|
پاک کن زندگی ما بالانس زده است. خوبی ها و لحظه های خوش مون رو خوش خوشک پاک می کنه اما با وقاحت کنار بدی ها و دلگیری هامون می ایسته و بر و بر نگاهمون می کنه. از حماقت ما است این اوضاع برعکس؟ یا از بی رحمی پاک کن؟ یا این که اصلا شاید شوخی اش گرفته؟ شایدم ما خیلی پست و شکم سیر شده ایم و خودمون بی خبر؟ و شاید بدتر از همه این ها ... خوب می دونیم داریم چه بلایی سر خودمان می آوریم؟؟!! بابا از اون اول هم که به ما گفتن جنس فقط روان نویس! عزیز دلم! دست کم خوشی ها هم کنار خط خوردگی ها پابرجا بودند و آخر سر و بعد از همه این چرک نویس و پاک نویس کردن ها، فقط اونا خوونده می شدند ... می گفتند بی رحم نیستند روان نویس ها. نمی ذارن کسی- حتی اگه خیلی عصبانی باشه- پا کنه تو کفش شون. خل شده ایم! خل!!!
- ببخشین آقا! شما بلیط اضافه دارین به من بدین؟ + نه من کارت منزلت دارم دخترم! بدو بیا به راننده بگم دخترمی سوارت کنه ...
سلام عزیزم! ممنون از احوال پرسی ات! ما هم خوبیم و جاری در زندگی ... امیدوارم تویش حل نشده باشیم ... امیدوارم! How is your life going?
این جا آسمان آبی است و بعضی وقت ها نارنجی و سورمه ای و دریا آرام و بعضی وقت ها مواج و هوای خنک و آفتاب درخشان و بعضی وقت ها هم بارانی و همه چیز هست جز تو و حتی تلفن ات ... پری روز عصر با مامان اینا رفتیم بازارچه فصلی. هوای اون جا حسابی دم کرده بود و شرجی. پویا سر به هم خوردن معافیت اش مگسی بود هنوز و موند خونه. مامان هم گفت بیا! پسر بزرگ کن که آخرش بشه این. لنگه باباش طلبکار! جای سوزن انداختن نبود. آدمای عرق کرده ای که بهت تنه می زدن و همهمه و سر و صدا توی اون فضای نیمه تاریک که مخلوط شده بود با موسیقی های قر و قاطی کرکننده سی دی فروشی ها. رعنا هم اومده بود باهامون. گوشی شم گذاشته بود خونه. می گفت اعصابشو ندارم. کره بز بعد از چهار ساعت زر و پر کردن درباره چک های پاس نشده شرکت و فرم خرید خودروی قسطی و دعوای زرگری رئیس اش تو کارخونه و جفت نبودن دخل و خرج این ماه و سقط شدن عمه ننه یکی از دوستهایش و دعوای دیشب مامان و بابایش سر انعام ماهانه سرایدار خونه این بار سوسه دختربازی های زمان دانشجویی شو اومده بوده واسش با ملغمه ای از افکار فلسفی که ته اش بگه تو یه چیز دیگه ای. اونم بعد از دو هفته بی خبری و گم و گوری. تو این بلبشوی آنتن ندادن موبایل. رعنا پقی زده بود زیر گریه یواشکی تو اون اتاق. می گفت انگار سطل آشغالم که تویم داره استفراغ می کنه که سبک شه! حداقل ساکت نمی شه که گوش بده بهش دارم می گم دلم برایش تنگ شده! خاک بر سر احمق جفتمون! مامان و خاله اینا خم شده بودن روی چینی های رنگی دست ساز یه زن و شوهر و داشتن سرویس دم دستی واسم جور می کردن. دیس های لوزی... بشقاب های مثلث ... با رنگ های زرد و قرمز و نارنجی و ابر و باد های توشون ... ظرف ها رو تق و توق به هم می زدن ملت ... صدای جیغ و داد ... زن خسته و عرق کرده اما با حوصله و لبخند و آب و تاب داشت دونه به دونه ظرف ها رو نشونمون می داد و ست می کرد و به قول خودش شکیل و قیمت می گفت به بغلی ها و ظرف نشون می داد به اون وری ها و شوهرش با مو ها و ریش های جوگندمی و پیرهن مردونه کهنه اون پشت تند تند دونه به دونه ظرف ها رو می گرفت و می بست و کارتن می کرد. خاله گفت قربونت برم خانوم. شکیل چیه. این پسرهای حالا اصلا نمی فهمن این جهیزیه از کجا اومده و چه طور خریده ان! دخترام که دیگه خوب بلد شدن! خام این لالایی های قربونت برم فدات بشم یا آویزون پسره می شن دم درمیارن می گن هیچی نمی خوایم خونواده رو بی آبرو می کنن یام پدر خونواده شونو در میارن همه چی می خوان فکرم نیستن این پول از کجا باید دربیاد! شوهر بغلیه تا رسید و قیمت ها رو دید جا زد و گفت نه و باز کن کارتن رو آقا و بغلیه هم قاطی کرد و داد و بیداد که به تو چه و شوهره صداشو برد بالا و بغلیه هم که باز دیوونه شدی و خونه زندگی خودمه... بشقاب ایستاده ذوزنقه لیز خورد و پلقی خورد روی بشقاب های نشسته ... مرد به زن اشاره کرد و آروم گفت عزیزم این سرویس تکمیل شد؟ ببندمش؟ زن هم به مرد اشاره و آروم که نه عزیزم میوه خوری هاش مونده هنوز! باورت می شود؟ وسط جیغ و داد و گرما و تق و توق و شلوغی مرد به زن گفت عزیزم و زن هم به مرد ... اون هم آن جا ... اون هم با اجاره عقب افتاده غرفه ... اون هم توی اون سن ... اون هم توی این قحطی ... از پری روز تا حالا دوباره به دنیا امیدوار شده ام ... کاش بودی ... مرده شوی این دوری های کوفت را ببرند ... ... .. .
- معنی نداره پسر این قدر خاله زنک! قاطی دخترا یا پسرا به پیچ پیچ و خبرکشی و فضولی!!! نه دوست محترمی از آب در می آید و نه شوهر خوبی!
- معنی نداره دختر هر حرفی رو بره بزنه عین آنتن مرکزی! جیک و پوک اش که درنیاد همه جام با خودشون می برنش! هر حرفی هم جلوش می زنن!
+ اوهوم ... آره دیوونه رو! بلیت کیش و دوبی می خره زنه رو می فرسته یه هفته ده روز اون جا خودش از دو سه روز مونده به رفتن زنه هی اس ام اس و تلفن که داریم آزاد می شیم ... نه فقط واسه پدیکور اومدم عزیزم! ... گفتم بهش که یه پارچه ای چیزی بنداز رو عکسای عروسیتون. معذب می شم می بینمشون ... آلیس جون این مدل تتوی خورشید با اکلیل نقره ای چنده عزیزم؟ ... زن اش عین عروسک می مونه. ناز! ... حیوونی! هی هی ... می گه تو واسم یه چیز دیگه ای ...
- ما دیگه نمی تونیم به این زندگی مشترک ادامه بدیم آقای قاضی! با یادداشت های روزانه در وبلاگ هامون همدیگه رو عمدا یا سهوا آزار می دیم! همیشه فقط برای همدیگه اینویز ایم! آی دی های مخفی داریم! آف لاین برای همه می فرستیم جز خودمون! با همه چت می کنیم جز خودمون! توی لیست دوستانمون همه کس هست جز خودمون! برای همه کامنت یا اسکرپ می گذاریم جز خودمون! کارت تبریک می فرستیم جز خودمون! ... تحملش اصلا آسون نیست آقای قاضی ...
هوم م م ... می کشند کاریکاتورشونو که مثل دکمه آن و آف! ولی این طور نیست به نظرم. چون حس می کنم که نشناختمشون! مرد ها رو می گویم! در دنیاشون می توانند سال ها به زنی فکر کنند بدون این که حتی آن زن متوجه شود. یا دوستش داشته باشند بدون این که ابراز کنند. یا بخواهندش اما جلو نیایند. یا قبولش داشته باشند اما در ظاهر بکوبندش. به فحش بکشندش. له اش کنند تا خودشون سر بالا بگیرند. می گویند تنفر اما مثل سایه تعقیب می کنند. از چی آب می خورد این ها؟ غرور مردانه؟ دنیای غریبی دارند ... دردهاشونم غریب تر ... دنیایی که در آن همه چیز حتی دوست داشتن فدای غرور شخصی می شود را دوست ندارم! دنیایی که برای بقا حاضر می شود همه دنیا - حتی کسی را که دوستش دارند - را به آتش بکشد! بابا از آن سر اتاق چشمکی می زند از بالای روزنامه و لبخندی کمرنگ ... ... .. .
آی آی ی ی ... آی ی ... آخ کمر ام! آی ی ی آخ! خوب کاری کردم ولی! از دی شب تا حالا بعضیااااا چایی و میوه شونو میارن تو اتاق من می خورن! هوای گیم یا تایپ پروژه به سرشون می زنه! نخودچی خورون نامزدی راه می اندازن! منم جام شده کاناپه هال! انصافه آخه؟ آی وای ی ی ... راپورت دستش بود بابا وقتی اومد. اومده و هی چرخ می زنه تو اتاق و سرشو تکون می ده و بهم چشمک می زنه ... یادداشت قبل از خواب: کله خر! خوب کردم! تا چشمت درآد خانوم مظلوم!! روح هم این قد صبور و بی زبون؟!
تقریبا جای همه چیز تغییر کرد. تخت، کتابخانه، میز کامپیوتر، ویترین، کنسول و آینه، تابلوها، جامجله ای، گلدان ها و حتی فرش و ملحفه ها... مامان که فهمید شروع کرد نصیحت که آخه چرا دست تنها و صبر کن بابا بیاید و صبر کن فردا شود و صبر کن از سرکار بیایی و صبر کن سرفرصت و دیرت می شود و کمرت درد می گیرد و آخه کی این فرش را ببرد تا انباری و چرا فقط قالیچه ها و صبر کن نردبان باشد و یک ساعت دیگر باید فلان جا باشی و حالا چی شده مگه که آخه به این عجله؟ و گفتم الهی قربونت بروم تو درست می گویی و در اتاق را بستم. تقریبا جای همه چیز تغییر کرد. همه چیز تمیز شد و همه جا برق افتاد. اتاق روشن تر و بزرگ تر به نظر می رسد. به یک چشم به هم زدن ... همه چیز در یک چشم به هم زدن تغییر کرد. با بهانه ای کوچک! مانیتور کامپیوتر لذت دیدن غروب کوچه را از این بالا از بین می برد ... و تغییر دادن جای فقط مانیتور لذت چشیدن هارمونی جدید و رهایی از روزمرگی ... همین! مثل پس و پیش کردن نت هایی کوتاه در قطعه ای موسیقی یا عوض کردن صفحه ... زمان چندانی باقی نبود تا غروب آفتاب و اکنون ... آسوده ام! سبک ام و سرخوش و آرام ... اتاق آخرین جا بود. بعد از دل و روح ... یادداشت قبل از خواب: برای حفظ طراوت روح و نشاط دل و جلوگیری از مرگ شان هر کاری که لازم است انجام بده! نترس! از تنهایی و تغییر و یا شماتت و دلسوزی! دور شو! کر شو و درها را ببند و به تنهایی و در سکوت هارمونی ها را عوض کن!و پس از آن سرخوش و شاد و قوی بیرون بیا و باز هم نترس! از تغییر و یا شماتت! زمان زیادی برای زنده بودن و دیوانه بازی و هدیه دادن شادی ها و لبخندت به دیگران وجود ندارد!
بعضی وقت ها حرف هایی هست که باید نوشته شوند... گفته شوند. احساساتی که بروز یابند و افکاری که مجال بازگو شدن اما نمی نویسی ... نمی گویی و نمی گذاری! به هر دلیلی! دلیل ننوشتن می تواند حتی "دلیل نوشتن" ات باشد! دبستان که بودم و سوم ابتدایی می خواستم برای معلم در دفتر انشا بنویسم که مزخرف ترین خاطره مدرسه ام کتک زدن زینب شاهین با خط کش خیس چوبی بود که پشت بندش نیمکت اول ردیف وسط خیس شد و آنجا حالم از تو معلم عزیز به هم خورد اما ننوشتم. خواستم برای روزنامه دیواری مدرسه بنویسم که چقدر از صفحات دفتر انضباطی ای که والدین باید آن را هر شب پر می کردند و تویش کشدار و محکم می نوشتند مسواک نزده است! نماز نخوانده است! جوراب هایش را نشسته است! بدم می آید اما ننوشتم ... خواستم شب آخر توی اتاق هتل پشت جلد کتاب ریاضی تکمیلی سودابه دوست شیرازی ام که توی مسابقات قرآن سمپاد ارومیه هم اتاق من بود و روی تخت بیهوش خوابیده بود بنویسم دوستت دارم اما رویم نشد و فردا صبح یادداشت سودابه و ۲ شعر به عنوان هدیه روی چمدان من و خودش زودتر از من رفته بود ... خیلی چیزها بوده که خواستم بنویسم و ننوشتم و نمی دانم بعدا خودم را به خاطر این مساله خواهم بخشید یا مصلحتی را که در آن زمان حس می کردم کفایت می کند برای این ننوشتن ها پررنگ و قدرتمند باقی خواهد ماند یا نه. خواستم ننویسم اما نوشتم! دردآور و سخت بود ... اما احساس خوبی پیدا کردم از این نوشتن! نوشتم چون از چند روز قبل تصمیم داشتم بنویسم! چون "دل"ام می خواست که بنویسم! دوست داشتم که بنویسم! اجساس خوبی پیدا می کردم از این نوشتن! از این که با خودم روراست ام! از این که به خودم احترام می گذارم! از این که برای تمام دل ارزش قائلم! ارزش ها و زخم ها و خواسته هایش ... این دلایل کافی است برای رنگ باختن تمام دلایل احمقانه یا مزخرف یا حتی جدی ننوشتن که این بار همه آن ها را "دلیل نوشتن" مزبوحانه و کودکانه موجب شده بود ... همه دلایل خود یک وسیله اند... والاتر و برتر و مهم تر از تمام وسیله ها تنها هدف است و اوست بهانه و دلیل هر کار ... می نویسم با لبخند: به نام او ... برای امروز که می خواستم بیاید "چند روایت معتبر درباره عشق" نوشته - مصطفی مستور گفتی دوستات دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایههایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخندٍ تو بود.
(۱) یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم ؟ گفتم اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیرکولرآبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر باشی . هردومان یخ می زنیم ...
رویانا جان سلام امیدوارم خوش و خرم باشی و چیلیک چیلیک عکس انداختن با بازدیدکنندگان ات چشمانت را به درد نیاورده باشد. نمی دانم وسط این همه سرشلوغی حالش را داشته ای که بنشینی و فکر کنی که مثلا پس کوشن فک و فامیلات؟ یا اصلا پدر و مادرت؟ کاش هیچ وقت این سوالا نیان توی سرت و خوش خوشک چرخ بخورند. کاش اصلا نیان و مثلا آینه بدهند دستت یا این که عکس های نمونه های طبیعی مشابه ات را نشانت بدهند برای پز در کردن و تو وسط این هیاهو یک دفعه بفهمی که چیز مهمی از بقیه با تو فرق دارد. یک فرق بزرگ ... می دانی؟ راستش بهت حسودیم می شود! دنیایی که الان تو بهش پا گذاشته ای گوسفند نداشت! دریغ از یک دونه! حتی حساب گوسفندها هم دفتر دستکی و کتابچه ای شده! ننه باباهاشون و اطرافیانشون تربیت شون کردند خب! نصیحت شون می کردند که اگر چرا نبردنت کثافت کاری کن توی حوض وسط حیاط و اگر بد دوشیدنت شاخ بزن. نیستی که ببینی چه قربان صدقه ای می روند حتی از گوسفندها برای منفعت طلبی و چه چرتکه ای می اندازند گوسفند ها ... خب تو که نه مامان داشته ای و نه بابا! اطرافیانت هم که شبیه تو نیستند! نبودی هم که اگر کمی منصف و محترم بودند ازت اجازه بگیرند که تو راضی هستی این طوری بیاورندت تو دنیای منفعت طلبانه و دو دوتا چارتایی پر از غرور و خودخواهی شان یا نه. حالا نمی خواهم واژه های دیگه ای جلوی رویت بیاورم. هر چه باشه سن و سال زیادی نداری و دوست ندارم بدبین ات کنم. توی این دنیا تا دلت بخواهد الاغ هم هست. شعوری ندارند و خیالشان تخت است و خب سرویس می دهند به بقیه و زندگی شان می چرخد و هست بخور و نمیری و نفسی می آید و می رود ... حسابگر و خودبین هم که خب اووووه تا دلت بخواهد ... اما گوسفند؟ یه موجود ساده دل و بی غش؟ نه! حتی دریغ از یک دونه! دنیای ما آدما دنیای عجیبیه! قوانین بقا اش هم عجیب! معلوم نیست کی وضعشان کرده! ما که به دنیا آمدیم اطرافیانمان گفتند این است و گریزی هم از آن نبود ... حتی اگر ثانیه ای هم بخواهیم بشویم شبیه به تو محکوم ایم به نابودی! حتی در ساده ترین مسائل! حتی در مسائل شخصی! توی مسواک زدن! غذا خوردن! کار کردن! خوابیدن و ... حتی دوست داشتن ... ... .. . بود وقت هایی که بخواهیم زیر بار نرویم و جفتکی بیندازیم! اما فکر می کنی سر جمعش چقدر بود؟ یا ته مایه های فایده اش؟ هیچ! باور کن هیچ! رویانا جان! خدا کند وقتی که خواهر و برادرهای دیگرت را هم با روش های خودشان از توی لوله های آزمایش به این دنیا آوردند و سر دوربین هایشان سمت آن ها چرخید هنوز احساس تنهایی نکرده باشی! خدا کند برایت دیر نشده باشد! قبل از این که محکوم شوی به این که بشوی شبیه یکی از این میلیاردها گوسفندنما ... قبل از این که از رویانا بودنت پشیمان بشوی ... قبل از این که محکوم شوی به نابودی ... خدا کند قوانین دنیای بخشنده ... ساده و بی غش شما کمی با قوانین دنیای ما فرق داشته باشد ... ... .. .
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |