|
دست کش به دست درتی رومز تکونی و بالا رفتن از قفسه ها و قفسه تکونی و حبس شدن در هود با ماسک و عکس دیجیتالی و تی کشی و دیوار شویی و آمونیایی که با آب اکسیژنه همه چیز را شست و برد با خودش توی چاه و سی دی و نهار با سس زیتون توی سبد زردرنگ بزرگ پیک نیک و چای پر رنگ و قد راست کردیم توی اتاق آینه نون خامه ای به دست و جیغ زنان و هر و کر در عصر پنج شنبه با لپ های سیاه! دوستت دارم دکتر! اون قدر که دست هایم از پشت به هم برسند! حیف که خجالت می کشم بگم ولی وقتی رفتیم شیراز و کار و کاسبی آکادمیکمان تمام شد شاید توی حافظیه جرات گفتن اش را حافظ بهم داد. به ترین استادی هستی که تا به حال داشته ام.... دکتر! "من تازه شما رو پیدا کرده ام و به این زودی ها هم دفاع نمی کنم مگر با اردنگی!" پروفسور برهان الدین و پروفسور ایشی مورا بروند جلو بوق بزنند!
نمایش بدون ماسک را همیشه بیشتر دوست می داشتم. زیبایی طبیعی چهره هایی که حتی به دروغ برایم در داستان ها گرگ می شدند جذاب تر می بود تا ماسکی از پرنسسی زیبا روی صورت دخترکی یا پسرکی که در قصری از آتش زندانی شده است. از ترس يا اعتماد به نفسي قلابي و تزريقي است كه آدم ها ماسك هاي تقلبي به چهره مي زنند و چراغ ها را خاموش مي كنند و بالماسكه را آغاز ... آدم هاي بالماسكه باز از طبیعت صورتشان ترسان اند و فراری. بيشتر از آن كه خنده دار باشند بهت آورند و حتي ترس ناك! خيلي خيلي ترس ناك و خطرناك ... خود بزرگ بین ... ترسو ... محق ... براي آن كه نمايش شان را تماشا كني و برايشان كف بزني و بروند به عرش تا ضعف های خود را صرفا فراموش کنند. بالماسكه بازها با ماسك هايشان آرام اند و ارضا شده ... و وراي آن ... واقعيت شان تكان دهنده است ... آدم ها وقتي دوست داشتني ترند كه بدون بليت اهدايي بالماسكه شان ببيني شان! آدم ها وقتي عزيزترند كه "آدم" باشند با تمام خوبي ها و بدي هاي شان! ضعف ها و قدرت هايشان! آدم ها وقتي واقعي ترند كه واقعيت شان را نمايش دهند. آدم ها وقتي شجاع ترند كه پذيراي واقعيت ها باشند و نه فراري! ماسك شكن خود باشند نه ماسك ساز! آدم ها وقتي قابل احترام اند كه جسارت شكستن تمام ضد ارزش هاي به ظاهر ارزش را داشته باشند. آدم ها وقتي دوست داشتني تر و عزيزتر و واقعي تر و شجاع تر و قابل احترام ترند كه "خود"شان باشند و بدانند که برای به دست آوردن تمام این ها لازم به این هم زحمت نیست. رنج نوشتن نمایشنامه و ساختن ماسک ... زندگي بسيار بسيار بسيار بسيار ساده تر و زيباتر از اين حرف هاست. دیگر همه طرفدار رئالیسم و مستند سازی اند و گذشت زمان گریم های سنگین و صورتک های چوبی نقاشی شده دروغین... از خدا به خاطر تمام مهرباني هايش سپاسگزارم ... از خدا به خاطر تمام حفاظت هايش سپاسگزارم ... از خدا به خاطر تمام معجزاتي كه برايم تمام كرد سپاسگزارم ... از خدا به خاطر تمام دوستان واقعی عزیز و دلسوز و قابل احترامی که سر راهم قرار داد سپاسگزارم ... خدايا! اين جا "خود"هاي زيادي هست كه گم شده اند يا صداي شان خفه شده يا كشته شده اند و يا مدفون و يا با "خود"هاي ديگر جا به جا شده اند... "خود"هاي ما را صحيح و سالم به ما برگردان! كسي هست كه كارگاه تبرتراشي سراغ داشته باشد براي قبول سفارش تبري تيز؟ ديگر نمي خواهم به خدا زحمت بدهم. كودك درون، شاد و سالم و سرحال، از خوابي اجباری با بوسه خدا برخاست ...
(۱) رفته بودي براي خريد كش قيطاني نقره اي و نيامده بود هنوز مغازه دارش و خيلي ديرت شده بود و همان طور كه داشتي ظرف مرواريد ها و منجوق ها را نگاه مي كردي زن صدايت مي كند و ازت مي خواهد كه بين كامواي زرد، ليمويي كمرنگ و نارنجي يك كدام را براي لباس بچه انتخاب كني. با دقت نگاه مي كني و مي گويي نارنجي و بعد با تفاهم براي هم توضيح مي دهيد كه ليمويي اش بي حال است و زرد بچه را مدل مريض ها مي كند و نارنجي اش خوش رنگ و لعاب است و روي پوست بچه مي نشيند و احتمالا دو تا كاموا بس اش مي شود... آمدن فروشنده طول مي كشد و زن راضي و خرسند منتظر مي ماند و ترجيح مي دهي بگذاري وقت ديگر خريد كش قيطاني نقره اي را...
اگر در گشت و گذارهای روزانه اتفاقی به وبلاگی برخورد کردید که از تاریخ آخرین پست اش چندین ماه می گذشت چند درصد احتمال می دهید که صاحب آن وبلاگ مرده باشد؟ ...
بچه های چموشی که به هیچ تستی جواب نمی دهند از بس کوچک اند و اخلاق هایشان نزدیک به هم و نمی شود تفکیک شان کرد رو باید چه کار کرد؟ اونم چند نوع بچه؟! نه رسوب می دهند نه پیک می دهند نه دو فازی می شوند نه جذب متفاوت دارند نه وایر می شوند نه می شود سرعت واکنش را بیشتر از این وابسته به چند پارامتر کرد و نه با پلیمر دوست می شوند. هیچ کس هم تو هیچ جای دنیا نساخته این فسقلی ها رو با این متد. حتی با این متد یه فسقلی دیگه رو! من موندم و این نی نی های خشگل کوچولو که هر کاری می کنم نمی تونم اندازه هاشونو واسه بقیه آدما که مامانشون نیستند ثابت کنم. بسکه این ابزارها غیردقیق اند. اما من که می دونم خواص شونو ... آمورف هم که هستند. یعنی بقیه آنالیزهایی که می شود تز را باهایش پر کرد کشک! یعنی آخر دیفکت و ترپ و ... بدون گرما خاموش اند اساسی! گرما و اکسیژن هم چیز بی کلاسی است واسه این جوجوها و گرنه خیلی از مشکلات حل بود. فقط این دو روز یک میلیون و پنجاه هزار تومان خرج داشتند! اوه خدای من ... هر چی فکر می کنم گریزی نیست. کمترین زمان انجام آزمایش های اختراعی می رود روی بازه ۱۱ ساعت! (تازه اگه وسط کار جایی از سیستم خطا ندهد و کل کار قطع نشود و زحمت ها از بین نرود) از ۱۱ ساعت تا ۱۸ ساعت بدون وقفه و با احتساب خالی بودن تمام دستگاه ها و کپسول های گاز و ... فکر کنم باید کاسه کوزه آزمایش ها را جمع کنم ببرم خانه چون جواب نگهبان ها را دکتر هم نمی تواند بدهد. من که بچه هامو نمی گذارم سر راه. این سختی ها باعث شده که بیشتر دوستشون داشته باشم. می دانم که می شود. به قول یکی از دوستهایم اگر بشود چه شود!!! ساکت ام این روزها ...
Khosh be hale taraf ke in SmS haye love ro be to mide
ربطي ندارد كه مسيحي باشي يا نه. كه وقت هايي كه حالت خراب باشد مثلا از متصدي نوبت بگيري و به وقتش بفرستندت داخل اتاقك تاريك و كوچك چوبي با دريچه اي نيمه باز و تو خودت را روي صندلي جمع كني و انگشت هايت را درهم و سر به زير لبهايت را به هم بفشري تا بلكه قفل شان باز شود و بگويي : من گناهكارم! پر از گناه ... 1- ... 2- ... 3- ... مكه هم كه رفته بوديم اينجوري بود. لال موني گرفته بوديم ناجور. هر كاري مي كرديم حتي نمي توانستيم زبان باز كنيم به خواهش و آرزو و ... چه برسد به اينكه اوس كريم را ياد اشتباه ها و بدهكاري هاي چندسال قبلمان بيندازيم و بعد هم بگوييم قربون بي خيالي طي كن. اوه اوه عمرنياش! نمي شد به اين راحتي ها. ************* وقتي دعوت شدم، مشغول نوشتن نامه اي طولاني به خودم بودم. بدون معطلي نامه را رها كردم و لحظه اي به آن خيره شدم و بعد همه اش را پاك و حس شيرين نابودكردن تمام آن جملات جوششي كه در يك لحظه برايم كوششي شده بودند، لبريزم كرد. بعد با ناباوري بي اختيار بعد از مدت ها براي خدا شروع كردم به نوشتن نامه. نامه مرطوب خدا امروز ظهر تمام شد. مي خواهم ته مانده هاي دل و روحم را هم دوباره مرور كنم تا چيزي از قلم نيفتاده باشد و بعد ببرمش پست خانه. ياد خوابي افتاده بودم كه چند سال بعد از فوت مادربزرگم ديده بودم كه در آن پريده بودم توي بغلش و تا صبح باهايش حرف زده بودم و شايد اعتراف و شايد واگويه و الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد چه. و قبل ترش خواب ... اعتراف براي من كلمه تازه اي نيست. شايد بايد اسم اين جا را مي گذاشتم اعتراف خونه. در هر صورت بعد از نامه خدا و بعد از اعتراف براي خودم در وبلاگ ديگرم مي خواهم اينجا چيزهايي را بنويسم كه فقط به درد ارضاي هورمون كنجكاوي دوستان نخورد. چيزهايي كه جلوي چشمم باشند كه هيچ وقت يادم نرود كه باشمشان يا نباشمشان ... متنفر شوم از خودم يا رضايتمند ... ************* ۱- گفتم نامه. بله من نامه نوشتن را خيلي دوست دارم. براي آدم هاي خاص كه انتخابشان دقيقا به اراده من بستگي دارد و ملاك ثابتي هم ندارد. آدم هاي به شدت دوست داشتني و محترم يا عجيب و يا منفور و حال به هم زني كه حاضر نبودم حتي نگاهشان كنم. بعضي نامه ها هم در زمان هاي طولاني تري به دست دوستانم مي رسند كه طولاني ترين شان ۵ سال بوده است. براي يكي از همكلاسي هاي دوران دبيرستانم. اكثر نامه ها هم هيچ وقت به مقصد نمي رسند و اين هم ملاك ثابتي ندارد. دو تا از نامه ها در همين وبلاگ منتشر شدند كه هيچ وقت صاحبانشان نفهميدند آن نامه ها متعلق به آنها بوده است و يكي شان كه مال مريم گلي بود. بعضي از نامه ها هم پايان باز هستند و هنوز تمام نشده اند. مثل نامه پدر و مادرم (كه بخش هاي زيادي اش را خوانده اند)، مادربزرگ مرحوم ام، يكي از دوستاني كه در پست قبل به بازي دعوت اش كرده ام و ... حتي در حين نوشتن نامه با طمانينه وقايعي رخ مي دادند كه باعث مي شدند جايگاه و ارزش آن فرد برايم تغييركند. مجموعه نامه هايم را گذاشته ام توي وبلاگ ديگرم و اعتراف مي كنم كه از تمام پست هاي ديوونه خونه هم بيشتر دوستشان دارم. باعث شد تا خودم و آدم ها را دقيق تر ببينم و بشناسم ... اول وقت هاي خوب را بگويم بعد وقت هاي حال خرابي. رقص در لحظات شادي و تسكين لحظات خستگي ام خيلي موثر است. عاشق رقصم. تقريبا هر روز مي رقصم مخصوصا عربي و شايد دليلش آينه هاي زياد خانه مان باشد و از كلاس هاي رقص بدم مياد و اگر كسي ازم بپرسد كلاس رقص كجا رفته ام سركارش مي گذارم. معتاد موسيقي ام و وقت هايي هم كه حالم خراب است جنون سرعت به اين اعتياد اضافه مي شود و هورمون یاکریم در من فعال مي شود. چه خودم پشت ماشين بنشينم و چه كس ديگري. خلوت هاي من بسته به نوع حال خرابي اتاقم با موسيقي آرام، امامزاده صالح در سكوت، ماشين با سرعت بسيار بالا با موسيقي بلند است. آخرين بار هم براي مداواي روح يك آژانس گرفتم از دانشگاه و به دروغ گفتم من بايد كمتر از يك ربع ديگه كامرانيه باشم و راننده هم نامردي نكرد و تمام مسير اتوبان را با پرايدش چنان لايي كشيد و عقربه چسبوند كه وسط هايش نگرانم شد و ازم پرسيد خانوم شما كه نمي ترسين من اينجوري رانندگي مي كنم؟ و صد البته كه جوابش را گرفت وقتي از توي آينه صورت خيس و سيم هاي بيرون زده از يقه پالتويم را ديد ... دلم مي خواهد در حالي بميرم كه سرعت داشته باشم. چه در ماشين بر اثر تصادف ترجيحا در جاده اي سرسبز در خارج از شهر و چه در هواپيما در آسمان. از مرگ آنتوان دوسنت اگزوپري نويسنده كتاب شازده كوچولو خيلي خوشم مياد. در يكي از پروازهايش گم شد و كسي هم پيدايش نكرد ... دنبال دوستاني هم بوده و هستم كه احمق نباشند. آدم هاي احمق و ضعیف و آدم هايي كه با گذشته شان مشكل دارند و زمان حالشان را هم صرف كلنجار رفتن با آن مي كنند حال من را به هم مي زنند ... آدم هایی که با دل شان بیگانه اند و ترسوترند برای عاشق شدن ... ۴- مفهوم عشق اول را كه ملت هي كردنش توي بوق و كرنا و باهايش آه و ناله مي كنند را هيچ وقت درك نمي كنم. عشق اول من برمي گردد به زمان ۵ سالگي ام كه مي خواستم با يكي از پسرهاي همبازي ام ازدواج كنم و توي همه عروس بازي ها من و اون عروس و داماد بوديم و هر دويمان در دعاهاي هر روزمان از خدا مي خواستيم كه با هم ازدواج كنيم و خب در ۸سالگي من را ريزريز هم مي كردند محال بود زنش مي شدم چون يك كاري كرده بود كه من ناغافل ديده بودم!! يادش بخير تا چند سال پيش باغي توي دماوند داشتيم كه يه روز تابستون همه دوستانمان را دعوت كرديم آنجا تا دو سه روزي دور هم باشيم. اون موقع از عشق اول من يك سال مي گذشت!! پايين باغ، آن جايي كه بوته هاي تمشك تمام مي شد يك رودخانه بزرگ بود كه پسر ودختر هاي هم سن و سال من را بردند آن جا براي شنا و آب بازي و جاي همگي خالي يك دل سير عكس انداختيم. صد البته كه دخترهاي محجوب با لباس و پسرها هم بنا بر طبيعت جلوه گرشان با مايو!! با شكم هاي جلو داده و عضله و افه هاي شكارچي اي يا دنده هاي آفريقايي!! الان كاسبي مناسب و آبرومندانه اي با سي دي عكس هاي اون موقع دارم و از همه شان دارم باج مي گيرم كه عكس ها را نشان نامزد يا همسرانشان ندهم!! آخر برنامه باغ و شنا در چندين نوبت اجرا شد... يك – زن هايي كه به وسيله زيبايي ها و با سو استفاده و حربه زنانگي خودشان مي خواهند مردها را به خودشان جذب كنند. از اين زن ها و مردهايي كه فريب اين زن ها را مي خورند. دو – زن هايي كه عشق را گدايي مي كنند. حتي به قيمت از بين بردن عشق هاي ديگر. از اين زن ها و مردهاي راحت طلبي كه زن ها را از سر تفريح يا نياز يا هر چيز ديگر وادار به گدايي مي كنند و معاوضه گر عشق اند ... زن های گدا و مردهایی که قلبشان قهوه خانه سرگردنه است ... سه – زن هايي كه به عمد مردها را بازي مي دهند و خاطره مزخرفشان را براي آن ها باقي مي گذارند تا با ذهني اشغال شده و قلبي مجروح بشوند مرد زندگي زن از همه جا بي خبر ديگري. چهار – زن هاي شوهر داري كه با پسرهايشان ازدواج مي كنند و بهشان مي گويم الاغ پرور. زن هايي كه به هر دليل از زندگي با شوهرشان راضي نيستند و با بي رحمي تمام سهم تربيتي خالي پنجاه درصد پدر را با زنانگي خود برای پسرشان پر مي كنند ( من مي گويم تهي كردن از مردانگي) و با محبت بي جاي صرف (خالي كردن از عقل ) آن ها را به خود جذب مي كنند و با گذاشتن بار همسري و زندگي روي دوش آن ها بدون آن كه پسرها بفهمند (باركشي) با آن ها ازدواج مي كنند و با بدترين نوع خيانت به شوهرشان، لذت چشيدن عشقي واقعي و آرامش در زندگي زن پسرشان را از او و آن زن مي گيرند. از اين زن ها و از پسرهاي ضعیف النفس شان. پنج - زن هايي كه در محيط هاي مردانه زنانگي خودشان را از ياد مي برند يا ضعف مي شمرند و پنهان مي كنند و تبديل به مرد مي شوند. زن هايي كه گريه كردن را ضعف مي دانند و از زيبايي و قدرت هاي منحصربه فرد زنانه شان راضي نيستند ... از اين زن ها و مردهايي كه زن بودن را ضعف مي دانند. ۶- پنج زن هستند كه ديوانگي شان را ستايش مي كنم: يك – مادرم دو – دکتر منيژه رهبر استاد درس فيزيك جديد و فلسفه علم ام در دانشگاه تهران كه زندگي شخصي (و نه علمي) پر از قماري داشته است و جان مي دهد براي معاشرت. سه – ويدا زن امير قلعه نوعي كه زيباترين زنی (هم) است كه ديده ام. از دعوت كردن اش به صرف عصرانه و صحبت كردن با او پشيمان نمي شويد. چهار – رويا پرستار دوران كودكي ام پنج – هنوز پيدايش نكرده ام ... ۷- دلم مي خواست اولین خانه ام را خودم (یا همراه با همراه زندگی ام) توی جنگل مي ساختم و لذت ساختنش را مي چشيدم (می چشیدیم). اما قسمت نبود و كارگرها دارند اين كار را انجام مي دهند و البته نه توی جنگل. اميدوارم تا قبل از يلداي سال ديگر خانه تمام شود... ************* در هر صورت اين بود بخش هاي قابل انتشار من در ديوونه خونه و از كساني كه آن را خواندند خواهش مي كنم كه براي خودشان و در درون خودشان يك بار هم كه شده اين كار را انجام بدهند و بنويسند و در لذت نوشتن با من سهيم شوند خصوصا كساني كه در زير اسم بردم. اعتراف جلوي مردم زياد لطفی ندارد. قيل و قال درون سرشار از نگفته هاست ... مخصوصا برای خدا ... ... .. . تمام شد!
مریم گلی زبر و زرنگ که تا گفتم فوری حاضر شد. از اوستات ، محبوبه ، مسیح باز مصلوب ، نسرین مامان آوید ، حاج آقا ، مجید بابای بچه های آسمان، شوهر نبیس ، دکتر نیما تقوی نیا (در گروه یاهوی آزمایشگاه)، سمیرای بابا لنگ دراز و سید خضر رمضان مي خواهم كه در وبلاگ شان و از نرگس ، شیما، بابا (در جمع دوستان برای استارت بازی)، مامان فنچ ، سام ، سید وحید،مريم ر.،سيمون، نبیس و دكتر(كه قبلا به خيال خودش در وبلاگش اعتراف كرده) مي خواهم كه نه در وبلاگ يا صفحه شخصي كه فقط و فقط در درون خودشان آماده باشند... مي خواهم بازي را هم اينجا و با شما شروع كنم... به دعوت حکیم مارک، گلاره ، شهرآشوب و دكتر و دلاهه اعترافات در حال تنظيم و بازسازي و خروج از ثبت موقت با تاخیری ۱۴ روزه است ...
مسیح ... مسیح متولد شد ... برای تولدت دلم بی تاب بود امسال ...
هیس س س س ... کودک درون خوابیده است ...
تجربه نشان داد که به بخش عکس و فیلم کامپیوتر و همچنین موبایل یک پسر مجرد نباید نزدیک شد!
چی می تونه بهتر از این باشه که جوجه هایت بردارند و نقاشی ات را بکشند؟ هوم؟ دارم فکر می کنم چه حیوونی می تونم باشم از نگاه شون. آخه همه را کاملا رئال به شکل حیوون دارن می کشند. مدرسه همه اش را کپی کرده زده به در و دیوار...
دیروز روز جهانی کودک بود و بی اختیار یاد کارتون توشیجان افتادم که هر سال برایمان پخش اش می کردند وقتی بچه بودیم و انگار فرهنگ بچه های امروزی هم اومده پایین که به جای صبح تا شب یک صبح تا عصر را برایشان با دو تا زن مانتو رنگی پوش بی معنی و دو سه تا کارتون بی سر و ته فضایی پر می کنند به خیال خامشان و تمام. توشیجان یک پسر چینی بود که به مقدمه و موخره کارتون اش کاری ندارم و در اواسط کارتون مورد آزمایشی قرار می گیرد که به پیرمردی که او را به آن موقعیت برده بود قول می دهد که در تمام لحظات سکوت کند و حرفی نزند ... موقعیت های خیلی سختی برایش اتفاق می افتند و او محکم لبهایش را به هم فشار می دهد و چیزی نمی گوید تا اینکه در یکی از موقعیت ها (و آخرین موقعیت) تحمل اش را از دست می دهد و نام مادرش(کسی که عاشق اش بوده و می خواسته زنده بماند) را می برد و همه چیز به ظاهر تمام می شود اما ... شده ام مثل توشیجان با یک فرق بزرگ! پیرمرد داستان هی دارد توی سر و کله خودش می زند که به من حالی کند این صحنه دیگر صحنه آخر است و تو باید این آزمایش بزرگ را تمام کنی و نامی را جیغ بکشی ... خب من هم می کشم. مادرم پدرم خواهرم یا دوستانم ... پیرمرد بالا و پایین می پرد و من خودم را می زنم به آن راه... جای من بود هم همین کار را می کرد ... می ماند بین انبوهی از ابهام ها و علامت سوال ها و تردیدها و شک ها می نشست و چادر می زد همانجا؟ احتمالا از سر پیری دچار آلزایمر شده و کارتون ها را با هم قاطی کرده که من جدای از این که در گذشته چه بوده ام در حال حاضر توشیجان هستم و نه پترس یا فلورانس نایتینگل ای خوش قلب برای رو به راه کردن وضعیت های اسفناک. جایی که فریاد باید به طرز دلخراشی سکوت و جایی که سکوت کر می شوی از هیاهو ... به جای این بالا و پایین پریدن ها و غصه خوردن ها بهتر است یک بیل بیاورد همین جا برایم یک گودال بزرگ بکند تا همه آن ابهام ها و خرت و پرت های دیگر را تویش چال کنیم. یا مثلا جیب هایمان را پر از سنگ کنیم و راه بیفتیم و شیشه پنجره سکوت های زهرماری را بزنیم بشکنیم و بزنیم به چاک. یا بزنیم تو دهان پرسر و صداها. شاید هم همه اش از سر حرص! یا نه. نمی شود این کارها؟ خب نشود! به درک! اقلا به جای گیر دادن یقه ام را بگیرد و ببرد موقعیت بعدی! یا برشان دارد و ببردشان موقعیت بعدی ای قابل اعتمادتر و قابل تحمل تر و "زنده" تری از این موقعیت! تغییر وضعیت به ترین راه است ... این جوری دست کم داستان پیش می رود ... بدون سکوت مرگبار توشیجان و ضعف اعصاب پیرمرد و موقعیت ها و بیننده های عزیز ...
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |