تبليغاتX
< دیوونه خونه

دیوونه خونه

... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

[بودی دارما در پایان راه در درگاه معبد ایستاد. کیسه اش را برداشت. دسته گلی از آن در آورد و در حالی که از هفت پله معبد به سوی زمین می رفت چنین کرد: در پله نخست گلی گذاشت و گفت:« کاسه درون نگر!»]

ندیمه پشت سرم ایستاده بود و شکوفه های سفید سیب را از موهایم جدا می کرد:« خانم! جست و خیز کردن در باغ مناسب شان شما نیست. چندی دیگر عروس می شوید. خوب نیست نقل محافل زنان سبک مغز و فرصت طلب شوید!» خندیدم و گفتم :« کجای کتاب مقدس دویدن دختران در باغ خانه پدری گناه برشمرده شده؟» دست های ندیمه موهایم را به آرامی نوازش می کردند: « بسیاری چشم دیدن خوبان و شادی هایشان را ندارند...»

ماشالا دخترخانوما مودب و تحصیل کرده، پدر و مادر جوون و با فرهنگ ... اصلا فلسفه مهمونی های دوره همین چیزاست دیگه خانوم.

 

[در پله دوم گلی گذاشت و گفت:« من را ببین...»]

دختر شما اصلا معلوم نیست چه اش شده است! چشمشان این شرایط ویژه را نمی بیند! مگر نمی خواستند درس بخوانند؟ خب از این شرایط بهتر چی می خواهند؟ مذهبی هم که هستند پس مشکلی نباید با افکار ایشون داشته باشند. اگه با آب بلادکفر مشکل دارند براشون هر ماه کارتون های آب معدنی مصافی رو می فرستیم که دیگه بهانه ای نباشد....

سنت ماریا گل های سفید را روی موهایم می گذاشت. سرم در دامان او بود. اشک هایم را سترد و گفت:« دلتنگ مباش که کوچکی دنیا و آدمیان، مسیح را نیز مصلوب هوس ها و جاه طلبی هایش کرد...»

گفتم:« ماری عزیز... دلم سنگین شده است ... می خواهم دمی بیاسایم... نمی دانم با من  چه می کنی و چه خواهد شد...»

به دور، به نقطه ای نورانی اشاره کرد:« محنت زیادی خواهی برد تا بیاید و او را ببینی و به تو آنچه را که نمی دانی نشان دهد. فراتر از مسیح.... و این جریان ناگزیر توست...صبر کن و تسلیم باش تا ببینی که تو را چه پیش خواهد آمد...»

 

[در پله سوم گلی گذاشت و گفت:« ستیز مکن!»]

 پریشان گفتم:« آخر چه نقصی در مسیح است؟ جز آن که روح عشق و گذشت را در کالبد انسان دمیده و امر به دوستی می نماید؟ رم با مسیح در صلح است!»

گفت:« پیام مسیح، پیام پدر من است و پیام پدر من ، نجات! که گل در شوره زار فسادمجال رشد نخواهد داشت. دستانت را به من بده و تکرار کن آن چه را که می گویم تا رها شوی و ببینی کسی را که سنت ماریا و من تو را بدان وعده داده ایم...»

 (...)

[در پله چهارم گلی گذاشت و گفت:« کاسه را تهی ساز...»] 

او را دیدم و چیزی در درونم خالی شد... قلبم بی تابانه تر تپیدن گرفت و گرما به آرامی زیر پوستم خزید...

نگاهم می کرد و می خندید. گونه هایم داغ شده بودند و دستهایم لرزان... سر به زیر گرفتم از شرم...

صدایش به آرامی روحم را نوازش داد:« بانو! چه دشوار است صبر در هنگام صبر ...»

(...)

 

[در پله پنجم گلی گذاشت و گفت:« حال ای مظروف ظرف تهی...»]

دل در یک دم آتش می گیرد، می سوزد و تمام می شود و کسی دلیل آن را نمی داند... مثل شکوفه های سفید سیب باغ بزرگ پدر، مثل خانه، مثل ندیمه ها، مثل شهر، مثل رم ...

 

 [در پله ششم گلی گذاشت و گفت:« تنها بیاسای...»]

آفتاب در وسط آسمان و تیغ سرمایی که تمام بدنم را خراشیده بود. در میان زنجیرها و قفل های سیاه و سنگین آهنین آن قدر احساس سبکی می کنم که شوق دویدن و ریختن شکوفه های آتش روی سرم کلافه ام کرده است و آن قدر بی رمق که تاب باز کردن این نامه را ندارم....

 

[بودی دارما دیگر گلی در دستانش نمانده بود. پله هفتم بی گل ماند و گفت:« آن گاه فنا شو...»]

 دیگر شکوفه ای نبود... سیبی نبود ... آتشی نبود ... من ای نبود ... آه ای نبود ... عطشی نبود ... بوی تو بود که می آمدی و همه حجم ها را پر می کردی و چیزی در من ای که نبود ریشه می دواند و ذره ذره سبز می شد ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت5:38 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

 

 

 

 

 

 

 درس ششم سفر:

« به شيطان گفتم كه بهشت برايم همين حوا است

گفتم كه اين سيب ها دردي برايش دوا نمي كند

گفتم من ماندگارم
 
سيب هايش را جاي ديگر به حراج بگذارد...»
 
 
 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت4:43 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

دیوونه جان سلام...

این روزها دارم تز می نویسم دستم به فارسی هم روون شده.

ببین دیوونه ...

امروز وبلاگتو دیدم...

یادت میاد یه زمانی یه دفترچه قفل و کلید دار داشتیم؟

تو هم مثل من یه الفبای ابداعی و اختصاصی داشتی...

(...)

ببین دیوونه...

زندگی ما قفل و کلیدی بوده یهو وبلاگی شده.

اینکه تو احساس کنی آدمای زیادی هستند که حرفتو می خونن و احیانا می فهمن من فکر می کنم به رابطه تو با اون کسی که حرفتو ننوشته و نگفته می خونه لطمه می زنه...

(...)

آه دیوونه ...

عرفان رو از من و تو بگیرن هیچی نمی مونه ...

...

"امضا - سیمون"

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت4:40 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

از فیلم " اعتراض" بدت می آمد. می گفتی داستان و ساختارش ضعیف و بچه گانه است. اما من خوشم می آمد.

مخصوصا صحنه نیمه تاریک و آهسته جنگ خروس های لاری که با پنجه هایشان محکم می پریدند روی جثه دیگری و نوک های برآمده شان را در بدن یکدیگر فرو می کردند و پرهای به گوشت چسبیده در هوا تاب می خورد و خون هایی که در آن فضای مه آلود پاشیده می شد و آدمهای مست و لایعقلٍ عرق کرده ای که عین دیوانه ها عربده می کشیدند و دور میدان جنگ تلو تلو می خوردند...

می بینی احمق؟

وادارم کردی تا باز هم به خاطر تو تمام داستان ها را واقعی کنم و بیاورم جلوی چشمت تا از خواب بیدار شوی و حقیقت را ببینی، تا من را ببینی...

این بار کمی فرق داشت. نه من خروس لاری بودم و نه او...

**************

می دانی که جثه ام از خروس های مزرعه خیلی خیلی بزرگتر و قوی تر است. تمام حیوانات به سر من قسم می خورند.

یادت می آید وقت هایی که من کرم ها را از توی لجن ها بیرون می کشیدم و می گذاشتمشان زیر پنجه های قدرتمندم و با منقار بزرگم آن ها را تکه تکه می کردم و پرت می کردم جلوی جوجه ها، چقدر حالت بد می شد؟

می گفتی صدای ناله کرم ها را می شنوی.

بار اول که دیدی بیهوش شدی ... دفعه های بعد گریان و دوان دوان، راهت را کج می کردی و حاضر نبودی حتی نگاهم کنی ...

چه کار کردم؟ به خاطر تو، توی احمق، دیگر جلویت این کار را نکردم. می گذاشتم شب ها. وقتی که خواب هستی...

از همه پرنده های مزرعه بزرگتر و قوی تر و زیباتر بوده و هستم. راستش خودم هم هنوز نفهمیده ام که چه هستم و چرا باید این قدر در مقابل تو و افکار کج و کوله ات صبر به خرج می دادم؟

تو می خواستی دنیای مزرعه را عوض کنی ... هه ... کوچولوی ساده دل من!

چقدر تلاش کردم تا واقعیت ها را نشانت بدهم و رویاها و ایده آل های ذهنی کوفتی به درد نخور را از سرت بیرون کنم. تمام داستان های مزخرفی که خوانده بودی را پا به پایت خواندم و واقعیت حقیقی شان را به تو نشان دادم ... اما توی کور ... توی کر ... توی احمق ...

**************

از فیلم "اعتراض" حالت به هم می خورد. اما من بر عکس تو خیلی هم دوستش داشتم. مخصوصا صحنه جنگ را...

این بار کمی فرق داشت...

شب هفتم سفر بود. نه من خروس لاری بودم و نه او...

جثه من هزار برابر از او بزرگتر بود. ظریف و شکننده به نظر می رسید. پشت اش به من بود و داشت علف های وحشی جمع می کرد. از آن هایی که معمولا بال یا بدن زخمی پرنده ها را با آن ها می بندند.

می دانی که من همیشه منصف بوده ام. در حق تو و بقیه...

در سکوت به او خیره شده بودم و صبر کردم تا کارش تمام شود. وقتی که برگشت ناگهان فضای جنگل در آن عصر دلگیر نیمه تاریک و مه آلود شد ... 

.

.

.

.

**************

به استعدادهای نهفته در ذات بشر ایمان دارم. استعدادهایی که سر بزنگاه شکوفا می شوند و تو را از خودت هم متعجب می کنند.

من در آن صحنه با کمال شگفتی و به تنهایی تمام نقش ها را برایت بازی کردم. نقش تک تک آن آدم های مست و عرق کرده دور میدان را که تلو تلوخوران و دیوانه وار عربده می کشیدند...

نقش خروس خشمگینی که چنگال های بزرگش را در بدن خروس دیگر فرو می کرد و با منقار برآمده اش پرهای چسبیده به گوشت را می کند و در میان قطرات خون در هوا پراکنده می کرد ...

نقش خودم را که در میان لجنزار ( و این بار در میان علف های سبز وحشی) کرم های خاکی ( و این بار او) را تکه تکه می کردم و پرت می کردم این طرف و آن طرف ...

نقش منجی تمام ایدئولوژی هایی که اجدادمان از زمان های دور سینه به سینه برایمان نقل کرده بودند و مانند هفت فرمان ملزم به اطاعت از آن ها بودند همه کسانی که می خواستند زندگی کنند و بزرگ شوند ...

نقش کسی که نمی دانی چقدر دلش می خواست چشم های کور تو واقعیت دنیای حقیقی را ببیند و نمی توانست به جز چشم های خودش، چشم های دیگری را ببیند که در آن ها "تو" باشی. چون اگر می دید دیوانه می شد و خون جلوی چشمش را می گرفت...

تقصیر من نبود. تقصیر خودش بود که وقتی برگشت و از میان علف های وحشی من را دید در چشم هایش "تو" را دیدم و یک آسمان را...

 از همان آسمان ها که وقتی در مزرعه باران می گرفت و همه پرنده ها دوان دوان زیر بوته ها مخفی می شدند تو می رفتی بالای تپه و سرت را بالا می گرفتی و به آن خیره می شدی ...

صحنه من و او تفاوت دیگری هم داشت. من صدایی شنیدم... صدای او را ...

بر خلاف صحنه های هزارباره و روزمره لجن زار و خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم فیلم تمام شد و من ماندم و هزاران تکه پر و گوشت سفید و سرخ و لخته های خونی که روی شکسته های آینه ای که برایت فرستاده بودم افتاده بودند ...

دیگر چشمی به جز چشم من نیست که در آن "تو" باشی احمق کله شق ِ کله خر! چشم هایش را هم گرفتم ... همه چیزش را ... دیگر همه چیزٍ این داستان تمام شد ...  

 **************

 

درس پنجم سفر: « معلم پروازت کشته شد ... قبل از آن که پریدن را یاد بگیری ... دیگر تنهای تنها شده ای ... برگرد!!!»

 

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت4:5 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

کله شق ِ کله خر!

اگر "اوکیدنه" یا " اورنی تورنگ" بودی دلم نمی سوخت. می گفتم از زور متفاوت بودن یا زشتی راهشو کشیده و رفته و دوست ندارد جوجه به دنیا بیاورد و می خواهد تخم کند!

اما ... دقیقا به من بگو معنی این کارها چیه؟ کی توی اون مخ لعنتی ات فرو کرده که می توانی بپری هان؟

تو داشتی عین یه پرنده ِ آدم زندگی تو می کردی... دانشگاتو می رفتی. سرکارتو می رفتی. کلاس هاتو می رفتی. قرتی بازی ها و سوسول بازی هاتو در می آوردی. دسرهای خوشمزه درست می کردی. من هم که بیستو چار ساعت چشم ام بهت بود و محکم نگه ات داشته بودم که یک وقت بلایی سرت نیاد.

حالا تو تمام پرهای رنگی، تزئینی و ارزشمندی را که چپ و راست با بدبختی به دست آورده بودی را ریخته ای کف اتاق و کدام گوری رفته ای؟

بعد هم از سر ترحم برایم برگ های مهمل چنار می فرستی؟ از همه این خزعبلات عق ام می گیرد!

آن فنچ احمق چی داشت که همه چیز را به آن فروختی، هان؟ آن یک هزارم من هم نبود. فریب چی را خوردی؟ خوب می دانم که تو به بهانه اون رفتی و دلبستگی ها تمامش بهانه بود...تو عاشق آن دلبستگی ها بودی...

به این آینه ای که برایت می فرستم نگاه کن! تو یک جوجه مرغ شناگری! یک جوجه اردک خانگی! پنجه های بزرگت که نباید تو را به اشتباه بیندازد. تو نه عقابی نه کرکس نه طاووس نه گنجشک و نه هیچ پرنده پروازی دیگه! مثل مادرت یا مثل مادر من ...

تو پرهای قشنگی داری و احتمالا در آینده تخم های رنگی می گذاری و بال های بزرگی داری که همه جوجه های مزرعه در آن ها جا می شوند و آن قدر هم دل نازکی که نمی توانی حتی مثل ما کرم بخوری!

جای تو آن جا نیست دیوونه ساده دل! در خون ات نیست این کار ها ...

دارم می آیم و توی کله پوک را برمی گردانمت! هفت روز است که راه افتاده ام...

 

درس چهارم سفر: « تمام برگ های چناری که در آن آداب پرواز کردن و شرح پیشرفت ها و ریاضت های حال به هم زن این یک ماه ات را نوشته بودی را سوزاندم ... آدم آباء و اجداد همه چیزدان اش را نمی کند دستمال کاغذی که تویش محکم فین کند!»

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت12:15 بعد از ظهرتوسط خاتون |

 

نشسته بودیم روی کنده خزه بسته یک درخت نارون کهنسال و پیر که روی پونه های مخملی افتاده بود و منتظر طلوع آفتاب بودیم...

بال های سفیدش را مرتب می کرد:« زودتر از این ها باید می آمدی به این سفر بی بازگشت...»
برگشت و نگاهم کرد:« درد داری؟»

رویش را کرد طرف شفق و آرام گفت:« صد بار گفتم یقه آن فیلسوف های احمق همه چیز دان را ول کن. شربت آن ها را خوردی دیگر...»

نسیم ملایمی خورد توی صورتم و رد اشک ها را خنک کرد:« بعله! زخمی شده ای چون دل ات قوی نبوده است...»
صدای مرغ های مهاجر از دوردست می آمد:« قوی بود... دل من بارها تپید ... با قوی ترین نیرو ... اما الان خسته است ... دیگر تحمل ضربان خودش را هم ندارد»

پاهایش را آویزان کرده بود و تکان می داد ... سرش را زیر انداخت:« همین است دیگر! نلرزید.... تپید... اگر لرزیده بود الان عین موش مرده ها پشت اون دنده های مافنگی زردمبو و کذایی ات قایم نمی شد»

صورتم را در دست هایم پنهان کردم:« غصه نخور... کافی است پرواز کردن را یاد بگیری ... فقط نترس ... نامه نوشتن روی برگ های چنار را هم بگذار کنار ... »
سرم را بغل کرد و کنار گوشم گفت:« این خستگی ها روزی تمام می شود ... پنجه هایت را نگاه کن ... قوی به نظر می رسند ... حتی قوی تر از مال من ... »

دست هایم را کنار زد و به چشم هایم خیره شد ... سرم را پایین انداختم و به تاول پاهایم خیره شدم ....

نور آفتاب گونه هایم را به آرامی نوازش کرد ...

 

درس سوم سفر: « درس اول پرواز: "افزایش گنجایش قفسه سینه جهت کمر راست کردن" اگر تمام بغض ها و غم های دنیا را در سکوت فرو بخوری مهم نیست... مهم این است که گوهرهای متلون بشری که با روح یا حتی دلِ حساس ات سازگار نیست را ایستاده و با صدای بلند استفراغ کنی ... از فلسفه بگیر تا عشق ... »

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت5:24 بعد از ظهرتوسط خاتون |