تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

معمای امروز روزنامه:

" چگونه می توان با شیش چوب کبریت شونصد تا مثلث ساخت؟"

 

پاسخ در صفحه بعد:

" کافیست چوب کبریت ها را مطابق شکل ریزریز کنید تا فرتی همه مثلث ها به دست آیند!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

- این حرفها را ولش کن ... فعلا یه بوس بده! بعدا سر فرصت با هم قهر می کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

عشق من!

جوجوی عزیز دلم!

هوارتااااااااااااااااا مبارررررررررررررررررررررررک!

چیکار کنیم با این همه شیرینی تا آخر شهریور؟!

ورودت فک خرد کن ات را پیشاپیش به عرصه فوق لیسانس تهنیت می گیم!

یکی بیاید خرده فک های ما رو از روی زمین جمع کند!

فداش بشم م م م م م م م م م ....

وااااای جوجو بوس بوس بوس بوس .....

عشقم! بوس بوس بوس ...

بوس بوس ...

بوس...

کور بشه و در بیاد چشم حسود قلفتی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

تا برنامه اش را نمی دیدم باورم نمی شد که میان این همه ستاره و سوپرستاره  یکی توی شان پیدا بشود که شارلاتان نباشد.

حتی یک کم توی صورتش اندوه و حتی بغض را هم دیدم.

پای ثابت تصویری در نشریه های زرد با آن سر و شکل را در نگاه اول خیلی سخت می شد دید این صفت ها را در درونش ...

این هم از حسن های مصاحبه پینگ پنگی است.

همان داداشی دانی و من بود این حمید گودرزی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

مرد به زن:

+ پن شنبه عروسی رضاس! قاطی و قوطی! نه ه ه ... لازم نکرده بیایی عزیزم من تنها می رم ... خب حجاب داشته باشی! چه ربطی داره! نه... امن نیس واست! نباشی بهتره! ...بهتره دیگه ... من فرق می کنم خب! ... فرق دارم دیگه ... هااان؟ ... آره ! چرا نکنم؟ وقتی خودشون اون لباسا رو می پوشن و می رقصن و می خوان چرا نیگاشون نکنم عزیزم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+ مام م م ... مااااااان ن ن !!! مامااااان! این بچه آهوئه جلوی چشم مامانش جیش کرد. مامانش اونو نشست. اون وقت همین جوری نجس نجس رااااه رفت !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

مي گويد شلنگ اش رو ناجور باز کرده اين خدا و بي خبر روي سرمون ها؟

مي گويد اوهوم.

مي گويد بعد اون گرما بايس همچين چيزي هم مي باريد البت. آتيش اينم که داره ديگه کورسو مي زنه ...

دست مي کنم توي پوشه سبز رنگ ...

مي گويد بازم ناز شست اين قاليباف که همه نيمکت هاي پارکو رنگ زد.

مي گويد بابا اين بدبخت رو هم عين کرباسچي کله اش مي کنن. اگه نکردن.

دسته کلفت کاغذها را مي ريزم توي آتش.

مي گويد آخ خانوم جزوه هاتون!

مي گويم جزوه نبودند.

مي گويد برويم.

مي گويد باشين حالا. وقت خوردنشونم شده اين سيب زميني ها.

مي گويد قربونت بروم. چارشنبه پس بيا واسه راه پله هاي ساختمون.

مي گويد رو چشم ام! دست شما هم درد نکنه خانوم! ماشاله صبيه تون خيلي با شخصيت اند.

دور مي شويم ...

باران همچنان مي بارد ...

...

..

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

هر دو کز کرده اند.

دستش را مي کند توي آب و يکي شان را بر مي دارد و مي اندازد توي سطل. بر مي دارمش و مي برمش و مي گذارمش روي ميز جلوي پنجره اتاقم.

مي گويد هر سال اين موقع لاله ها را بر مي گرداندي سرجاي اول شان بلکه اتفاقي بيفتد.

مي گويم امسال با سال هاي قبل فرق مي کند.

چيزي نمي گويد...

تند تند تکان مي خورد و مي چرخد زير نور ملايم آفتاب ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بد چیزی است این اگزیبر ...

بدتر از عادت کردن به تو ...

عادت کرده ام به دنبال تو بودن حتی توی اگزیبر ...

تکنولوژی بی رحم انگار فقط دارد بارهای ما را سنگین تر می کند ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بر عکس یکی از اساتید که می گفتند برای آدمها و چیزهایی که  ارزشی ندارند بزرگداشت تعریف می شود عقیده دارم که "معلم" بودن واقعا لیاقت می خواهد.

دلم امروز برای تمام شاگردهایم تنگ بود. برای تک تک شان. در تمام مدرسه ها. از فاطمه خانوم جزقله ۹ ساله خودم که مامان و بابای بی رحمش گذاشته بودنش دوم راهنمایی تا فهیمه عزیز که از من بزرگتر بود و با وجود مخالفت های شدید همسر و ... و آن همه مشکلات و دوری راه یک سال سختی کشید تا توانست دیپلمش را بگیرد و خاطرات جاده چهاردانگه.

دلم امروز برای تمام معلم هایم تنگ بود. برای تک تک شان. از رویا تا خانوم پیرانیان و خانوم طبسی  و خانوم شاهانی و خانوم افغانی و خانوم جیریایی و آقای جزینی و  ....

دلم امروز الکی تنگ بود اما طولی نکشید که گشاد شد!

از خدای عزیز به خاطر مهربانی همیشگی اش  و بیش از ظرفیت من که مجال شاگرد بودن در کنار بزرگترین معلم های ساده دنیا را داد ممنونم!

از خدای عزیز به خاطر مهربانی همیشگی اش و بیش از ظرفیت من که مجال درس دادن را به من بی لیاقت داد ممنونم!

از همه شاگرد های گل ام و دوست های با معرفت و مهربانم که به من خیلی لطف داشتند و تبریک گفتند ممنونم!

از استاد عزیزم آقای سلطان مرادی به خاطر امروز بی نهایت سپاسگزارم. می دانم که بلاگم را می خوانید آقای سلطان مرادی عزیز و شاید شیرینی این که استاد و شاگرد بخواهند به هم تبریک بگویند برای خیلی ها ملموس نباشد. اما به خاطر همه کارها و لطف ها و آرزوهای خوبی که برایم داشتید ممنونم. دلم برای آن چایی های پر رنگ لیوانی و شکلات نارگیلی ها تنگ شده است. دلم برای عکس های زیر شیشه میزتان تنگ شده است. از این که دختر شما هستم به خودم می بالم و امیدوارم بتوانم خواسته سخت شما را که همیشه شاد و پر توان باشم تا شما شاد و پر انرژی باشید را اجابت کنم ...

 

 

 

برای همه معلم ها امسال یک آرزوی بزرگ دارم که به اثرات جادویی اش باور قلبی دارم:

امیدوارم دعا و مهر همه بچه های ایران همیشه همراهتان باشد!

 

احترامتان می کنم...

دانش آموز کوچک شما...

..

..

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

و از روانشناسی "برخی" آقایان وقتی می خواهند به هر قیمتی* شما را به دست بیاورند این است که می روند قبض موبایل چند صد هزار تومانی شما را بی خبر و از طریق دفتر خدمات امور مشترکین برایتان پرداخت می کنند.

شما شکلات** عزیز هم بدانید که وقتی پرخاشگرانه (خیر سرتان) جواب رد می دهید نروید مثل (...) ها دقیقه نود بانک و روانشناسی تان را قوی تر کنید! چون آن ها دو هفته قبل تر رفته اند دفتر خدمات این کار را برایتان انجام داده اند ... اینجوری همه بهتان پوزخند می زنند. حتی مسوول دفتر!

 

* :قبلا شنیده بودیم حساب کردن پول تاکسی یا آژانس نشانه ادب و احترام یک آقا است. اما حالا بیا شکلات شویم و بنشینیم توی قفسه های سوپرمارکت!

**: آخرین مهلت خرید شکلات تا پایان ساعت اداری امروز!

 

 

پی نوشت:

دوست شوکولاتی عزیزم! شما بالا بروی یا پایین بیایی و یا احیانا چپ و شایدم راست ... محاله که من این پست را پاک کنم! نه سوژه به این نابی را ندید می گیرم و نه تقصیر شوکولات شدن تو رو گردن! البته فکر کنم با مایه کاری بتونی یه کارایی بکنی ....:دی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

بدین وسیله از کلیه آقایانی که در حرکت های انقلابی تا سر حد مرگ خشمگین و نگران از خش افتادن آزادی های فردی و پایمال شدن گوشه ای از حقوق ما زنان و جلوگیری از ترویج چهره مورد ستم قرار گرفته زنان در جامعه بوده و بیش از خود ما فداکارانه و دلسوزانه و زیبادوستانه معترض برخوردهای قانونی با بدحجابی هستند کمال تشکر و سپاس گذاری را داریم.

همچنین به خاطر این طرز فکر غلط که تا به حال تصور می کردیم شما در بقیه جوانب و امور اجتماعی و زندگی های خصوصی و مشترکمان آزادی ها و حقوق شخصی و شخصیت ما را حق به جانبانه و سوت زنان می بردید زیر کفش های کوه نوردی تان عذرخواهی و ابراز شرمندگی زیاد می نماییم. امیدواریم سایه مهربان و مقتدر و فهیم شما همیشه بالای سر ما باشد.

 

امضا - جمعی از زنان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ چقدر این پسرهای دانشکده تون جلف ان عزیزم! از اون سر راهروی سه کیلومتری تون سلام و خوش و بش می کنن باهات! اه اه ... نیشاشونو!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

گاهی کز می کند.

گاهی هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است ناگهان شروع می کند الکی تند تند دور زدن دور خودش و شنا کردن ...

حالا یا برای اون یکی است که گاهی وقت ها کز می کند و گاهی وقت ها خودش را می زند به دیوار یا برای خودش ...

ماهی کوچیکه تنگ پایه دار ...

 

دی روز مامان لاله های قدیمی کنار تنگ پایه دار را برداشت و برد کنار آینه ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

اصرار نکن! نمی خواهم ببینمت!

چون بعدش دلتنگت می شوم ...

هوایی می شوم ...

عین خل ها!

زندگی کردن در دنیایی که ثانیه بعدش هم عدم قطعیت هایزنبرگ رو می گذاره توی جیب کاپشن اش برای آدم هوایی خیلی سخته ...

 

"زندگی ما رو می سازه یا ما زندگی رو؟"

این بار بدون این که لازم باشه به چشم های من نگاه کنی بگو جواب این سوال رو ...

...

..

.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

نمیدم دیگه. گند می زنی بهشون چون.

آخه آدم حسابی سی دی "اوپ دیس" دار رو به بهانه بیرون نرفتن صدا از اتاق می ذاره واسش "پید پید" کنه داداش؟!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

ماهی کوچیکه توی تنگ پایه دار جلوی لاله های قدیمی سبز و طلایی خانه یک روز است که دولا شده و چسبیده به گوش ماهی های کف تنگ. یکی شان!

اون یکی هم بعضی وقت ها دارد خودش را الکی می زند به دیواره تنگ حالا یا از ترس یا از ناراحتی ...

یا می رود نزدیک اون یکی و الکی کز می کند حالا یا از غصه یا مترصد خوردن ...

 

غصه و ناراحتی باشد حتما به هفته نکشیده اون یکی هم می میرد.

مثل تجربه هر سال ...

غصه ام شده ...

...

..

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

هر جا بری باهاتم!

حتی اگه از دم هواپیمایت بخوام آویزون بشم!

استاد جان ... ای هملت تز من!

پسته و فرش بی کلاس رو بیخیال ... بیا بزنیم تو کار قاچاق و ترنسفر نانوپارتیکل!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

بدون نام دوم به بدون نام اول:

 

- اي ول. خوب ترتيب اين يارو رو دادي.حال کردم! حالا بريم گند بزنيم به وبلاگ يکي ديگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

نمي شود ديگر کاريش کرد.

ما ديگر نمي توانيم با همديگر معمولي باشيم!

از کي تا حالا خاکستر روي آتش شده يخ در بهشت؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بیا برویم از تره بار آناناس بخریم!

نه من تا حالا آناناس راست راستکی خورده ام نه تو.

برویم و با انگشت به هم نشان بدهیم و با هم فکر کنیم کدومشان بهتر است و تو بعد از مدت ها معیارهای عجیب و غریب و بامزه ات را رو کنی و من به آنها گوش بدهم.

بعد بدون این که مثل همیشه دو دوتا چهارتای خرج هفته رو کنیم یه دونه شان را بخریم و بیاوریم خونه.

من سینی می آورم و تو چاقو را برداری و چون زورت زیاده بنشینی و پوست اش بکنی و من یک بشقاب بلور بیاورم و یک چنگال و به دست هایت نگاه کنم و تو مطمئن آناناس را خرد کنی.

لم بدهیم روی یک مبل راحتی تک نفره و با هم از یک بشقاب آناناس راست راستکی بخوریم...

 

 

بیا برویم از تره بار آناناس بخریم!

راه دیگری می شناسی که ما را به هم نزدیک تر کند؟

...

..

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ عزیزم به جون خودم من از دار یاهو همین یه آی دی رو دارم که پسوردشو تقدیم می کنم به تو. یه ایمیل هم مال شرکت هست که فک کنم یه سالی می شه چک اش نکردم. پسورد اونم مال تو عزیزم ... فرق داره با اون یکی! حواسم همیشه به این چیزا جمع است عزیزم  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

رفتار پسرها با گوشی موبایل ... " کانه سگ!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

۱- "چو" اسلحه اش را می گیرد دستش و خشاب ها هم توی جیب کاپشنش و می رود دانشگاه و همه را به رگبار می بندد. سی و سه نفر می میرند و چهل و خرده ای هم زخمی و طبق معمول همه اشک و آّه و شوکه و حادثه بی نظیر و همدردی و افه های بولینگ برای کلمباین ...

۲- انگیزه چو ناراحتی به خاطر ترک دختر مورد علاقه اش اعلام می شود.

۳- استاد نویسندگی خلاق "چو" که حالا از سر جوگیری یا از سر دغدغه یا هر چی - راست یا دروغ - بر می گردد و به خبرنگارهای رو به روی دانشگاه ویرجینیا می گوید که از نوشته هایی که چو سر کلاس می نوشته نگران شده و چند بار خصوصی با چو حرف زده و در نهایت به مسوولان دانشگاه وضع چو را گزارش کرده است و هشدار جدی داده است.

۴- ما که استاد نویسندگی خلاق نداشتیم به عمرمون ولی اگر احیانا معلم انشایی یا استاد نویسندگی خلاقی توی ایران بخواهد ژانگولربازی استاد چو را در بیاورد از توی انشاها یا وبلاگ ها - که سبک اکثرشون شده رپ آن هم توی هر زمینه ای - برای پیشگیری از حوادث احتمالی باید در دانشگاه های ایران را تخته کرد. از سیاسی بگیر تا اقتصادی تا ترک دختر مورد علاقه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter