تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

یاهو مسنجر تو هووی من است!

تمام آدم های توی لیست یاهو مسنجرت را می گویم!

مخصوصا آن هایی که خودشان را اینویز نشان می دهند برایت که هر وقت آمدم کنارت نبینمشان!

مگر دکتر روان شناس هستی که هر دختری که از راه رسید و افسردگی حاد گرفت معالجه اش کنی؟

مگر سنت پیتر هستی که بخواهی به اعترافات ج ن س ی دختر ها با حوصله گوش بدهی؟

مگر رابین هود هستی که بخواهی مشکلات خانوادگی و روابط شکسته دختر ها را با مامان و بابا یا دوست پسرهایشان جوش بدهی؟

مگر مشاور خانواده ای که گرد و خاک های زن ها را با شوهرهایشان دستمال بکشی و شانه مفتی بدهی بهشان که رویش های های گریه کنند؟

مگر بانک هستی که هر دختر بی نوای شریفی از راه رسید از تو پول قرض کند؟

مگر دفتر کنکور داری که پیشنهاد تدریس با نرخ کم دروس پیش دانشگاهی می دهی به دخترهای آتش پاره دهن دریده؟

مگر بت من ای که هر دختری که هزار بار خودکشی کرده را بخواهی برای زنده ماندن راضی کنی؟

مگر نماینده سفارت خانه ای که هر ایرانی مقیم خارجی از تو خواهش کند تیکه ای که تازه تور زده را در ایران بازدید کنی و نظرت را برایش آف لاین بگذاری؟

مگر نماینده صلیب سرخی که بروی پارک ها یا سینما ها یا کافی شاپ ها یا کوه ها برای بازدید نمونه های تحت ستم یا جالب توجه و تازه؟

مگر ما سر گنج نشسته ایم که برای این و آن این قدر پول اینترنت بدهیم و دلمان نیاید هر روز به موبایل هم تلفن کنیم؟

مگر من ... مگر تو ... چقدر زمان داریم برای با هم بودن که بخواهیم این طور مفت مفت بدهیمش به این و آن؟

بی انصاف!

تو همان لبخندی را به تمام کسانی که در لیست یاهو مسنجرت هستند حضوری و یا با وب کم می زنی که دوران نامزدی مان به من!

تو همان حرف های شیرینی را به آن ها می زنی که به من!

تو همان شانه ای را مفت و مسلم برای گریستن به آن ها می دهی که به من!

من با آن ها فرق دارم!

من زن تو هستم!

لبخند و حرف ها و شانه ای که به من می دهی باید با همه لبخند ها و حرف ها و شانه هایت که برای دیگران است فرق کند!

چند روز پیش حالم بد بود و حس کردم فشار کارها و درس هایم باعث شده که کمی افسرده شوم. گفتی بهتر است بروم پیش روان شناس!

دلم می خواست پیش ات کمی حرف بزنم اما کامپیوتر را روشن کردی و گفتی باشد بعدا یا بهتر است بروم پیش سنت پیتر!

خواستم بگویم که بابا و مامان ات از ما دلخورند و بهتر است برویم دیدنشان و گفتی خب باشند...

گفتم بهتر نیست کامپیوتر را خاموش کنی و امشب را با هم شام بخوریم و گفتی مشاور خانواده برایت از این افاضات ها کرده است؟

گفتم خواهرت اینا برای خانه جدیدشان یک کم دست شان تنگ است و گفتی مگر من بانک ام؟

گفتم درس داداش کامران ضعیفه و گفتی جایی ام شکل قلمچی است؟

گفتم خسته ام و برویم با هم بیرون و گفتی من هم خسته ام و حالش را ندارم. یا رفتیم و بی تفاوت روی نیمکت به آسمان زل زدی و خمیازه کشیدی.

از یاهو مسنجر حالم به هم می خورد.

از کسانی که با نشاط ترین و زنده ترین تکه های روح تو را با خودخواهی بر می دارند و بی تفاوتی ها و خستگی هایت را برایم جا می گذارند متنفرم...

و از تو

که من را به یک نرم افزار چند مگا بایتی فروختی

دارد بدم می آید

چندشم می شود

و دارم دور می شوم

آقای هنرپیشه!

آقای دروغ گو!

آقای بی انصاف...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

حسن جنگ این بود که دیمی بزرگ شدم و باعث شد مامان های زیادی پیدا کنم...

"برای مامان که مامان به من هدیه اش داد..."

 

************

چند روز پیش مامان تلفن کرد و از نقاش و کارگرهای لوله کش و باغبان و سرایدار و دکتر قلب "حاجی" گله کرد و این که بچه های "حاجی" سرشان به کارشان گرم است و خودش مانده دست تنها و کمردرد امان اش را بریده است و یک بار توی باغ حالش به هم خورده و حاجی دیگه هوش و حواس اش را از دست داده و ای کاش بین این آدم های غریبه تنها نمی ماند و کاش مامان اش زنده بود و یک دفعه بغضش ترکید...

بغض کردم و گفت دختر من می شوی؟

************

تلفن کرد و گفت می آیی با مامان برویم مشهد؟ گفتم هر چی مامان جونم بگه بذار به مامان هم بگم. گفت باشه. از مشهد تلفن کردند و گفتند می خواهیم بیاییم و به مامان اخم کردم. گفت به مامان بگو انگار نمی شود که بیاییم ... گفتم دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. گفت دختر رو حرف مامانش حرف نمی زنه. من توان اش رو ندارم بهش بگم دختر!

************

گفت اگه من بازنشسته بشوم می آیی جشن بگیریم؟ گفتم آخ جون جشن گفت به مامان هم می گوییم غلط کردی اگه جوک واسه ترک ها بسازی و اون روز تعریف کنی. گفتم فقط اصفهانی! گفت آره گفت به کارگر حاجی هم می گم استخر رو تمیز کنه بچه ها بروند تویش شنا کنن. همکارها رو هم می گوییم بیان. گفتم نمی تونی بهشون بگی که به میوه ها دست نزنن چون حاجی راضی نیست. گفت به درک...

************

گفتم مامان ها با هم بروند مکه چه شود. مامان گفت بی دخترهاشون خوش نمی گذرد. مامان گفت تازه از دست دخترهاشون یه نفس راحت می کشند. گفتم دعواتون نشود؟ گفتند فضولی موقوف!

************

مامان گفت حسرت دارد به خدا. من اگه یک روز بمیرم کدوم تون هر شب جمعه از اون سر تهرون می کوبین این سر تهرون بیایین سر خاک ام؟هان؟ اونم نه سال های اول! بعد از سی سال! چیزی نگفتم. گفت از مامان ات یاد بگیر. هر روز قبل از این که بیاد سر کار صبح ها از اون سر تهرون می کوبد این سر تهرون که برود پیش مامان اش.

************

مامان گفت به مامان تلفن کن. انگار زودتر از مشهد برگشته است. واسه خاطر حاجی. گفتم احوال مامان؟ گفت نیومدی تو قطار برقصیم که. گفتم تقصیر مامان است. گفت بیچاره مامان. گفتم این جوری حرف نزن. گفت از دست باباها و بچه های باباها. گفتم منو دعا کردی؟ گفت حالا که تو نیومدی چغلی تو کردم به امام رضا که من زودی بیام برات جشن بگیرم برقصم. گفتم مامان ... گفت چه فایده؟ تو که دختر مامان بی بابا نمی شوی. شوهرت چی می گوید؟ گفتم غلط کرده است. گفت دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مثل مامان اش...

************

گفتم مامان گفته دختر رو حرف شوهرش حرف نمی زند. مامان گفت غلط کرده است. چند بار بهش گفتم از بی بچگی ات دارن سو استفاده می کنن. گفتم من دخترشم. گفت پاشو برو پیش اش. دوباره حالش به هم خورده است ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

Dear Narges
Happy birthday to you

..
.
Atif


 

“A few Unwanted Words”

Do they really matter
A few unwanted words
Even if they are true
Even if they come from the heart
Do they change anything

Do you know how it feels
To squeeze your soul in
And manage a few words out
And they are usually never heard
A few unwanted words

So easy to give way
So easy to diffuse
A few unwanted words
They die before you
They lay before you
They are only for you
And still they can’t change you
A few unwanted words

If you would only listen to
A few unwanted words
I am in love
For hours I lie rambled
Never missing the ceiling
And I open and wrap my arms
To find nothing in between
Why can’t they find your heart
Why can’t they find your heart
A few unwanted words

***************

If I tell you’


If I tell you
I have a photo by my bedside, faded
And my thoughts are still sometimes, tangled
And I was once in someone’s love, drenched
And I still have a heart, torn
Then do I stand a chance before you

If I tell you
I find you clean as the morning mist
I see you in the droplets of the rain
And I can waste another lifetime
Just to bath with your essence
Then do I make sense

If I have still not touched you
Then just pay a visit someday
I will leave the flowerets lined from my door
The light from my window will look beautiful over your skin
And the sheets on my bed are waiting to be disturbed

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

تولدت مبارک دیوونه ...

بزرگ شدن سخته، نه؟

...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

جشن كه تمام مي شود همه خداحافظي مي كنند و مي روند و تنها مي ماني.

جشن كه تمام مي شود كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوار ها و لوسترها مي كنند يا از سر لوس بازي مي تركانند. سيني كيك را با شمع هايش مي اندازند سطل آشغال. كاغذكادوها و كلاه هاي تولد را مچاله مي كنند. بعد جاروبرقي را مي آورند وسط اتاق و مبل ها را جا به جا مي كنند تا چيپس و چس فيل هاي له شده روي فرش ها را جارو كنند.

جشن كه تمام مي شود آدم دلش مي گيرد

تمام شدن غم مي آورد

و ترس

كه نكند ديگر تكرار نشود اين شادي

اين خوشي

اين خنده ها

اين سبكي ها

اين خنكي ها

...

تكرار نشود اين جشن، اين بزم، اين نعمت بزرگي كه هر چه بالا و پايين مي كني و خط كش مي گذاري مي بيني كه از سايز تو خيلي خيلي بزرگتر است و از بزرگي خدا مي لرزي و از ترس از دست دادن ...

 

******************


مريم خانوم

گلی كوچولوي من

خواهش مي كنم به سلوک زیر ماه من پايان بده

لطفا خودت با دست هاي خودت اين بزم را تمام كن

مي خواهم بخوابانمت

مي خواهم كلاه ات را آرام از سرت بردارم و بگذارم توي ويترين ات، بعد تو را با آغوشي از هديه هاي تمام عمرت بغلت كنم و بگذارم توي تخت خواب و برايت داستان بگويم و بخوابانمت

و وقتي خوابيدي و من با نوك پا از اتاقت بيرون رفتم و در را به آرامي بستم، آدم ها حريصانه دست به كار شوند...

كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوارها و لوسترها از سر لوس بازي يا هر چيز ديگر پاره كنند يا بتركانند يا بكنند. سيني كيك ات را با شمع هايش بيندازند سطل آشغال. كاغذكادوهايت را مچاله كنند و جارو برقي را بياورند وسط اتاق و تمام سرخوشي هاي تو را جارو كنند تا همه جا برق بيفتد.

مي خواهم بخوابانمت و خودم هم ...

مي خواهم نبيني اين چيزها را ...

كه دل كوچك ات بگيرد

و لرزان شود ...

مي خواهم نبينم اين چيزها را

تا بشكنم

و يا كم بياورم

نمي خواهم كرگدن خاك آلود و بوگندوي من دروغگو از آب در بيايد....

"سلوك زير ماه" تو الان هفت روز است كه امان مرا بريده است و مرا از پا انداخته است ...

عزيزم!

بيا اين بزم را تا پايان اش را به تلخي نديده ايم خودمان تمامش كنيم!

بيا بخوابيم

هديه هايت را محكم بگير

و چشم هايت را آرام ببند

سكوت سرشار است از داستان هاي نگفته و بلندترين اعتراض به كژفهمي ها و ناتمام ترين گريستني هاي فروخورده ...

 

تفال:

"هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست همه به ستایش و تعزیه خدا مشغولند و موجودی نیست در عالم جز آن که ذکرش تسبیح و ستایش حضرت اوست ... و لیکن شما تسبیح آن ها را فهم نمی کنید. همانا او بسیار بردبار و آمرزنده گناه خلق است"

 امضا ـ خدا (سوره اسراء ... آیه چهل و چهار )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

دیدم بر خلاف هر روز نیستی و هر چه منتظر شدم نیامدی.

مرد دیگری آمد و کیف ام را هل داد عقب و فنجان را گذاشت بدون قاشق کوچک...

امروز هم دیدم نیستی و هر چه منتظر شدم نیامدی.

آخر طاقت نیاوردم و آمدم دم اتاقت و همین طور مات ماندم.

آقای جعفری عزیز!

بزرگ ترین مرد محل کار من!

تاب آوردنی نیست اما برایت آرزویش می کنم برای ادامه دادن ات بدون حس کردن گرمی ظاهری دست های مادرت...

صبور باشی ...

صبور ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

گفتم ديگر حالم از امتحان دادن به هم مي خورد. گفتم نمي خواهم دكتر شوم . گفتم اصلا دفاع هم نمي كنم. گفتم تو اين مسابقه هاي مزخرفي كه برای خودتان راه انداختيد شركت نمي كنم.

گفتند این دروغ ها را برای ما سر هم نکن گفتند می شناسیمت گفتند دردت چیز دیگری است.

 گفتم خسته ام گفتم خدايا...

گفتند برو گفتند براي چي گفتند خجالت بكش اين هم شد دليل گفتند اين حرف ها مال روياهاست گفتند كلاه تو سفت بچسب باد نبرد گفتند معلوم نيست اين شعارها را از كجايت در آوردي گفتند اصلا كسي نمي بيند اين كار را گفتند چه فايده گفتند خودت را خسته نكن گفتند آن دهن ات را ببند و برو سفارت...

گفتم ديگر رمق امتحان شدن را ندارم...

گفتند اين اراجيف چيه؟ گفتند به حرف هاي اين صداهاي عجيب و غريب گوش نده گفتند گوش هايت را بگير گفتند چشمهايت را ببند و محكم فشار بده...

گفتم خدايا ...

امارات، امارات، سنگاپور، فرانسه، كره جنوبي، امارات، هندوستان ...

گفتند خاك بر سرت...

...

گفت خيلي بي انصافي...

...

گفتند آدم حسابي هم مي رود سر جلسه "اين" امتحان ها؟

گفت كاش يه سر سوزن مي فهميدي...

گفتند احمق...

گفت خودخواه...

گفتند حالمان را به هم می زنی...

گفت ازت دارد بدم می آید...

گفتند پس چرا لال موني گرفته اي؟

گفت كاش حرف مي زدي...

گفتند كجايي؟

گفت از من دور شو...

 

...

..

.

 

من ام و تو...

برگه امتحاني خيس را لرزان مي گيرم بالا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

خندیدن در این روزها کمی سخت شده است برایم و با این حال سرخوشم از سرخوشی های ناب آدم ها و محکم می زنم توی دهان خودم که دیگر جمله اول ازش بیرون نپرد.

کاش می شد صدایت را ضبط می کردم بعد از گرفتن کادوی تولدت از من تا راحت تر و سریع تر بشود زد توی دهان هر چیزی که این حس را در تو زنده کند که خندیدن و شاد کردن سخت شده است در این روزها ...

 

 *******************

"برای مریم... که روزی بچشد خنکی هوای استغنا را ..."

 

اتاقم را تي بكش!

اصلا فكر نمي كردم كار به جايي برسد كه دورتادورم پر از كاغذهاي مچاله شده شود و سر مدادهاي HB ام گاز گاز.

با خودم گفتم حالا كه مثل پر رو ها جلويم دست به كمر ايستاده و سرش را داده بالا و زيرچشمي نگاهم مي كند انگار بايد قيد آن آينه نقره اي و آبي مرصع كاري شده را كه دو ماه قبل از مهر با چه ذوقي برايش خريده بودم را بزنم و بهش بگويم باشد. هر چي تو بگويي. كلمات تو را راضي تر مي كردند از تصاوير انگار. خب باشد. هر چي تو بخواهي. مهم شادي توست. اما اصلا فكر نمي كردم كار به اين جا برسد. كاش جلوي چشم اين و آن باز نمي كردند هديه ها را. آن وقت اين طور دور تا دورم پر از كاغذهاي مچاله شده نمي شد. كرم سورئال نويسي هم كه داشته باشي و عاشق كسي باشي كه بخواهي با حرارت تمام هديه ات را بگيري جلوي صورتش تا دگرگوني لحظه اي چهره اش را ببيني و لبخند متفاوت با روزهاي هميشگي اش را .... اي خدا !

 

مريم گلي!

صبر كن تمام اين ها بگذرد... بگذار لذت تمام نشدني ام از ديدن لبخندت تمام شود تا ببيني كه چطور دستت جارو و تي مي دهم و مثل پر رو ها جلويت دست به كمر مي ايستم و سرم را مي گيرم بالا و زيرچشمي نگاهت مي كنم و بهت مي گويم حالا قناري عزيزم! كاغذ مچاله ها را جمع كن و اتاقم را تي بكش.

 

هواي گرفته استسقا

گلي كوچيكه...

سخت نمي گيرم. باور كن اين جنگولك بازي ها انگار كه رفته باشند در مغز استخوانم با من همراه اند. ژنتيكي شده اند. استسقاي ديدن لبخند متفاوت كساني كه دوستشان دارم از چند ماه مانده به تولدشان نا آرام ام مي كند. طوري كه به محض آن كه سر و كله اش پيدا مي شود شال و كلاه مي كنم و راه مي افتم و كل شهر را زير پا مي گذارم. در جستجوي وسواس گونه بهانه اي گرانبها كه تمام آن دگرديسي ها و لبخندهاي متفاوت را در لحظه اي به من هديه بدهد براي فرونشاندن اين استسقا... براي بلعيدن خنكاي استثغناي پس از آن از تمام دنيا...

 خنده دار است؟

نه! به نظرم گريه دار است.

خيلي ها اصلا گردوغبارهاي اين مسير طاقت فرساي چندماهه ام را براي جستجو روي هديه شان نمي بينند و بوهاي عجيب نمي شنوند. خوشحال مي شوند و مودبانه مي خندند و تشكر مي كنند و من از سرخوشي شان شاد مي شوم و به روي خودم نمي آورم و با "دل" ام ريز ريز مي خنديم كه چه سلوك دلچسبي بود اين مدت و چه بزرگ شديم من و تو. بگذار نفهمد بهش چي داديم و در جشن اين سلوك من و دل تنها مي مانيم و رويمان را مي كنيم آن طرف كه چشم مان نيفتد به چشم استسقاي بي تاب بزرگ. اعتراف مي كنم كه سلوك هاي موفق كم نداشته ام. سلوك پدر و خواهرم از به ترين سلوك هاي عمرم است. بعدش مادرم و بعدش چند نفر ديگر. با اين حال الان پر از دل شوره ام.

آخرين بار يكي از همان سلوك هاي پربغض بود.

مرداد بود و هوا به شدت گرم. حس ام گواهي بدي مي داد. گواهي يك پايان بندي غير قابل تحمل. اما دل، سركش و لجوج، مصمم و در سكوت به راه افتاد ...

مي داني بعدش چه شد؟ خوشحالي و خنده مودبانه و تشكر و يك ماه گذشت و بعد يك جمله حكيمانه و اكتشافي درباره كرگدن اهدايي من به او كافي بود تا نشان بدهد آن آدم "آب" را نمي فهمد!

 

گريه دار است!

كاش كسي صحنه نفهميدن كساني را كه دوستشان دارد را نبيند. كاش آدم هديه اش را بگذارد پشت در خانه و از ترس فرار كند. كاش كمي فحش بلد بودم براي دادن به خودم كه اين استسقاي كوفتي باعث نشود كه كرگدن هايم را دستم بگيرم و بخواهم بدهم شان براي رسيدن به آب.

گلي!

سلوك اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و حالا اولين سلوك من براي رسيدن به هديه توست. سلوك اول بدترين قمار است و حالا كه دارم كرگدن اي كه در اين مدت با زحمت زياد پيدايش كرده ام را با كاغذ سفيد و مداد HB گاز گاز شده برايت مي شويم و به سر و گوش اش گل مي زنم دل توي دل ام نيست كه كاش بوهاي عجيب اش را نفهمند اما زخمي برش نگردانند. باورت نمي شود. نفس ام بالا نمي آيد. پر بغض شده ام.

گلي!

ديدار اول سخت ترين و مهم ترين و سرنوشت ساز ترين است و يادت مي آيد اولين بارمان را؟ قانون مي گويد اولين قمار مهم ترين قمار است. تاس اول را يادت مي آيد كه چطور سمت همديگر پرت كرديم؟ و بازي مان شروع شد...

كاش يكي از همان چرتكه هاي چوبي اي را كه در شمال ديده بودم را براي "هواي خنك استغنا" ات مي خريدم تا مي شمرد اتهام هايي را كه به "هوا" ي "خنك" " استغنا"ي تو زده بودند. يكي شان من بودم. خنك اي سكون و آرامش مي آورد و اين نوشتن ها و اين دويدن ها و اين بي تابي هايت حرارت استسقا بودند و مي ديدم كه تو خنك تر از مني ... يا دست كم بازيگر بهتري از من هستي ...

گلي!

كسي اين روزها كرگدن لازم ندارد. همه هديه هايشان را گردگيري مي كنند و مي گذارند توي كمد تاريك! اصلا اين جلف بازي ها توجيه ندارد. حكما خنگ شده ايم. شايد هم عقده اي. با اين حال نمي داني چه لذتي دارد توانايي شاد كردن آدم هايي كه حتي بلد نيستند "تو"ي جلف را بخندانند چه برسد به خودشان را. توانايي زنده نگه داشتن شان را... اووووووه كلاه ات را بينداز آسمان بابا ...

 

عقاب هايي كه با من دويده اند...

كاري ندارم كه چند سال بعد چرتكه چوبي اتهام هواي خنك استغنا چند تا مهره كم آورده است يا چند بار تو و دل ات از عطش ديدني ها روي گردانديد و چندبار گل ها و كرگدن هايت گردگيري شدند و چند بار شامه ات چيزي را حس كرد كه كسي نمي كرد.

خواستم بگويم...

اگر روزي از تمام "آن ها"، آن چرتكه و بقيه دم و دستگاه ها، خسته شدي دستانت را به من بده. بيا با هم بدويم...

اگر روزي خواستي مريم گلي را پيدا كني و عصباني شدي از اين سرگشتگي ها و خالي ها و خلاء ها و خواستي جسد لعنتي اش را دفن اش كني، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي عاشق شدي و تمام "آن ها" را نا غافل در آن حس كردي و خواستي مغموم و پرخشم برگردي، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي ازدواج كردي و رنگ و بوي روزهايت به خاطر "آن ها" كمرنگ شد و خواستي خسته شوي، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي ميوه وجودت با "آن ها" تمام آرمان هايت را كشت و نشست، نشكن و ننشين! بيا با هم بدويم ...

اگر حس كردي كه دنيا كوچك شده است و مجالي براي نفس كشيدن و حركت نيست، بيا تا نشان ات بدهم تضادها را، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي قحطي مرهم و كليد و جواب آمد، دنياي مهر و ماه مهرباني او تمام نشده است، هنوز هم نان هست،‌ بيا با هم بدويم ...

اگر حس كردي تنهاي تنها شده اي، من اينجايم. دستانت را به من بده، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي خواستي دستمال گردگيري ات را بگيري دستت، بيندازش زمين، بيا با هم بدويم ...

اگر روزي خواستي سرما بخوري تا بويي را نشنوي،‌ آن جا نايست، سوز مي آيد، بيا با هم بدويم ...

اما اگر روزي حس كردي كه حالت از تمام سلوك هاي دنيا به هم مي خورد و دوست داري نيش ات را براي همه جهان گرد ها باز كني و بهشان بخندي، خواهش مي كنم دستانم را رها كن ...

مي خواهم بغض هايم را بيرون بريزم و با دستانم فوري پاك شان كنم ...

 

تفال

كتابي برايم نمانده است براي گشودن. تمام شان را بخشيده ام به كساني كه دوستشان داشته ام و پايان بندي هاي متفاوت سلوك هاي زندگي ام بوده اند.

 

چشم هايم براي تو!

بازشان كن و هر چيزي كه به تو زندگي مي دهد را بخوان.

در سكوت و لبخند تماشايت مي كنم...

همين كافي است ...

سرشار باشي از مهر تا ابد...

 

اين بود كرگدن خاك آلود و بوگندوي من!

تمام ...

...

 

 پینوشت:

نویسنده: مریم
يکشنبه 21 آبان1385 ساعت: 22:23
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــاتون
از ثانیه ای که اس ام اس ات رو دیدم تا میل ات رو چک کردم و هدیه ماورایی ات رو تا اخر خوندم
جیغ کشیدم ، بلند بلند خندیدم ، چند بار بعضی جمله ها رو برگشتم تا دوباره بخونم ، رو بعضی جمله ها انگار که الان اینجا باشی گفتم : آخ که ..... بعد دوباره خوندم ... بعد خیره شدم ، آمدم پاراگراف قبل اش نقطه چین هاش رو دنبال کردم ... بعد بلند برای خودم تکرار کردم .. بعد با بقض ات سکوت کردم ... مرضیه گفت چرا دست ات سرد شده ؟ گفتم بیا برات خاتون رو بخونم ، دیدم صدام میلرزه ... بهت زنگ زدم ... فکر کردم از شوق خیلی چیزها بهت می گم ولی مثل همیشه که باهم صحبت می کنیم فقط بلند بلند خندیدم ... بعد فهمیدم مهمون هامون خوابن و ساعت شب شده ، یک دقیقه خط تو سکوت رو شکست ... نفس عمیق کشیدم ... و فکر کردم نماز صبح خیلی دیره که بخوام روی ماه خدام رو ببوسم و بخاطر نعمت بزرگ دوستای مثل تو ازش تشکر کنم ، رفتم به گلدون ها آب دادم و بهشون گفتم از اینکه من بهشون " آب " می دم و اونا در " سکوت " شون " سبز " می شن و همیشه "شنوای " " کودکی " من هستند بهشون افتخار می کنم ....
خاتون هدیه تو خیلی بزرگتر از هدیه من بود ، به جرات میگم مدت ها بود که این همه حس رو یکجا در خودم ندیده بود ... حسی که دنیای تو به من داد ... و اینکه فقط یه بازیگر می تونه نقاب یه بازیگر دیگه رو تشخیص بده ... تو این یک سال دوستی ما خیلی چیز ها رو در نگاه تو دیدم و یا د گرفتم .... امیدوارم شاهد شادی هات باشم و شریک بزرگی هات ... اتاق دلم بوی نرگسی گرفت .... ممنون
 
نویسنده: ثمر
دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 8:0
مریم عزیزم... خیلی قشنگ بود ... چقدر دوست داشتنی هستی که یک دوست برات اینقدر قشنگ و با احساس نوشته ... چقدر عزیز بودی براش... شاید همین نوشته از هر هدیه ای قشنگ تر باشه.... راستی... تولدت مبارک عزیزم... مواظب خودت باش!.... خوش باشی!


 
نویسنده: بی سرزمین
دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 11:18
سلام زیبا بود
عین همیشه

نویسنده: وحید
دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 15:16
سلام
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه‌ای زان لب شيرين شکربار بيار
روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار

نویسنده: ...
سه شنبه 23 آبان1385 ساعت: 0:21
برام دعا کن
حالم خوب نیست زیاد این روزا



....


حرف را باید زد
درد را باید گفت


...


با تو تنهاتر شده ام

...

حال من خوب است
به قدر اشک های مغرور ات

...

حال من خوب است



...
کاش به اعتبار رویا هایمان
به ادراک هم نشانه نمی رفتیم

...

کاش معنای خود را و تو را
می دانستم

...

صبورانه از آسمان برایت آرامش آرزو کردم

....

نویسنده: ج.ش.
سه شنبه 23 آبان1385 ساعت: 15:37
سلام می کنم به مریمی که که هنوزش ندیده ام
ولی همیشه دوستش دارم
که این خانه را برایم بنا نهاد
تادلتنگی هایم را بران مصور کنم
تا خودم را گم کنم و پیدا کنم و ببینم هنوزهستم
یا هنوز نه
......
باور کن که از سر شب
زنگ فاعلن مفاعیلن
مثل صدای لا الله
.....
که بوی مردن می دهد
بزرگتر افتاده است
.....
کفن هفت پاره دارد
من اما هزاره می شوم
برای برای اینکه عشق پیرهن شود
کفن شود


...
اگر نبودم
خواهش می کنم
مرا بیاد داشته باشید
کسی که به دنبال عشق بود
ماهی عشق
بزرگ تر از ان بودکه به قلاب دوست داشتن من بیفتد
...................
و این کوه را پژواکی نبود
سایه به دیوار
اگر بخواهی دل نوشته ی یعدی ست
.....
شب هنور
پشت بی قراری من
به بیدار نشسته
مثل چراغی خاموشش کن
....همین.....

نویسنده: ناهید
سه شنبه 23 آبان1385 ساعت: 21:34
يك نفر ...

يك جايي ...

تمام روياهايش لبخند توست

و زماني كه به تو فكر مي كنه

احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه

پس هرگاه احساس تنهايي كردی

اين حقيقت را به خاطر داشته باش

يك نفر ...

يك جايي ...

در حال فكر كردن به توست

نویسنده: مریم
جمعه 26 آبان1385 ساعت: 0:20
خاتون
ساعت از یک گذشت ....

نویسنده: #2
جمعه 26 آبان1385 ساعت: 12:17
چه سر کیف می شود انسان وقتی اینچنین زیبا برایش هدیه می نویسند با خودکار احساسشان ! خوشا به حال شما که آب را می فهمید و خوشا با حال آنها , حتی بیشتر از شما , که این چنین آب را خط می نگارند ...
خوشا به حال احساس هایی که در گلو خشک نشدند . خوشا به حال درد هایی که آن چنان عروج کردند که اشک شدند ... اشک شدند و صورت های خاک گرفته ی احساس های خشکمان را شستند ... و خوشا به حال واژه ها ... خوشا به حال واژه هایی که توانستند عظمت احساس های جریان گرفته را با تمام کوچکی خودشان در خود جای دهند ...

نویسنده: خاتون
جمعه 26 آبان1385 ساعت: 21:37
جشن كه تمام مي شود همه خداحافظي مي كنند و مي روند و تنها مي ماني.

جشن كه تمام مي شود كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوار ها و لوسترها مي كنند يا از سر لوس بازي مي تركانند. سيني كيك را با شمع هايش مي اندازند سطل آشغال. كاغذكادوها و كلاه هاي تولد را مچاله مي كنند. بعد جاروبرقي را مي آورند وسط اتاق و مبل ها را جا به جا مي كنند تا چيپس و چس فيل هاي له شده روي فرش ها را جارو كنند.
جشن كه تمام مي شود آدم دلش مي گيرد
تمام شدن غم مي آورد
و ترس
كه نكند ديگر تكرار نشود اين شادي
اين خوشي
اين خنده ها
اين سبكي ها
اين خنكي ها
....
تكرار نشود اين جشن، اين بزم، اين نعمت بزرگي كه هر چه بالا و پايين مي كني و خط كش مي گذاري مي بيني كه از سايز تو خيلي خيلي بزرگتر است و از بزرگي خدا مي لرزي و از ترس از دست دادن ...

******************
مريم خانوم
گلي كوچولوي من
خواهش مي كنم به سلوك زير ماه من پايان بده
لطفا خودت با دست هاي خودت اين بزم را تمام كن
مي خواهم بخوابانمت
مي خواهم كلاه ات را آرام از سرت بردارم و بگذارم توي ويترين ات، بعد تو را با آغوشي از هديه هاي تمام عمرت بغلت كنم و بگذارم توي تخت خواب و برايت داستان بگويم و بخوابانمت
و وقتي خوابيدي و من با نوك پا از اتاقت بيرون رفتم و در را به آرامي بستم، آدم ها حريصانه دست به كار شوند...
كاغذها و بادكنك هاي رنگي ات را از ديوارها و لوسترها از سر لوس بازي يا هر چيز ديگر پاره كنند يا بتركانند يا بكنند. سيني كيك ات را با شمع هايش بيندازند سطل آشغال. كاغذكادوهايت را مچاله كنند و جارو برقي را بياورند وسط اتاق و تمام سرخوشي هاي تو را جارو كنند تا همه جا برق بيفتد.
مي خواهم بخوابانمت و خودم هم ...
مي خواهم نبيني اين چيزها را ...
كه دل كوچك ات بگيرد
و لرزان شود ...
مي خواهم نبينم اين چيزها را
تا بشكنم
و يا كم بياورم
نمي خواهم كرگدن خاك آلود و بوگندوي من دروغگو از آب در بيايد....
"سلوك زير ماه" تو الان هفت روز است كه امان مرا بريده است و مرا از پا انداخته است ...
عزيزم
بيا اين بزم را تا پايان اش را به تلخي نديده ايم خودمان تمامش كنيم
بيا بخوابيم
هديه هايت را محكم بگير
و چشم هايت را آرام ببند
سكوت سرشار است از داستان هاي نگفته و بلندترين اعتراض به كژفهمي ها و ناتمام ترين گريستني هاي فروخورده ...

نویسنده: مریم گل
شنبه 27 آبان1385 ساعت: 8:47
سلام
قشنگ بوووود
پیش مام بیا مریم جوووووون
موفق باشی

نویسنده: ندا
يکشنبه 28 آبان1385 ساعت: 23:14
نام ات را به من بگو
دستت را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند

[ احمد شاملو ]

نویسنده: حسین
سه شنبه 7 آذر1385 ساعت: 17:42
ٍسلام جانم
می دونی حافظ چی می گه:

حافظ وصال می طلبد از ره دعا
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن


این روزا ورد زبونم شده فبای آلا ربکما تکذبان

کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید

آنچنان مبهوت در حجب تو راهی مقصودم

ای آبی دوردست ای صادقانه ترین کلام

بگذار تا بنشیند بر یاخت یاخت وجودم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

جستجویت تموم نشد؟ ببین دیگر باید بروم. بهت که گفته بودم چیزی پیدا نمی کنی. منتها فکر کردی دروغ می گویم.

این لبخندی را که الان توی صورتم می بینی خدادادی است و مال همه آدم ها.

"لبخند زیبا و منحصر به فرد تو" چند وقت پیش از بالای یک کوه پرت شد پایین و احتمالا تا الان جنازه اش را هم آب برده است.

هر چیزی جای خودش را دارد. دست من نیست. دیگر نمی توانم چیزی را که توی ذهن ات است باردار شوم و متولدش کنم.

دست من نبود. فرزندت را خودت به کشتن دادی و به سبک هندوها دفن شد.

نه اشتباه نکن! قبل از مرگ اش سوزانده شده بود به وسیله سردی تو!

دست من نیست. آدمیزاد لبخند را از آدمیزادی دیگر تنها و تنها یک بار باردار می شود...

هوا دارد تاریک می شود. اشک هایت را پاک کن و برو ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

(۱)

یاد گرفتم که از کسی کوچک ترین انتظاری را نداشته باشم.

دوستان یا پدر و مادر یا همسر یا فرزند فرقی نمی کند.

آن موقع که عقلم کامل نشده بود تصور می کردم رهایی یعنی آن که تمام نعمت هایت را پرت کنی یک طرف و بروی راهبه شوی یا شاعر مسلک.

و حالا که احتمالا عقل ام را از دست داده ام فکر می کنم که به جای کفران نعمت و اجرای این اطوارهای سخت و سنگین بروم در خودم!

بروم و با یک سیم چین کوچک تمام وابستگی های قرمز و سفید و آبی و سیاه روحی و عاطفی و اجتماعی و ... ام را از آدم ها به آرامی و احتیاط ببرم.

از همه آدم ها و همه سیم ها را ... همه چیز را!

سیم اول و دوم درد دارد. اما به محض این که صدای تق دلنشین شان را شنیدی و سبک تر شدی وسوسه و انگیزه ات قوی تر می شود. حماقت محض است که چمباتمه بزنی و حرص بخوری و عرق بریزی و غصه که کدام سیم حیاتی است و کدام زائد.

به سیم آخر زدن و قید همه چیز را بریدن آزادی می آورد. سبکی ...

 

(۲)

"تو نیکی می کن و در دجله انداز!"

نکته اول: همین! مصرع بعدی اش بد آموزی محض است!

نکته دوم: بزاق های رابین هودانه ات را خلط کن! کسی حال تکریم و عذاب وجدان گرفتن ندارد!

 

(۳)

شده ام مثل بچه درس نخوون ها که سر جلسه امتحان اکتشافات علمی می کنند و بعدا فهمشون بیجک می گیرد که قبلا کشف شده اند.

دارم با تمام سلول های بدنم طعم آزادی از سیم های رنگی را می چشم.

دارم توقع نداشتن را به معنی مطلق اش می فهمم.

دارم لذت بردن از زندگی کردن با خودم را در بطن زندگی اجتماعی می فهمم.

تنهایی دیگر "محصول انتظارات برآورده نشده و نا سپاسی ها و درک نشدن از اطرافیان" نیست.

شلاق سیمی لطفی که دارد این است که دردش فیل بیدار کن است!

 

(۴)

تق ... تق ... تق ...

تق ... تق ...

تق ...

...

 

(۵)

بی تاب سیم آخر ام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

بابا گفت:« نرمال نیست، حالش خوب نیست، معتاد است ...»

سراسیمه با پاهای برهنه می دود روی سرامیک های آشپزخانه و دامنم را چنگ می زند و پشتم قایم می شود. زن، پریشان و عصبی اپن را دور می زند و می آید تو. خودم را حائل می کنم و دست های لرزانش را تو هوا محکم می چسبم :« پدرسگ همه نقشه های اون کثافت رو پاره کرده!» 

خندیدم و شرمگین گفتم:« شوخی نکنین. دکتر فقط خیلی پر مسوولیت هستند...»

« تقصیر خود بی مسوولیت شه که پخش شون می کنه کف اتاق. کلفت مسائل کاری اش نیستی که!»

هق هق می کند و صورتش را به دامنم می چسباند.

خندید...

بغضش می ترکد و خودش را می اندازد توی بغلم و صورتش را به شانه ام می چسباند. بغلش می کنم.

آرام گفت:« مگه حتما باید هروئینی باشد؟ این اصلا زن و بچه حالی اش نیست...»

آرام می گوید:«اصلا زن و بچه حالی اش نیست ... هر چی دیروز بهش گفتم بچه تب کرده. من هم دیگه سنگین شده ام. درد دارم. نمی تونم تنهایی. بمون ببریمش دکتر. می گفت داری خودتو لوس می کنی ها؟ نمی تونم پرواز را کنسل کنم کارهای کارخونه می خوابد...»

لب هایم را گزیدم و سرم را انداختم پایین...

لب هایم را می گزم و به آرامی موهایش را نوازش می کنم:« پریشب سرش داد کشید. می گفت مامان با فرهنگ ات همین قدر بهت تربیت یاد داده که وقتی بابا پای کامپیوتره نپری بغلش حواسش پرت می شه؟»

گفتم:«تصمیم خودمو گرفته ام بابا...»

با صدای خفه ای می گوید:« تصمیم خودمو گرفته ام. با این عوضی یک بچه هم زیادی است...»

گفت:« گند نزن به زندگی ات ...»

از آغوش لرزان ام بیرون می آید. خم می شود و آرام پسر را از پشتم بیرون می آورد و بغل می کند:«قربونت برم. بمیرم اشکهایت نیاین پایین. مامانی دست خودش نبود. فدات بشم ... این جا رو ببین ... گند زدیم به دامن و بلوز خاله ... دماغی شدن ... »

لبهایم را گزیدم.

لب هایم را می گزم و آرام روی سرامیک های آشپزخانه می نشینم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

این روزها به سبک جدیدی از زندگی فکر می کنم.

صبح زود از خواب بیدار می شوی، به خودت می رسی، همین طور که بچه ها دارند صبحانه می خورند کیک را از توی فر در می آوری. بعد یکی یکی موهای دخترها رو در حالی که آی آی می کنند برس می زنی و می بندی و سنجاق می زنی، دماغ پسرها رو می گیری و زیپ شلوارشونو می کشی بالا، پوشک جوجو رو عوض می کنی و تر و فرز حاضر می شوی و نهاری که دیشب پخته بودی را با کیک بر می داری و  ...

جلوی یک پارک نگه می داری، ضبط را خاموش می کنی و در ماشین بزرگ ات رو باز می کنی، هر چی صبر می کنی که قطار بچه های جیغ جیغو که سرخوش از ماشین می پرن پایین تموم بشه می بینی که تمومی نداره....

بر می گردی خونه و شام می گذاری و می روی سراغ تابلویت، یا یادداشت هایت و به ناشر تلفن می زنی تا مطمئن شوی حق الزحمه ات را به حسابت ریخته اند یا نه. بعد با بچه ها می شینی نقشه شیطنت بار و هیجان آور جدیدی را برای غافل گیر کردن آقای خونه می کشی...

از قسمت ورود آقای خونه به خونه تا خروج اش در صبح هم خصوصی است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

من نظافت چی محل کارم را دوست دارم.

چون صبح مودبانه جواب سلام ام را می دهد. روزی دو بار میز و کامپیوترم را با وسواس دستمال می کشد. برایم توی فنجان و نعلبکی تمیز چایی پر رنگ می ریزد و به آرامی قاشق چای خوری را کنار فنجان می گذارد. به اینترنت علاقه دارد و از من درباره مدرسه خواهر کوچکترش پرس و جو می کند. میز نهار را به دقت می چیند و کنار بشقاب ها دستمال سه گوش می گذارد. موهایش را مرتب شانه می کند و روپوش اش همیشه برق می زند. عیدها را تبریک می گوید و از جیب اش آب نبات آیدین بیرون می آورد و تعارف می کند.

من نظافت چی محل کارم را دوست دارم.

هر روز زودتر از خودش بهش سلام می کنم و احوالش را می پرسم. کاغذهای چرک نویسم را روی میز رها نمی کنم. در قندان ام همیشه بسته است. یادداشت هایم را با آدامس روی مانیتور یا کیس ام نمی چسبانم. بیسکویت ام را روی کی بورد نصف نمی کنم. وقتی برایم چای می آورد به او خسته نباشید می گویم و تشکر می کنم. موقع نهار هم که می شود از او می خواهم که با بقیه آقایان سر یک میز بنشیند و او با لبخندی سکوت می کند.

من نظافت چی محل کارم را دوست دارم.

چون محترم است و بزرگ.

بزرگ تر از آقایانی که در آن جا هستند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

باران پائیزی نم نمک می آمد...

با هم رفتیم توی پارک و روی نیمکتی نشستیم.

مدتی به سکوت گذشت...

حواسش رفته بود به کلاغ هایی که بی امان توی آسمان می چرخیدند و سر و صدا راه انداخته بودند.

پارک خلوت بود.

از کیفم نارنگی ای در آوردم و آن را پوست کردم و از وسط نصف.

 گرفت.

گفت خب؟

گفت دیگه؟

گفت دست رو بد جایی گذاشتی و داری فشار می دهی! می دونستی؟

گفت می دونی که آدمی نیستم که با شنیدن اولین جوابت بخواهم آن را بگذارم به حساب ناز کردن. می گذارم و می روم.

گفت هوم؟

بلند شد و رفت.

نارنگی نصفه ای روی سرازیری آسفالت پارک قل می خورد...

نارنگی توی دستم گریه می کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

هر آن چه راه مي رود

زمين تنها مشتي خاك در دستان قبايل است كه بر سينه به خواب رفته

بال هاي او را برگير و به آسمان پر بگشاي و يا خود را به مرغزار بيكرانه ي رنگين كمان بسپار

آن جا كه "اورگن" جاري ست و صدايي نمي شنود

خروش خود را مهار كن

تا آن گاه كه مردگان آنجايند و بيشماران روح يگانه از همان بدو آن جا ساكنند

تا آن زمان كه پرواز ساليان در رسيد و آنان را بر زمين افكند

اين جا ديگر مردگان سير مي كنند

پرهاي سفيد

تنها در انتهاي جهان

پرهاي نرم و سفيد هنگام غروب اين سو و آن سو

مي خرامند

تنها در انتهاي جهان

 

******************

اي كوره راه كهن كه بارها و بارها بر تو گام نهادم

از ميان صخره هاي باريك و سخت،‌

درست بر بالاي

كوه هايي كه دنياي شما پي افكنده شده صعود كردم

و از آن جا

سراشيبي و قامت بلند درختان سبز سر به فلك كشيده را

نگريستم.

و در سايه ي ارغواني آرام دره ها،

درست بر فراز نوك گنبدي شكل كاج هاي آلپ،

بر فراز

جلگه هاي شيب دار، جايي كه آفتاب برف ها را نرم مي كند،

و دست در دستان زمين به گل آرايی مي نشيند،

آرميدم.

 

"پاپاگو/ گري شايدر – كوه هاي سنت هلن – درياچه اسپيريت"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط خاتون 

Wo lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

Na main jaanoun
Na tu jaane
(aaah)
Kaisa hai ye mausam
Koi na jaane
Kahi se hai fizaa aayi
Ghamon ki dhoop sang laayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum

Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

(hoooo)

Saagar ki
Gehraayi se
Gehra hai
Apna pyaar
Sehraoun ki
In hawaon me
Kaise aayeee-gi bahaar
Kahan se ye hawa aayi
Ghataayen kaali kyoun chhaayi
Khafaa hogaye hum
Judaa hogaye hum

Wo Lamhe, wo baatein
Koi na jaane
Thi kaisi raatein
Hooo, barsaatein
Wo bheegi bheegi yaadein
Wo bheegi bheegi yaadein

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

صدام دی شب در دادگاهی علنی به جرم سلاخی بشر به اعدام محکوم شد.

مردم با خوشحالی همدیگر را بغل کردند.

سازمان عفو بین الملل برایش تقاضای فرجام کرد...

 

ابزار سلاخی بشر را یواشکی پشت قلبم قایم می کنم. دکمه های پالتویم را می بندم و از خانه می زنم بیرون.

تلفنم زنگ می خورد ... یکی از بچه هاست که دلش برای مهربانی های من تنگ شده است و می خواهد در مهمانی آخر هفته بروم پیش شان تا خستگی این ترم را فراموش کنند.

با چاقوی جیبی ام نامه اش را باز می کنم ... کمی نگاهش می کنم و پاره اش می کنم و می ریزم اش توی جوب کنار خیابان ...

راهم را می کشم و در میان مردم گم می شوم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

حس مي كنم زنانگي ام جايي در ميان روزمرگي ها يا اتفاقات گم شده است...

حتي اگر بگويي

موقع عصبانيت جذاب تر مي شوم.

گريه زيباترم مي كند.

عاشق خروش ها و آسمان و زمين به هم رساندن هايم هستي.

دلت مي خواهد نگرانم كني تا چشمهايم برق بزنند.

يا آنقدر خسته شوم كه گردنت را چنگ بزنم و خودم را در آغوش تو محكم، قايم كنم.

و سكوت كنم و يا برايت ساده حرف نزنم تا تو از باز كردن معماهايم لذت ببري...

 

حتي اگر اين ها را بگويي

باز هم مي گويم كه زنانگي ام را گم كرده ام و نمي دانم كجا!

 

چون وقتي مي روم زير باران و با ترديد صورتم را مي گيرم سمت آسمان هيچ حس خاصي پيدا نمي كنم.

چون وقتي مي روم كوه ساكت مي شوم.

چون خنده هايم بي صدا شده است.

چون گريه هايم بي صدا شده است.

چون نحسي كردن بچه هاي كوچك كلافه ام مي كند.

چون فال نمي گيرم.

چون اگر تو دستت را ناغافل به قابلمه غذا بچسبانی یا با کاتر ات ببری فقط نگاه ات مي كنم.

چون گوش هايم چيزي نمي شنود و چشم هايم چيزي نمي بيند و روحم چيزي را حس نمي كند.

چون لجوجانه از تو نمي خواهم كه كمكم كني پيدايش كنم اين زنانگي از دست رفته را...

 

ولي تو

در سكوت به چايي خوردن ات با من ادامه بده.

رفتار آرام و متين ام را تحمل كن.

و نگران و خسته ام كن...

با حضورت!

 

يادم نمي آيد كه از كي گوش هايم تصميم به كر شدن گرفتن و چشم هايم تصميم به كوري

و براي تحمل درد و زخم هاي چركين كهنه آمپول بي حسي برايم تجويز كردند.

 

ولي تو

همين جا كنارم بمان!

و براي ديده شدن فرياد كردني هايت در نگاهت، شانه هايم را محكم تكان بده.

سرم داد بكش!

و به من سيلي بزن...

 

زنانگي ام پر قدرت و با شور و هيجان زياد و خنده هاي پر صدا و آغوشي گرم باز خواهد گشت...

شك نكن!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط خاتون 


چيزهاي زيادي بود كه برايش مي نوشت.

مي خواست وقتي قصد جداشدني هميشگي كردند برايش بخواند.

اما بعد از اين كه بارها خواندشان از اين فكر تعجب كرد.

اين همه تلخي را چرا بايد انتقال دهد؟

آن هم بعد از پايان...

نوشته هايي كه خودش با خواندنشان تمام وجودش از درد به خود مي پيچيد...

چرا بايد گفته شود؟

 

 

اين كلمات گفته نخواهد شد!

تا ابد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

برای ماه سیما که روزی طعم عشق را دریابد:

دوستت دارم.

نه به خاطر خودت.

به خاطر آگاهی و صبر و آرامشی که به واسطه حضور تو برایم زیادتر از گذشته شد...

تمام وسوسه های دنیا هم دیگر نمی توانند تو را برایم پر رنگ کنند...

باورت نمی شود که برایم مردی؟

تو و دنیای وابسته کننده ات؟

کافی است لحظه ای برایم حرف بزنی یا یادداشتی کوتاه روی آینه میزتوالت بگذاری تا متوجه شوی چطور روی آنها استفراغ می کنم...

به حضور مدام ام در کنارت دل خوش نکن!

من از تو فرسنگ ها دورم.

برای پیدا کردنم زیاد به خودت زحمت نده...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

یازده آبان است و دیوونه خونه یک سالش شده است ولی گذران اش برایم بیش از یک سال طول کشیده است.

یادداشت هایش را که می خوانم برایم بیگانه اما به شدت آشنا اند. احساساتی دور ...

و افکاری که مجال روزانه نوشتن را پیدا نکردند ...

و من ای که خیلی عوض شده ام...

دیوونه خونه لحظه ای نشد. حتی با وجود وبلاگ دیگری که از دل اش بیرون آمده بود و شده بود محل امن یادداشت های ثبت نشده ...

طنز ماجرا اینجاست که دو وبلاگ نویس قوی و خستگی ناپذیر بی اجازه من سرشان را زیر انداخته اند و دارند وبلاگ لحظه ای زندگی ام را با دو نگاه مختلف می نویسند . دست از سر کچل من هم بر نمی دارند...

همینجوری جا خوش کرده اند روی شانه های راست و چپ ام ...

تازه قرار است آن دنیا بهم تف کنند...

تولدت مبارک دیوونه خونه کوچک!

کوچک! چون من و تو می دونیم که در مقابل اون دو وبلاگ عددی نیستیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

متفکر، فیلسوف و منتقد آلمانی (و کشته مرده گوته) که در عرصه اثبات وجود جرم برای فوتون ها در کلاس المپیاد فیزیک ید قدرتمندی به شمار می رفت پرسنیژ و دیسیپلین خود را با برپایی جشن عروسی (کاملا آلمانی اش) در "آبان" ماه به اوج رسانید و برگ زرینی را بر افتخارات دانش آموزان کلاس شماره یک افزود.

او با این کار اعتبار مخدوش سابق خود که فیزیک را به عنوان رشته نخست برنگزیده بود احیا کرد.

آلبرت عزیز ... سارای نازنین!

مبارک است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

تعداد پست هایی که ثبت موقت شده اند به صد رسید...

باید یک وبلاگ بی نام و نشان برایشان بزنم...

نمی دانم رئیس کدام وبلاگ بودن لذت بخش تر است؟ آن یا اين...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

باران دارد جدی جدی می آید.

لازم شد صندل تابستونی های سفید و صورتی ام را از توی کمد دربیارم!

رنگش با یقه اسکی بنفش و شال دو متری ای قهوه ای ام ست است.

با یک آرایش قرمز محشر می شوم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:59 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

ایده عاشقانه صد و بیستو چارم:

"هنگامی که همسرتان می خواهد برای دو سه روز به جای دوری برود به او بگویید که نگرانش هستید. سپس به او یک خرس کوچک پشمالو بدهید!"

 

چگونه برای مردها دلربا و جذاب باشیم (۸۳):

"قورمه سبزی از غذای مورد علاقه همسرتان را طبخ کنید و سپس در حالی که تمام سلول هایتان در آشپزخانه بوی قرمه سبزی گرفته او را در آغوش کشیده و بگویید که بدون او می میرید!"

 

مجموعه سی دی های فوق با قیمت نازل و با کیفیت تصاویر برتر را تنها با نام تجاری " معشوق شدن با سه کلیک" را از سوپرمارکت های معتبر و یا وب سایت علمی پروفسور نیک صالحی تهیه نمایید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط خاتون 

حضرت علیه الرحمه "من او" بفرمایند:« تنها بنیانی که هر چه بیشتر بلرزد محکمتر می شود دل است.»

خب صحیح!

اما چی؟

تست های لرزه نگاری را روی سازه های با پی بتنی انجام می دهند نه روی کیک خامه ای!

 

 

« آی ی ی" دل" تون رو زیر و رو می کنیم م م م ... جنس و تپش اش را تغییر می دهیم ...  با تاثیر ابدی ... »

امضا - ترانس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

انواع مینیمال های عشقی، فلسفی، ملودرام، افسرده ای، جنگی و تحصیلی در چهار گروه سنی نی نی آن، نوجوانان، خرس گندگان و لب گوران با تخفیف ویژه و با سفارش قبلی( حضوری، پستی، اس ام اس ای، آف لاینی و ایمیلی) و در قالب های پاپیروسی، وبلاگی، اس ام اسی و لفظی نگارش می شود.

نمونه کارها در آرشیو وبلاگ موجود می باشد. ضمنا جهت سفارش سریال های درخواستی مصاحبه حضوری الزامی است.

متقاضیانی که به علت تکمیل شدن ظرفیت کارگاه ها موفق به ثبت نام نگردیده بودند در اولویت می باشند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

به تعداد آدم های روی زمین جوب وجود دارد.

دلیلی ندارد آب های رودخونه ات برود توی همه شان...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

 

اگر کار بد کنی اون دنیا فرشته ها بهت تف می کنند.

شیاطین هم جورابت را می کنند پرچم می روند باهاش استادیوم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

روزی سه نوبت موقع صبونه و ناهار و شام بر و بر نیگاش کردیم و غم و غصه های خودمونو و فک و فامیل رو ریختیم توش و پشت بندش و وسط بندش و اول بندش چند سری بارون اومد.

حالا که نیستیم م م بیتره که یدک کشاااااااا و ماشینااااااااااا رو برفستن دریای خزر لایروبی و گندزدایی واسه سلامتی ماهیا.

البت حوضچه! چون همه سنگای ساحل رو از سر تیریپ با من بمون سکینه انداختیم توش.

می تونن اتوبان شومالو از بیخ ساحل رد کنن و وسط بندش آسفالت!

شیلی لی لی لی لی لی لی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

راستش باور کردنش سخت است اگر ادعا کنند که جواب هر سوالی توی این کتاب است.

"هر" سوالی!

"هر" چی!

"هر" نق و غری!

یا "هر" دلتنگی و خستگی و شکایتی!

"هر" فلسفه ای یا گیر سه پیچی یا لجبازی ای!

"هر"چی ِ هر چی!

اونوخ با این ادعا که به ظاهر و لفظ نزده ایم زیرش عین اسکل ها باز هم جهانگرد می شیم. از حراجی کلاه خود ایتالیایی می خریم که موقع رفتن تو دیوار و در و پنجره کله مان زیاد درد نگیرد. زانوبند اسکیت به پاهامون می بندیم که موقع زمین خوردن زرزر گریه نکنیم که غرورمون جلوی خودمون خش بیفته. یازده ماه سال رو گشنگی می خوریم واسه اردی بهشت. که بریم نمایشگاه کتاب و با یه گاری کتاب برگردیم خانه و فیلسوف بشیم یا توی دی وی دی ها و فایل های ام پی تری شناور شیم یا بریم تنگ دل سوفسطایی ها یا اوربیت اکالیپتوس بجویم و قوطی کمپوت پرت کنیم و سه وعده دیازپام و خواب یا مسابقه حمالی با قاطرهای تکنولوژیک و این وضعیت یادم می اندازد مار وزیر تو کارتون رابین هود رو که با دم اش سکه های طلا رو واسه شاه مرتب می کرد و نیشم تا بناگوش کش می آید و فقط کش می آید و محکم می گویم:« هه!»

گردگیری کتابخونه انجمن مقدس بود واسمون. جلد زدن واسه نوارخونه اش از امتحان مکانیک تحلیلی واجب تر. جلسه استاد فلان و دکتر بهمان. پول درآوردن برای یاری سبز فقرای فلان جا و ژورنالیست بازی و میتینگ گذاری سیاسی و فرهنگی و مذهبی و ... قرطاس بازی هایی بود برای  ثابت کردن خودمون نه پیدا کردن جواب سوال ها و این وسط سوال ها بودند که گم شدند یا خفه شدند و مردند و چند ماه بعدش که کاسه دمر شده برگشت و بوی تعفن شان بالا زد یادمان آمد که دچار یاس فلسفی شده ایم و توی خلاء زندگی می کنیم و خاک تو سر این زندگی و سرنوشت و وبلاگ زدیم و روزی سه وعده تویش استفراغات شخصی کردیم و پنج وعده بیخ دنیا و آدم هایش را بردیم زیر سوال... عین موش مرده های ریقو ... عین ضعیف های ترسو ...

 

***********************

می گویند جواب هر سوالی در تو است.

در تو که هزار صفحه هم نیستی.

و با خمس پول یک پیتزا مخلوط می شود خریدت!

می گویند موجزی و هیچ چیز تکراری هم نداری و هر وقت که نگاهت می کردم به نظرم صفات تکراری جملات تکراری و داستان های مینیمال افسانه واری که ناگهان تمام می شدند در تو بیداد می کرد و می ماندم که میان این همه تسلسل و کفترچاهی های سنگ پرون و ملت خنگ آی کیو پایین گاوکش و ازدواج نکردن با خاله عمه عموی جد مادری و ماربازی و کلکسیون حیوانات برای کشتی و قربون صدقه فقرا رفتن و حروف عجیب بی معنی اول سوره ها و قر و قمیش زلیخا ( که آخرش عاقبت به خیر شد) جواب سوالهای من کجاست؟

اما حالا...

می دانی؟

باورم شده است  که "هر" چیزی را که بخواهم می توانم در تو پیدا کنم.

حس می کنم که هر به ظاهر تکرار تو حرفی نو برایم دارند که هیاهوهای اطرافم چشمم را به روی تازگی شان بسته بودند. تک تک جمله ها یا اسم ها یا حروف به ظاهر تکراری یا داستان های خنده دار به ظاهر بی سرو ته ات و ممنونم که نشانم دادی.

 روزی در میان همین روزها همه چیز را برای شناختن تو رها می کنم و یا به مرکزیت تو دوباره می چینم شان.

برای جفتک چارکش بازی در میدان گاوبازی افکار و چک و چانه زدن در بازار زره و سپر و کلاهخود و نان خشک خوردن برای نشخوار یونجه های غربی و شرقی دیگر حال و وقت ندارم.

ما که دمخور کس و نا کس بودیم ... تو هم سر اش ... حداقل قمار تازه ای هستی که ادعا می کنی به نفع حریفت بازی می کنی...

 

***********************

"خداحافظ ماهی که در تو آرزوها به ما نزدیک بود..."

 

امضا- امام سجاد (صحیفه سجادیه)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

انگار همین دیروز بود که با سماجت نگه ات داشته بودم و مثل ماهی های قرمز بنا به عادت هر ساله ات از دستانم لیز خوردی و رفتی و روز وداع را گفتی عید! و وقتی می گویی عید من هم باید ماتم را بگذارم کنار و بگویم عید! و می دانی که تنها عیدی است که اخم هایم تو هم است.

 

 

می توانم بگویم یادش بخیر که بعد از مراسم احیا توی خیابان های خلوت گاز می دادیم و خنده کنان دسته جمعی داد می زدیم"الهی العفو" و چراغ قرمز ها را رد می کردیم و ورود ممنوع می رفتیم.

 

می شود به یاد آورد دست فروش های میدان رسالت را که همین دیروز داد می زدند"« امروز رو نیگا نکن که آفتابی است. حکما فردا عیده و بارون می آد. چتر برای روز عید ... چتریه ... چ چ چ تر ر ر ر...»

 

می شود افسوس خورد که امسال هم خواندن و شنیدن حرف های خدا در جزءهای آخر قرآن (مخصوصا جزء سی) را از دست دادی و اگر روزی روزگاری چشمت به چشم هایش افتاد و خواستی برایش گله و گله گذاری کنی و بغض کنی و یا اعتراض ابلهانه یادت بیاید که چه کسری از حرف هایش را هنگام زنده بودنت فرصت نکردی که حتی بخوانی...

 

و می شود به خاطر همه لطف ها و معجزاتی که برایت در این ماه انجام داد دوست اهلی تری برایش باشی و شاخ هایت را کمی کوتاه کنی.

 

 

حال و هوایمان را مثل آدم های قحطی زده از یک هفته پیش هراسان در چنگ هایمان می فشردیم و نگران به قفل طلایی چشم دوخته بودیم و بالاخره آن روز رسید...

حالا با شیر پاکتی می ماس و تی تاب با مزه شامپو داروگر از ایستگاه صلواتی روزه نیم بندمان را باز می کنیم و نماز می خوانیم و هنگام قنوت به آسمان نگاه می کنیم... به ابرها ... که شاید در پس آن ها چیزی بیابیم برای امنیت برای آرامش و آسودگی خیالمان و قوی تر کردن چنگال ها ... که شاید سال دیگری هم باشد و خلوتی و آغوشی و ما باشیم و تو ...

امروز قفل طلایی شکست...

مبارک همگی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط خاتون 

salam narges khaton
faghat edit esh ba khodet
bebin ghalat dicteh ey nadashte basham
akhe man hanoz 7salam nashode ke beram madrese
 
"
-  بخند خاتون
ما به انرژی های مثبت نیاز داریم ! 
 
 
- " ای که با سلسله زلف دراز آمده ای      فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای "
 
- اینجا رها خونه است ... اینجا دل خونه است .... اینجا بی نقاب خونه است ....اینجا خودت خونه است ....
 
 
سلام دیونه 

            روزت مبارک !
 
نمی دونی چقدر دوست دارم هفت سالم بشه !! البته یه بار هفت سالم شد ولی اینقدر  کوچیک شدم که دوبار ، نه ، سه بار رفتم کلاس اول .... !
 
هر سال هم قدم بلند بود نشستم ته کلاس ، صدای معلم به گوشم نرسید ، منم فقط به چشماش  زل زدم ...
 
آخه گفته بود : سکوت رو رعایت کنم !!!
 
منم خودم رو خط خطی کردم و باز افتادم ...
 
حالا دیگه اینقدر افتادم که دیگه وصله های سر زانو شلوارم رو هم نمی بینم که پاره شدن ...
 
آخه هنوز دارم به چشماش زل می زنم ...
 
قسم می خورم یه بار هم پلک نزدم ... 
 
چشمام شده سبزی تخته سیاهش ....
 
راستی چرا به تخته سبز میگن تخته سیاه ...
 
چرا همه می خوان پاکش کنن ؟
 
مگه این همه نقاشی ها ی قشنگ تو رویاش رو نمی بینن؟!
 
چرا می خوان واسه فرداشون ، امروز حذف اش کنن !؟ ...
 
آخ اگه فردا نیاد ؟ امروز هم از دست دادیم که !؟
 
راستی مبصر کلاسمون می گفت : وقتی کسی بفهمه شش دونگشی ، می شی براش صندلی ، میز ، گچ .. نمی دونم جامد ! ولی وقتی با بقل دستی هات شیطونی کنی ، حواس ات همه جا باشه اما نباشه و زیر چشمی نفس بکشی ، وقتی دور  باشی ، عزیز می شی ....!...
 
 
 
دیونه ، خاتون پارسال  می گفت :
"
 

از بلاها نترس که لزوما بلاها بد نيستند……

مادربزرگم مي­گفت: عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب. حالا هزار شب پشيمانم که چرا يک شب عاشق نشدم….

گاهي به آسمان نگاه کن!

تو که از عشق ورزيدن بدت نمي­آيد، مي­آيد؟

 

واگویه های  چهارشنبه يازدهم آبان 1384موقع 9:50 قبل از ظهر یه دیوونه

 

 

 

 

 

 

فقط شادم!