تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

انارها را توي مشت سفت و محكم فشار داديم و بعد با چاقوي جيبي سوراخشان كرديم و چاقو چاقو. لب هايمان را گذاشتيم جاي زخم و انگار كه زهري را از بدن مارگزيده اي بيرون بياوريم و بعد مسابقه پرتاب لاشه به آن سوي پرچين هاي مزرعه و جيغ كشان شالاپ شالاپ از چشمه گذشتيم و سربالايي رفتيم تا برسيم به باغ خودمان از دست پيرمرد باغ  ...

مي گويند ازدواج مثل هندوونه سربسته است. دوستي نه ولي.

عين اين مي ماند كه وقت هايي که كرب علي ظهرها با آن وانت قرمز قراضه اش بار هندوونه را از ورامين مي كشد تا اينجا، يكهو سخاوت و كرمش بگيرد و دستخوش اون قاچ هندوونه اي كه محض اشانتيون گذاشته فرق سر هندوونه قاچ از دست داده، را بياورد پايين تا يه گاز بزني و شيريني اش را هم فهم كني علاوه بر رنگ و لعابش.

قاچ هندوونه هم می ماند عین دختر بزك كرده.

 

ازدواج مثل وقت هاي بره كشون كرب علي است. بيخيالي آوردن قاچ هندوونه از آن بالا يك طرف، بدمذهب زحمت قاچ كردن هندوونه توي دستت را هم به خودش نمي دهد باز هم يك طرف، حتي وقت سركچل خاروني هم ندارد كه بخواهد تلنگري بزند به هندوونه اي و محض ثواب بچه دماغوي ساكت دنيا نديده با يه پونصد توماني مچاله در مشت را فحش و لعن خور اهالي خانه نكند از بس كه سر كچل اش شلوغ است... از بس ...

 

ما وقت داريم!
غصه نخور!
شب دراز و قلندر بيدار ...


الان مترو هم تعطيل شده و بلبل و مرغ عشق هاي پركنده كله كچل دودزده هم توي جيب شلوار چرك و بو گندوي پسر كولي هاي افغاني هم نعشه افتاده اند ...

بابا جون اين كار را بي منت براي همه مان مي كند. نه كه همه شرمگين هستيم و دماغو و ساكت و دنيا نديده و حتي بدون بضاعتي مچاله شده يا پاره پاره ... كار همه بلبل ها و مرغ هاي عشق غير قلابي كه ناياب شده اند اين روزها...

چاقوي از بوسه نرم تر را مي زنيم به هندوانه هايمان به هم تعارف مي كنيم و انار دل را به آرامي باز و برق سرخي سينه شب را مي شكافد ...


بفرمايين هندوونه!
بفرمايين انار!
بفرمايين عشق!

 

چه يلدايي است اين دل ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت11:57 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

عین مرغ سرکنده ای جلویم و اتفاقاتی که نباید بیفتند دارند از سر طاقچه زندگی ات دانه دانه می افتند و جلوی چشمانت می شکنند.

کاری ندارم به جز لبخند و سکوت و نوشیدن فنجانی قهوه و تماشا و آرام روی صندلی روی بالکن تاب می خورم ...

هر وقت تلاطم دریایت تمام شد بیا تا ببینی در باغ من وقتی که نبودی چه اتفاق هایی مثل سیب های وحشی سرخ از درخت افتاده است ...

من در لبخند و سکوت و آرامش آدم ها را به تر می خوانم ...

و تو ...

به تر است شیوه خواندنت را عوض کنی ...

امیدوارم خرافاتی نباشی و قبول کنی که سیب های وحشی سرخ موسم افتادن شان نرسیده بود و چیزی به جز کج فهمی ها و شکسته های اتفاقات تو آن ها را روی بوته های تمشک نینداخته است ...

امیدوارم وقتی برگشتی هنوز توی بالکن باشم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

ناصر عبداللهی خواننده ثابت در ضبط قدیمی سرویس مدرسه هم رفت ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت10:20 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

نورهای پروژکتور روی صورت خیس زن می لغزند و مصنوعی تاریک و روشن اش می کنند ...

همدیگر را دوست داشته اند خیلی انگار. اما به خاطر بچه مجبور به جدایی شده اند.

- خیلی احساس تنهایی می کنم. حتی بیشتر از خدا...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت10:8 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

جوجه شده ام. چند روز پيش از مرغ بودن استعفا دادم و حالا شده ام جوجه اي خيس و چموش با دو شاخ گنده تيز و پرهاي سيخ سيخ فرو افتاده.

بچگي ها يك عادت زشت داشتم و آن هم اين بود كه مي دويدم و جوجه اردك خانگي ام هم از پي ام و بعد قايم مي شدم و او ناگهان مي ايستاد و هراسان و جستجوگر اطراف را نگاه مي كرد. هجوم آن همه تنهايي آن قدر براي خودم تلخ مي شد كه طاقت نمي آوردم و از مخفيگاه بيرون مي آمدم و او مرا مي ديد و مي دويد طرفم و بغلش مي كردم و مي بوسيدمش و او انگار نه انگار كه رفته توي بغل كسي كه تا چند دقيقه پيش اينقدر مي توانسته ظالم باشد. من در حق جوجه هاي اردكم، دوستم در حق سگ خانگي اش و آدم ها در حق آدم ها ...

***************

از خدا خواستم كه بي زحمت من را جوجه كند. ولي نه جوجه فاخته و نه جوجه اردكي زيبا.

از حماقت و طبيعت تو سري خور و گزيدگي ميليون باره از يك سوراخ جوجه اردك هاي زيبا لجم درميامد هميشه و فاخته ها هم حكايتي رقت بار و منزجركننده داشتند.

از من پرسيد جوجه ها كه بزرگ شوند مي شوند اهلي آدم ها. مي خواهي استعفا بدهي از اهلي بودن؟

گفتم مي خواهم سرخوشانه بشوم اهلي "سادگي و بخشندگي" و موهبت هجوم تلخي ها و اشك هاي بعد از خودكردگي ها را بگذارم براي آدم ها و جماعت اهلي شان.

پرسيد بزرگ شوي مي خواهي چي بشوي؟

گفتم آن با تو! هر چه ديرتر به تر ...
...

***************


چند روز است كه از تخم بيرون آمده ام و شده ام يك جوجه خيس. دور و برم پر است از جوجه هاي رنگارنگ و عجيب و غريبي كه تازه از تخم قديمي شان بيرون آمده اند.

باران تندي روي برگ هاي طلايي و سرخ خيس زير پنجه هايمان ضرب گرفته است. نگاهي به يكديگر مي كنيم و چشمكي و ريز ريز مي خنديم. بعد بلند بلند شروع مي كنيم به شمردن همديگر ...

فصل پاييز دارد تمام مي شود ...


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت8:55 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

ما تو عمری که از خدا گرفتیم حکمت این عکاس خونه ها رو نفهمیدیم که پله های ورودی شون با شیب هفتاد و پنج درجه و عرض شیش سانت و مارپیچ با زاویه شصت درجه هستند از دم!

آی کیف می ده روزی ده بار از این پله ها مسابقه های بالا و پایین رفتن بذاری ...

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت8:29 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

- روزتان بخیر خانم جوان!

- روز شما هم بخیر!

- سرکار علیه چی میل دارند تقدیم کنم؟

- یک بسته چیپس سرکه نمکی با شکلات صبحانه!

- فرمایشات شما در یک کیسه رنگی جذاب هماهنگ با رنگ پالتویتان!

- متشکرم آقا!

- سایه تان مستدام! به پدربزرگ سلام برسانید ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت8:56 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

- جهان در تو غرق است بهترین!

تو در کجا غرق شده ای احمق؟ ( امضا - خدا )

- احمق خودتی و ... صبح اول صبحي با اين آف لاين هايت! خبر مرگت جمعه پا می شی می ری به من رای می دی. كانديد شده ام! فهمیدی یا نه؟

- جدي؟ كانديد ازدواج با كي شدي؟

- اي خاك بر سر (...) (...) (...) خودت كانديد ازدواج با (...) ...

- ...

- (بقيه گفتگو به دليل به شدت زنانه بودن حذف مي شود! جون مادرتون بريد به اين رفيق پروفسور ما راي بدهيد. اون قدر جربزه داشت كه دوره ليسانس طومار رئيس ديكتاتور دانشكده رو لوله كنه بذاره سر طاقچه)

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت7:45 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

یک سالگی ات مبارک آقای مسیح باز مصلوب!

امیدوارم شیرینی های حقیقی دنیا را حس کنی و تلخی های مزمن و پوسیده را کنار بگذاری!

امیدوارم صلیب حقیقی را بیابی و صلیب های چوبی و شکسته کهنه ات را به زیر آوری و به آتش بکشی ...

و امید که مصلوب حق همواره ...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت10:42 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

چشم هایت را بردار و برو ...

نمی خواهم در آینه چشم هایم خودشان را ببینند ...

من هم ...

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای آینه بازی را یادمان داد...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

دوره افتاده ام توی خیابان های خلوت و کوچه های باریک و پهن و برچسب های تخلیه چاه و فاضلاب را با دقت از کنار در خانه ها جدا می کنم و با دقت در یک آلبوم چسبی بزرگ می چینم.

می خواهم بیاورم شان و به پورت مودم ام بچسبانم. بعضی هایشان را بالای سردر یاهو مسنجر و گوگل و بقیه شان را هم به وبلاگ ها و گوشی موبایل و مچ دستم.

قوانین ایجاب می کنند که موقع خوشی ها ناشکر باشی یا بروی پشت پستو که مبادا دوستی ببیند و حسودی کند و موقع ناخوشی ها تمام شان را به محض آن که دوستت را دیدی از هر کانالی که پیدا می کنی استفراغ کنی توی صورت اش تا تخلیه شوی.

امیدوارم سواد خواندن و نوشتن داشته باشند و برچسب ها را بخواننند. شرکت های خوبی اند. برای حفظ جایگاه در بازار رقابت همه عقده های روحی و روانی را با مکنده های قوی به خوبی و فورا جمع می کنند. 

دلم برای خودم و آدم های شهری می سوزد که به زودی تمام بیابان های اطرافش پر از عقده می شود و بیابان ها تا مرکز شهر پیشروی خواهند کرد...

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت11:7 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

سیم کارت و گوشی ام که سوختند تمام شماره ها و اس ام اس های دوستان زنده و مرده هم از بین رفتند. اول اش سخت بود و ترس به همراه داشت. از زنده هایشان خواستم دوباره شماره هایشان را بفرستند اما بعد خیلی از شماره های دریافتی را ریختم دور. اول اش سخت بود و کمی ترسناک اما بعد سرخوشی عجیبی به همراه داشت. مثل تولدی دوباره. یک فرمت اجباری اما درست و حسابی.

دوباره گوشی عوض کردم.

می خواهم خط ام را هم عوض کنم.

خط موبایل و خط زندگی ...

و در این فرمت جدید آدم ها را دوباره و با نگاهی نو انتخاب کنم و ذخیره شان کنم برای ادامه راه و محو شوم از دسترس و خط زندگی آدم های اجباری یا تلخ یا ...

چهل سالگی خط موبایل را هم از خط زندگی ام محو می کنم ...

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

حكايت جاهاي بند زده و نيم بند و شكسته يا خراشيده دل حكايت عجيبي است.

باباجوني يك چيزايي مي دانست كه سي سال پيش عز و جز مي زد كه حسين را الان زن ندهيد. مي ديد اين روزها را كه حتي اگر بنشيند كنار دامادش و اسم نسترن بيايد زماني نمي گذرد كه پر از بغض شود مرد گنده ...

و لازم هم نيست يك چيزايي بداني تا تلخي دوستت را بفهمي كه حتي اگر بنشيند كنار شوهرش و اسم او بيايد ثانيه اي نمي گذرد كه چيزي درون او خالي شود...

مي شود آدم سرش را بكوبد به ديوار يا برود زير تريلي هجده چرخ يا از دره خودش را پرت كند پايين يا هورمون پيري تزريق كند تا سريع تر آلزايمر بگيرد و همه چيز را فراموش كند . مي شود تا ابد نشست و نفرين كرد يا منتظر بود يا نشست كنار داماد يا شوهر و به ثانيه اي پر و خالي شد...

حكايت غريبي است حكايت لحظه هاي خيس...

لحظه هاي خيسي كه مي توانند باران زده باشند يا مثل آب دهان مرده هاي هزار ساله بي رنگ ...

عقل محض هم كه نباشيم مي شود فرق خيسي لحظه ها را فهميد...

مي شود معجون متعفن حماقت هاي كودكانه گذشته هاي دور و نزديك را به هم زد و بوي تندش را نفس كشيد و عروس شد و داماد شد و تا ابد ريه ها را از بوي تند پر و خالي كرد و شريكِ زندگيِ بي گناه و از همه جا بي خبر (يا با خبر) را مردد و پر سوال و رنجيده نگه داشت...

مي شود از ترس معجون فرار كرد و پناه آورد و مثل بچه ها تا ابد هر شب كابوس معجون را در دل، قوي و پر رنگ، زنده نگه داشت...

يا مي شود همه چيز را ريخت دور... يا به ياد داشت و پوزخند زد ... اما تف شان کرد ...

لحظه هاي ناب و مقدس، تكه هاي خالي دل، معبد تنهايي ها هستند و اگر عرضه كم ما يا تقدير دست ما را به هر دليلي از آن كوتاه كرده است به همان معبد قسم به ترين انتخاب براي چنين آدمي تنهايي است ...

به همان خيسي هاي باران زده قسم بايد داد او را كه انسان ديگري را مردد و پر سوال و رنجيده نكند با چسباندن زوري به دل...

شهامت زيادي لازم ندارد اعتراف ...

شهامت زيادي لازم ندارد عشق ورزيدن ...

شهامت زیادی لازم ندارد خطر کردن ...

شهامت زيادي لازم ندارد صداقت ...

اما شهامت زيادي مي خواهد زنده ماندن پس از تباه كردن انسان هاي همراه مان يا دست دادن فرصت هاي ناب به دليل ترس و يا استنشاق بوي حماقت هاي چندين ساله... شهامت و قساوت ...

شكافتن پوسته هاي كهنه و پوسيده قديمي و بزرگ تر شدن و تغيير، آسان است. آسان تر از جستجو براي يافتن شهامت ...

 

"دوستت دارم" گفتن اين قدر سخت شده است؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت0:54 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت9:29 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

بعد از کشف ژانرهای گوناگون رقص های دومات های خجالتی از سر بی نیازی نوبت کشف ژانر آدم های زیر به علت نیازهای شدید حیاتی می باشد:

۱. آدم هایی که موبایلت زنگ می زند با این که می بینن صدایت را آوردی پایین باز هم از جایشان جم نمی خورند و گوش تیز می کنند.

۲. آدم هایی که وقتی داری به جایی تلفن می کنی یا جواب تلفن را می دهی آن هم با صدای پایین باز هم از جایشان جم نمی خورند و انگار نه انگار.

۳. آدم هایی که هنگام رفت و آمد به مونیتورت سرک می کشند.

۴. آدم هایی که از آن سر اتاق (یا آزمایشگاه در حین انجام آزمایش) یک دفعه یادشان می آید که در سایت اورکات اشکالات شخصی و فنی دارند و باید روی صفحه شخصی ات اشکالاتشان را رفع کنی.

۵. آدم هایی که وقتی می خواهی میز کامپیوترت را ترک کنی دست زیر چانه صفحات باز شده ات را اسکرول می کنند.

۶. آدم هایی که در حضور آن ها باید پسورد بزنی چون از تایپ کردنت خوششان می آید!!!

۷. آدم هایی که در حضور آن ها باید اس ام اس بزنی چون از تایپ کردنت خوششان می آید!!!

۸. آدم هایی که وقتی آدم جدیدی را در کنارت می بینند یک دفعه تمام کارهای حیاتی شان در دایره ای به شعاع یک متر و مرکز تو متجمع می شوند.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت6:53 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

 

قابل توجه زیرآب زنان عزیز!

پاتونو از روی دامن من بردارید و سرگرم کار خودتان باشید!

خب من برای این چیزها ارزش محض قائل نیستم. پس هی لیست نمره ها و اکتیویتی های علمی تونو نیارین توی صورتم. اصلا ذات این کار بچه گانه است و اگر دوست داریم برگردیم به دوران خوش کودکی بگویید که من هم بازی را قدرتمندانه تر از شما ادامه بدهم. (البته بعد از فارغ التحصیلی)

من از حمالی لذت می برم!

حمالی ای که بهم چیز یاد می دهد!

بعله ... کاملا درسته ... شما می تونین با پول هم من رو بخرید! پولی که خودم به دست آورده باشمش!بر منکرش لعنت!

اصلا به من بگویید ظهرها برو توی بازار فلافل بفروش. یا مثلا شیرینی و پیراشکی درست کن بذار صندوق عقب ماشین و وسط جردن کاسبی کن! با کمال میل این کار را می کنم! ولی بدم میاد وقتی فارغ التحصیل شدم عین یک فرغون آکبند و خاک نگرفته باشم!

من زندگی ام را برای درس خواندن تعطیل نمی کنم!

پس س س  ... لطف کنید و آی کیو های نازنین تان را کمی بچلانید و راه دیگری را برای اخراج کردن من پیدا کنید!

تقصیر روس ها شد که با آمدنشان توی کنفرانس ایران- روسیه من را جلویتان با آن کارت روی مقنعه ام کردند گاو پیشونی سفید! و گرنه داشتم زندگیمو می کردم ...

از بچگی ازشون بدم میومد...

از این که امثال شما ها اوقاتم را تلخ می کنید از خودم عصبانی ام!

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت5:4 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

استانداردش است. چهار فصل است!

فصل تابستان از پایان نامه به مروری بر کارهای گذشته توسط دیگران اختصاص دارد.

می خواهم از استادم سوال کنم می شود فصل پنجمی را تعریف کرد و آن را به مروری بر زندگی نویسنده در این دو سال اختصاص داد؟

کافی است تمام پست های این وبلاگ و وبلاگ دیگرم را بگذارم در آن فصل!

هم درک کردن من برایشان آسان تر می شود هم نمره دادن شان دیجیتالی تر ...

دارد زمستان می شود ولی من کماکان تو فصل پاییز و پنجم پایان نامه ام شناورم ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت10:18 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

سردی و سفیدی شدید برف هایم دل ات را آزرد و غافل از آن که برای زدودن تیرگی های او نشسته بودند تا بشویند و ببرند...

و حال که دل ات برف می خواهد و از کنار باغچه همسایه برداشتی شان و در پنجه هایت می فشری دارند آب می شوند و از لا به لای انگشتانت فرو می ریزند...

برف می خواهد و ابر نه!

ابر مرا متهم کرد به سیاهی و تاریکی و باد سرد او را از تو راند!

آسمان تو دیگر ابری نخواهد داشت! شک نکن ...

می توانی از حرصت کامیون شن را خالی کنی جلوی خانه همسایه...

آسمان خانه همسایه ابری است...

دو روز است که یک برف حسابی دارد می بارد...

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

- آقا اين گوشي هاتون چنده؟

- حالم به هم خورد دیگه اسی! بسكه قيمت گفتم از صب تا حالا! (...) تومان!

- مي شود يه نمونه اش رو از نزديك ببينم؟

- تو رو خدا اگه مي خرين بيارم! حالمون به هم خورده بسكه هي آورديم فقط ملت نيگاش كردن نخريدن خانوم!

- (چشم غره)

...

- حافظه اش چند مگ است؟

- اووووف! از صبح تا حالا يه ميليون بار گفتمشون ديگه حالم داره به هم مي خوره! خواهش می کنم بيایین از روي كاتالوگش بخوونین!

- آقا همين گوشي رو بر مي دارم! سيم كارتمو بذارين تويش لطفا.

- مبارك باشه! آي ي ي نه! خودتون در گوشي تونو باز كنين! از بس گوشي باز كردم سيم كارت جا زدم داره حالم به هم مي خوره ديگه...

- (چشم غره)

...

- خب، روشن شد! مباركه! اين جا آهنگاشه! حالم به هم خورد از اول روز دارم اين آهنگو گوش مي دم... اينجام فيلماشه كه ديگه حالم به هم مي خوره بسكه فيلم كمپاني شو ديدم... بياييد از پدر هم يه عكس بگيرم ... حالا فارسي اش كنم واستون... اووووي ي ي ي

- نمي خوام آقا! فارسي اش نكن!

- خانوم از صب دارم همين توضيحو مي دم واسه ملت، جاي منوهايش يه كم فرق داره تو اين جديدا! بذارين يه هفته فارسي باشه بعد عوض كنين... ديگه داره حالم بد مي شود...

- بفرمايين اين هم پولش ممنونم.

- مبارك باشه ...اووووه حالم به هم خورد بسكه از صب تا حالا دارم پول مي شمارم. حالشو ندارم. اسي بندازش تو اون دستگاه،‌چك هم دارن ... بفرمايين دهنتونو شيرين كنين!

- نه مرسي از وقتی اومدم تو مغازتون داره حالم به هم مي خوره ... نمی دونم چرا!!!

- (چشم غره)

 

+نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت1:0 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 اصلا به کسی چه مربوطه که ما با همان شلواری که می رویم کوه، دوست داریم برویم مهمونی، می رویم پیک نیک یا مسافرت و همون رو دانشگاه هم پایمان می کنیم یا توی شرکت باهاش می چرخیم. مدلمان است خب! دوست داریم با چکمه دیسکو برویم سر کلاس درس یا با صندل کنار پاشویه حمام راه بیفتیم تو خیابون. اصلا عشقمان می کشد یک روز مانتو نپوشیم با ژاکت کوتاه بریم امتحان بدهیم عوض اش عید دیدنی ها زیر چادر مانتوی دانشگاه تن کنیم.

اوشکولیم؟ خب باشیم!

دلیلی ندارد یه خانوم به شدت چادری مهربون یا یه خانوم مانتویی خط کش به دست رو بگذارند دم در ورودی دانشگاه که طول و عرض مانتو و شلوار را اندازه بگیرند.

نه به خاطر اوشکولی مون ها؟ نه!

به خاطر این که هنوز اینقدر بدبخت نشدیم که این مردها بخواهند این چیزها رو دستک و دنبک کنند و موقع غذا خوردن شون بشود سوژه و هر و کر به ما بخندند.

لطفا بگذارید بی سر و صدا در اوشکولی مان باقی بمانیم اما مردها را که فقط به خاطر آن ها اوشکول شده ایم را جلویمان بیشتر از این دهان دریده نکنید!

ما هم در خفه خوانی محض اوشکول هایی مثل خودمان را با چادرمان از درهای ورودی رد می کنیم که بیشتر از این گند کار در نیاید...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت1:16 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

معلم بچه های تجربی:

- واقعا که! زنگای تفریح این بچه های ریاضی عین اسب تو راهرو می دوند...

معلم بچه های ریاضی:

- آدم اسب باشد ولی تجربی نباشد!

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت7:16 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

"شعر از کیوان شاهبداغی"

و من می‏بینمش
استاده ان سو تر
بغل بگشوده من را سوی خود می‏خواند اما
وای از این بغضی که در سینه است
نگاهم می‏کند
می‏خواندم
من در سکوتی سرد می‏مانم
برایش پاسخی؟؟ هرگز
غروری کور فرمان میدهد خاموش
و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد دو دست خالی من را
و دستانم که انگشتان تنهای مرا در خویش می‏کاود
نگاهش می‏دود تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را چه بی‏رحمانه می‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام در می‏زند اما
نباید چشم بگشایم
که می‏ترسم بلرزد قلب من
فرمان دهد آغوش بگشایم
دوباره باز می‏خواند مرا
و می‏خواهد که پیوندی زنم من این طناب الفت دیرینه را اکنون
درون سینه‏ام غوغاست
دلم می‏خواهد آغوش محبت را به رویش باز بگشایم
ببخشم تا رها گردم من از دردی که هر لحظه مرا رنجور می‏سازد
دلم پر می‏کشد تا او
دوباره حس تاریکی مرا فریاد می‏آرد
ولی نه
او دلت را سخت آزرده است
چه باید کرد؟
خدا می‏بخشد اما من نمی‏بخشم ؟!
با که این را می‏توانم گفت؟
دلم می‏خواست من را او بخواند
تا بگویم
دوستش دارم
بگویم من دعا کردم بیاد بار دیگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع دیگری باشد
ولی اکنون که او برگشته می‏خواند مرا
اینک؛ کلام مهربانی بر زبان من نمی‏آید
دلم می‏خواهد او باور کند دیگر برایم نیست
اما هست!
و می‏ترسم که از چشمانم این را او بفهمد
چشم می‏بندم
نگاهش باز می‏کوبد به پشت پلک های بسته‏ام
اما نباید چشم بگشایم
دلم می‏خواهد او باور کند بغض مرا دیگر
و او باید بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشنی در من به نجوا باز می‏گوید
ولی آخر تو هم ای خوب بد کردی
و او را هم تو آزردی
نمی‏دانم
ولی حالا که او بخشیده باید او بفهمد
من نمی‏بخشم
که من این هدیه را آسان نخواهم داد
جدالی در درونم می‏کند غوغا
میان این دو من
آیا کدامین من در این پیکار خواهد برد؟!
چه می‏شد من رها می‏گشتم از این کینه‏ی جان سوز؟
و می‏بخشیدم او را
نه
خودم را
که بیش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخی نبخشیدن به کام لحظه‏هایم زهر می‏ریزد
و می‏میراند این اوقات زیبا را...

وای...صد افسوس
گذشت یک فرصت دیگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته می‏خشکد
ز پشت پرده‏ی اشکم کنون من رفتنش را باز می‏بینم
خدایا
کاش یک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رویم باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی
تا که شاید من...


آه از این بازی نازیبای بی‏فرجام
میان بودن و نابودن یک فرصت دیگر
ببخشم یا نبخشم...

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت5:10 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

به اندازه پلك زدني مي شود تمام چيزهاي ارزشمند زندگي را باخت.

زنگ مي زد هميشه اين جمله توي گوشم. موقع خونه تكوني يا تغيير دكوراسيون اتاق هميشه عزاي اين را داشتم كه مبادا چيزهاي مخفي زندگي ام از دفترهاي خاطرات و يادگاري و دست نوشته ها بگير تا كاغذهاي هديه و ... بيفتند دم دست يا چشم كسي بهشان بخورد يا بي هوا ورقي بزنندشان و خط هايي را هم بخوانند .

و به همين دليل چيزهاي مخفي و ارزشمند زندگي ام باغي مخفي داشتند كه پيدا كردنشان در اتاقم اصلا آسان نبود.

اولين بار هفده سالم بود كه تمام چيزهاي ارزشمند زندگيم را يك شبه از دست دادم...

 

شبي از آخرين شب هاي اسفندماهي سرد بود و به هواي خونه تكوني تمام اتاقم را حسابي به هم ريخته بودند. باغ مخفي من هم كه در يك كارتون سبز رنگ مرتب چيده شده بود رفته بود پشت تخت تا سر فرصت برگردد سر جاي اصلي اش. آخر شب خسته و بيحال روي تخت افتادم و صبح كه از خواب بيدار شدم ...

باغ مخفي به گمان زايد بودن اش به همراه تمام آت و آشغال هاي خونه رفته بود سر كوچه تحويل ماشين شهرداري شده بود... تمام دفترچه هاي خاطرات از هشت سالگي به اين طرف، تمام حرف ها و پندها و دست خط هاي معلم ها و دوستان امارات و ايران، تمام هديه ها و يادگاري ها ... آن صبح مدرسه نرفتم و در اتاق را قفل كردم و تا شب سرم را توي بالش فرو بردم و بلند بلند گريه كردم و جيغ كشيدم ...

****************

 

صورتش را با دستهايش مي پوشاند و با بغض مي گويد:« دوستش دارم! تو اين چيزها را نمي فهمي!»

سرم را مي اندازم پايين.

« مي خواهم بروم پيش اش و بهش همه حرف و حديث ها و اعتراض ها را بگويم. همه سختي هايي كه كشيده ام... همه شب هايي كه به خاطرش تا صبح بيدار بودم ... همه مبارزاتم براي او ... همه تلاش هايم ... همه دردهايم ... مي خواهم بداند كه دارم تمام زندگي ام را به پايش قمار مي كنم و از دست مي دهم ... مي خواهم بداند كه بدون او مي ميرم ...»

لب هايم را مي گزم.

رويش را برمي گرداند:« حرف را بايد زد ... درد را بايد گفت...»

اشك هايم بي اختيار سر مي خورند:« خودخواه ... »

****************

 

اولين خاطره اي كه نوشتم را به خوبي يادم مي آيد. هشت سالم بود. صبح با عزيز جون رفته بوديم پاساژ القره و براي من و زهرا النگو هندي خريده بود. وقتي برگشتيم خانه با آب و تاب دستهاي لاغرمان را آورديم جلو تا به مامان ها نشان بدهيم و آنها هم بدون اين كه دست هاي لاغرمان كه تا نزديك آرنج از النگو پر شده بودند را ببينند سرمان داد كشيده بودند كه چرا ديشب مايوهاي خيس صورتي و بنفش را انداخته بوديم روي پيراهن سفيد بابا ها روي بند رخت؟

من و زهرا هم قهر كرديم و رفتيم توي اتاق و در را بستيم و تا ظهر گريه كرديم . بعد با هم دعوا كرديم و تقصير را انداختيم گردن همديگر و با هم قهر كرديم. خسته كه شديم كمي با النگوهايمان بازي كرديم. بعد من دفتري را كه براي درس رياضي خريده بودم را برداشتم و شروع كردم نوشتن. نصف بيشتر خاطره يك و نيم صفحه اي ام فحش بود و جای جای کلمات رد اشک های قلمبه ...


****************

نشسته است و برايم صغري و كبري مي چيند:« من بفهمم اين پسره چي داره كه تو داري همه زندگي ات را مفت مفت برايش مي دهي به باد...»

سرم را مي اندازم پايين.

« بيندازش دور!!!»

چيزي در درونم فرو مي ريزد و با صداي مهيبي مي شكند. لب هايم را مي گزم و با لبخند مي گويم چايي تون سرد شد...

****************

 

به اندازه پلك زدني مي شود تمام چيزهاي ارزشمند زندگي را باخت و تا ابد گریست و مرد! به همين سادگي...

یکی از روزهای سرد آذرماه است. دوره افتاده اند توي شهر و داد مي كشند يك آدم منصف پيدا شود و بگويد تكليف كسي كه بلد نيست روح اش را بكشد چيست؟كسي كه خيلي قبل تر اشك هايش مرده اند...

سرم را از پنجره مي آورم بيرون و داد مي كشم ابد كه مدت اش معلوم است. اگر راست مي گويي از امشب تا شب ای که ندانی کی می آید. اگر راست تر مي گويي يك صبح تا شب يا از آن تلخ تر و غير قابل تحمل تر يك صبح تا ظهر...

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت10:54 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

- مامان با این رژلبی که -پریشب هم زده بودیش- خشگل نمی شی! با اونی که پنج شنبه زده بودی خشگل می شی!

- چشمم روشن! خجالت نمی کشی از این حرفها می زنی ورپریده؟

- (با بغض) من نگفتم که ... بابا خودش بهم گفت!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

ایام نفس گیری بود این روزها و به خیر گذشت همه شان.

کنفرانس امارات که داستان طولانی اش بر می گردد به یک سال پیش، در آخرین روز آبان به خوبی ارائه شد و خستگی کار را حسابی بیرون آورد و خاطرات تلخ و شیرین اش را برایم ماندگار کرد.

کنفرانس هند هم  داستان خیلی خیلی عجیبی داشت و فقط می توانم بگویم تا خدا نخواهد هیچ چیزی انجام نمی شود و اگر بخواهد تنهایت نگذارد و دستت را بگیرد هیچ کس جلودارش نیست. به شرط این که تسلیم اش باشی و جاری شوی... قبلا می گفتم دوست داشتن آدم ها اصلا سخت نیست. حالا هم می گویم! ولی مگر می شود کسانی  که در سخت ترین شرایط تنهایت نمی گذارند و بی منت، قوی و مهربان و بزرگ، شانه به شانه در کنارت هستند را طور دیگری دوست نداشت و خاص تر محترم ندانست؟

پنج شنبه خوبی بود ... و خدا حسابی با من بود ...

خدایا

از این که نمی گذاری تلخی تنهایی اهدایی بعضی از آدم های عجیبت را حس کنم ازت ممنونم.

از این که با منی ممنونم.

و از این که آدم های خوبت را سر راهم قرار می دهی ممنونم.

کاش نعمت های خوبت همیشه در کنارم باشند...

حسودی لغتی است که این روزها با تمام قوا وجودم را خراش می دهد و چقدر آدم ها تنگ شده اند ... چقدر ... چقدر ... آخر چرا؟!

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت11:24 قبل از ظهرتوسط خاتون |

 

خانم دیوونه عزیز

سلام

می دونم که زندگی خیلی پیچیده شده، دونده ی دوی سرعت شده، سخت شده ... اون قدر که وقت نمی کنید به ما سر بزنید! ... اما نه اون قدر سخت، سریع و گره خورده که تاریخ تولد بعضی از دوست هامون رو فراموش کنیم!

پس به مناسبت ۲۷/۸ ... که امیدوارم این نامه به موقع به دستتون رسیده باشد ...

"تولدتون مبارک"

 

 

 

 

هر چی فکر کردم جمله ی مناسب برای کارت پستال پیدا نکردم. پس خودتون یه جمله ی بنویسید که وقتی اونو می خونید یاد چیزهای خوب بیفتید. (لطفا، حتما این کار رو بکنید)

از طرف ماهی سیاه کوچولو

۲۰/۸/۸۵

 

ماهی سیاه کوچولو

گوشه ی دل عزیزم!

پولک های سرخ ات بلد بودند چطور خانم معلم ات را منقلب کنند و شکر گزار. به خاطر همه ماهی های خوبی که خدا با بخشندگی تمام بهش داده و شبانه روز از خدا می خواهم که آن ها را از من نگیرد و من را بزرگ کند قد یه دریا که بتونم همه ماهی هایم را لحظه به لحظه ببوسم و در آغوش بگیرم.

پولک های سرخ ات به موقع رسیده بودند. دی شب "سیامک" سر راهم را گرفت و با احترام بهم دادشون. فکر می کرد که پولک های تو مال آقای دکتر است و این چند روز قایمشون کرده بود تا دکتر بیاید و وقتی اشک هایم را دید که همین جور قل خوردن و افتادن پایین، نشست روی پله ها و کز کرد. فکر کنم سوتی خانم معلمت باعث بشود تا دو سه روز داروهایش را نخورد.

دلم برای دریا بودن تنگ شده است...

دلم برای ماهی هایم تنگ شده است ...

دلم از دست فاصله های ناگزیر و زندگی دونده و گره های بی معنی اش پر است! ولی کاش ماهی های با معرفتم بتونن از فرسنگ ها دور لرزش دلم را حس کنن و تشنگی ام را برای این که لحظه به لحظه دلم برایشان تنگ است و فراموششون نمی کنم. حتی اگه لحظه به لحظه تو دلشون بهم فحش بدهن و سخت گیری هایم را فراموش نکنن.

حتی اگه زورشون از من بیشتر باشه و زیر آبی برن آدرس اینجا را (هنوزم سر در نیاوردم از کجا) پیدا کنن و حرفهای مخفی  خانم معلمشون رو بخوونن و زیر آبی تر، آدرس خونه مون رو (پدر این جشنواره خوارزمی بسوزه) باز هم ازشون زرنگ ترم!

دی شب دیروقت بود که ازت تشکر کنم. به خاطر همین آمدم اینجا و به روی خودم هم نمی آورم که تمام بچه ماهی هایم اینجا می آیند و روشونو می کنن اون طرف که نبینمشان و غافلگیرانه بغلشون می کنم و همه شان را محکم می بوسم.

دلم برای همه تان تنگ شده است...

ماهی جینگیلی دست خودش نیست!

وقتی یکی دوستش داره، دوستش داره!

بی برو و برگرد!

غافلگیرم کردی ماهی سیاه کوچولوی جیزقیلی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت9:47 قبل از ظهرتوسط خاتون |