تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

 

آرایشگر تحصیل کرده به این درد می خورد که وقتی دقیقه نود می روی پیش اش از اعماق قلب اش درک ات می کند و یک وقت فوری خارج از نوبت بهت می دهد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

و از عجایب انتهای سال آن باشد که ماهی خانه تکانی تصادفا یک ماه زودتر به دم مبارکش برسد و مامان خانم را باور آن چونان دشوار که نشاید و نپاید و عنقریب اهالی را مجبور نموده به ستردن غبارهای نادیده از جای دستمال ممد آقای زبون و بخت برگشته تا بیخ ریش توپ چی سال و تجاوز به حریم شخصی اتاق فرزندان و احیانا به تاراج رفتن گنجینه ارزنده یادگاری های دوستان و اقلام تزئینی و شمع های بی شمار و عود های رنگارنگ و صدف ها و سنگ ها و عروسک ها و کتاب های کوچک و کارت های بی شمار و گل های خشک و کاغذهای شکلات و آدامس و روبان و تور از اندرونی ویترین به جهت عطایشان به کودکان نق نقو و یا پرتاب به مزبله دانی همسو با قوه تشخیصیه که آن ها را همسان با محتویات مزبله دانی می دانند.  دست خودمان بود همچین این کاکتوس های نازنین را فرو می بردیم در صورت این کودکان که حالشان جا بیاید و عیدی گرفتن از مخیله شان بر باد رود! دلمان به همین دو تابلوی کلاژ  و رویه جدید میز کامپیوتر خوش است که در لا به لای این رزم عظیم و در جهت نجات بخشی از گنجینه شخصی از غارت همه جانبه راهزنان متولد شده اند. مدرکمان را بگیریم عنقریب رفته ایم سراغ همین کارها.

خدایا!

ما را که هم اکنون چهارزانو در سطل آب ژاول جلوس فرموده ایم بکش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

به بزی دانا و با شخصیت جهت تراز نمودن دقیق سبزه های منزل تا شب عید فوری نیازمندیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

یک روز عجیب

یک روز کوفت!!!

یک روز به شدت واقعی و ...

تلخ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

این تبلیغ جدید آتش نشانی که انیماتور راهنمایی رانندگی درستش کرده جدا خداس!

عوض اش ما به جای این که مث هوشی مو سیخی بریم پوز بچه های شهرک رو بزنیم فک و فامیل رو ترکوندیم رو هوا. دلمونم واسه لاستیک ماشینای پارک شده کباب شد!

سیا ساکتی بی سلیقه هم حالا زود بود آدم بشه ...

 

فررررداش : موبایل به دست فیلم دیشب توی راهروی دانشگاه داره واسه دوستای پایه اکران می شه که یه استاد زیادی خوشمزه پی تی کو پی تی کو از پله ها میاد پایین و از پشت سر غافلگیرمون می کنه که : اوووووه خانوم (...)! از این که سه روز پیش دفاع کردین چه حسی دارین؟ و دوست بی نوای ما خشک می شه و موبایل بی نواتر که فرصت پاز شدنش از دست رفته بود زیر چادر با صدای بلند همین جوری ترقه و نارنجک می ترکوند به افتخار این ذوق مرگی مفرط استاد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

پدرت خوب مادرت خوب آخه تو وقتی می ری خونه که ماهی ها خواب ان! چطور فکر می کنی هنوز وقت فروختن شون نرسیده؟

حکما انتظار هم نداری که وسط اتوبان عین موز بگذارندشون روی سر که دو تا هزار!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بالاخره شرش کنده شد!

بعد از پنج شش ماه که هی مجبور بودیم بشنویم:« خون بابام حرمت دارد!» و « به حق نون و نمکی که با هم خوردیم!» و یک نفس راحت کشیدیم.

یه ماه درمیون هم که می دیدیمش می رفت روی اعصابمان این فیلمفارسی هندی ضعیف پربیننده "زیر تیغ" شاهکار!

 

- می دونی عمو قدرت کیه؟ عمو قدرت برادر بابای منه!!!!!!!

 

دیمبالا دیمبول ( صدای طبل متنبه کننده زورخونه )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

وقتي مانتوي سفيد پوشيده و ماسك زده و عينك UV روي سر، با يك كارتن تي تاب بزرگ چرك و كثيف به بغل در حالي كه تويش پر از بشرهاي كوتاه و بلند و شيشه پني سيلين و اسيد 90%  و بچه هاي هشت روزه گران قيمت و آب DI و لامل و كاغذ پارافين و فويل و بورت و پيپت وكاور شيشه اي صورت و دستكش هاي ضد UV به آن يكي دست، نفس زنان و خيس از شر شر بارون از دانشكده بيوشيمي بكوبي بيايي و به زور در آزمايشگاه را با تنه گامب ب ب ب ... باز كني و يك جفت دمپايي پلاستيكي از لاي دو انگشتت از ارتفاع يك متر و ده سانت پرت شوند كف آزمايشگاه و اكولارايز وار بگويند:  شترررررق ق ق ق .... بعد كفش هاي مخصوص آزماشگاه ات را با پا پرت كني اين طرف (در) تق ق ق ق ... و اون طرف (پارالل شيشه اي مات)پق ق ق ق ... و بعد در اين حين يكي هوس كند بيايد تو و در آزمايشگاه را به شدت باز كند و "در" هم محكم، تو را با همه آن بند و بساط و دمپايي پوشيده نپوشيده با كارتن ات و با صورت ببرد توي جاكفشي و پارالل شيشه اي مات روبه رويش و اكولارايز ش ش ش شترررررررررررق ق ق ق ق ق ق ق ق ..... و قبل از اين كه جيغ بلند تري بزني يكي از دخترها از پاي كامپيوتر بدود طرفتان و در اين حين گوشه مانتويش گير كند به جاكيسي كامپيوتر و كيس را با خودش هفتاد درجه قيژژژژژژژژژژژژژژژژي ي ي ي  بچرخاند وسط آزمايشگاه ... و بعد دست روي دهانت گذاشته خودش را پرت كند روي شانه راستت و با صداي خفه اي بگويد هيس س س س س س س ... دكتر (...) از دانشگاه تورنتوي كانادا آن طرف پارالل شيشه اي مات و پشت به آن، پشت ميز و استاد عزيزمان رو به رويش نشسته و دارد با فعاليت هاي درخشان آزمايشگاهي مان پرزنت اش مي كند!

خب در اين شرايط معقولانه ترين كار اين است كه كارتن كثيف و خيس با طول يك متر و عرض هفتاد سانت را بدهيد به همان دختر مزبور با عرض كمر سي سانت كه پشت اش با لبخندي به استاد عزيز با چشم هاي از حدقه درآمده قايم كند و ببرد اتاق كناري، شما هم با كاور و دستكش و شيشه هاي بچه هايتان با طمانينه و لب هاي فشرده و خيلي جدي از كنار دكتر (...) – كه در تمام مدت پشت اش به ما بوده- رد شويد و در شيشه اي مقابلتان را باز كنيد و برويد داخل و بعد بنشينيد كف زمين زير دستگاه سانتريفوژ و پشت كوره تا بيست دقيقه جلوي آسيستان مات و مبهوت تان از خنده ريسه برويد!

وقتي هم كه مهمان عزيز از آزماشگاه برود بفهميد كه روي مانيتور دختر عرض كمر سي سانتي كه در ميدان ديد دكتر(...) هم بوده، صفحه شخصي دكتر (...) باز بوده چون بايد يقين حاصل مي كرده كه ايشون كه به قصد تبادل دانشجوي دكترا پايش را گذاشته آزمايشگاه، مال تورنتو هستند و احيانا قلابي از آب در نيايند!

ايرادي ندارد! دست كم صداي دمپايي پلاستيكي كف آزمايشگاه كلين روم با درجه 3 توي تورنتو برايشان شبيه سازي نشده بود كه شد. دلبري شورانگيز ما هم همسو و در تكميل پرزنت استاد عزيز جهت ادامه تحصيل كه ديگر جاي خودش را داشت!

ما كه فكر مي كرديم زنجيره سوتي ها بعد از آن شب تمام شده است.

ساعت يك ربع به ده همان شبي كه يك جفت چشم گرد شده با سي و دو دندان و لب هاي كش آمده در يك صورت واكس مالي شده از لاي در آزمايشگاه مشترك به تو كه پشت دستگاه UV-VIS بودي دالي كردند و وقتي داشتي جيغ بنفش ات را از ته حلق آماده مي كردي واسه بيرون پريدن، نوبت دالي كردن دو تا ابروي گره كرده با پره هاي گشاد شده بيني در ميان صورتي سفيد شد كه قبل از آن كه رئيس دانشكده بخواهد سرت داد بكشد كه بدون مجوز اين وقت شب اين جا چه غلطي مي كني يادش بيفتد كه مثل گلدان باستاني نمايش ات بدهد و تبليغ كند و پروفسور آفريقايي را به داخل هل بدهد كه با آن لهجه اجق وجق اش تو را با عرب ها اشتباه بگيرد و با سي و دو دندانش به تو كه ديگر چيزي نمانده تا قالب تهي كني بگويد : سسسلمون عليكوم! تو ليت ليدي!!!

و آي چقدر دوست داشتي محكم بزني پشت گردن پروفسور شوخ و شنگ كه همچين صدا كند ششششتررررررررق ق ق ق ق ....

 

الیوم بای نحو از دست استاد جهت خوردن هر گونه پس گردنی احتمالی متواری ام. مساوی ... پرانتز پرانتز!!

شششتتترررق ق ق ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

بیست و چهارم اسفند جشن شیرینی خوران ام است.

بالاخره آنالیز های سنتز جواب دادند ...

خدایا شکرت ...

...

..

.

بیشتر به جای این که خنده ام بیاید می خواهم بروم و از خستگی یک دل سیر گریه کنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

امروز روز جهانی زن است و متاسفانه هر چه تحصن و تظاهرات و میتینگ های مجمع های کوچک و بزرگ حمایت از حقوق زنان است برای اعتراض جهت رسیدن به حقوق مساوی برای زنان و ... در این روز برگزار می شود. فارغ از این که می شود این کار ها را روز دیگری هم انجام داد و استفاده به تری از این روز کرد و با این کارها صرفا تنش ها را برای دست یابی به آن چه که به واقع حق طبیعی ما است را بالاتر نبرد و این روز را برای زنان به عنوان روزی ویژه جشن گرفت.

در میان این هیاهوها یاد دوست قدیمی ام نفیسه مرشد زاده می افتم و متن بسیار دوست داشتنی ای که چند وقت پیش نوشته بود. با زاویه دیدی دیگر.

به عنوان کسی که کار کردن در تمام محیط ها را تجربه کرده و مادر پر مشغله ای هم داشته است و طعم پرستار خانگی و مادری کردن برای خواهر کوچک تر را هم چشیده تصور می کنم به تر است این زاویه دید هم مورد تفکر جدی مخصوصا از طرف خانم ها قرار بگیرد. لذت داشتن بعضی چیزها تنها زمان و مکان خاص خودش را می طلبد و نکند که بعد از سالیان سال سربرگردانیم و ببینیم که چه دوست داشتنی ها را به بهای ناچیزی از دست داده ایم.

***********************

از: نفیسه مرشد زاده


ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

جوجو امروز کنکور ارشد داشت.

برای من که همیشه تک است. امیدوارم رتبه اش هم این طور باشد مثل قبلی ها. صبح که بیدار شدم هنوز خواب بود از خستگی. پلکیدم یک کم و رفتم دوش گرفتم و صبحانه خوردم تا بیدار شد و با کتاب نشست روی مبل. با موهای خیس رفتم روی سر و کولش و بوس و بغل و آهنگ"چه کثیفی من تمیزم" و آی آی جوجو به رسم هر روز و انگار نه انگار که خبریه امروز.

و امروز به جای آزمایش کردن نشستم به دعا کردن. دلم می خواهد شب که از آزمایشگاه در می آیم و می رسم خونه یه جوجوی شارژ ببینم.

خواسته بزرگی نیست.

اگه خدا بخواهد حتما می بینم...

اگه نبینم هم مهم نیست. مهم نتیجه زحمت هایش است که عدل خدا می گوید باید خوب بشود و می شود!

مهم فک رئیس کارخونه بود که توسط طرح جوجو خرد شد. مهم دهان استاد گنده دماغ جوجو است که با پروژه جوجو عین دهان تمساح باز موند. مهم خود جوجو است که برای من همیشه هست و دوست داشتنی و می خواهم باشد و سالم و شاد و سرحال که از خدا می خواهم تنها جوجوی زندگی ام را همیشه این طور نگه دارد.

گور بابای آزمایش!

بروم سوپر خرید کنم برای جوجو ...

دوس ات دارم جوجو ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

کارگاهی که داشتیم نزدیک غروب تشکیل می شد و تقریبا یا نمی آمد یا می گذاشت آخرهایش می رسید. اما همیشه ذهن سیالش را تحسین می کردم.

عباس نعمتی توانایی اش را دارد که فیلمنامه "تا صبح" را تا بهمن سال ۸۶ با قدرت ادامه بدهد. بازی ضعیف بعضی از بازیگرها را از ذهن تان بگذارید کنار. به صحنه پردازی ها و دیالوگ ها و چینش دیالوگ ها مخصوصا در صحنه های چند کاراکتری دقت کنید. تا صبح از به ترین فیلمنامه های آقای نعمتی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

اصفهانیا خیییییییلی نااااااازن.

مخصوصا دختراشون!

 

پیوست: پیشاپیش از قربون صدقه تمام دوست های اصفهانیم اکمل سپاسگزاری را دارم. دو نقطه ... دی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

علف نيم جويده شده را تف مي كنم ميان علف هاي پاي تپه و زير لب مي غرم :« پوف ف ف ... اين آدم بزرگ ها هم فقط بلدند گند بزنند ... واقعا كه عجيب است!»

دستي به بدنه نقره اي هواپيما مي كشم و انعكاس نور قرمز آفتاب از غرب چشمم را مي زند: « فكر آن كله پوك شان به اين جا قد نمي دهد كه وقتي بچه دار شدند اگر آن قدر بفهمند كه شب ها بايد برايشان داستان بگويند با گند زدن به اين داستان ديگر چه داستاني باقي مي ماند برايشان براي گفتن به بچه ها؟ »

با نوك پنجه ور مي روم به گل هاي يك روزه زرد و آهي مي كشم:« خب آدميزاد است ديگر! اشتباه مي كند. كف دستم را بو نكرده بودم كه شازده كوچولو از اخترك هفتم به بعد بايد شير فهم مي شد و بر مي گشت خانه و پايش را نمي گذاشت زمين كه آدم بزرگ هاي زمين بشناسنش و داستانش را بنويسند كه ته اش بشود تلخ تر از برگ گياه بائوباب ...»

تسمه كلاه را زير چانه ام محكم مي كنم و مي پرم توي كابين: « شام حاضره آنتوااااااااان!»

كاش سوزي عزیزم كه با شكم برآمده اش در درگاه كلبه پايين تپه ايستاده و دست به كمر صدايم مي كند هم بداند كه اگر قرار باشد شازده كوچولو و پرنده مهاجر همديگر را ببينند سفر بي بازگشتي اتفاق مي افتد كه به نفع هيچ كس نيست... ديگر بهانه اي براي زندگي كردن روي زمين باقي نمي ماند ... بايد جلوي اين سفر را بگيرم ... عينك را روي بيني ام جا به جا مي كنم ...

« چه وقت پريدن است آنتوان؟»

نه ... نه ... اين داستان بايد پاك بماند ... بايد هفت ماه برگردد عقب! شازده كوچولو بايد از درد نيش مار زنگي بگويد آخ و عطش چشيدن خار گل سرخ روح اش را بلرزاند و به پلك زدني برسد سياره و گل سرخ هم آن قدر كله شق و مغرور كه تا آن موقع به جاي بي تابي و دوره افتادن توي كهكشان با پرنده مهاجر براي پيدا كردن پسرك ديوونه و شكستن حباب براي نشانه گذاري ابلهانه رويش را بكند طرف ماه و خاك پايين پايش يواشكي خيش شود و به گوسفند پشمالوي پر حرف توي جعبه هم محل سگ ندهد و يك دفعه سربرگرداند و ... موتور با سر و صدا روشن مي شود ...

« تو ديوونه اي آنتوان! اين جنگ براي تو از پيش باخته است ... برگرد!»

اه پسر نه! ترك كردن اخترك نه! اين كه بدتر مي شود... نه! رفتن نه! بايد با هم قهر كنند و حالشان از هم به هم بخورد و از هم دلگير شوند. گل سرخ سر جايش و پسرك هم برود كنار آتشفشان خاموش دقيقا 180 درجه دورتر از گل سرخ و چند وقتي از جايش جم نخورد و گل سرخ تشنه بماند و دورش پر از علف هرز و گل يك روزه زرد و پسرك هم احساس بيهودگي و خفگي كند و عطري به بيني اش نخورد تا دلشان براي هم تنگ شود و دوباره برگردند پيش هم و ... نه نه! پايش را از ستاره اش بگذارد بيرون جواهر هاي زندگي اش مي شوند بي صاحب و اولين كسي كه پيدايشان كند مي شود صاحبشان ... گل هاي يك روزه زرد وعلف هاي پاي هواپيما به هوا بلند مي شوند ...

« بر مي گردم سوزي! نمي گذارم داستاني را كه با هم هفت ماه تمام براي بچه مان ساختيم تا هر شب برايش تعريف كنيم و به او بفهمانيم زندگي چقدر قشنگ است را اين طور به لجن بكشند اين آدم بزرگ ها ...»

نه آنتوان ... نه ...

 

تيك آف ...

 

برگرد ...

 

اوج ...

 

نزديك غروب است ...

 

عطر گل سرخ سراسر تپه را فرا گرفته است ...

 

...

..

.

 

پرواز

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter