیزم و زن هم به مرد ... اون هم آن جا ... اون هم با اجاره عقب افتاده غرفه ... اون هم توی اون سن ... اون هم توی این قحطی ...

 

از پری روز تا حالا دوباره به دنیا امیدوار شده ام ...

 

کاش بودی ... مرده شوی این دوری های کوفت را ببرند ...

 

...

 

..

 

.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت5:19 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

- معنی نداره پسر این قدر خاله زنک! قاطی دخترا یا پسرا به پیچ پیچ و خبرکشی و فضولی!!! نه دوست محترمی از آب در می آید و نه شوهر خوبی!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت8:2 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

- معنی نداره دختر هر حرفی رو بره بزنه عین آنتن مرکزی! جیک و پوک اش که درنیاد همه جام با خودشون می برنش! هر حرفی هم جلوش می زنن!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت10:56 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

+  اوهوم ... آره دیوونه رو! بلیت کیش و دوبی می خره زنه رو می فرسته یه هفته ده روز اون جا خودش از دو سه روز مونده به رفتن زنه هی اس ام اس و تلفن که داریم آزاد می شیم ... نه فقط واسه پدیکور اومدم عزیزم! ... گفتم بهش که یه پارچه ای چیزی بنداز رو عکسای عروسیتون. معذب می شم می بینمشون ... آلیس جون این مدل تتوی خورشید با اکلیل نقره ای چنده عزیزم؟ ... زن اش  عین عروسک می مونه. ناز! ... حیوونی! هی هی ...  می گه تو واسم یه چیز دیگه ای ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت12:14 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

- ما دیگه نمی تونیم به این زندگی مشترک ادامه بدیم آقای قاضی! با یادداشت های روزانه در وبلاگ هامون همدیگه رو عمدا یا سهوا  آزار می دیم! همیشه فقط برای همدیگه اینویز ایم! آی دی های مخفی داریم! آف لاین برای همه می فرستیم جز خودمون! با همه چت می کنیم جز خودمون! توی لیست دوستانمون همه کس هست  جز خودمون! برای همه کامنت یا اسکرپ می گذاریم جز خودمون! کارت تبریک می فرستیم جز خودمون! ... تحملش اصلا آسون نیست آقای قاضی ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت6:36 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

هوم م م ...

می کشند کاریکاتورشونو که مثل دکمه آن و آف!

ولی این طور نیست به نظرم. چون حس می کنم که نشناختمشون!

مرد ها رو می گویم!

در دنیاشون می توانند سال ها به زنی فکر کنند بدون این که حتی آن زن متوجه شود. یا دوستش داشته باشند بدون این که ابراز کنند. یا بخواهندش اما جلو نیایند. یا قبولش داشته باشند اما در ظاهر بکوبندش. به فحش بکشندش. له اش کنند تا خودشون سر بالا بگیرند. می گویند تنفر اما مثل سایه تعقیب می کنند.

از چی آب می خورد این ها؟

غرور مردانه؟

 

دنیای غریبی دارند ...

دردهاشونم غریب تر ...

دنیایی که در آن همه چیز حتی دوست داشتن فدای غرور شخصی می شود را دوست ندارم!

دنیایی که برای بقا حاضر می شود همه دنیا - حتی کسی را که دوستش دارند - را به آتش بکشد!

 

 

بابا از آن سر اتاق چشمکی می زند از بالای روزنامه و لبخندی کمرنگ ...

...

..

.

 

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت2:29 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

آی آی ی ی ... آی ی ... آخ کمر ام!

آی ی ی آخ!

خوب کاری کردم ولی!

از دی شب تا حالا بعضیااااا چایی و میوه شونو میارن تو اتاق من می خورن! هوای گیم یا تایپ پروژه به سرشون می زنه! نخودچی خورون نامزدی راه می اندازن!

منم جام شده کاناپه هال!

انصافه آخه؟

آی وای ی ی ...

راپورت دستش بود بابا وقتی اومد. اومده و هی چرخ می زنه تو اتاق و سرشو تکون می ده و بهم چشمک می زنه ...

 

 

یادداشت قبل از خواب:

کله خر! خوب کردم! تا چشمت درآد خانوم مظلوم!! روح هم این قد صبور و بی زبون؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

تقریبا جای همه چیز تغییر کرد.

تخت، کتابخانه، میز کامپیوتر، ویترین، کنسول و آینه، تابلوها، جامجله ای، گلدان ها و حتی فرش و ملحفه ها...

مامان که فهمید شروع کرد نصیحت که آخه چرا دست تنها و صبر کن بابا بیاید و صبر کن فردا شود و صبر کن از سرکار بیایی و صبر کن سرفرصت و دیرت می شود و کمرت درد می گیرد و آخه کی این فرش را ببرد تا انباری و چرا فقط قالیچه ها و صبر کن نردبان باشد و یک ساعت دیگر باید فلان جا باشی و حالا چی شده مگه که آخه به این عجله؟ و گفتم الهی قربونت بروم تو درست می گویی و در اتاق را بستم.

تقریبا جای همه چیز تغییر کرد.

همه چیز تمیز شد و همه جا برق افتاد.

اتاق روشن تر و بزرگ تر به نظر می رسد.

به یک چشم به هم زدن ...

 

 

همه چیز در یک چشم به هم زدن تغییر کرد. با بهانه ای کوچک!

مانیتور کامپیوتر لذت دیدن غروب کوچه را از این بالا از بین می برد ... و تغییر دادن جای فقط مانیتور لذت چشیدن هارمونی جدید و رهایی از روزمرگی ... همین!

مثل پس و پیش کردن نت هایی کوتاه در قطعه ای موسیقی یا عوض کردن صفحه ...

زمان چندانی باقی نبود تا غروب آفتاب و اکنون ...

آسوده ام!

 

سبک ام و سرخوش و آرام ...

اتاق آخرین جا بود.

بعد از دل و روح ...

 

 

یادداشت قبل از خواب:

برای حفظ طراوت روح و نشاط دل و جلوگیری از مرگ شان هر کاری که لازم است انجام بده! نترس! از تنهایی و تغییر و یا شماتت و دلسوزی! دور شو! کر شو و درها را ببند و به تنهایی و در سکوت هارمونی ها را عوض کن!و پس از آن سرخوش و شاد و قوی بیرون بیا و باز هم نترس! از تغییر و یا شماتت! زمان زیادی برای زنده بودن و دیوانه بازی و هدیه دادن شادی ها و لبخندت به دیگران وجود ندارد!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت4:38 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 بعضی وقت ها حرف هایی هست که باید نوشته شوند... گفته شوند. احساساتی که بروز یابند و افکاری که مجال بازگو شدن اما نمی نویسی ... نمی گویی و نمی گذاری!

به هر دلیلی!

دلیل ننوشتن می تواند حتی "دلیل نوشتن" ات باشد!

 

دبستان که بودم و سوم ابتدایی می خواستم برای معلم در دفتر انشا بنویسم که مزخرف ترین خاطره مدرسه ام کتک زدن زینب شاهین با خط کش خیس چوبی بود که پشت بندش نیمکت اول ردیف وسط خیس شد و آنجا حالم از تو معلم عزیز به هم خورد اما ننوشتم. خواستم برای روزنامه دیواری مدرسه بنویسم که چقدر از صفحات دفتر انضباطی ای که والدین باید آن را هر شب پر می کردند و تویش کشدار و محکم می نوشتند مسواک نزده است! نماز نخوانده است! جوراب هایش را نشسته است! بدم می آید اما ننوشتم ...

خواستم شب آخر توی اتاق هتل پشت جلد کتاب ریاضی تکمیلی سودابه دوست شیرازی ام که توی مسابقات قرآن سمپاد ارومیه هم اتاق من بود و روی تخت بیهوش خوابیده بود بنویسم دوستت دارم اما رویم نشد و فردا صبح یادداشت سودابه و ۲ شعر به عنوان هدیه روی چمدان من و خودش زودتر از من رفته بود ...

خیلی چیزها بوده که خواستم بنویسم و ننوشتم و نمی دانم بعدا خودم را به خاطر این مساله خواهم بخشید یا مصلحتی را که در آن زمان حس می کردم کفایت می کند برای این ننوشتن ها پررنگ و قدرتمند باقی خواهد ماند یا نه.

 

خواستم ننویسم اما نوشتم!

دردآور و سخت بود ... اما احساس خوبی پیدا کردم از این نوشتن!

نوشتم چون از چند روز قبل تصمیم داشتم بنویسم!

چون "دل"ام می خواست که بنویسم! دوست داشتم که بنویسم!

اجساس خوبی پیدا می کردم از این نوشتن!

از این که با خودم روراست ام! از این که به خودم احترام می گذارم! از این که برای تمام دل ارزش قائلم! ارزش ها و زخم ها و خواسته هایش ...

این دلایل کافی است برای رنگ باختن تمام دلایل احمقانه یا مزخرف یا حتی جدی ننوشتن که این بار همه آن ها را "دلیل نوشتن" مزبوحانه و کودکانه موجب شده بود ...

همه دلایل خود یک وسیله اند... والاتر و برتر و مهم تر از تمام وسیله ها تنها هدف است و اوست بهانه و دلیل هر کار ...

 

می نویسم با لبخند:

 

به نام او ...

برای امروز که می خواستم بیاید

 

"چند روایت معتبر درباره عشق"

نوشته - مصطفی مستور

 

گفتی دوست‌ات دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه‌هایی غریب می‌آمد از جنس دل‌تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوست‌ات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی‌خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخندٍ تو بود.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی. گفتی:"هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی."باز گفتی:"هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی، اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل‌ام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم:"هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی دست‌های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسه‌ی سینه‌ام را آتش می زد. و من ذوب می‌شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می‌کردند و این وقتی بود که هنوز دست‌هایت انگشتان‌ام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم‌هایش گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می‌خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست‌هایت هجوم آوردی تا دست‌هایم را فتح کردی. انگشتان‌ات بر شانه‌ی انگشتان‌ام تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه‌های عاشقانه می‌سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون‌ام فریاد می‌کشید.چیزی شعله‌ور می‌شد. شراره‌های عشق می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:"حال چه‌گونه است؟" گفتم:"تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:"تو هم‌چنان غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی نگاه تو بود.
فرشته‌ای پر کشید تا نزدیک‌تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن‌هایم را با انگشتان‌ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:"نتوانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود. اما توان گریست بود. بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش‌تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می‌رفتم. گفتم:" این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرق کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال‌هایش از حسادت من لرزید و بال‌هایش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتی:" حال چه‌گونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته‌ای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان."


1

و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی بفهمی چه‌طور شروع شده بود، حتی نمی‌دانی تو شروع کرده بودی یا او. و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لا‌به‌لای تصاویر مبهم و آشفته‌ی ذهن‌ات به خاطر می‌آوری این است که وسط حلِ مسئله‌ای در باره‌ی سقوط آزاد اجسام بود که چشم‌ات به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک‌تک سلول‌هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی، کلاس های کنکور و داشتن شاگردانِ خصوصی زندگی‌ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یکشنبه‌ی بعد می روی و تخته سیاه را از فرمول‌های قوانین حرکت شتاب‌دار پُر می‌کنی و با خودت کلنجار می‌روی که چشم‌ات به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس می‌کنی یکی از صندلی‌های کلاس از بقیه روشن‌تر است. پس بی اختیار به سمت روشنایی می‌چرخی و نگاه‌ات به دخترک می‌افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روح‌ات می‌بارد و کلافه‌ات می‌کند. گچ را لبه‌ی تخته سیاه می‌گذاری و به بهانه‌ی قدم زدن بین ردیف‌های صندلی‌های کلاس بالای سر دخترک می‌روی. سرش را روی دفترچه خم کرده و در قاب مربع آبی رنگی می‌نویسد: هرگاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم دارد و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاه‌ات به اسم بالای دفترچه می‌افتد و دل‌ات انگار آشوب می‌شود: کیمیا طلوع.


2

فاصله‌ی بین یکشنبه‌ی دوم و یکشنبه‌ی سوم برای تو از هفت روز بیش‌تر طول می کشد و از این که هفته برای تو بیش از معمول کش آمده خودت را سرزنش می‌کنی. نگاه‌ات را در کلاس می‌گردانی تا نقطه‌ی روشن را پیدا کنی. وقتی از وجود کیمیا در کلاس مطمئن می‌شوی، خیال‌ات آسوده می‌شود و از این که حضور دخترک خیال‌ات را آسوده می‌کند از خودت متنفر می‌شوی. بعد طوری رو به شاگردان می‌ایستی که کیمیا را نبینی. درس را که شروع می‌کنی با اشتیاق بیش‌تری حرف می‌زنی. چیزی در اعماق جان‌ات می‌جوشد و حس غریبی به تو می‌گوید که این کلاس با همه‌ی کلاس‌های دیگر تفاوت کوچکی دارد. تفاوت کوچکی که رفته‌رفته بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، آن قدر بزرگ که دیگر کتمان‌اش از عهده‌ی تو بر نمی‌آید. آن قدر بزرگ که توی کلاس هم جا نمی‌گیرد و باید برای آن فکری بکنی.
یکشنبه‌ی سوم را به بحث درباره‌ی انبساط فلزات در اثر حرارت می‌گذرانی. درس تمام می‌شود و دانش‌آموزان به سرعت صندلی‌ها را خالی می‌کنند. کیمیا نگاه کوتاهی به تو می‌اندازد و با شتاب بیرون می‌رود. تو هنوز پشت میزت نشسته‌ای و دست‌هایت را ستون کرده‌ای و شقیقه‌هایت را با کف دست‌ها می‌فشری و انگار تخته سیاه ِ پر از فرمول‌های انبساط فلزات به تو دهن کجی می‌کند و تو فقط محو یکی از صندلی‌های خالی شده‌ای و به یکشنبه‌ی آینده فکر می‌کنی و منتظر می‌مانی و کسی نمی‌داند.


3

صبح یکشنبه‌ی چهارم از آپارتمان‌ات که در طبقه‌ی نوزدهم یک آسمان‌خراش سی و یک طبقه است، به شهر خیره می‌شوی و فکر می‌کنی که هیچ چیز نمی‌تواند مثل یکشنبه با معنا باشد، که بین ساعت ده تا دوازده صبح روز یکشنبه چیزی وجود دارد که بقیه‌ی روزها و ساعت‌های هفته از آن تهی‌اند، که بین تمام روز‌های هفته، یکشنبه مثل نور می‌درخشد، که صد‌ها یکشنبه - یکی از دیگری تاریک‌تر و پوچ‌تر - آمده‌اند و رفته‌اند اما هیچ کدام مثل این سه یکشنبه‌ی آخری برای تو براق و تمیز و روشن نبوده‌اند. از پنجره به پایین نگاه می‌کنی و انبوه جمعیت را می‌بینی که مثل مورچه‌هایی که گردِ سوسکی جمع شده باشند، در هم می لولند. از این فکر که هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانند مثل تو یکشنبه را ادراک کنند، پوزخند می‌زنی و دل‌ات می‌خواهد تکنولوژی می‌توانست ابزاری بسازد که به کمک آن بتوان طعم و بو رنگ و جنس و لطافت و زیبایی و روح یکشنبه را مثل ابعاد یک تکه سنگ اندازه گرفت. یکشنبه برای تو مثل قطعه‌ای از بهشت می‌ماند که هفته‌ای یکبار از آسمان، از دورترین کهکشان‌ها به زمین هبوط می‌کند و دو ساعت توقف می‌کند تا تو او را سیر تماشا کنی و باز به بهشت برگردد. یکشنبه دیگر برای تو از جنس زمان نیست. یعنی مثل یک تکه سنگ هم فضا را اشغال می‌کند و هم وزن دارد.
به مدرسه که می‌رسی مدیر مدرسه برای تو توضیح می‌دهد که به خاطر تعمیر کلاس، شاگردان‌ات را به کلاسی در طبقه‌ی دوم برده است. کلاس جدید کوچک‌تر است. داخل که می‌شوی حس می‌کنی کلاس نه تنها بیش از حد شلوغ است بل‌که مطلقاً روشن نیست. نگاه‌ات را در کلاس می‌گردانی تا از حضور کیمیا مطمئن ‌شوی. ترکیب کلاس به هم ریخته است و تو او را در جای همیشگی پیدا نمی‌کنی. پس بار دیگر با مکث بیشتری در کلاس خیره می‌شوی تا صندلی روشنی را پیدا کنی اما همه در نظر‌ت تاریک‌اند و دخترک در کلاس نیست. ناگهان کلاس در مقابل‌ات تاریک و بی معنا می‌شود. پوچ و نامفهوم. درست مثل یک ظرف خالی یا لامپ سوخته یا تفاله‌ی سیب یا لانه‌ای متروک یا پرنده‌ای مهاجر یا درختی بی‌میوه یا واژه‌ای بی‌معنا. دل‌ات از چیزی که نمی‌دانی چیست انباشته می‌شود. چند کلمه روی تخته سیاه می‌نویسی اما حس می‌کنی نمی‌توانی ادامه دهی. تمام هفته را به هوای یکشنبه درس داده‌ای و انتظار کشیده‌ای و حالا یکشنبه را مثل شرط‌بندی، مثل یک قمار باخته‌ای. دست یکشنبه این بار خالی است. انگار یکشنبه مثل یک تکه کاغذ جلو چشمان‌ات مچاله می‌شود و لحظه به لحظه در هم فرو می‌رود. زیر لب می‌غری: "چه یکشنبه پوچی!" کسی از توی ردیف اول چیزی می‌پرسد و تو به سمت صدا بر می‌گردی تا هم روشنی را در چند قدمی‌ات ببینی و هم میوه را و هم معنا را و هم یکشنبه را که حالا به سرعت جان می‌گیرد و براق و شفاف و زیبا می‌شود. جمله‌ات را روی تخته سیاه تمام می‌کنی: هر جسمی حالت سکون یا حرکت مستقیم‌الخط یک‌نواخت خود را ادامه می‌دهد مگر آن‌که نیرو یا نیرو هایی از خارج بر آن اثر کند. بعد بر می‌گردی و بی آنکه اهمیت دهی که کسی مراقب‌ات هست یا نیست، در چشمان کیمیا خیره می‌شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان‌خراشِ سی و یک طبقه در تو فرو می‌ریزد و کسی اما صدای آن را نمی‌شنود.


4

یکشنبه‌ی پنجم را به حل مسائل فصل‌هایی که درس داده‌ای می‌گذرانی. مسئله‌ای درباره تعیین زمان سقوط آزاد یک تکه سنگ از ارتفاع معینی است که کیمیا برای حل آن پای تخته سیاه می‌آید. تو سعی می‌کنی از نگاه کردن به او فرار کنی. پس با ورق زدن کتابِ توی دست‌ات یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه‌ای کاغذ خودت را سرگرم می‌کنی، اما نمی‌توانی. پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن‌اش کلافه‌ات کرده، تردید مبهم‌ات را به یقینی روشن تبدیل می‌کند: عاشق شده‌ای. به تخته سیاه خیره می‌شوی. نگاه‌ات از فرمول‌های سقوط آزاد اجسام تا روی تکه سنگی که دخترک برای صورت مسئله کشیده است سُر می‌خورد. تکه سنگ در نگاه‌ات عجیب به یک پنج وارونه، به یک قلب کج و کوله شبیه است.


5

یکشنبه‌ی ششم است و تو از چند فصلی که درس داده‌ای امتحان می‌گیری. وقتی همه سرشان را توی برگه‌ها خم کرده‌اند، تو از پشت میز تحریرت و از فاصله‌ی معقولی نیم‌رخ او را با دقت تماشا می‌کنی. چیزی درون‌ات اتفاق می‌افتد که با همه جزئیات‌اش برای تو تازگی دارد. آن‌چه تو را شگفت‌زده می‌کند، عشق نیست. عشق را می‌شناسی. احساس‌ات از جنس عشق نیست. بی آن‌که بدانی چرا، از حضور دخترک سرشار می‌شوی. شوقی به لمس کردنِ او نداری و دوست‌تر می‌داری او را از یک فاصله معقول تماشا کنی. شاید به همین سبب وقتی کیمیا پای تخته سیاه آمده بود و فاصله‌اش از تو، از آن‌چه که معقول می‌دانستی کم‌تر شده بود، نتوانسته بودی او را نگاه کنی. ورقه‌ها را جمع می‌کنی و همان‌جا به ورقه کیمیا خیره می‌شوی. گویی تکه‌ای از روح دخترک لا‌به‌لای کلمات، روی کاغذش چسبیده است.
دیری از شب گذشته است و تو به تصحیح ورقه‌های امتحانی مشغولی. احساس رخوت و خستگی می‌کنی. بدن‌ات کم‌کم داغ می‌شود و تب در جان‌ات رخنه می‌کند. خسته و خواب‌آلوده‌ای. بر می‌خیزی و پنجره‌ی رو به خیابان را باز می‌کنی. نسیم خنکی توی اتاق می‌وزد. چراغ‌های شهر آن پایین یکی‌یکی خاموش می‌شوند. سیبی از توی یخچال بیرون می‌آوری و تکه‌ای از آن را به دندان می‌گیری و باز کنار پنجره می‌روی. درد خفیفی در پیشانی‌ات حس می‌کنی. باقی‌مانده‌ی سیب را کنار پنجره می‌گذاری و روی صندلی می‌نشینی تا بقیه‌ی ورقه‌ها را تصحیح کنی. گاهی وسط کار سرت را روی میز می‌گذاری و خواب می‌روی و لحظه‌ای بعد از شدت تب بیدار می‌شوی. چند بار آب به صورت‌ات می‌زنی تا تب فروکش کند اما نمی‌کند. تصاویر خواب‌زده‌ی ذهنی‌ات با واقیعت آمیخته می‌شود و تو مرز رؤیا و بیداری را گم می‌کنی. نوشته‌های ورقه‌های امتحانی جلو چشمان‌ات جان می‌گیرند و مثل نقاشی متحرک روی کاغد بازی می‌کنند. وقتی سوالی درباره‌ی انتشار امواج نورانی می‌خوانی، حس می‌کنی باریکه‌ای از نور قطر صفحه‌ی کاغذ را طی می‌کند و تا توی دست‌هات می دود و آن‌جا تمام می‌شود. به مسئله‌ای درباره‌ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده‌ای که انگار کاغذ توی دست‌ات از گرمای تب‌آلود انگشتان‌ات می‌سوزد. روی تخت‌خواب ولو می‌شوی و لا‌به‌لای ورقه‌ها می‌گردی تا برگه کیمیا طلوع را پیدا کنی. گرما از دست‌ها و چشم‌ها و پیشانی‌ات بیرون می‌ریزد و تو محو نوشته‌های ورقه‌ای: برای آن‌که جسمی به حال تعادل باشد، باید برآیند نیروهای وارد بر آن صفر شود. تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه‌داشته‌ای: ‌وقتی جسمی بدون سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند سرعت آن لحظه به لحظه افزایش می‌یابد / نور در اثر برخورد به لبه‌های اجسام از مسیر راست خود منحرف می‌شود.
دیگر نمی‌توانی ادامه دهی. ورقه را به صورت‌ات می‌چسبانی و لب‌هات را روی نام کیمیا می‌بری. آرام می‌شوی.


6

یکشنبه‌ی هفتم ورقه‌های امتحانی را به دانش‌آموزان پس می‌دهی. زیر ورقه‌ی کیمیا با مداد نوشته‌ای دوست‌ات دارم. درس که تمام می‌شود همه از کلاس بیرون می‌روند. کیمیا جلو می‌آید تا درباره‌ی نحوه‌ی ایجاد جریان خود‌القایی در یک مدار بسته‌ی الکتریکی سؤال کند. اول کمی توضیح می‌دهی و بعد به طرف تخته سیاه می‌‌روی و چند فرمول می‌نویسی اما پیداست که نمی‌توانی به موضوع نظم بدهی. هیجان‌زده و عصبی چیز‌هایی می‌گویی که مفهوم روشنی ندارند. کیمیا توجهی به حرف‌هات ندارد. بعد سؤال دیگری می‌کند و تو مقایسه‌ی بی‌معنایی بین پدیده خود‌القایی و عشق میان آدم‌ها می‌کنی و می‌گویی پدیده عشق مثل جریان خود‌القایی در جهتِ مخالف جریان حاصل از نیروی محرکه‌‌ی اصلی عمل می‌کند. کیمیا گیج می‌شود و فقط لبخند می‌زند. تو از نمره امتحانی‌اش می‌پرسی تا شاید عکس‌العمل‌اش را درباره‌ی جمله‌ای که با مداد زیر ورقه‌اش نوشته‌ای،‌در چهره‌اش بخوانی. او می‌گوید که فقط یک مسئله درباره‌ی شتاب زاویه‌ای در حرکت دورانی نتوانسته است پاسخ گوید. بعد تو صاف تو چشم‌هاش نگاه می‌کنی و او زیر لب می‌گوید:"موضوع بغرنجی است." تو به سرعت می‌پرسی:" اثر خودالقایی در جریان اکتریسیته یا شتاب زاویه‌ای در حرکت دورانی؟ " و ناگهان محو دست‌هاش می‌شوی که با انگشتان لاغرش کلاهک خودکار را فشار می‌دهد. با صدای بم و خفه‌ای زیر لب می‌گوید:"عشق را می گویم."


7

خواب غریبی می‌بینی. با تور ماهی‌گیری رفته‌ای روی قله‌ی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری. آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی اسمان رها می‌کنی. تور روی بهشت می‌افتد. ریسمان تور تکان می‌خورد: صیدی اسیر شده است. تور را از آسمان بیرون می‌آوری. پر از موجودات بهشتی است. چند ستاره لای تور برق می‌زنند. حوری‌های بهشتی گرفتار تو شده‌اند. چند فرشته و چیز دیگری که نمی‌دانی چیست. ستاره‌ها را یکی‌یکی از تور جدا می‌کنی و به دریا می‌اندازی. ستاره‌ها به سرعت به اعماق آب فرو می‌روند. بال‌های فرشته‌ها را از لا‌به‌لای تور جدا می‌کنی. فرشته‌ها به آسمان پر می‌کشند. حوری‌ها که مثل بلور‌های یخ شفاف‌اند از گرمای تابستان توی دست‌هات آب می‌شوند. آن چیز دیگر را که از چشمه‌های تور بیرون می‌آوری، حیرت می‌کنی: کیمیا است. زیبا‌تر از فرشته‌ها، پاک‌تر از حوری.
از خواب می‌پری. ساعت ده و ده دقیقه است. صبح یکشنبه است. تلفن زنگ می‌زند. مدیر مدرسه است. به او می‌گویی که حالت بدتر از آن است که بتوانی سر کلاس بروی. گوشی را می‌گذاری و به سمت پنجره می‌روی.
مدیر مدرسه کلاس را تعطیل کرده است و همه از کلاس بیرون زده‌اند به جز کیمیا. از پنجره به پایین نگاه می‌کنی. تمام روح‌ات درد گرفته است. حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان دهد. باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک صبح یکشنبه. کیمیا به میز تحریرت خیره شده است. حالا همه‌ی کلاس روشن است. هیاهوی بچه‌ها توی حیاط مدرسه بلند است. نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری. پاک‌کن کیمیا روی زمین می‌افتد. او خم می‌شود و پاک‌کن را بر می‌دارد. باد لته‌ی در کلاس را در هم می‌کوبد. سیب نیم‌خورده‌ی لبه‌ی پنجره پلاسیده شده‌است. با انگشت به سیب تلنگری می‌زنی و سیب از طبقه‌ی نوزدهم آسمان‌خراشِ سی و یک طبقه سقوط می‌کند. کیمیا چیزی را از روی ورقه امتحانی‌اش پاک می‌کند....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت3:58 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

(۱)

 

یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم ؟ گفتم اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیرکولرآبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر باشی . هردومان یخ می زنیم ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت1:22 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت11:26 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

رویانا جان سلام

امیدوارم خوش و خرم باشی و چیلیک چیلیک عکس انداختن با بازدیدکنندگان ات چشمانت را به درد نیاورده باشد.

نمی دانم وسط این همه سرشلوغی حالش را داشته ای که بنشینی و فکر کنی که مثلا پس کوشن فک و فامیلات؟ یا اصلا پدر و مادرت؟

کاش هیچ وقت این سوالا نیان توی سرت و خوش خوشک چرخ بخورند. کاش اصلا نیان و مثلا آینه بدهند دستت یا این که عکس های نمونه های طبیعی مشابه ات را نشانت بدهند برای پز در کردن و تو وسط این هیاهو یک دفعه بفهمی که چیز مهمی از بقیه با تو فرق دارد. یک فرق بزرگ ...

می دانی؟

راستش بهت حسودیم می شود!

دنیایی که الان تو بهش پا گذاشته ای گوسفند نداشت! دریغ از یک دونه!

حتی حساب گوسفندها هم دفتر دستکی و کتابچه ای شده! ننه باباهاشون و اطرافیانشون تربیت شون کردند خب! نصیحت شون می کردند که اگر چرا نبردنت کثافت کاری کن توی حوض وسط حیاط و اگر بد دوشیدنت شاخ بزن. نیستی که ببینی چه قربان صدقه ای می روند حتی از گوسفندها برای منفعت طلبی و چه چرتکه ای می اندازند گوسفند ها ...

خب تو که نه مامان داشته ای و نه بابا!

اطرافیانت هم که شبیه تو نیستند!

نبودی هم که اگر کمی منصف و محترم بودند ازت اجازه بگیرند که تو راضی هستی این طوری بیاورندت تو دنیای منفعت طلبانه و دو دوتا چارتایی پر از غرور و خودخواهی شان یا نه. حالا نمی خواهم واژه های دیگه ای جلوی رویت بیاورم. هر چه باشه سن و سال زیادی نداری و دوست ندارم بدبین ات کنم.

 

توی این دنیا تا دلت بخواهد الاغ هم هست. شعوری ندارند و خیالشان تخت است و خب سرویس می دهند به بقیه و زندگی شان می چرخد و هست بخور و نمیری و نفسی می آید و می رود ...

 

حسابگر و خودبین هم که خب اووووه تا دلت بخواهد ...

 

اما گوسفند؟

یه موجود ساده دل و بی غش؟

نه! حتی دریغ از یک دونه!

 

دنیای ما آدما دنیای عجیبیه!

قوانین بقا اش هم عجیب!

معلوم نیست کی وضعشان کرده!

ما که به دنیا آمدیم اطرافیانمان گفتند این است و گریزی هم از آن نبود ...

حتی اگر ثانیه ای هم بخواهیم بشویم شبیه به تو محکوم ایم به نابودی!

حتی در ساده ترین مسائل!

حتی در مسائل شخصی!

توی مسواک زدن!

غذا خوردن!

کار کردن!

خوابیدن و ...

حتی دوست داشتن ...

...

..

.

 

بود وقت هایی که بخواهیم زیر بار نرویم و جفتکی بیندازیم! اما فکر می کنی سر جمعش چقدر بود؟ یا ته مایه های فایده اش؟

هیچ!

باور کن هیچ!

 

 

رویانا جان!

خدا کند وقتی که خواهر و برادرهای دیگرت را هم با روش های خودشان از توی لوله های آزمایش به این دنیا آوردند و سر دوربین هایشان سمت آن ها چرخید هنوز احساس تنهایی نکرده باشی!

خدا کند برایت دیر نشده باشد!

قبل از این که محکوم شوی به این که بشوی شبیه یکی از این میلیاردها گوسفندنما ...

قبل از این که از رویانا بودنت پشیمان بشوی ...

قبل از این که محکوم شوی به نابودی ...

خدا کند قوانین دنیای بخشنده ... ساده و بی غش شما کمی با قوانین دنیای ما فرق داشته باشد ...

...

..

.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت2:6 بعد از ظهرتوسط خاتون |