تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

مرد به زن:

+ خوب خوابیدی عزیزم؟ ببین. این چهار تا آقایی که اسمشون توی دفتر تلفن موبایلت هست رو نمی شناسم. می شه توضیح بدی کی ان؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

مرد به زن:

+ خیلی دوستت دارم عزیزم! حالا اون پسوردتو بده می خوام آف لاین ها و ایمیل هاتو چک کنم! پسورد وبلاگتم همین بود دیگه؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به قول بهروز صفاریان:

« من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم ...»

 

جایش در وانفسای این سه سال واقعا خالی بود ...

 

 

پیوست:

متن کامل شعر آقای صفاریان به درخواست یکی از دوستان:

 

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

- نگفته بودی دکتر قرص های بابا رو زیاد کرده.

- تیترونش حرف ندارد. به بابایت گفتم از در مغازه صاحب کارش تیترون خارجی بیاره واسه تشک جواد.

- حاج کریم واسه اون چک دوباره زنگ زده بود خونه عصری.

- یادت باشه فردا از مولوی ده متر تور کتان براق بگیری مینا! سر این پارچه رو بگیر.

 

قیچی باز می شود و می رود لبه تیترون ... 

 سر می خورد...

با صدای بلند می گوید : لی لی لی لی لی لی لی لی ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

آقای رافتی هم تعطیل کرد ...

 

" كاش در اين چهارسال وبلاگ نويسي
وقتي داد مي زدم اينجا لااقل اجازه بدهيد هرچه دوست دارم بنويسم
را گوش مي داديد

همه نوشته هايم ربطي به من ندارد
خيلي هايش داستان است
خيلي هايش رويا
و خيلي هايش چيزهايي براي دوستانم
يا چيزهايي كه هيچگاه اتفاق نيافتاده …

حالا كه در اين دنياي مجازي فنقله
نمي توانم خودم باشم
پس نمي نويسم …"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

نمي نشينند ...

حرف هايت ايستاده اند!

همه شان از دم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط خاتون 


لالايي و داستان كه "دريا" يم بيايد و دنياي بي طعمت را شيرين كند.

شوري درياي بي طعم پيشين تو زمان برد تا آشكار شد.

مخلوط شدن درياي شور و شيرين در هم چنان مزه زهرماري را مي سازد كه بيا و ببين!

از قديم گفته اند بايد حائلي دائمي باشد بين شان.

توجيه و تاسف و ترحم و اصرار را بگذار كنار!

بيا گورمان را از درياي همديگر گم كنيم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط خاتون 


 

در عصر جديد هستيم و همه چيز پيشرفت كرده.

در عصر عقب مانده ها – به قول تو – كافي بود آدم ها از چشم هاي همديگر فرار كنند تا حقيقت پنهان شود.

نكته اينجاست كه نمي داني در عصر جديد از روي صدا ها هم مي شود همه چيز را فهميد.

حتي اگر آن قدر مثل عصرت وقيح باشي كه باز هم بخواهي به چشم هاي عقب مانده من نگاه كني ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

دوستی دارم هم اسم خودم که از بس این مدت ندیدمش نرسید دستم بهش که ازش اجازه بگیرم لینک بلاگش را بگذارم پای این نوشته یا نه. بلاگی که خیلی وقت است دیگر در آن نمی نویسد و خواندن بلاگ دیگرش جرات زیادی لازم دارد.

آخرین پستش درباره تنهایی بود و به اوج رفتن و در اوج ماندن در تنهایی را به آرزو داشت و برایش آن قدر احترام قائلم که حتی دستم به نوشتن درباره آرزویش نمی رفت.

دوست دیگری هم دارم که آن قدر از یک جمله در فیلم مخملباف خوشش آمده بود که آن را گذاشته بود کنار بلاگش. او هم تعطیل کرد بلاگ نویسی را و برایش آن قدر احترام قائلم که حتی دستم به نوشتن درباره تصمیم اش نمی رود.

کبری عزیزی که محض شوخی و خنده با خانم های خانه دار گاه و بیگاه علم می شود توی مهمانی ها از همه ما قلدرها قلندرتر است.

کبری ترین آرزوها همیشه می شوند نصیب فصل های وابستگی های تند و آتشین.

کبری ترین تصمیم ها همیشه می شوند نصیب فصل های تنهایی.

جایی که حتی دوست ترین دوستانت هم خالی اند کنارت!

جایی میان نیستی ... اوج تعلیق ... ناباوری ... شک ... دودلی ... و سکوت!

 

"ما تنهاییم و تنهایی تقدیر ماست ..." در شکننده ترین وضعیت ها و ضعیف ترین روحیه ها خرامان و نرم نرمک می آید و فشار می دهد جای زخم ها را ...

این همان جمله بلاگ دوست دوم ام بود که آرزو می کنم هیچ وقت گوش های دوست هم اسم خودم آن را نشنود ... 

جمله زیبایی که این روزها بدجوری برای من هم بدآموزی دارد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

دارد باران می آید...

باران نصیحت!

باران محبت!

باران منطق!

باران آینده نگری!

باران محاسبه ریسک!

و باران های تخصصی دیگر ...

اما هیچ کس نمی تواند سر در بیاورد که دختر باران که توی ماه آب به دنیا آمده و حالش از همه چترهای دنیا تا به حال به هم می خورده چطور شده که یک چتر ضخیم و بزرگ گرفته بالای سرش!

دی شب باران زیر چتر بعد از مدت ها رویت شد ...

مرده شوی چشم های دهان لق را ببرند ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

همه دوست دارند بروند بهشت ... اما هیچ کس دلش نمی خواهد بمیرد!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

حدیثی را که نمی دانم از پیامبر بود یا امام علی را کاملا از حفظ هستم که در مضمونش بود مومن باید زیرک باشد!

زیرک ... رند ... باهوش ... سیاستمدار ... زرنگ ... قالتاق (غالتاغ؟ قالتاغ؟ غالتاق؟ قالطاغ؟ ...باید از اونایی که هستند دیکته صحیحش رو پرسید!!)

از دوم ابتدایی خیلی وقت گذشته است وگرنه می شد به راحتی به این سوال جواب داد که واقعا کلمه های بالا با هم همخانواده اند یا نه؟

ادعای دین و دیانت ات می شود قبول!

اما ادعای عاشقی نکن ...

تو رند بودی ...

و از آن هایی که باید آمد و دیکته صحیح بعضی کلمات را پرسید ازت ...

من اما باید بروم به دین و دیانت ام شک کنم. چون نشانه های موجود در حدیثی که نمی دانم از پیامبر است یا علی در من نیست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط خاتون 


 

عادت كرده بوديم صب به صب بچگي ها.

خامه را كه مي ريختيم توي پياله هاي كوچك چيني ، سرازير مي شد با قاشق رويش مرباي آلبالو يا توت فرنگي. بعد خامه را به هم مي زديم و رد سرخ سا صورتي مربا گيج و معوج دور خودش كمانه مي كرد و حلقه تنگ تر مي شد و در خود فرو مي رفت و در خامه غرق تا خامه سرخ يا صورتي مي شد و شيرين ...

صبونه مون اين بود صب به صب و عادت كرده بوديم صب به صب به اين شيريني لذيذ و شب به شب مي خوابيديم به اميد شيريني صب به صب.

دنيا كه تعطيلات ميومد پيشمون و عاشق شيريني، ازروي  رودربايستي يا عقب نماندن از قافله نگاه مي كرد به دستامون و مي ريخت مرباي سرخ يا صورتي را روي سفيدي خامه و با لبخند دروغي و چشم هاي تنگ و سرتكان دادن هاي بي معني مي گفت به من و جوجو كه مثلا به به ...

بدم مي آيد از مرباي زرد

از مرباي هل دار سيب...

از شيريني مرباي هل دار زرد سيب ...

خاصه اگر بريزنش روي سفيدي خامه زندگي و به هم بزنند تا معوج و گيج دور خود كمانه كند و تنگ تر شود و فرو برود در درون ...

خاصه تر اگر پياله كوچك چيني خامه صورتي يا سرخ را از دستم بگيرند و بگويند فقط مرباي سيب زرد هل دار!

خاصه از خاصه تر اگر نشود به جماعت خندان خيره به لبخند و چشم ها و سرت گفت توفير شيريني ها را از روي رودربايستي يا  ...

انگار بايد عادت كنيم صب به صب و شب به شب بخوابيم به اميد خامه هاي شيرين مربايي صب به صب ...

كسي مي داند تعطيلات كي تمام مي شود؟

به به ......

به به ...

به به.

...

..

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

همكاران گرامي!

آقايان "ر." و "م. " ...

قدم نو رسيده هاي خشگل تان هميشه سبز و به خير ...

شيريني شان كلي شيرين بود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

Honey

 

این مادموازل "دختر" من هستند...

لازم دیدم هم بهتون معرفی بشوند  هم مواظب رفتارتون در قبال ایشون باشید!

چون ایشون دختر "من" هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

آن موقع که دخترعموي از همه جا با خبرم يک سي دي بهم داد و گفت :« اين رو بگير منو نجات بده! اين سي دي باشه مال عمو!» ما نفهميديم منظورش از اين بذل و بخشش چيه.

ولي وقتي که کمربندمونو بستيم و زديم به يک جاده طولاني و سي دي رفت توي دستگاه پخش و آواي خوش الحان ايرج ازش زد بيرون تازه فهميدیم که اين آرشيو گران بها از زمان شيرخوارگي تا لب گور اين خواننده عزيز را فقط و فقط بابا جان و عموجان - و نه دخترهاشون- باهايش حال مي کنند!

 

کورس رفت سرمان کلاه رفت...

کورس برگشت ايرج عزيز عين يه بشقاب پرنده نازنين پرت شد توي دل کوير ...

 

بابا: دخترا؟ اين سي دي خشگله که عمو واسمون رايت زده کوش؟

دخترا: خبر نداريم. توي داشبوردتون مگه نیس؟ حالا فعلا اين اسکوتر رو  گوش کنين تا پيدا بشه!!!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

برای یکی از بستگان من دعا کنید!

برای یک پسر بیست ساله ...

که خیلی ناگهانی تصادف کرده است ...

فردا وقتی عمل تمام شود یا دیگر میان ما نیست یا فلج کامل خواهد شد یا ...

برای "یا"ی سوم دعا کنید ...

اللهم اشفع مرضانا بحق رسولک ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

خوشم می آید با همه آن حواشی هنوز هم وقتی مایکل جکسون یه "عر" می زنه کنسرت هایش و جمعیت هوادارهایش همه این درپیت ها رو سوسک می کنن ...

خواننده محبوب نیمه شب های دوران کودکی من ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

پیوند بعد از یک کش و قوس هفت ساله خیلی لذت بخشه ... نه؟

مبارک تون باشه!

افسون و شورش عزیز ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

نمی شود گفت تمام که بخش نه چندان کوچکی از دست نوشته های من در دیوونه خونه بلاگفا میزبانی شدند. نمی شود تعیین کرد که دقیقا از کی اما با توجه به این که تا به حال بازبینی آماری نکرده بودم اینجا را بهتر دیدم شروع سال جدید را بگذارم مبنایی برای این کار. در زیر به مواردی که جنبه شخصی ندارند اشاره شده است.

اول ـ در مجال تولد دوباره دیوونه خونه پربیننده ترین ها (ترجیحا در سال ۸۵) پست های زیر بودند:

۱. پست جنجالی " امتحان پایان ترم"

۲. داستان واقعی " مترو ... کات ... لنگه های کفش"

۳. پست "رمال"

۴. هدیه شور انگیز و بارانی " سلوک زیر نور ماه"

۵. عکس " عقاب با هورمون یا کریم بر فراز آسمان"

۶. داستان پایان باز " سفر (5) " ( سری اول داستان های دنباله دار سفر که قسمت آخرش نوشته نشد)

۷. یادداشت " ولنتاین (2) "

۸. کادوی تولد عزیز و دوست داشتنی مریم گلی به نام " بخند خاتون"

۹. بازی گسترده وبلاگی " یلدا بازی (1) " که منجر به اعتراف نامه " یلدا بازی (2)" شد.

۱۰. پست سفارشی " کاکائو"

۱۱. تبریک و تشکر " عقد کنون" که کاش قلم پایم می شکست نمی رفتم اون عقد کنون رو.

۱۲. داستان " جوجه کلاغ زشت"

 

دوم ـ از مرداد سال گذشته امکان گذاشتن کامنت در دیوونه خونه به دلایل زیادی برای مراجعه کنندگان برداشته شد که باز هم از دوستان ام به خاطر این مساله عذرخواهی می کنم و همچنان از طریق ایمیل یا آف لاین از نظرات و نقدها استقبال می کنم و امیدوارم در کنار آن دلایل، شخصی بودن اکثر پست ها را در نظر داشته باشند.

سوم ـ مبنای خواندن وبلاگ های دوستان تنها لینک هایی که در دیوونه خونه ثبت شده اند نبوده است. همین طور ملاک علاقه شخصی.

...

..

.

آخر ـ نمی دانم دیوونه خونه تا چه زمانی در این جا و به این شکل ادامه دارد. اما دوستش دارم. رازهای درونش را. پست های ثبت نشده اش را. هویت اش را و تاثیری که بر من داشت. اولین پست دیوونه خونه با بهانه ای ساده شکل گرفت و بهانه ای شد برای تولدی دوباره ...

نمی دانم " آخرین" چه خواهد بود ... کی ... کجا ... و به چه بهانه ای... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

حبيبي يا حبيبي يا حبيبي

عشق من ای عشق من

انت فين

کجایی

حبيبي يا يا حلم انا

عشق من ای رویای من

عشت عمري بستناه و اتمناه

تمام عمرم در انتظار تو ام و تو را می خواهم 

الفرقه عليا صعبه

جدایی برای من خیلی سخت است

و ازاي يداري

 

چگونه رنج دوری را پنهان کنم 

 

شوقي و انا اعمل ايه

 

با دلتنگی هایم چه کنم

 

لو اغمض عيني   و اصحي الاقيك هنا للبعد نهايه

 

ای کاش می شد چشمانم را می بستم و باز می کردم و تو را در کنار خود می دیدم و جدایی ما به پایان می رسید 

 

و انت بقالك سنه

 

یک سال است که از من دور شده ای

 

يلا و تعال


بس است ... دیگر بیا

 

انا قلبي حيتعب كده

 

دیگر دل طاقت دوریت را ندارد

 

انت فين

 

کجایی

 

حيرة في حيرة  و ايام طويله

 

سرگردانی و پریشانی و روزهای طولانی

 

بصبرعينيه

 

به چشمانم می آموزم که چگونه تحمل کنند

 

اللي دايبه في هواك

 

چشمانی که در عشق تو آب شده اند 

 

صوتي خاصمني  و رافض يغني

 

صدایم با من قهر است و اجازه نمی دهد دیگر شعری بخوانم   

 

غير لما ترجع  و يبقى معاك

 

تا وقتی که تو بازگردی و او در کنار تو باشد

 

شايف حبيبي في بعدك بيجرالي ايه

 

عزیزم دیدی دوری از تو چه بر من آورده است

 

شايف في بعدك  بدوق العذاب قد ايه

 

دیدی که درجداییت چه رنجی می برم


قولي ليه

 

به من بگو ... آخر چرا ؟

 

 

...

 

..

 

.

 


دايما في بالي  و بعد الليالي


همیشه در فکرم هستی  و شب ها را یکی پس از دیگری می گذرانم


واحشني يا غالي


عزیزم ... دلم برایت تنگ شده است 


يا اجمل ملاك


ای زیباترین فرشته 


أه لو تجيني


آه ... که اگر بیایی


لابوسك بعيني و اطفي حنيني 


با چشمانم تو را خواهم بوسید و مهربانیم را به تو خواهم بخشید


اللي دايب معاك


"مهربانی" ای که به خاطردوریت آب شده است


انت الجميل  اللي لايق عليه الغرام


تو زیبایی و تنها تو سزاوار عشق ورزیدن

 

و انت اللي عمري


زندگی منی

 
ماخلصت فيه الكلام


و سخنان زندگی من تنها و تنها به خاطر توست

 

انت فين


کجایی

 

 

 

"محمد فواد"

 


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

این بود سلوک "ما" ...

...

..

.

تمام!

 

پیوست: از اول روز تا هفت روز بعد دارد یک ریز باران می بارد. نقطه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

أتاك الربيع الطلق يختال ضاحكا من الحسن حتى كاد أن يتكلما

وقد نبه النيروز في غسق الدجى أوائل ورد كن بالأمس نوما
يفتحها ورد الندى فكأنه يبث حديثا كان قبل مكتما

 

"شریفه خضر الرمضان"

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

"اين نامه از آن نامه هاست كه دوست دارم بارها و بارها بنويسمش و هر كدام را بگذارم در شيشه اي و بيندازم توي دريا كه رقص كنان برود نزديك خانه تمام آدم هاي آشناي زندگي ام بدون تفرقي ..."

 

 

درنگ زيادي تا تمام شدن سال نيست. سالي كه شروع و پايانش با مرگ دو عزيز همراه بود. سالي كه سال تولدهاي زيادي بود و ... مرگ؟ نه ... نه!

سالي پر از دوست،‌ پر از شور، ‌پر از رخداد، پر از چالش و سرشار از بزرگ شدن و فاصله گرفتن از تنگي ها و كوچكي ها و انطباق با كاستي ها ...

سالي خيس بود امسال ...

و نه سبز و شاید بهتر باشد که قاضی رنگ و باران نشوم چرا که هنوز داستان تمام نشده است و زندگی جاری است و مشیت ادامه دارد ...

خداي عزيز محبت را برايم تمام كرد...

صخره هاي دشواري بود براي صعود، امسال و ممنونم كه با درد و رنج و لبخند كوهنوردي امسال را به پايان برديم ... من و خدا ...

وسعت دل با واژه ها به وجود نمي آيد كه له له زدن براي يافتن واژه اي، مفيدِ فايده باشد و بلوغ روح نه با جويدن افكار ديگران كه با آزمون ... كه با مشقت ... كه با عمل ... و چشم اندازِ نگاه نه با ترسيم كه با تجربه ... كه با وسعت دل و بلوغ روح ... و خطوط سرخ زندگي نه با رنگ، كه با دلي وسيع و روحي بالغ و نگاهي بزرگ ...

ابهامِ رد پاي خطوط سرخ زندگي من امسال كمرنگ تر شد و اين را مديون صعود سخت امسال ام...

تصوير جديدي كه در اين روزهاي پاياني سال در آينه به من نگاه مي كند بسيار غريب با تصوير گذشته هاي دور است و غريبانه ترين جزءاش ،‌ نگاه اش ...

زندگي، گرم و پر حرارت، ‌با درد فراوان، پوسته سخت و سرد مرگ را مي شكافد و متولد مي شود.

سالِ داشت بود امسال.

موسمِ داشت سخت ترين موسم هاست. عزيزترين كاشتني ها را به غفلتي مي توان از كف داد و برخي ديگر از كاشتني هاي متلون، در داشت، انگاره هايي از علف هايي هرز مي شوند كه اگر هوشيار نباشي ريشه مي دوانند و در مزرعه بزرگ و بزرگ تر مي شوند و عزيزترين ها را مي كشند. نمي تواني از آن چه كه مي رويد دلگير باشي كه اساس همه آن ها انتخاب هاي موسمِ كاشت تو بوده است. نمي تواني سر در گريبان مراقب گوهرهاي كاشته شده ات باشي و از اطرافيانت جدا، كه موسمِ برداشت همه آن ها به رنگي به سويت مي آيند براي خريد و آن هنگام موسمِ شناخت نيست كه موسم حقيقي شناخت آنها در موسمِ داشت توست نه برداشت ...

مي گويند موسمِ كفر است موسمِ داشت ... موسمِ شرك است ... موسمِ شوريدگي ... چرا كه حس مي كني هر چه صدايش مي زني نيست ... حس مي كني بازي سختي را با تو شروع كرده است ... حس مي كني كنديِ زمان ناجوانمردانه است ... رخدادها ناعادلانه است ... موسم سكون و تاريكي و سردي و زخم هاي دهشتبار از پشت است براي روح و دل- به ظاهر- موسم داشت!

سال سختي بود امسال.

از كف دادم ...

ريشه دوانيدند ...

از ريشه درآوردم ...

از رويش گوهر ها شاد شدم ...

و امانم بريده شد از شناخت ...

و از همه مهم تر

در انتهاي موسم داشت كه گوهرهاي زندگي ام جوانه زدند و قد كشيدند،‌تصوير ذهني من از وجودشان تعديل شد و اين بزرگ ترين نعمت موسم داشت بود.

كفر و شرك و زخم و سردي و تلخي ها مرا گوهرباني آبديده تر از سال پيش كردند و از خدا ممنونم.

انكار نمي كنم كه هنوز برخي واقعيت ها آزاردهنده اند برايم كه نمي خواهم به رنگ آن ها دربيايم.

سال سختي بود.

چون "تصاویر ذهنی" را در مقابل قرار دادم و با "واقعیت ها" بسیاری از آن ها را نابود کردم ...

مي خواهم همه را ببخشم. همه آن هايي را كه به خيالشان گوهرهايم را به تاراج بردند، بخل ورزيدند، حسد داشتند،‌ متلون شدند و كوچك و متزور، از پشت ضربه زدند،‌ عابر صفتان بي هنر و ... فرعون ها ...

ديگر لزومي ندارد نبخشم.

من و خدا با هم ايم و آن قدر به او شرك ورزيده ام كه شرك ورزيدني اي در دنيا نمانده كه آزمونش نكرده باشم. آن قدر به قدرت او شك كرده ام كه ريشه اش برايم محكم شده باشد. آن قدر نافرمان و سركش بوده ام كه در موسم تسليم كمي آرام تر باشم و حال به قدرت قانون مزرعه ايمان دارم.

چيزي را از دست نداده ام كه بيشتر از تمام از دست دادني ها به دست آورده ام.

از ياد بردن در قانون من نيست و من چيزي را از ياد نخواهم برد كه از ياد بردن رفتن جاده هاي چندين و چند باره است و برگ برنده من است اين قانون.... مي بخشم و از ياد نخواهم برد ... دوست مي دارم و از ياد نخواهم برد ...

علف هاي هرز را مي شناسم و راه زندگي كردن در كنارشان را ياد گرفته ام. نمي شود تمام هرزي هاي دنيا را از ريشه درآورد ...

دانه هاي روز مبادايي را كه موسم كاشت از ياد نبرده بودمشان و نگه داشته بودم را اكنون كه بارم سبك تر شده است و آزردگي ها و نفرت هايم را بيرون ريخته ام براي سبكي خودم، در خاك روح مي كارم و شك ندارم كه دوباره خواهند روييد ... غفلت ها رنگ مي بازند و همه چيز از نو آغاز مي شود ...

بغض هاي فروخورده سر باز كرده اند اين آخري ها ... آخر اين موسم ... مانند باران نويدبخش فصل درو ... مانند ابرهاي تيره و تار دلنشين آسماني پرباران بر فراز مزرعه ...

شك ندارم كه امسال، موسم برداشت من، سالي پرشكوه خواهد بود. پر از تحول هاي عزيز... پر از تولد ... پر از شادي ... پر از بركت ... براي تمام عزيزترين هايم.

شك ندارم كه امسال، سالي شيرين خواهد بود.

شك ندارم كه امسال، سالي متفاوت خواهد بود.

به قوانين خدا در موسم برداشت شك ندارم.

درنگ زيادي تا تمام شدن سال نمانده است. سالي كه شروع و پايانش با مرگ دو عزيز همراه بود.

و سالي كه مي آيد شروعش با پيوندي عزيز براي يكي از دوستانم است و نويد خوبي است براي اين كه فنجان امسال را هم برگردانم و روشني و نور را تويش بخوانم ...

 

 

سال برداشت، سال نور، سال باران،‌ سال لبخند و شادي بر همه شما مبارك! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter