تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

دست کش به دست درتی رومز تکونی و بالا رفتن از قفسه ها و قفسه تکونی و حبس شدن در هود با ماسک و عکس دیجیتالی و تی کشی و دیوار شویی و آمونیایی که با آب اکسیژنه همه چیز را شست و برد با خودش توی چاه و سی دی و نهار با سس زیتون توی سبد زردرنگ بزرگ پیک نیک و چای پر رنگ و قد راست کردیم توی اتاق آینه نون خامه ای به دست و جیغ زنان و هر و کر در عصر پنج شنبه با لپ های سیاه!

دوستت دارم دکتر!

اون قدر که دست هایم از پشت به هم برسند!

حیف که خجالت می کشم بگم ولی وقتی رفتیم شیراز و کار و کاسبی آکادمیکمان تمام شد شاید توی حافظیه جرات گفتن اش را حافظ بهم داد.

به ترین استادی هستی که تا به حال داشته ام....

دکتر!

"من تازه شما رو پیدا کرده ام و به این زودی ها هم دفاع نمی کنم مگر با اردنگی!"

پروفسور برهان الدین و پروفسور ایشی مورا بروند جلو بوق بزنند!

 

+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت6:46 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

نمایش بدون ماسک را همیشه بیشتر دوست می داشتم. زیبایی طبیعی چهره هایی که حتی به دروغ برایم در داستان ها گرگ می شدند جذاب تر می بود تا ماسکی از پرنسسی زیبا روی صورت دخترکی یا پسرکی که در قصری از آتش زندانی شده است.

از ترس يا اعتماد به نفسي قلابي و تزريقي است كه آدم ها ماسك هاي تقلبي به چهره مي زنند و چراغ ها را خاموش مي كنند و بالماسكه را آغاز ...

آدم هاي بالماسكه باز از طبیعت صورتشان ترسان اند و فراری.

بيشتر از آن كه خنده دار باشند بهت آورند و حتي ترس ناك! خيلي خيلي ترس ناك و خطرناك ... خود بزرگ بین ... ترسو ... محق ... براي آن كه نمايش شان را تماشا كني و برايشان كف بزني و بروند به عرش تا ضعف های خود را صرفا فراموش کنند. بالماسكه بازها با ماسك هايشان آرام اند و ارضا شده ... و وراي آن ... واقعيت شان تكان دهنده است ...

 

آدم ها وقتي دوست داشتني ترند كه بدون بليت اهدايي بالماسكه شان ببيني شان!

آدم ها وقتي عزيزترند كه "آدم" باشند با تمام خوبي ها و بدي هاي شان! ضعف ها و قدرت هايشان!

آدم ها وقتي واقعي ترند كه واقعيت شان را نمايش دهند.

آدم ها وقتي شجاع ترند كه پذيراي واقعيت ها باشند و نه فراري!

ماسك شكن خود باشند نه ماسك ساز!

آدم ها وقتي قابل احترام اند كه جسارت شكستن تمام ضد ارزش هاي به ظاهر ارزش را داشته باشند.

آدم ها وقتي دوست داشتني تر و عزيزتر و واقعي تر و شجاع تر و قابل احترام ترند كه "خود"شان باشند و بدانند که برای به دست آوردن تمام این ها لازم به این هم زحمت نیست. رنج نوشتن نمایشنامه و ساختن ماسک ...

 

زندگي بسيار بسيار بسيار بسيار ساده تر و زيباتر از اين حرف هاست.

دیگر همه طرفدار رئالیسم و مستند سازی اند و گذشت زمان گریم های سنگین و صورتک های چوبی نقاشی شده دروغین...

 

از خدا به خاطر تمام مهرباني هايش سپاسگزارم ...

از خدا به خاطر تمام حفاظت هايش سپاسگزارم ...

از خدا به خاطر تمام معجزاتي كه برايم تمام كرد سپاسگزارم ...

از خدا به خاطر تمام دوستان واقعی عزیز و دلسوز و قابل احترامی که سر راهم قرار داد سپاسگزارم ...

خدايا!

اين جا "خود"هاي زيادي هست كه گم شده اند يا صداي شان خفه شده يا كشته شده اند و يا مدفون و يا با "خود"هاي ديگر جا به جا شده اند...

"خود"هاي ما را صحيح و سالم به ما برگردان!

كسي هست كه كارگاه تبرتراشي سراغ داشته باشد براي قبول سفارش تبري تيز؟ ديگر نمي خواهم به خدا زحمت بدهم.

 

كودك درون، شاد و سالم و سرحال، از خوابي اجباری با بوسه خدا برخاست ...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت2:35 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

(۱)


امروز!

رفته بودي براي خريد كش قيطاني نقره اي و نيامده بود هنوز مغازه دارش و خيلي ديرت شده بود و همان طور كه داشتي ظرف مرواريد ها و منجوق ها را نگاه مي كردي زن صدايت مي كند و ازت مي خواهد كه بين كامواي زرد، ليمويي كمرنگ و نارنجي يك كدام را براي لباس بچه انتخاب كني.

با دقت نگاه مي كني و مي گويي نارنجي و بعد با تفاهم براي هم توضيح مي دهيد كه ليمويي اش بي حال است و زرد بچه را مدل مريض ها مي كند و نارنجي اش خوش رنگ و لعاب است و روي پوست بچه مي نشيند و احتمالا دو تا كاموا بس اش مي شود...

آمدن فروشنده طول مي كشد و زن راضي و خرسند منتظر مي ماند و ترجيح مي دهي بگذاري وقت ديگر خريد كش قيطاني نقره اي را...


(۲)


عصري بي مقدمه هوايش را كرده بودي و مي روي يك سر تجريش و سر راه يادت مياد كه دارد محرم مي آيد و عزاداري و گريه و راه را برمي گردي و مي روي توي قنادي و كيك مي خري. كيك را مي گذاري روي اپن آشپزخانه و خواهر كوچيكه چشمك مي زند و برايش شكلك در مي آوري...


(۳)


SmS: Salam Dr. safar khosh migzare? yek khabar e khub! Bache ha emrooz pick dadand!


 (۴)


نشسته ام به ترجمه. جزوه اش را مي اندازد روي تخت ام و صداي اسپيكر را زياد مي كند و آهنگ را عوض مي كند و موهايش را دور انگشتش مي پيچاند. سرش را مي آورم جلو و نوك بيني اش را بوس مي كنم. با بغض مي گويد دو تا امتحان ن ن !!! دلم يك چيزي مي خواهد اما نمي دانم چي! مي گويم شور؟ و چوب شورها را مي گيرم طرفش. مي گويد نه. مي گويم ترش؟ مي گويد نچ مي گويم شيرين؟ مي گويد حالش را داري امشب كيك بپزيم؟ مي گويم پس حاضر شو برويم شير بخريم ...


(۵)


برف هاي توي باغچه آب شده است. سيامك با شلوارك و حوله روي موهاي خيس رفته توي حياط و دارد با درخت نارنج ور مي رود. پنجره اتاق را باز مي كنم. هواي تازه مي زند تو ... از آن پايين با چانه لرزان داد مي زند خانوم ديوونه سرما مي خوريد توي اين هوا! به تنها نارنج درخت خيره مي شوم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت7:34 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

اگر در گشت و گذارهای روزانه اتفاقی به وبلاگی برخورد کردید که از تاریخ آخرین پست اش چندین ماه می گذشت چند درصد احتمال می دهید که صاحب آن وبلاگ مرده باشد؟

...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت11:2 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

بچه های چموشی که به هیچ تستی جواب نمی دهند از بس کوچک اند و اخلاق هایشان نزدیک به هم و نمی شود تفکیک شان کرد رو باید چه کار کرد؟ اونم چند نوع بچه؟!

نه رسوب می دهند نه پیک می دهند نه دو فازی می شوند نه جذب متفاوت دارند نه وایر می شوند نه می شود سرعت واکنش را بیشتر از این وابسته به چند پارامتر کرد و نه با پلیمر دوست می شوند.

هیچ کس هم تو هیچ جای دنیا نساخته این فسقلی ها رو با این متد. حتی با این متد یه فسقلی دیگه رو!

من موندم و این نی نی های خشگل کوچولو که هر کاری می کنم نمی تونم اندازه هاشونو واسه بقیه آدما که مامانشون نیستند ثابت کنم. بسکه این ابزارها غیردقیق اند. اما من که می دونم خواص شونو ...

آمورف هم که هستند. یعنی بقیه آنالیزهایی که می شود تز را باهایش پر کرد کشک! یعنی آخر دیفکت و ترپ و ... بدون گرما خاموش اند اساسی!

گرما و اکسیژن هم چیز بی کلاسی است واسه این جوجوها و گرنه خیلی از مشکلات حل بود.

فقط این دو روز یک میلیون و پنجاه هزار تومان خرج داشتند! اوه خدای من ...

هر چی فکر می کنم گریزی نیست. کمترین زمان انجام آزمایش های اختراعی می رود روی بازه ۱۱ ساعت! (تازه اگه وسط کار جایی از سیستم خطا ندهد و کل کار قطع نشود و زحمت ها از بین نرود) از ۱۱ ساعت تا ۱۸ ساعت بدون وقفه و با احتساب خالی بودن تمام دستگاه ها و کپسول های گاز و ...

فکر کنم باید کاسه کوزه آزمایش ها را جمع کنم ببرم خانه چون جواب نگهبان ها را دکتر هم نمی تواند بدهد.

من که بچه هامو نمی گذارم سر راه. این سختی ها باعث شده که بیشتر دوستشون داشته باشم. می دانم که می شود. به قول یکی از دوستهایم اگر بشود چه شود!!!

ساکت ام این روزها ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

Khosh be hale taraf ke in SmS haye love ro be to mide

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت9:22 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

ربطي ندارد كه مسيحي باشي يا نه.

كه وقت هايي كه حالت خراب باشد مثلا از متصدي نوبت بگيري و به وقتش بفرستندت داخل اتاقك تاريك و كوچك چوبي با دريچه اي نيمه باز و تو خودت را روي صندلي جمع كني و انگشت هايت را درهم و سر به زير لبهايت را به هم بفشري تا بلكه قفل شان باز شود و بگويي : من گناهكارم! پر از گناه  ... 1- ... 2- ... 3- ...

مكه هم كه رفته بوديم اينجوري بود. لال موني گرفته بوديم ناجور. هر كاري مي كرديم حتي نمي توانستيم زبان باز كنيم به خواهش و آرزو و ... چه برسد به اينكه اوس كريم را ياد اشتباه ها و بدهكاري هاي چندسال قبلمان بيندازيم و بعد هم بگوييم قربون بي خيالي طي كن. اوه اوه عمرنياش! نمي شد به اين راحتي ها.

 

*************

وقتي دعوت شدم، مشغول نوشتن نامه اي طولاني به خودم بودم. بدون معطلي نامه را رها كردم و لحظه اي به آن خيره شدم و بعد همه اش را پاك و حس شيرين نابودكردن تمام آن جملات جوششي كه در يك لحظه برايم كوششي شده بودند، لبريزم كرد.

بعد با ناباوري بي اختيار بعد از مدت ها براي خدا شروع كردم به نوشتن نامه. نامه مرطوب خدا امروز ظهر تمام شد. مي خواهم ته مانده هاي دل و روحم را هم دوباره مرور كنم تا چيزي از قلم نيفتاده باشد و بعد ببرمش پست خانه.

ياد خوابي افتاده بودم كه چند سال بعد از فوت مادربزرگم ديده بودم كه در آن پريده بودم توي بغلش و تا صبح باهايش حرف زده بودم و شايد اعتراف و شايد واگويه و الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد چه. و قبل ترش خواب ...

اعتراف براي من كلمه تازه اي نيست. شايد بايد اسم اين جا را مي گذاشتم اعتراف خونه. در هر صورت بعد از نامه خدا و بعد از اعتراف براي خودم در وبلاگ ديگرم مي خواهم اينجا چيزهايي را بنويسم كه فقط به درد ارضاي هورمون كنجكاوي دوستان نخورد. چيزهايي كه جلوي چشمم باشند كه هيچ وقت يادم نرود كه باشمشان يا نباشمشان ... متنفر شوم از خودم يا رضايتمند ...

 

*************

۱- گفتم نامه. بله من نامه نوشتن را خيلي دوست دارم. براي آدم هاي خاص كه انتخابشان دقيقا به اراده من بستگي دارد و ملاك ثابتي هم ندارد. آدم هاي به شدت دوست داشتني و محترم يا عجيب و يا منفور و حال به هم زني كه حاضر نبودم حتي نگاهشان كنم.

بعضي نامه ها هم در زمان هاي طولاني تري به دست دوستانم مي رسند كه طولاني ترين شان ۵ سال بوده است. براي يكي از همكلاسي هاي دوران دبيرستانم. اكثر نامه ها هم هيچ وقت به مقصد نمي رسند و اين هم ملاك ثابتي ندارد. دو تا از نامه ها در همين وبلاگ منتشر شدند كه هيچ وقت صاحبانشان نفهميدند آن نامه ها متعلق به آنها بوده است و يكي شان كه مال مريم گلي بود.

بعضي از نامه ها هم پايان باز هستند و هنوز تمام نشده اند. مثل نامه پدر و مادرم (كه بخش هاي زيادي اش را خوانده اند)، مادربزرگ مرحوم ام، يكي از دوستاني كه در پست قبل به بازي دعوت اش كرده ام و ... حتي در حين نوشتن نامه با طمانينه وقايعي رخ مي دادند كه باعث مي شدند جايگاه و ارزش آن فرد برايم تغييركند. مجموعه نامه هايم را گذاشته ام توي وبلاگ ديگرم و اعتراف مي كنم كه از تمام پست هاي ديوونه خونه هم بيشتر دوستشان دارم. باعث شد تا خودم و آدم ها را دقيق تر ببينم و بشناسم ...

 


۲- گفتم حال خراب. بله من به شدت هر چه تمام تر و به طرز وحشتناكي معتاد موسيقي و رقص ام و كليد پريز اتاقم با ضبط يا اسپيكر و پاوركامپيوتر به شكل سري بسته شده است. از هدفون بدم مياد و دوست دارم حجم فضا از موسيقي با صداي خيلي زياد پر شود (برعكس شب ها).

اول وقت هاي خوب را بگويم بعد وقت هاي حال خرابي. رقص در لحظات شادي و تسكين لحظات خستگي ام خيلي موثر است. عاشق رقصم. تقريبا هر روز مي رقصم مخصوصا عربي و شايد دليلش آينه هاي زياد خانه مان باشد و از كلاس هاي رقص بدم مياد و اگر كسي ازم بپرسد كلاس رقص كجا رفته ام سركارش مي گذارم.

معتاد موسيقي ام و وقت هايي هم كه حالم خراب است جنون سرعت به اين اعتياد اضافه مي شود و هورمون یاکریم در من فعال مي شود. چه خودم پشت ماشين بنشينم و چه كس ديگري.

خلوت هاي من بسته به نوع حال خرابي اتاقم با موسيقي آرام، امامزاده صالح در سكوت، ماشين با سرعت بسيار بالا با موسيقي بلند است.

آخرين بار هم براي مداواي روح يك آژانس گرفتم از دانشگاه و به دروغ گفتم من بايد كمتر از يك ربع ديگه كامرانيه باشم و راننده هم نامردي نكرد و تمام مسير اتوبان را با پرايدش چنان لايي كشيد و عقربه چسبوند كه وسط هايش نگرانم شد و ازم پرسيد خانوم شما كه نمي ترسين من اينجوري رانندگي مي كنم؟ و صد البته كه جوابش را گرفت وقتي از توي آينه صورت خيس و سيم هاي بيرون زده از يقه پالتويم را ديد ...

دلم مي خواهد در حالي بميرم كه سرعت داشته باشم. چه در ماشين بر اثر تصادف ترجيحا در جاده اي سرسبز در خارج از شهر و چه در هواپيما در آسمان.

از مرگ آنتوان دوسنت اگزوپري نويسنده كتاب شازده كوچولو خيلي خوشم مياد. در يكي از پروازهايش گم شد و كسي هم پيدايش نكرد ...

 


۳- گفتم اشتباه . بله من به اشتباهاتم افتخار مي كنم و خوشحالم كه اشتباهاتم، هر چند بسيار بزرگ و سنگين، حماقت نبوده اند و خطا بوده اند. به همين دليل از اشتباهاتم فرار نمي كنم و مي پذيرمشان و باهاشان زندگي مي كنم كه هيچ وقت فراموششان نكنم و جلوي چشمم باشند. از گذشته ام اصلا شرمسار يا پشيمان نيستم و خيلي خيلي خيلي از زندگي و انتخاب هايم راضي ام. هزار بار هم بميرم و زنده شوم حاضر نيستم حتي يكي از تجربه هاي به ظاهر تلخ زندگي ام را تجربه نكنم. چون ديگر ايني كه الان هستم نخواهم بود و من از شرايطم راضي ام و از خدا ممنونم كه به من قدرت انتخاب داد تا با عقل ام يا دل ام اشتباه كنم و ارزش درستي ها را بفهمم. هر چند با درد و رنج بسيار زياد و طعمي تلخ ...

دنبال دوستاني هم بوده و هستم كه احمق نباشند. آدم هاي احمق و ضعیف و آدم هايي كه با گذشته شان مشكل دارند و زمان حالشان را هم صرف كلنجار رفتن با آن مي كنند حال من را به هم مي زنند ... آدم هایی که با دل شان بیگانه اند و ترسوترند برای عاشق شدن ...

 

 

۴- مفهوم عشق اول را كه ملت هي كردنش توي بوق و كرنا و باهايش آه و ناله مي كنند را هيچ وقت درك نمي كنم. عشق اول من برمي گردد به زمان ۵ سالگي ام كه مي خواستم با يكي از پسرهاي همبازي ام ازدواج كنم و توي همه عروس بازي ها من و اون عروس و داماد بوديم و هر دويمان در دعاهاي هر روزمان از خدا مي خواستيم كه با هم ازدواج كنيم و خب در ۸سالگي من را ريزريز هم مي كردند محال بود زنش مي شدم چون يك كاري كرده بود كه من ناغافل ديده بودم!!

يادش بخير تا چند سال پيش باغي توي دماوند داشتيم كه يه روز تابستون همه دوستانمان را دعوت كرديم آنجا تا دو سه روزي دور هم باشيم. اون موقع از عشق اول من يك سال مي گذشت!! پايين باغ، آن جايي كه بوته هاي تمشك تمام مي شد يك رودخانه بزرگ بود كه پسر ودختر هاي هم سن و سال من را بردند آن جا براي شنا و آب بازي و جاي همگي خالي يك دل سير عكس انداختيم. صد البته كه دخترهاي محجوب با لباس و پسرها هم بنا بر طبيعت جلوه گرشان با مايو!! با شكم هاي جلو داده و عضله و افه هاي شكارچي اي يا دنده هاي آفريقايي!!

الان كاسبي مناسب و آبرومندانه اي با سي دي عكس هاي اون موقع دارم و از همه شان دارم باج مي گيرم كه عكس ها را نشان نامزد يا همسرانشان ندهم!! آخر برنامه باغ و شنا در چندين نوبت اجرا شد...

 

 
۵- پنج دسته زن به نظرم ضعيف، وابسته، مشمئز كننده، منفور و پست اند كه هيچ وقت دلم نمي خواهد حتي براي لحظه اي تبديل به يكي از آن ها شوم و دوستانم را از بین آن ها انتخاب نمی کنم و آدم هایی از این جنس برای همیشه از دایره دوستی ام بیرون می روند:

يك – زن هايي كه به وسيله زيبايي ها و با سو استفاده و حربه زنانگي خودشان مي خواهند مردها را به خودشان جذب كنند. از اين زن ها و مردهايي كه فريب اين زن ها را مي خورند.

دو – زن هايي كه عشق را گدايي مي كنند. حتي به قيمت از بين بردن عشق هاي ديگر. از اين زن ها و مردهاي راحت طلبي كه زن ها را از سر تفريح يا نياز يا هر چيز ديگر وادار به گدايي مي كنند و معاوضه گر عشق اند ... زن های گدا و مردهایی که قلبشان قهوه خانه سرگردنه است ...

سه – زن هايي كه به عمد مردها را بازي مي دهند و خاطره مزخرفشان را براي آن ها باقي مي گذارند تا با ذهني اشغال شده و قلبي مجروح بشوند مرد زندگي زن از همه جا بي خبر ديگري.

چهار – زن هاي شوهر داري كه با پسرهايشان ازدواج مي كنند و بهشان مي گويم الاغ پرور. زن هايي كه به هر دليل از زندگي با شوهرشان راضي نيستند و با بي رحمي تمام سهم تربيتي خالي پنجاه درصد پدر را با زنانگي خود برای پسرشان پر مي كنند ( من مي گويم تهي كردن از مردانگي) و با محبت بي جاي صرف (خالي كردن از عقل ) آن ها را به خود جذب مي كنند و با گذاشتن بار همسري و زندگي روي دوش آن ها بدون آن كه پسرها بفهمند (باركشي) با آن ها ازدواج مي كنند و با بدترين نوع خيانت به شوهرشان، لذت چشيدن عشقي واقعي و آرامش در زندگي زن پسرشان را از او و آن زن مي گيرند. از اين زن ها و از پسرهاي ضعیف النفس شان.

پنج -  زن هايي كه در محيط هاي مردانه زنانگي خودشان را از ياد مي برند يا ضعف مي شمرند و پنهان مي كنند و تبديل به مرد مي شوند. زن هايي كه گريه كردن را ضعف مي دانند و از زيبايي و قدرت هاي منحصربه فرد زنانه شان راضي نيستند ... از اين زن ها و مردهايي كه زن بودن را ضعف مي دانند.

 

۶- پنج زن هستند كه ديوانگي شان را ستايش مي كنم:

يك – مادرم

دو – دکتر منيژه رهبر استاد درس فيزيك جديد و فلسفه علم ام در دانشگاه تهران كه زندگي شخصي (و نه علمي) پر از قماري داشته است و جان مي دهد براي معاشرت.

سه – ويدا زن امير قلعه نوعي كه زيباترين زنی (هم) است كه ديده ام. از دعوت كردن اش به صرف عصرانه و صحبت كردن با او پشيمان نمي شويد.

چهار – رويا پرستار دوران كودكي ام

پنج – هنوز پيدايش نكرده ام ...

 

۷- دلم مي خواست اولین خانه ام را خودم (یا همراه با همراه زندگی ام) توی جنگل مي ساختم و لذت ساختنش را مي چشيدم (می چشیدیم). اما قسمت نبود و كارگرها دارند اين كار را انجام مي دهند و البته نه توی جنگل. اميدوارم تا قبل از يلداي سال ديگر خانه تمام شود...

 

*************

شد هفت تا بفهمند كسي كه اين بازي را اختراع كرده بايد كمي سليقه به خرج مي داده و به جاي عدد پنج، عدد هفت را انتخاب مي كرده آن هم در صورتي كه تعريف نكردن محدوده و عدد براي محدود كردن آدم ها به مخيله اش خطور نكرده بود.

در هر صورت اين بود بخش هاي قابل انتشار من در ديوونه خونه و از كساني كه آن را خواندند خواهش مي كنم كه براي خودشان و در درون خودشان يك بار هم كه شده اين كار را انجام بدهند و بنويسند و در لذت نوشتن با من سهيم شوند خصوصا كساني كه در زير اسم بردم.

اعتراف جلوي مردم زياد لطفی ندارد. قيل و قال درون سرشار از نگفته هاست ...

مخصوصا برای خدا ...

...

..

.

 

تمام شد!


 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت10:34 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

مریم گلی زبر و زرنگ که تا گفتم فوری حاضر شد.

از اوستات ،‌ محبوبه ،‌ مسیح باز مصلوب ،‌  نسرین مامان آوید ،‌ حاج آقا ، مجید بابای بچه های آسمان، شوهر نبیس ،‌ دکتر نیما تقوی نیا (در گروه یاهوی آزمایشگاه)، سمیرای بابا لنگ دراز و سید خضر رمضان مي خواهم كه در وبلاگ شان

و از نرگس ، ‌شیما، بابا (در جمع دوستان برای استارت بازی)،‌ مامان فنچ ، سام ،‌ سید وحید،مريم ر.،سيمون، نبیس و دكتر(كه قبلا به خيال خودش در وبلاگش اعتراف كرده) مي خواهم كه نه در وبلاگ يا صفحه شخصي كه فقط و فقط در درون خودشان آماده باشند...

مي خواهم بازي را هم اينجا و با شما شروع كنم...

به دعوت حکیم مارک، گلاره ، شهرآشوب و دكتر و دلاهه

اعترافات در حال تنظيم و بازسازي و خروج از ثبت موقت با تاخیری ۱۴ روزه است ...

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت2:7 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

مسیح ...

مسیح متولد شد ...

برای تولدت دلم بی تاب بود امسال ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت5:48 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

هیس س س س ...

کودک درون خوابیده است ...

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت8:12 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

تجربه نشان داد که به بخش عکس و فیلم کامپیوتر و همچنین موبایل یک پسر مجرد نباید نزدیک شد!

 

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت3:35 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

چی می تونه بهتر از این باشه که جوجه هایت بردارند و نقاشی ات را بکشند؟ هوم؟

دارم فکر می کنم چه حیوونی می تونم باشم از نگاه شون.

آخه همه را کاملا رئال به شکل حیوون دارن می کشند.

مدرسه همه اش را کپی کرده زده به در و دیوار...

 

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

دیروز روز جهانی کودک بود و بی اختیار یاد کارتون توشیجان افتادم که هر سال برایمان پخش اش می کردند وقتی بچه بودیم و انگار فرهنگ بچه های امروزی هم اومده پایین که به جای صبح تا شب یک صبح تا عصر را برایشان با دو تا زن مانتو رنگی پوش بی معنی و دو سه تا کارتون بی سر و ته فضایی پر می کنند به خیال خامشان و تمام.

توشیجان یک پسر چینی بود که به مقدمه و موخره کارتون اش کاری ندارم و در اواسط کارتون مورد آزمایشی قرار می گیرد که به پیرمردی که او را به آن موقعیت برده بود قول می دهد که در تمام لحظات سکوت کند و حرفی نزند ...

موقعیت های خیلی سختی برایش اتفاق می افتند و او محکم لبهایش را به هم فشار می دهد و چیزی نمی گوید تا اینکه در یکی از موقعیت ها (و آخرین موقعیت) تحمل اش را از دست می دهد و نام مادرش(کسی که عاشق اش بوده و می خواسته زنده بماند) را می برد و همه چیز به ظاهر تمام می شود اما ...

شده ام مثل توشیجان با یک فرق بزرگ!

پیرمرد داستان هی دارد توی سر و کله خودش می زند که به من حالی کند این صحنه دیگر صحنه آخر است و تو باید این آزمایش بزرگ را تمام کنی و نامی را جیغ بکشی ...

خب من هم می کشم. مادرم پدرم خواهرم یا دوستانم ...

پیرمرد بالا و پایین می پرد و من خودم را می زنم به آن راه...

جای من بود هم همین کار را می کرد ...

می ماند بین انبوهی از ابهام ها و علامت سوال ها و تردیدها و شک ها می نشست و چادر می زد همانجا؟

احتمالا از سر پیری دچار آلزایمر شده و کارتون ها را با هم قاطی کرده که من جدای از این که در گذشته چه بوده ام در حال حاضر توشیجان هستم و نه پترس یا فلورانس نایتینگل ای خوش قلب برای رو به راه کردن وضعیت های اسفناک.

جایی که فریاد باید به طرز دلخراشی سکوت و جایی که سکوت کر می شوی از هیاهو ...

به جای این بالا و پایین پریدن ها و غصه خوردن ها بهتر است یک بیل بیاورد همین جا برایم یک گودال بزرگ بکند تا همه آن ابهام ها و خرت و پرت های دیگر را تویش چال کنیم.

یا مثلا جیب هایمان را پر از سنگ کنیم و راه بیفتیم و شیشه پنجره سکوت های زهرماری را بزنیم بشکنیم و بزنیم به چاک. یا بزنیم تو دهان پرسر و صداها. شاید هم همه اش از سر حرص!

یا نه.

نمی شود این کارها؟

خب نشود!

به درک!

اقلا به جای گیر دادن یقه ام را بگیرد و ببرد موقعیت بعدی!

یا برشان دارد و ببردشان موقعیت بعدی ای قابل اعتمادتر و قابل تحمل تر و "زنده" تری از این موقعیت!

تغییر وضعیت به ترین راه است ...

این جوری دست کم داستان پیش می رود ...

بدون سکوت مرگبار توشیجان و ضعف اعصاب پیرمرد و موقعیت ها و بیننده های عزیز ...

 

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت2:25 بعد از ظهرتوسط خاتون |