|
نمي شود درست فهميد كه عمر گياه بائوباب چقدر است. اما اين جا از بعد از بازگشتم از سفر حدود شش ماه است كه بائوبابي نروييده است. قبلا صبح به صبح مي ديدمشان و از ريشه در مي آوردمشان و غر و لند كه كاش نرويند كه ناچار نشوم به اين زحمت هر روزه و حالا دلم برايشان تنگ شده است. انگار اگر گل ها و نه گل هاي يك روزه نباشند بائوبابي هم نخواهد بود و شايد هم زير سر نفتي باشد كه قبل از رفتن اش مرد تاجر ريخته است روي خاك اين جا كه مبادا چيزي برويد كه او نصيبي نبرد ... ***************** قلبم درد مي كند. هنوز صدای فریاد هایم از توی دهانه آتشفشان خاموش هر از چند گاهی می زند بالا. هنوز جاي سيلي اش قبل از به هم ريختن كشويش و رفتنم از اخترك اش مي سوزد. مردك تاجر دروغ گو! كي گفته است تمام ستاره ها مال اوست؟ دست کم اين جا مال من است و یا شش اخترك ديگري كه با صاحبانشان ديدم مال آن ها. ميان تمام ستاره ها و اخترك هاي عالم منهاي هفت ستاره و اخترك چطور مي شود گل سرخي را پيدا كرد كه از تمام وجودش، همين يك خار چسبيده به تكه جعبه اي مچاله و نيم سوخته با دو سوراخ كه بشود از اين طرفش آن طرف را ديد، برايم مانده است ... طاقت نمی آورم و سرم را می برم جلوی دهانه آتشفشان و صدای جیغی لرزان در اخترک می پیچد ... ***************** آدم ها موجودات عجيبي اند. سر نابزنگاه رازهايي را فاش مي كنند كه تمام دودمان اخترك شان را بر باد مي دهد و كسي مثل من كه هنوز بزرگ نشده بود كف دستش را بو نكرده بود كه تمام توصيفاتش از داشته هاي دوست داشتني اش با جوهر روي كتابچه مرد جغرافی دان نوشته مي شود ... تمام شان به جز يك گل سرخ كه با مداد ... و خود پسنداني كه وقتي هيچ كس را پيدا نمي كنند براي ستايش راهشان را كج مي كنند تا نشاني ستايش كنندگان را از جغرافی دانان بگيرند و يك راست مي روند پيش تاجرها كه خبر اختركي با جواهر هاي بي صاحبي را بدهند براي تصاحب و تشويق شوند و جايزه بگيرند و ارضا شوند و خيلي هم زمان لازم نبود تا كاشفي براي وجود جواهري بي صاحب را استخدام مي كردند و كافي بود بيني شان را مي گرفتند سمت باختر تا رايحه اي عجيب و روح نواز كه به تازگي روزها (و شب ها به وقت ستاره من) سوار بر نسيم به مشام مي رسيد را بشنوند ... اخترك با جواهر هاي بي صاحبي كه صاحب مرددشان ميان آن ها و زمين، نزد جغرافي دان، زمين را براي شناخت و مكاشفه انتخاب كرده بود ... زمین، سياره بي نوري با ميلياردها آدم بزرگ ... ***************** آدم بزرگ ها موجودات عجيبي اند. براي دارا شدن و تصاحب حتي به جواهرهاي اثبات نشده با مداد ثبت شده هم رحم نمي كنند. حتي اگر آتشفشان ها براي دفاع زبانه بكشند يا گوسفندي از جعبه بيرون بپرد ... می توانند یک گوسفند بکشند با یک جعبه با دو سوراخ و دلی را شاد کنند و می توانند گوسفندی را با یک جعبه با دو سوراخ به آتش بکشند ... كاش پرنده مهاجر اين را هم برايم مي گفت كه چه شد كه دو آتشفشان هميشه فروزانم خاموش شدند و جعبه نيم سوخته ... اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزیرهای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو و حالا مردك دروغ گو از غفلتم سواستفاده كرد و گل ام، گوسفندم، حرارت دو آتشفشان ام، گل هاي يك روزه و گياهان بائوبابم را از من ربوده است و معلوم نيست بعد از شمارش، هر يك را در كدام اخترك گذاشته است ... بدون آب يا حباب يا علف ... به مرد فانوس بان حسودي ام مي شود و به وفاداري اش. به فانوس اش و اخترك بسيار كوچك اما روشن و گرم اش. قلبم درد مي كند. کاش می شد همه این کابوس را برای ابد فراموش کرد و برگشت به گذشته. دادگاه سختي بود ... اول وسوسه شدم كه بروم پيش پادشاه و از او بخواهم دستور دهد موش كور به محاكمه بكشاندم چون خسته تر از آن بودم كه خودم بشوم قاضي و پشيمان شدم ... دادگاه درون سخت تر بود اما ... كاش مار زنگي اين جا بود يا دسته پرندگان مهاجر آن قدر صبور بودند كه مرا ستاره به ستاره، اخترك به اخترك، مي بردند براي جستجو ... برای جستجوی تمام خوشی های زندگی ام ... برای دیدن دوباره گل سرخ ... ***************** آدم بزرگ ها موجودات عجيبي اند و تا زماني كه دوست داشتنی هايشان را از دست ندهد ارزش آن ها نمي فهمند. انتخاب همیشه سخت بوده است و حس مي كنم شده ام يكي از آن ها و دلم براي تمام گذشته تنگ شده است. براي شادي ها و آزردگي ها و برای نشناختن ها ... ستاره بي رمق من كه حتي در آن گلي يك روزه هم نمي رويد دیگر جاي ماندن و نفس کشیدن نيست ... منتظر غروب آفتابم ... كه پرنده مهاجر - همانی که قبلا همسفر گل سرخ بود برای یافتن من - بيايد و سفرمان را شروع كنيم... مي گويد كمي كه دورتر شويم رايحه بي رمق اما آشنايي را خواهم شنيد كه روزها و به وقت ستاره من شب ها به مشام خواهد رسيد ... و من ... با موهایی آشفته و چشم های خیس و چانه ای لرزان در حالی که خار کوچکی را در مشت دارم منتظرم ... در سکوت ... آتشفشان فریاد می کشد ... ... .. .
!!! ... .. . . .. ...
بر می گردم به سیاره و دوان دوان فریاد می کشم گل سرخ ... گل سرخ ... و ناگهان خشکم می زند. تلی از خاک های زیر و رو شده ... درست مثل این که گلی را از ریشه از آن بیرون کشیده باشند ... و پای آن ها برگ های خشکیده زرد ... دست هایم می لرزند... نگاه بی رمق ام اطراف را می کاود ... تکه های شیشه حباب در اطراف دهانه آتشفشان خاموش و سرد ... و کمی آن طرف تر ... جعبه ای نیم سوخته، مچاله و پاره که می شود جای دو سوراخ را در یکی از لاشه ها تشخیص داد ... دهانم خشک شده است ... باد سردی می وزد و موهای طلایی را روی صورتم در هم می ریزد ... چانه ام می لرزد ... زانوانم سست می شوند و بر خاک می افتند ... باد سردی می وزد ... سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفته است ... ... .. .
می گوید آخه امروز هم که آب نخورده ای... اقلا منو بذار توی آفتاب تا خشک شوم. از سقف جعبه همین جوری دارد اشکهایت می چکد ... محلش نمی دهم. عصبانی می شود: هفت شب است که عطرت همه کهکشان رو برداشته ... گلبرگ هایت دارند دونه دونه می ریزند ... برگ هایت زرد شده اند ... من بز نیستم که نفهمم چرا حباب را شکستی... یا بخواهم با شاخ هایم بروم توی شکمت که نشستی و داری برایم فیلم بازی می کنی. بیخود نیست که گذاشت و رفت! خار سبزم را به بدنه جعبه فرو می کنم و داد می کشم: ساکت شو! ساکت شو ... خار نحیف طاقت نمی آورد و می شکند ... سرم می افتد روی جعبه و هق هق ام توی سیاره می پیچد ... بغض آلود آهی می کشد و می گوید: خب شد اینجا نبود و ندید ... از لا به لای شبنم ها بریده بریده می گویم: او فقط عطرم را شنید اما درونم را ندید ... گوهری که مدت ها آرزو داشتم ببیند و لذت ببرد ... انتظار زیادی بود؟ سکوت می کند... ... .. .
جیغ می کشد: ای وای! حباب شیشه ای را می خواهی بیندازی توی آتشفشان؟ می گویم: نمی خواهمش! احساس خفگی می کنم باهاش! با دلواپسی می گوید: ولی تو باید شب ها بروی تویش. مگر نه این که هر شب وقتی خودش این جا بود می گذاشت ات اون تو؟ وقت عطر افشانی تو فقط توی روز است... رویم را می کنم آن طرف و با غیظ می گویم: پس چرا خودت رفتی توی اون جعبه زشت بدترکیب قایم شدی؟ از وقتی اومدی این جا یک لحظه هم از اون تو نیامدی بیرون که مودبانه بهم سلام کنی. فقط بلدی با اون چشمای گنده ات از توی سوراخ هایش بهم زل بزنی گوسفند بی ادب! تته پته کنان و با شرمندگی می گوید: آخه می دونی؟ قبل از این که برود سر قرارش با مار زنگی من را به آنتوان سپرد که بیاردم اینجا و سفارش کرد تا وقتی نیامده از جعبه بیرون نیایم که بلایی سرم نیاید. عصبی به آسمان نگاه می کنم و بلند می گویم: هه ... خجالت زده صدایش را می آورد پایین: البته تعریف شما رو هم زیاد کرده ... پیش همه ... راستش من از فال گوش وایسادن اصلا خوشم نمیاد ... ولی خب ... همه جا باهاش بودم و توی جیب اش ... می آمد صدایش ... شبنمی روی یکی از گلبرگ هایم می شیند. تندی پاکش می کنم و با صدای لرزان می گویم: آره جون خودش! آرام می گوید: اگر قرار باشد بشنود عطر تو را می شنود و این جا رو دوباره پیدا می کند. لازم نیست شب ها خطر کنی و با عطرت نشانه بگذاری برایش. راه برگشت اش طولانی تر و سخت تر از رفتن اش است. ساختن همیشه سخت تر از خراب کردن است ... زمزمه می کنم: صدایت از جای گرم بلند می شود گوسفند ساده دل! چشم هایش از توی سوراخ ها برق می زنند: چون که اهلی شده ای گل سرخ زیبا! داد می کشم: اصلا و ابدا! اهلی شدن یعنی عادت کردن و عادت کردن هم عشق نیست! نه اهلی شده ام نه هیچ چیز دیگر! نه دیگر خودش را می خواهم و نه این حباب لعنتی را! حباب را پرت می کنم توی آتشفشان... پلقی صدا می کند و کمی بعد صدای شکستن مهیبی در سیاره می پیچد ... دو رد باریک از دو سوراخ جعبه زشت و بد ترکیب به آرامی به پایین می خزند و دیواره را خیس می کنند ... ... .. .
برمي گردم به سياره. گوسفند ازم مي پرسه كجا بودي تا حالا گل سرخ؟ چيزي نمي گويم. مي گويد دلتنگي نكن بالاخره برمي گردد. مي گويم عمر آنتوان كفاف نمي دهد تا درباره بازگشتش بنويسد. تو بلدي بنويسي يا من؟ همين طور كه دارد نشخوار مي كند مي گويد رفتن تو هم توي داستان نبود چه برسد به برگشتن ات. كي تو را نوشت؟ سكوت مي كنم. سكوت مي كند. ... .. .
می روم وبلاگ دوستان و همکارهای ژورنالیست قدیمی ام و ... و وبلاگ های دوستان دوستانشان و وبلاگ های دوستان دوستان دوستان شان و ... نمی شود جمع بست ولی حال و روزها زیاد تعریفی ندارد. درد ها مشترک ... زخم ها مشابه ... چه شده است؟ چند نفر جرات دارند سی سال بعد این وبلاگ ها را بخوانند یا به بچه شان نشان بدهند؟! سی سال قبل اگر ملت می شد وبلاگ بنویسند چی می نوشتند و چقدر شیرین یا تلخ؟
ترم پيش كه TA (دستيار آموزشي) آز آلي پيشرفته (2) و با بچه هاي ارشد بودم سخت كه نگذشت هيچ كلي هم تفريح كرديم با همديگر و حال بچه تك بعدي (و نه باهوش) هايشان را گرفتيم . اما اين ترم كه شدم TA يكي از درس هاي بچه هاي ليسانس چيزي در حد فاجعه بود. بعد از پياده روي ، روي مغز استاد كه براي آوانس دادن به بچه ها كه اكثرشون اين ترم كنكور ارشد هم داشتند نمره كل را از 21 حساب كند و 7 نمره پروژه (يك پروژه آبكي) و 7 نمره امتحان و 7 نمره حل تمرين (كه 3/2 تمرين هاي انتخاب شده عينا در كتاب حل شده بود) با خيال راحت آخر ترم تمرين ها را مي گذارم جلويم كه به همه از دم هفت بدهم مي بينم كه بععععععله! قبلا ها سر برگه های امتحانی جوجه های راهنمایی یا خانوم مرغ های دبیرستانی هایم که می نشستم بلند بلند دعواشون می کردم یا قربون صدقه شون می رفتم اما این دفعه منحصر به فردتر از این حرف ها بود. يه ديوونه كه اصلا به حل كتاب كاري نداشته و نشسته خودش دوباره همه آن مساله هاي طولاني را تا آخر و بعضا از راهي طولاني تر حل كرده. اين هيچ. اكثر قريب به اتفاق ديوونه ها وقتي ديده بودند به جواب نمي رسند يا گير كرده اند (حتي سر مساله هاي خيلي خيلي راحت) حاضر نشده بودند حل كتاب را ببينند براي كمك گرفتن و همين جوري نيمه كاره رها كرده بودند. بعضي ها كه فقط تمرين هايي را كه بايد خودشان حل مي كردند را حل كرده بودند تازه اونم فقط فصل هاي ابتدايي كه اول ترم بوده و داغ بودند. بعضي ها (فقط پسرها)كه اصلا هيچي تحويل نداده بودند. "احمق" هايي هم بودند كه چهار خط در ميون تمرين ها را از كتاب نوشته بودند. چه نمره هايي از اين آش مي توانست در بيارد؟! فقط ديوونه اول داستان با اختلاف زياد از بقيه 7 مي گيرد. ميانگين نمره ها نزديك 4 مي شود و از بين دانشجويان عجيب من سر و كله يك نفر (مهمان از يك دانشگاه درپيت) پيدا مي شود كه 3/2 تمرين ها را از كتاب كپي كرده و 3/1 باقيمانده را از ديوونه اول داستان و به علت اين كه روز امتحان كل تمرين هاشو تحويل داده (از خواص همان دانشگاه درپيت!) بنا به قرار قبلي 25% از نمره را نمي گيرد!! نخنديد! كفري ام! فارغ التحصيل بشوم اولين كاري كه مي كنم اين است كه اتاق هاي اساتيد تربيتي محترم اين جا را با ديناميت مي فرستم روي هوا... اين جا هيچ كس بي مسووليت نيست. حتي اگر از رشته اش بدش بيايد. لزومي ندارد بيش از ايني كه هست توي مغزمان كنند كه زندگي را از ايني كه هست سخت تر بگيريم و كله شق تر شويم و مسوولانه تر رفتار كنيم تا بعدا بشويم مايه مسخره يا حسادت بي مسووليت ها(و نه مسوول ها)ي بقيه دانشگاه ها... اگر اهل پزبازي نيستيد يا برنامه اي براي رفتن به خارج از كشور را نداريد لطفا براي کسب علم در دوره ليسانس پايتان را به هوای علم اندوزی اين جا نگذاريد! سيستم تربيتي اينجا شما را براي ورود به جامعه بي رحم، گرگ و بي در و پيكر آماده نمي كند. شما جان مي دهيد براي جامعه اي در بطن قصه هاي ايده آليستي! پیوست: ۵ نمره اول را می گذارم کنار و از نمره ۶ به بعد همه را می برم روی نمودار ...
هر جا را كه نگاه مي كردي آدم بودو آدم و همه سفيد سفيد ... و بالاي همه اين سفيدي ها از آسمان آتش مي باريد. لباس احرام چسبيده بود به تنم و خيس خيس شده بود از عرق. كلافه بودم حسابي. دعا هنوز شروع نشده بود. اصلا معلوم نبود كانتينرهاي اين عرب هاي ملخ خور كجا بودند كه مردم اين طوري داشتند از تشنگي هلاك مي شدند. خودم به درك، نگران حال مادر بودم كه يك وقت فشارش بالا نرود. تو مدينه دو بار حالش به هم خورده بود و حالا تو اين بيابوني كه از زمين و زمانش آدم مي جوشيد ... جواد چند بار بهم گفته بود كه اين سفرها را بايد تنهايي رفت تا آدم حالش را اساسي ببرد! راست مي گفت والا! كور شده چه حرفي زد كه حالا تو اين جهنم يادش كنم. ايشالا سال ديگه با عيالش قسمتش بشه بياد واسه عمره! نه ... نه! اون جوري كه دلش مي خواهد! يعني تنهايي! كه حسابي حال كند بر عكس ما ... دستي روي شانه ام خورد. برگشتم ... پيرمرد ژنده پوش عربي بود كه نيش اش تا بناگوش باز بود و دستش را دراز كرده بود سمتم و به عربي چيزهايي بلغور مي كرد ... صداي روحاني كاروان از دور آمد: برادران و خواهران كاروان شماره 12 تا ده دقيقه ديگر دعاي عرفه شروع مي شود ... هول كردم و تند تند گفتم: لا! ... الريال سعودي لا! ... لا!!! مردك از رو نرفت و دوباره عين مسلسل شروع كرد از ته حلقش حرف زدن!! همين طور كه داشتم سرك مي كشيدم و دنبال روحاني كاروان مي گشتم گفتم: اخوي! ماني لا موجود!!!! ولي او انگار گوش اش بدهكار اين حرف ها نبود و هي داشت حوله احرام ام را مي پيچاند و كنار گوشم بلند بلند داد مي زد ... طاقتم طاق شد و لباسم را كشيدم و صدايم را بردم بالا: داداش ول كن اين كفن آخرت رو بابا! تو اين هيري ويي پولم كجا بود؟؟!! گيري دادي ها؟؟؟ مرد جواني كه چند دقيقه اي مي شد كنارمان ايستاده بود دست پيرمرد را از توي دستم درآورد. خم شد و از كنار پايم سنگريزه اي برداشت و گذاشت توي دست او و دستش را بست و رفت ... پيرمرد دستش را بالا آورد و باز كرد ... كف دستش مرواريد سفيدي بود كه مي درخشيد ... خنديد!!! خشكم زد ... مي خنديد ... باورم نمي شد ... مي خنديد ... با صداي بلند ... مانده بودم مات مات ... رويم را برگرداندم و پا تند كردم ... توجه! توجه! خواهران و برادران كاروان شماره 12 ... هروله كردم ... دويدم ... عجله كنيد! عجله كنيد! با سرعت تمام ... با تمام تواني كه داشتم و سفيدي ها را هل مي دادم ... دارد شروع مي شود ... فرياد مي كشيدم ... گريه مي كردم ... عقب نمانيد ... آب شده بود ... رفته بود ... هر جا را كه نگاه مي كردي آدم بود و آدم و همه سفيد سفيد ... صورتم خيس خيس بود ... از دور صداي خنده مي آمد ... " زمستان ۸۳ ـ هفته نامه شمسه"
ندارد؟ دارد! نوستالوژی مکان های قدیمی تو را مثل تیر پرت می کنند و تنها چیزی را که به یادت نمی آورند خواسته های قلبی ات است و تصویر فقط اوست و اوست ... حتی اگر مداح وسط اشعار شروع کند پای تو را بکشد وسط ماجرا و سی سی های اشک ات را برایت حساب کند انگار دستی می آید و گوش هایت را می گیرد تا کر شوی و فقط تصویر او را ببینی و این مکانیزم غیر ارادی است. باور کن! دارد. نوستالوژی دارد. مثل یک کروماتوگراف دقیق که تمام خرافات ها و خزعبلات اطراف داستان را برایت با حوصله جدا می کند و اول از همه "من" های مغرور و سرکش تو را. پرت می شوی وسط بیابان و تمام چشم می شوی و تمام گوش و تمام حس و تاب نمی آوری حتی لحظه ای را از بی طاقتی و از شرم ... شرم از بی مقداری خود برای این همه فداکاری به خاطر توی بی مقدار ... و بلد نیستی که بفهمی چه ها به تو داد و به دل ات این داستان و چه "ابله" ای که ندیدی یا کم مقدار شمردی شان! در آن جا همه چیز محک بود و محک و لازم نیست صحنه های شهادت را پررنگ تر کنیم برای احساساتی شدن یا اشک ریختن. تکان دهنده اند محک ها. که هر وقت زیارت عاشورا را بگیریم دستمان دیگر نمی توانیم با خیال راحت بنشینیم و خط قرمز ها را ترسیم کنیم و خوش و خرم آن طرفی ها را لعن کنیم و این طرفی ها را دوست شماریم و خودمان این وسط فراموش شده ایم که این طرفیم یا آن طرف و محک ها نشان می دهند که خط نه قرمز که نامرئی است و نه کلفت که به باریکی یک مو و داستان سخت تر و پیچیده تر از این حرف هاست ... و هر سال محکی تازه کشف می کنی ... **************** لحظات آخر است. هراس دارند به نزدیک شدن که ببینند کار حسین تمام شده است یا نه. رذلی آخرین حیله را به عنوان محک فریاد می کشد:« به خیمه ها حمله کنید و جامه بر زنان بدرید ...» حسین آهی از سینه برمی آورد و از جای برمی خیزد ... از محرم ممنونم که ارزش جامه ای که انتخاب کرده ام را بیش از پیش به من نشان داد. خدایا! به خاطر تمام ارزش ها و نعمت های خوبی که به ما داده ای از تو ممنونم! خدایا! غبارهای جهل و غرور را از پیش روی دیدگان و ذهن های سرکش مان بزدای و بینش درست را به ما ارزانی کن! خدایا! ارزش های خوب عطا شده ات بر ما را از ما مگیر و توان حفظ شان را به ما ببخش و صبر و بخشش بر استهزا کنندگانش را ... خدایا! دمادم محک مان بزن!
ای مشک من مشکن ... ... .. .
"سياه" انگار نه انگار. نه پارچه سياهي و نه پرچمي. انگار محرم يادش رفته بيايد اين ور شهر يا اين ور شهر يادش رفته برود توي محرم و سرت آن قدر اين روزها شلوغ است كه وقت نمي كني حتي بهانه اي جور كني كه بروي آن ور شهر و به بهانه سياهي در و ديوار هم كه شده دل ات يادش بيفتد كه سياه پوش شود و كاش مي شد شهر را كج كرد تا سياهي هاي آن ور شهر كمي شره كنند اين ور شهر و گيج هايي مثل تو هم بيايند تو باغ و تي شرت سرمه اي ات هم توي سبد رخت چرك هاست و از خودت به خاطر همه اين دلايل بدت مي آيد ... "ماهي" دل ام شده مثل ماهي بدون فلس و ليز مي خورد در روزمرگي ها از روزمرگي ها و در اين روزها و از نگاه "او". بچه هاي كلاس شيش ساله فردا لباس سياهاتونو بپوشين. طبل و سنج و زنجيرهاتونم بيارين. برنامه داريم. خانوم خانوم مي شه دخترام بيارن؟چه خبره خانوم اينجا گامب گامب دام دام راه انداختند اين توله ها با اين طبل و سنج ها؟ مهدكودك من است اينجا يا تكيه مسگر ها؟ آخ خ خ ... مامان يادم رفت برگشتنه از دانشگاه بروم لاله زار واسه خريد آزمايش هام. من رفتم! پينوكيو از گوشه اتاق دهانش را برايم كج مي كند... دوستان صاحب سبک و صاحب زبان و صاحب قلم! امشب ميزگرد علمي آناليز صداهاي نخراشيده و نتراشيده از پشت اكوهاي دسته هاي عزاداري و آسيب شناختي مداحي هاي اوپ ديس اوپ ديس دار و دسته هاي پوز زن و دامن زن مشكلات ترافيك شهري جهت حفظ و احياي نقش خود به عنوان جلوگيري از آلوده شدن اين واقعه از تحريف توسط يك مشت بزمجه را داريم... ابتدايي كه مي رفتيم امامزاده اهل علي يا سادات اخوی. راهنمايي هم كه كتاب تحريف هاي مطهري را خوانديم و دبيرستان شديم هم ابتدايي و هم راهنمايي و حالا هم شده ايم ماهي بي فلس و ماهي هاي اين صاحبان گيركرده اند توي میزگرد تخصصی. ريش هم نداریم كه بهش بخنديم.... "مي خواهم گير كنم در ترافيك!" گير كرده ام توي ترافيك هفده شهريور نزديك دروازه دولاب و به پر سفيد بالاي علم دسته در سياهي شب خيره شده ام. سرچشمه اي ها انگار زودتر بيرون آمده بودند و ماشين ها قفل نبودند آنجا. صداي طبل ها و سنج ها و شعرهاي قديمي با حنجره اي قديمي تر تو را پرت مي كند وسط حياط امامزاده اهل علي توي بغل عزيز كه هر سال اين موقع كه مي شد مي گفت بلوز سياهه ات رو بپوش بريم مجلس پدرم... سرم را مي اندازم پايين و چادر را پس می زنم و به مانتوي سرمه اي ام خيره مي شوم... ماشين را خاموش مي كنم... مرد سياه پوش تقه اي به شيشه مي زند و سيني چاي را نشانم مي دهد ... دستي به گونه ام مي كشم و شيشه را مي آورم پايين ... چشم هايم را مي بندم و تصوير او در مقابلم پر رنگ و كمرنگ مي شود و صفحات منتهي الامال و چيزي دلم را چنگ مي زند ... ترم يكي ها معروفند به اين كه كارت دانشجويي به دست حتي بروند بقالي براي شير دولتي ثبت نام كنند از سر پز بازي يا اوسكولي و سر راه هم بروند براي حج دانشجويي با قرعه كشي و روز تولدت تاسوعا معلوم نشد كه چطور شد صبحي يك دفعه براي اولين بار سر از دروازه دولاب درآوردي و آن جا ... و زياد هم طول نكشيد حضورت آن جا ... و زياد هم طول نكشيد تا حالي ات كند كه حتي اگر از وقتي كه يادت مي آمد توي منچ و مارپله هم تاس خوش شانسي تو هميشه يا يك مي آورد يا دو، همه چيز دست اوس كريم است نه دست كارت دانشجويي يا تاس و ياد بقيع مي افتم و احرام سفيد در سياهي شب و كسي درونم جيغ مي كشد و تاب نمي آورم و چشم باز مي كنم و به چاي توي دستم در تاريكي خيره مي شوم كه از آن بالا قطره اي در آن می افتد و تصویر لرزان تو روی آن گم می شود... "تولد" خرس گنده ديگه بزرگ شده. تولد مي خواهد چي كار؟ اصلا مي خواهم بروم بشينم كف آسفالت هاي خيابون فرعي توي دروازه دولاب! شهر را دارند سر و ته مي كنند واسه شره كردن. رو به روي پارك قيطريه. خيابان قيطريه جنوبي. كوچه دلاويز. ساعت شيش تا هشت صبح. سخنراني نوه آقاي خويي. "ساحل" ماهي زبر و خاردار و پرفلس دل بايد بشود ماهي بي فلس و آرام و لطيف تا ليز بخورد از دنيا و گير كند در نگاه تو ... خاردارها گير مي كنند در ترافيك. كسي برس پرميخ دارد؟ - كجا بودي تا حالا؟ + لاله زار بسته بود. گير كرده بودم توي ترافيك ... ... .. .
كي شك دارد ليلي زن بود يا مرد؟ ليلي مرد بود! چون توانست مجنون را ديوانه كند! خشمگين كند! كلافه كند! سرگشته كند! پر تپش كند! خسته كند! نالان و پر شکایت کند ... كي گفته است زن بود؟ ديگر به من نگويي "نامرد" ها؟
روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه که چیزی، جایی، کسی منتظرشه اما توی روشنایی اصلا خبری نیست معلومه که خبری نیست! « از دیالوگ های فیلم شب های روشن» هه ...
حدود یک ماه است که ساعت شش بعد از ظهر به بعد اتفاق غریبی در دانشکده ما می افتد. پشت در اتاق یکی از اساتید بچه های فرم پذیرش به دست جمع می شوند برای رفتن به نوبت به داخل و گرفتن توصیه نامه. با این استاد به دلایل شغلی مجبورم که تقریبا هر شب جلسه داشته باشم و وسط جلسه مان بچه ها دانه دانه می آیند و با دلهره می نشینند و استاد همان طور که به حرف های من گوش می دهد با طمانینه نامه ها را برایشان تا می زند و در پاکت می گذارد و آنها با زبان درهای پاکت های لرزان را می لیسند و می چسبانند انگار که تمام روح و روان زندگی شان را داخل پاکت گذاشته باشند و بعد از شنیدن عذرخواهی استاد از من دلداری های او را برای گرفتن ویزایشان برای (اغلب آمریکا) با انگشتانی جمع شده گوش می دهند. نگاه های نگران شان اصلا تماشایی نیست. با این که این مساله هم جدیدا شده پز و متاسفانه به شدت از دوستان مخفی می شود و یا صبح ها می شود به وفور صدای بلند شان را شنید که اسم دانشگاه های معروف را می آورند. اما تمام این حباب ها ساعت شش بعد از ظهر به بعد می ترکد و ترس ها و نگرانی ها هجومشان را آغاز می کنند ... یاد محموله های صادرات قاچاق می افتم. یاد سرنوشت های گنگ می افتم. صبح ها می شود سخنرانی غرایی درباره مزایای کشورهای جهان اول و رنکینگ مقالات و امکانات و هزار پارامتر جورو واجور سر تر از ایران خاک بر سر را کرد و دهان همه را بست. اما بعد از ظهر ها ساعت شش بعد از ظهر به بعد که می شود حتی با حفظ ظاهر ته آن نگاه ها چیزی را می بینی که با برندگی هر چه تمام تر می زند زیر ریشه تمام آن شعارهای انقلابی و چیز غریب و عجیبی است آن چیز ... دوستانم نگاه هایشان فرق کرده است این روزها. حتی دوستانی که از من کوچکترند و هنوز وارد دوره فوق لیسانس نشده اند و هر چند گذرا می دیدمشان. اما شش بعد از ظهر که می شود دلم برای همه شان تنگ می شود. دلم برای اراذل و اوباش ها برای آرام ها برای بابا بزرگ ها برای موزیسین های نصفه شب توی راهروی طبقه اول برای سیگاری ها برای دختربازها برای خرخوان ها برای کوهنوردها برای همه شان تنگ می شود. دلم برای آنهایی که همین یک ماه پیش رفته اند هم تنگ شده. دل آن ها هم همین طور. دنیا می گذرد. با سرعت نور و خیلی کوچکتر و کوتاه تر از این حرف هاست. تعلقات آدم ها به مویی به آدم چسبیده اند. می شود سر برگرداند و در یک لحظه به ناگاه دیگر اثری از آن ها ندید برای همیشه ... می شود رفت و برنگشت. می شود رفت و برگشت. تعلقات ... دلایل ... عقل ... و دلی که بعضی وقت ها نگرانی هایش برای عقل توجیهی ندارد...
پروانه عزیز! یار عزیز لحظات خوش و تلخ زندگی ام ... کلمات در این لحظات گنجایش پذیرش احساساتی که می خواهیم برای آرامش یا تسلی یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاری منتقل کنیم را ندارند... در غم از دست دادن پدرت صبور باشی ... صبور ... امیدوارم در ایران بتوانم ببینمت و اگر کمکی از دستم بر می آید مضایقه نکنم. پیوست: parvaneh_hichestan (3/9/2007 5:05:46 AM): نرگس جان سلام خواستم تشکر کنم از تسليت صميمانه ات ... خيلي خيلي متشکرم براي مهرباني و محبت .. اميدوارم هميشه سايه پدر و مادر بالاي سرت باشد و دلت خوش و خرم باشد .. به اميد موفقيت هاي روزافزونت .. براي همه محبت ها ممنونم
تا شب از دهانت پرید لبو صبح چرخ خرید کشان رفتم تره بار و با وسواس انتخاب کردم و خریدم و بار گذاشتم برای شب که می آیی تا سورپریز شوی. تا پانزده فبریه دلم نمی خواهد جوراب های حوله ای قرمز پارسالی را از پایم در بیاورم...
هر کس را که دیدی به رسم و آیین ات محترمانه بهش سلام کن اما قبل از آن که رسم و آیین ات را جلوتر ببری اسمش را بپرس! بعضی ها حتی اسم شان را هم دروغ می گویند.... باخ علیه الرحمه نویسنده جاناتان مرغ دریایی: «اگر کسی با خوش قلبی به صداقت دنیا ایمان داشت احمق نیست. از حماقت دنیاست که صداقت ندارد.» مهندس! مدرک تحصیلی تون چیه؟
دیگه گذشت اون زمانی که یک شبه کل تمرین های هالیدی رو حل می کردیم! گذشت زمان کنکور که یک شبه کل الکترومغناطیس (۱) و (۲) را خواندیم! یعنی می آید زمانی که یک هفته ای تز بنویسیم؟ اگر نیاوردمش!!!
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |