|
عادت ام شده است. فال ات را می گیرم یا می خوانم. فال روزانه... فال هفته... فال ماه... فال سال... فال سرنوشت... فال چایی یا قهوه ای که هر روز می خوری... فال هر جایی که می روی... همراه با فال خودم فال تو را هم می گیرم یا می خوانم. حتی اگر دیگر نباشی. عادت کرده ام و دیگر نمی توانم فراموش اش کنم... فال ات را می گیرم یا می خوانم. کاش فال چشم را هم می دانستم یا فال آینه و از آن فراری نبودم... رمال عجیبی هستم. کی تا به حال در عمرش رمال تمام چشم اما لال دیده است؟
من وبلاگ دارم. تو وبلاگ نداری. او وبلاگ نویس ها و وبلاگ ننویس ها را خلق کرد... ************ من وبلاگ دارم. تو وبلاگ داری. خالق وبلاگ ننویس ها از این بی عدالتی در عجب مانده که تو من را می خوانی اما من تو را... و ناچارم به حس کردن ات...
الان نزدیک یه ماهه که دارم هر روز برایت نهار غذاهای جورواجور درست می کنم و می آرم برایت که پشت دانشکده بنشینی و بخوری و خدای نکرده این روزهای ماه رمضونی یک وقت ضعف نکنی و پشت بندش سیگار هر روزتو بکشی. دیگه فکر کنم وقتش شده باشه که درباره من که دختر خیلی خوب و ناز و کدبانویی هستم و بیستو چار ساعت نگرانتم و دوستت دارم با مامانت صحبت کنی و من که اصلا حواسم به درس هایم نمی رود رو از بلاتکلیفی در بیاری. نجنبی دخترهای دیگه تورت کردن ها؟؟!!!
نظر به استقبال گسترده خانوم های عزیز از پست قبل و اضافه کردن ژانرهای دیگر از جمله: " باز و بسته کردن شیر آب خوری از طرفین" و " زنجیر زورخونه زدن" و "..." ( از ذکر بقیه ژانرها به دلیل مسائل فیلترینگ معذوریم) این فضا به افزودن ژانرهای پیشنهادی شما عزیزان اختصاص دارد. شما می توانید ضمن دعوت اینجانب به مراسم عروسی یا عقد کنون خود جهت تشخیص و آنالیز ژانر دومات نازنین ( بستگان و یا دشمنان) خود گام موثری بردارید. متاهلین می توانند فیلم و یا سی دی مراسم خود را به آدرس من پست کنند. ضمنا کلاس های آموزشی در سطوح مختلف و در چهار شاخه اصلی بعد از ماه مبارک رمضان برقرار می باشد. یاری سبز داشته باشید. ثواب دارد. می خواهیم برویم کنفرانس دو زار هم پول نداریم...
آی خوش می گذره و می خندی وقتی این دومات های خجالتی رو ببینی که وقتی قراره با عروس برقصند یا لامپ سفت می کنند یا گلابی می چینند!!! یه نمونه کمیابشون رو تابستونی پیدا کردم که تیراندازی می کرد. قراره مامان پاگشاشون کنه. نمی دونم این همه غیبت و خنده رو چه جوری برایش توضیح بدهم این ماه رمضونی. تقصیر خودشه خب... به جای مهندس شدن می رفت یک کم از این کارها یاد می گرفت...
دیوونه خطاب به خواهرش: - اتاقت عین اتاق بچه درس خووناس بچه! چیه اینهمه کتاب درسی و تخصصی و تست کنکور از بچگی تا ارشد و جزوه پنج رنگ؟ در کمدت رو باز می کنم در کشوتو در هر جا رو که باز می کنم روی دیوار اتاقت روشنفکری و نظم و تحصیل و تزکیه می باره... خواهر دیوونه خطاب به خواهرش: - اتاق تو هم عین اتاق قرتی هاست عزیزم! روی میز آینه تو که نگاه می کنم (...) است. در کمدتو باز می کنم (...) می بینم. ماشالا سی دی دونی تم که همه هفتصد تایش (...) اند. در کشوهای میز تحریرت که لالالالای. رو دیوار اتاقتم که (....)!!!! مدل لباساتم که (...) چیزهای توی ویترینتم که نگو و نپرس! کتابخونه ات هم که پر از (...) و (...) و (...) توی اون جعبه ات هم که .... دیوونه خطاب به خواهرش: - خب ب ب ب ... چیزه ... این ن ن ... این چیزا به تاثیرات من روی رشته تحصیلی ام مربوط می شه! اینا رو خودم بزرگ تر که شدی برایت توضیح می دهم!!!
اين روزها كه مي گذرد بيشتر به تضرع هايمان پيش خدا براي بخشيدن تمام جفاهايي كه در حق اش كرده ايم مي خندم. در جايي از پيامبر عجيب و بزرگ، محمد مهربانمان حرف زيبايي خواندم: « پشيماني يعني توبه» ( و نه توبه يعني پشيماني) اين موجودات كوچك و ذليل و پست و بيچاره و ضعيف و متضرع (دارا بودن صفت متضرع در بهترين حالت) در حق (براي نابود كردن) همديگر چقدر راحت تبديل به غول هايي بزرگ درنده، بي رحم و كثيف مي شوند و با برچسب هاي موجه هنجارهاي اخلاقي و كنش هاي مرسوم اجتماعي و منطقي تمام رفتارهايشان را موجه جلوه مي دهند چه برسد به این که بخواهند برای یکدیگر وجدان درد بگیرند. شانه های بسیار قدرتمندی دارند این غول ها که تمام سنگینی ناشی از تابوت حقوق یکدیگر را بدون آنکه متوجه باشند سرخوشانه با خیالی آسوده حمل می کنند. به كوچكي خودم اين روزها كه مي گذرد مي خندم كه تصور مي كنم مهرباني خدا به اندازه ظرفيت محدودم است كه براي گشاد كردن اش ناچار به التماس و تضرع (بعضا مصنوعي و زوركي) و باج دادن اخلاقي و روحي هستم. محمد پيامبر(ص) و فرزند بسيار سجده كننده اش خدا را بهتر از ما شناخته بودند... بهتر از ما، غول هايي كه اين روزها به آساني از كنار هم مي گذريم... اين روزها به پول ها، مدارج و موقعيت ها و حق و حقوق های حلال و اخلاق هاي موجهي فكر مي كنم كه روي جسدهاي غول هاي ديگر بنا شده اند... نه در آينده اي دور كه اين روزها بايد سنگ هايم را بكنم. اگر بزرگ شدني نيستم قبل از آنكه پوست خاكستري بدنم ضمخت تر شود از زندگي جاري و موجه اجتماعي غول واره ام كناره گيري كنم... اين روزها با تمام وجود حس مي كنم كه فرصتي باقي نمانده است... روزهايی عجيب با احساسات نوستالژيكي است اين روزها... اين روزها كه مي گذرند...
هزینه شرکت و اقامت به نسبت العین بودن اش گرون بود. اونم برای یک کنفرانس چهار روزه. از ۱۸ تا ۲۱ نوامبر. ستاد نانوی کشور که همه فامیل هایش مقاله فرستاده بودند شیر شد و اقدامی انتحاری کرد و تور مسافرتی گذاشت که فوری و فوتی مشخصات بدهیم بهشون. همون حدودها یعنی ۱ سپتامبر میل زدیم و مشخصات مقاله مونو دادیم. ۲۴ سپتامبر برامون میل رسید به این مضمون: Dear madam تماس گرفتیم و وعده سرخرمن شنیدیم و من در این مدت یکی از نویسندگاه مقاله رو شیر می کردم که برود و کار را ارائه بدهد(به دلیل گرفتاری های فراوان کاری و تحصیلی و ضمنا کم بودن زمان سفر) و بالاخره ۱۴ اکتبر خانم مهدیخانی مذکور بعله رو دادن و برامون میل زدن باز هم به این مضمون: Dear presenter ( اینجا شماره تلفن داده اند) این هماهنگ کننده کنفرانس دکتر سعود الدیجای خیلی آدم ژانگولری است. تقریبا از وقتی که زمان ثبت نام ابسترکت ها گذشت تا وقتی که پذیرش اورال اومد و بازه زمانی برای ارسال مقاله کامل و ... روزی پنج تا میل می زد و به ملت ( شما بخوانید ایرانی جماعت) توپ و تشر و تهدید که سر جدتون سر زمان مقرر کار را با فرمت مشخص کنفرانس ارائه بدهید و چرا تا حالا هیچ کدومتون فرم رزرو هتل و ثبت نام کنفرانس را خبر مرگتان پر نمی کنید. بابا برایم بفرستید و کاری ندارد که فرم آسونی است و چند بار فرمت آنها را برایمان می فرستاد و القصه این قضیه دو ماه بود که ادامه داشت و نفس هیچ کس هم در نمی آمد. گیر ندهید چرا به یک شخصیت علمی می گویم ژانگولر... امروز دکتر عزیز من مثل یک حشره موذی شناس موشکاف و برجسته متوجه فعالیت های خزنده داخل ایران شد و ضمن کشف و ضبط حشره مربوطه ایمیلی فرستاد که ازتون می خواهم فقط متن انتحاری اش را حال کنید: Dear All It came to our attention that a person named Mahboobeh Mehdikhani is ( و در اینجا شماره حساب های مختلف بانکی دانشگاه آمریکایی امارات را با عصبانیت و گریه اعلام می کند) Should you have any questions, please do not hesitate to contact me (این دنت کانتکت ات منو کشته) Thank you Sincerely Saud Aldajah, PhD ICBN06 Conference Secriteriate ما ایرانی ها آدم های جالبی به لحاظ فرهنگی آی کیو و نظم برای مطالعه هستیم. نه؟
دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين... "دکتر علی شريعتي"
از آبان سال گذشته عکس کیک تولدی روی صفحه موبایلم بود که خیلی دوستش داشتم و به هیچ قیمتی دلم نمی خواست عوض اش کنم. به یک آدم سنگدل جهت پاک کردن عکس گل سرخ روی صفحه موبایل و آرشیو اس ام اس های چند ماهه اخیرم به شدت نیازمندم... جوابیه: هیچ کس را سنگدل تر از صاحب اینجا پیدا نمی کنی عزیزم! درست اومدی...
خدايا مي داني داري چيكار مي كني؟ كسي بهت گفته كه با تمام شدن اين سورچراني چه اتفاقي مي افتد؟ دريچه اي را كه بيست و چند روز پيش با قفلي طلايي بسته بودي به ناگهان باز مي شود و تمام تنگي ها و سياهي ها و وسوسه ها هجوم مي آورند داخل و مي داني كه بي پناه تر و ضعيف تر و خسته تر از گذشته هاييم... مي داني با رفتن ات دوباره تمام دلتنگي ها بر مي گردند؟ شايد اگر تنگي دل در مهماني تو اتفاق نمي افتاد ديگر آخرين بار مي بود و همه چيز برايم به آخر مي رسيد. خوب مي داني كه شده ام مثل موتور خسته يك تراكتور قديمي سر مزرعه اي وسيع و نمي دانم چه خاصيتي داشت اين روزها كه باز هم تراكتور را سر پا نگه داشت. جرات بازگو كردنشان را هم ندارم. جرات يادآوري و جرات فكر كردن به اين كه كمتر از ده روز ديگر اين آرامش و سكون به شدت تهديد مي شود و نمي خواهم تحمل دوباره بي تابي ها و شوري هاي دلتنگي را. دلم ليوان آب تو را مي خواهد. دلم آغوش تو را مي خواهد. كه بشود راحت سر را در دامانت فرو كرد و با صداي خفه اي گريست. دلم دستهاي گرمت را مي خواهد خداي عزيز. مي ترسم. مثل كودكي پنج ساله. كه بروي. كه حتي باشي و قفل طلايي دريچه خانه چند روز ديگر باز شود و همه آن وحشي ها بريزند توي خانه و در ميان هياهو و گرد و خاك و آه گم ات كنم. آرامش دريا نگرانم كرده است. مي ترساند. كه نكند دوباره طوفاني ديگر و آزموني ديگر و باور كن كه حوض كوچك من تاب اين تلاطم ها را ديگر ندارد... كي مي شود؟ كجا مي شود كه ابدي باشد خلوت بين من و تو؟ بي هيچ مزاحمي؟ كي مي شود كه اين ترس ها تمام شوند؟ التهاب ها از بين بروند و دو دلي ها و ترديد و ترديد و ترديد.....؟ خدايا خداي خوب من مي ترسم از روزي كه اشك هايم تمام شوند مي ترسم از روزي كه گم ات كنم و آن قدر بي رمق و نيمه جان باشم كه ديگر نيابمت مي ترسم از روزي كه به تو مشكوك شوم آزمون هاي تو كمر مرا خم كرد... مي ترسم از روزي كه اشك هايم را از درد شكستن كمرم ببيني و به دوست داشتن و اعتمادم نسبت به خودت شك كني ازت ممنونم كه امسال شش شب قدر داشتي هيچ كس نداند من و تو مي دانيم كه هلال ماه در نيمه شعبان كامل نبود... هيچ كس نداند من و تو مي دانيم كه اگر دستهايم سست شود در اين راه دست هاي تو نمي توانند كه سست شوند و پناهت را از بدني خسته و روحي زخمي و دلي مجروح دريغ كنند... مي خواهم كه بداني كه پيش تو آرام ايم و بي نياز از غير... مي خواهم كه بداني كه نمي خواهيم اين ضيافت تمام شود. مي خواهم كه ترس مان را درك كني. از تو مي خواهم كه جلوي شكسته شدن قفل طلايي دريچه را بگيري باورت نمي شود؟ نگاهي به آرشيو وبلاگم بينداز!!! تراكتور تو سوز سرما را حس كرده است و به شدت ترسيده است... ازت خواهش مي كنم نرو...
از دنده ناسازگاری و لجبازی بلند شده بودم و می خواستم یک جوری از سر خودم بازش کنم. همان طور که سرم را پایین انداخته بودم و با بی تابی این پا و آن پا می کردم که مبادا استادم از اتاقش بیرون بیاید و توی راهرو سر و کله اش پیدا شود و من را با او در آن وضعیت ببیند تند تند ازش پرسیدم:« شما وقتی روزنامه می خرید اولین صفحه هایی که ازش می خوانید چی هستند؟» با هیجان و خنده جواب داد: « اوم م م ... اقتصاد و ورزشی...» ابروهایم را بالا انداختم و رویم را برگرداندم:« جدا؟ ولی من اول صفحه ادب و هنر رو نگاه می کنم بعد تورهای مسافرتی رو می خوونم... داستانک می خوونم...» قاه قاه خندید و دستهایش را توی هوا تکان داد:« خب اینکه خیلی خووووووبه!.... من اگه روزنامه بخرم بیارم تو خونه هیچوقت با هم دعوامون نمی شه!!!» تفسیر: هنرمند کسی است که از نقاط افتراق کامل بتواند نهایت استفاده ( و بعضا سوء استفاده) را جهت حصول الوصل و حفظ الوصل ببرد.
می دانی چرا دروغ گفتن به تو را این قدر دوست داشتم؟ چون اگر روزی کسی از من دروغی به تو می گفت به جای باور کردن خودت را (مثل حالا) به زمین و زمان می زدی و از راه های مختلف زیرکانه سعی می کردی که حقیقت را کشف کنی... تو مرا عاشق تمام چوپان های دروغگوی دنیا کردی... و الان هم مطمئنم که می دانی حرف های آخرم هم دروغی بیش نبود ولی نه به این دلیل...
"اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا و تغیر النعم" خدایا پناه می برم به تو از شر گناهان بدون لذت. پناه می برم از شر گناهانی که دل و اشک را می میرانند... دلم را قدر مهربانی هایت فراخ کن و نگاهم را به قدر صبرت عمیق و عشقم را به مانند آفتابت تابان و گرم که اگر بخواهد که نتابد نتواند...
یک سال از نبودن ات می گذرد مریم جان یادم می آید اول از همه من و لیلا خبردار شدیم و آن هم از اینجا (...) و نیمه شب آنقدر ناباور و مشکوک بودم که نمی توانستم حتی به خانه تان تلفن کنم. سیمون ظهر فردا خیال همه (به جز دو نفر که به زودی مادر می شدند) را با اس ام اسی کوتاه راحت کرد و باعث شدی تا پس از سالها تمام بچه های کلاس شماره یک با یک پارچه بزرگ مشکی دور هم جمع شدند و به چه قیمتی... تو نقطه عطف تلخ زودهنگامی بودی برای بچه های کلاس شماره یک. تجمع پر شکوه بنا بود تا در ۸/۸/۸۸ زیر برج ۸ مانند آزادی در ساعت ۸ صبح برگزار شود نه در خاکستانی که شباهتی به ۸ نداشت و آفتاب بی رحمانه می تابید و نشانی از تو نبود... تو نقطه عطفی شدی برای بچه های کلاس شماره یک که یازده ماه بعد برای عروسی الهه دور هم جمع شوند... خیلی بی معرفتی مریم... این بغض لعنتی نه حالا و نه در ۸/۸/۸۸ که هیچوقت فروخورده نمی شود. چون هر وقت که دور هم جمع می شویم یکی از بچه های کلاس شماره یک کم است...
امیدوارم روزی برسد که بشود به هر یک از اساتید یا روسا یک سیاره کامل با تمام امکانات و تجهیزات در خور یک امپراطور را هدیه بدهند تا با خیال راحت به امر خطیر پادشاهی و قدرت طلبی خود بپردازند و خاطر مبارک را برای یک مشت زیر دست یا همرده "قدرت برتر نفهم" مکدر نکنند... این روزها عجیب یاد کتاب شازده کوچولو افتاده ام. هشت بار خریدمش و هر هشت بار هم هدیه دادمش... این روزها تنها آرامش قلبی من استاد راهنمایم است که کارش شده است پوزخند زدن به سیاره ها و ستاره های عجیب آسمان... این روزها خدا را بیش از گذشته شکر می کنم و ازش می خواهم که من را پیش خودم خوار کند با تمام قدرتش ... آرامش عجیبی دارم ...
بدین وسیله از تمام مخترعین تقاضا می شود ماشین تولید مقاله در جیک ثانیه طراحی نموده و به آدرس اینجانب ارسال نمایند. تصور می کنم با داشتن این ماشین فساد اخلاقی میان بسیاری از دانشجویان حل می شود و متقاضیان استفاده از خدمات این ماشین با تشریف بردن به خانه مشکل مزمن علمی کنونی حاکم بر دانشگاه ها را نیز به نحو مطلوبی رفع می گردانند. نمی دونم اگه بهشت و جهنم نبود چند درصد ملت می نشستند باز به روزه گرفتن و نماز خوندن ...
من از همه دوستان خوب و بامرامم عاجزانه تقاضا دارم یه طومار به کمک هم امضا کنیم بفرستیم سازمان ملل تا یک دانشگاه تو یکی از کشورهای اروپایی برای ایران تاسیس کنند تا این ملت عقده ای را بدون اپلای و دلار و گدایی و پاچه خواری استادها بتپانند اون تو بلکه وضعیت آموزشی و رفاقت و احترام به ابتدایی ترین اصول انسانی بین دانشجوها بهبود پیدا کند. واقعا ندیده بودم که درس بخواهد همه چیز را نردبان کند و له... شرمنده که بیشتر از این نمی تونم مودبانه رفتار کنم و این بار اگر بخواهد مدل نردبان بهم سلام شود فحش رکیک می دهم...
- کلاس زبان فرانسه این ترم ام خیلی خلوت است. کلی حال می کنم باهاش. - جدا؟ مال من هم همین طوره. چرا هر چی ترم مون می ره بالاتر کلاس ها خلوت تر می شه؟ - خب آخه همه که مثل من و تو باهوش نیستند که!!! (هووووووغ غ غ غ غ ...)
- از تو که پنهون نیست. می خوام به شصت نفر افطاری بدم. خواستم فقط باهات مشورت کنم و البته حسابی تو کارها کمک حالم باشی. غذا پختن و پذیرایی و ظرف شستن و همه چی. می دونی که آپارتمانم خیلی کوچیکه... هان؟؟ ببین بهتره خودتو لوس نکنی... اول و آخرش بالاخره که باید دعوتت کنم یه روز بیایی پیشم افطاری. پنجاه و نه نفر دیگه هم همزمان بیان خب خیلی بهتره...
و اگر ما بشر را در دنیا به نعمت و رحمتی برخوردار کردیم تا شکر کند سپس چون نعمت را از او گرفتیم به خوی نومیدی و کفران درافتد و اگر آدمی را به نعمتی پس از محنتی رسانیم مغرور و غافل شود که دیگر روزگار زحمت و رنج من سر آمده سرگرم شادمانی و مفاخرت گردد... این خوی بشر "بی صبر" "کم ظرف" "ضعیف" است مگر آنان که دارای ملکه صبر و عمل صالحند بر آنها آمرزش حق و اجر بزرگ نعمت بهشت ابدی است... امضا- خدا (هود-۹-۱۱)
الیوم بای نحو ٍ کسانی که اسمشان در زیر آمده است در نظر داشته باشند که هیچ یک از پست های این وبلاگ وابستگی محتوایی و معنایی یا مفهومی از لحاظ حقیقی و یا حقوقی با ایشان نداشته و الکی خودشان را با سریش این ور و اون ور نچسبانند و دچار خود تحویلی مزمن و داشتن رابطه سببی یا نسبی با صاحب دیوونه خونه نشوند و بروند خانه خودشان در خیالات خودشان غوطه بخورند و دست از سر کچل ما بردارند و کپی برداری بقیه ملت از کارهای "اصغر کجایی که دآااآشتو کشتن" آنها حرام و در حکم محاربه با اینجانب می باشد: آقایان و خانم ها: ۱- ۲- ۳- ...
شیشه های نیمه خالی دلستر هلویی و توت فرنگی که سر ظهر در دست ملت خیابانگرد سرخوش تاب می خورند و آب سرد کن های فشار قوی دانشکده که بسته نشده اند و روزهای پر کاری شان شده است این روزها و عجیب تشنه ام این روزها... *************** مشتی آب سرد می زنم به صورتم و در آینه دستشویی به چشم هایم خیره می شوم. انگار به پاهایم سرب بسته اند. دلم نمی خواهد از خانه بیرون بروم از تشنگی ... دلم نمی خواهد چیزی ببینم ... وسری را از روی شانه هایم بر می دارم و روی سرم می اندازم. جلو می آورمش و با وسواس گره اش می زنم و دستک هایش را مرتب می کنم. صدایش از لا به لای رویاهای شبانه، توی گوشم می پیچد. خودم را می زنم به نفهمی و در را باز می کنم. تشنگی به آرامی تا نزدیکی های قلبم، می خزد و من خودم را می زنم به نفهمی و سنگینی نگاهش را که مثل سرب می ماند روی شانه هایم حس می کنم. در را به تندی پشت سرم می بندم و چادرم را بر می دارم. چقدر روزه دار بودن سخت شده است این روزها... تشنه ام... *************** سلف دانشگاه- غروب: - خانوم امروز یوم الشک بود ما نصف روز های معمول ساندویچ زده ایم. اما سر صبح همه ساندویچ هایمون تمام شد... *************** لیوان آب را می گیرد جلوی قلبم... روی بر می گردانم... می گوید خورشید هم غروب کرد... هنوز هم روزه؟ به چه امیدی؟ دل شدیدتر می تپد... خشمگین بغض می کند... نسیمی روی صورت تبدارم می وزد... می گویم تا وقتی که ماه کامل شود ...
این هم یک دوازده دیگر... پایان یک شروع دوازده ای! این هم یک تخت دیگر... و در اراده من نبود! که تو، و نه من، خودت تبر آخر را زدی و رویاهای شبانه همچنان ادامه دارند... دست کم به من صبر بده! و دعاهای روز و شب ام را برای تخت ها مستجاب کن! همین! روزی روزگاری ملیکا ... روزی روزگاری من ... روزی روزگاری تو ... تمامی ندارد این داستان "تو" ... و این هم یک نامه دیگر و من همچنان می نویسم...
آن روز دانشگاه بودم و نشد که با مامان اینا بروم دیدنش. چند باری هم تلفن زدم اما هر بار تلفنش روی پیامگیر بود. برایش پیام های شوخی می گذاشتم تا اینکه بعد دو روز بعد از افطار توی خانه تلفنی گیرش آوردم: - سلام م م ... روزت مبارک باباجونی ِ جیگر! - علیک السلاااااام ... روز من روز پدر است! روز تولد امیر المومنین! این ن ن روز تو است! روز خودت مبارک بچه!!
فصل من آمد بالاخره ... بعد از نه ماه انتظار! مثل یک مادر منتظر آمدنش بودم... اما در این مدت آن قدر برای اتفاق های اطرافم مادری کرده بودم که حتی یادم نبود که نوزادم شش روز است که متولد شده است ... نازنینم! تولدت مبارک! آن قدر بخشنده هستی که مادرت را ببخشی... و آن قدر پاک که " آب" را برایم بیاوری..."آب" ها را ... "آب" ان را... و آن قدر به بلوغ رسیده ای که عطش مادر را درک کنی... و آن قدر عاقل که بدانی مادر باید دوباره متولد شود... فردا جشن تولد هفت روزگی توست... دختر باران خورده با طراوت و زنده من! تولدت مبارک! پوست انداختن مادر را که به زودی رخ خواهد داد تبریک نمی گویی؟
جایی نه خیلی دور می توانی شاد باشی... اصلا بیا برویم اکبر مشدی فالوده بخوریم با آبلیموی زیاد!
کلاغ پر... گنجشک پر... انوشه پر... من پر... **** کلاغ افتاد توی دودکش شومینه! گنجشک به هر زوری هست می خواهد بنشیند روی بوم... انوشه فردا در فرودش به زمین معلوم نیست به خاطر رویای دوردست کودکی اش زنده می ماند یا نه! من... همچنان پر...
مدرسه ها وااااااااااااااااااااااااااااا شده! شده که شده.... ***************** یاد کلاس اول ابتدایی بخیر که کلاس های مدرسه را به عشق ماشین سواری با بابا می گذراندم و وقتی مدرسه تعطیل می شد سوار ماشین بابا می شدم. هر و کر می خندیدیم و روی داشبورد یا فرمان ضرب می گرفتیم و شعر های جوات منوچهر سخایی را می خواندیم: غروبا که می شه روشن چراغا می آن از مدرسه خونه کلاغا یاد حرفای اون روزت می افتم که تا گفتی به جون و دل شنفتم عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگه عاقل بودم من یادت می آید به من گفتی چیکار کن گفتی از مدرسه امروز فرار کن فرار کردم من امروز زنگ آخر نرفتم مدرسه تا سال دیگر عجب غافل بودم من اسیر دل بودم من اسیر دل نبودم اگر عاقل بودم من ... حیف که سال بعدش سرویسی شدم... حیف که الان مدرسه ها برای بچه های کلاس اولی هم سرویس گذاشته اند ... حیف که این مدرسه های کوفتی باز هم وااااااااااااااااااااااااااا شد... حیف... پیوست : پست بعدی:« آخرین قسمت" سفر"...»
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |