تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

جایی بود میان ِ نیستی، دورتادور پر از آینه و عطر و "من" بودم و "من" نیز نبود.... از تو ممنونم که "عدم" را نشانم دادی. متاسفم که نمی توانم به حرفت گوش بدهم و نفرین ات کنم.

دیروز در جنگل با یک فنچ دوست شدم. یک فنچ سفید با نوک سرخ. وقتی فهمید که آمده ام سفر، ذوق کرد و به محض این که در کوله ام را باز کرد تا از این موجود سرخ رنگ با خط های آبی و سفید سر در بیاورد از خنده روده بر شد.

مدتی طول کشید تا توانست راضی ام کند که دور ریختن اینها آن هم در اینجا هیچ مشکلی را برایم به وجود نمی آورد و تازه باعث می شود که بال هایم راحت تر رشد کنند و هیکل ِ بزرگم بشود قد او! کوچک و ظریف... حتی به بهای کم شدن عمر ...

رفتیم کنار رودخانه و در سکوت چیزهای باقیمانده را به دست آب سپردیم: کتاب های فلسفه و شعر، بیلچه، قمقمه آب، شمع، سی دی های موسیقی، آلوهای جنگلی، آلبوم عکس های یادگاری و دفترچه خاطرات، پسورد وبلاگ و ...

آخرین بازمانده را که از ته کوله سرخ بلند کرد همان طور مردد ماند. گفتم:«کوله کوچکی است که همیشه باهایش می روم کوه!» به گل سرخ گلدوزی شده روی کوله خیره شد. زیر لب گفتم:« عاشق گل سرخ بود...» چیزی نگفت. «از وقتی که فوت کرد همیشه باهام است» کتاب دعای کوچک را از جیب جلوی آن بیرون کشید و باز کرد و به عکس مشابه در صفحه اول خیره شد. بعد آن را بست و سرجایش گذاشت و بندش را محکم گرفت.

بلند شد و گفت برویم! برج میلاد جای خوبی برای پریدن نبود...
کوله بزرگ سرخ را هم پرت می کند توی رودخانه و می گوید فقط همین را با خودمان می بریمش...
دستم را کشید و بلندم کرد...

بی تابی نکن. از این که پیش تو نیستم حس خوبی دارم...
درس دوم سفر: « دوستی را به هیچ چیز نفروش! حتی به عشق ...»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

گفته بودم که روزی سبکبال می روم و تمام دلبستگی هایم را جا می گذارم.

امروز صبح زود رفتم.

از تو پنهان نباشد دارم کماکان بقیه چیزها را از کوله ام بیرون می آورم و پرت می کنم کنار بوته های تمشک وحشی کنار جاده و همچنان می روم جلو و جلوتر...

تا حالا نور نخورده بودم... خنک بود و نرم ... قلقلکم می داد... با هم رفتیم کنار یک رودخانه و با صدای بلند خندیدیم... باد تندی وزید و زد زیر موهایم... تازه فهمیدم که چه خوب شد به حرفت گوش ندادم و کوتاه شان نکردم. تنهایی ِ سرشاری بود.

بدون سنگینی ِ خفه کننده ِ روح ِ پنهان کار و متزور ِ تو بودن لذت بخش است...

اینجا هوا خیلی خوب است...

فکر کنم حالاحالاها برنگردم...

درس اول سفر: «پاکت حماقت بزرگ "عشق حجیم لحظه ای" یا " عشق القایی" را مچاله کن و بریز توی جوب! پشت بند اش هم فندکت را... این جوری برای قمقمه آب ات جا باز می شود...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر می شوی...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

و تو مست می شوی با صدای آب و سکوت و خنکای نسیمی بر صورت تب دارت و همچنان از کوه می روی بالا... تغییرات را حس می کنی.

صدایشان کرده ای. مرضیه را صدا کرده ای! و می روی بالا...

بهای شادی زیاد نیست! بندهای کفش کوه ات و یک دختر متاهل برای کالیبره کردن دستگاه!

فال کوه

 کافی است از هر  چیزی یک جفت داشته باشی: یک جفت مریم، نرگس ، مرضیه، دیوونه، فال، ... دل و روح!

می خواهم "و ان یکاد" آویزون کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

در زندگی ام چیزهایی وجود دارد که حتی اسم شان هم مرا از شدت هیجان نابود می کند:

در بچگی: دراکولا، شیر داغ، قبرستان و روح مرده ها!

یک کم بزرگتر که شدم : روح مرده ها.

دبیرستان که رفتم: روح.

و حالا: تپش روح و تپش دل و تپش روح و تپش دل!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

از "نسرین" سریال "نرگس" بدم می آید.

کاسب شده آخر... آن هم كاسب عشق

آدم هم اين قدر كره خر؟

همين دروغ ها رو پخش مي كنند كه ملت كره خر شده اند ديگر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

- يه بوس به من بده!

- اول مدادرنگي بيار همديگه رو نقاشي كنيم، بعد مي آيم بغل ات...

- صوفيا...

- اون مداد رو بده... مي خوام چشماتو بكشم... زودباش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:32 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

ماه بدر كامل بود و درخشان و خندان نگاهمان مي كرد.

حياط امامزاده را هم فرش كرده بودند و با ماه نماز خواندن شده بود اعتياد ديرينه.

رويش را برگرداند و خندان نگاهم كرد. با موهاي فرفري بيرون زده از روسري اش.

- حمد را من بگويم يا اون؟

- سكوت كن! بگذار اون هم به جاي تو باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

من و تو داریم شبیه هم می شویم!

بازار تخت فروشی ها کساد شده است...

تو چند شب پشت سر هم خواب دیدی؟

مال من دارد از یک ماه هم می گذرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:20 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

شبیه سازی خوبی از رمان "کوری" انجام شده است.

حجم به این بزرگی و سنگینی را کسی نمی بیند.

مجبورم قورتش بدهم و چشم هایم را ببندم تا از آنها بیرون نزند.

آخر هیچ وقت مطمئن نشدم که در "کوری" همه شفا پیدا کردند یا نه. نباید ریسک کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

دارم دائره المعارف کاملی از فرهنگ اصطلاحات و لغات خانوم ها را می نویسم.

تو هم کتابت را بنویس و به من هدیه بده...

دیدگاه ایده آل گرایانه ای بود.

من و تو سواد خواندن چشم های یکدیگر را نداشتیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

می خواهم از ته دل از "برخی" از دوستان قدیمی و وبلاگی ام عذرخواهی کنم. تا موقعی که بخواهد دیوونه خونه وسیله ای برای تفتیش و سوء استفاده و اثرگذاری منفی در زندگی شخصی من باشد کامنت دونی اینجا بسته است و متاسفانه نمی توانم برای وبلاگ های دیگر کامنت بگذارم.

رئیس دیوونه خونه نه دچار خود بزرگ بینی شده و نه افسردگی حاد گرفته است!

به دلیل وجود این شائبه ها وجود این توضیح ضروری به نظر می رسید. من با کمال میل و روی گشاده از هر نقد یا نظر و یا پیشنهاد شما استقبال می کنم منتها در قالب ایمیل.

خوشحالم که هنوز حریم ایمیل تا حدی حفظ شده است و ...

متاسفم که تنگ نظری و کوچکی روح بعضی آدم ها روابط ما را با یکدیگر محدودتر ساخت.

دریاچه شور حتی با خیال خام دریا بودن روزی خشک خواهد شد... ایمان دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

آن قدر دوستت دارم که می خواهم فقط دست های خودم دور کمرت حلقه بزند و ریشه هایت را از خاک بیرون بیاورد...

عطرت هم مال خودِ خودم است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

از جاهایی که می شود رندانه زیبایی ها و ظرافت های خلقت خداوند را تحسین کرد تاکسی ها است...

اظهر من الشمس!

سه تا آینه!

یکی جلو دو تا هم این ور و اون ور!

همه هم محدب!

زیبایی ها از آن چه که شما تصور می کنید به شما نزدیکترند...

من فقط به خاطر تو نا "سزا" های رنگارنگم را به "سزا"ی تک رنگ "عزیزم" تغییر می دهم.

تو هم بگذار فقط تاکسی های زرد بی امان در شهر جولان بدهند. خط وسط شان را ببین! نصف تو نصف من! ماشین سفید بابا را بگذار پارکینگ نفس تازه کند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

دو دو تا چار تا!

روزهای زن و مادر و دختر و نامزد طلافروشی ها شلوغ اند...

روزهای پدر جوراب فروشی ها...

روزهای شوهر هم که اصلا خب وجود ندارند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

بگذار از همین اول چیزی را برای تو که خیلی هم دوستت دارم معلوم کنم.

هفت روز هم برای تصمیم گیری فرصت داری.

حتی یک خانوم پسر دار هم نباید باشد و گرنه نمی آیم.

این کلاه گشاد را تکتم عقد کنون اش گذاشت سرم و دوباره همه روال ها را ریخت به هم...

تو رو خدا بگذار بهم خوش بگذرد...اون جوری هم نگاهم نکن... نیش ات رو هم ببند... اصلا سرمو می اندازم زیر می روم آشپزخونه فقط ظرف می شورم پولی که شوهرت به کارگرها داده دود شود برود آسمون...

شوخی هم ندارم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

sister or my daughter narges, salam alaikum, and congratulation for the birth of Amir almuminin Imam Ali bin Abi Talib peace be upon him and his father, wishing the best for you and your family insha Allah, and hoping the Victory to Mohammad nation who beleaves of Imam Ali and have their loyality to him, especially those who defend for islam agains jows and in south of lebanon praying to God by Imam Ali to conserve Sayed Hassan Nasrullah and make herros win the battle Inshaallah

...

...

my best wishes to you , to your father and your mother and to your sister in this especial night of the birth of Imam Ali pray and peace be upon him ,sending to you the best regards from all members of my family and especially from my kind wife Sharifah wishing you the best........... Sayed Khodhor

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

شناختن ات اصلا آسان نیست.

خودت بگو کی هستی...

کنار کعبه نشانه هایت بوی خوبی می دادند...

کاش تکرار می شد آن روزها ... دلم خیلی تنگ است برای آن ها ...

"عدل" و "عشق" عجیب ات را به ما بشناسان که سخت تشنه ایم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

ننوشتن ام از سر لجبازی نبود. نمی خواستم باور کنم. نوشتن ام اما از سر لجبازی است. می خواهم باورم و باورت بشود که فرصت زیادی نداریم. این کمترین کاری است که می توانم در حق تمام خوبی هایت بکنم و بدی هایت را به فحش بکشم و تو به ریش کذایی من بخندی و کار خودت را بکنی.

فرصت زیادی تا مرگ باقی نمانده است...

می نویسمت...

از کجا شروع کنم؟ از جودی ابوت دماغوی زردی گرفته یک ماهه که توی خیابون پهلوی کنار موش های جوب نای گریه کردن را هم نداشت؟ آخر حتی به این ات هم مطمئن نیست کسی. قدیمی ترین عکسی که از تو دارند مال شش سالگی ات است. آن هم به مناسبت آمدن فرح به مجتمع. صاف و اتو کشیده با سارافون سرمه ای و موهای چتری نشسته ای جلوی عکاس و به نقطه گنگی خیره شده ای. سه ماه بود که از بیمارستان آورده بودنت بیرون.... عین حالا...

راستی بابک مرد. مرتیکه همجنس باز حشیشی.... هنوز از مجتمع بازنشسته نشده بود...

منو معاف کن فری! تلخی اش فاصله من رو تا آخر خط مان کمتر و کمتر می کند. گه بخورم دیگه لجباری کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط خاتون 

"منتشر شده در نشریه شمسه - پاییز۱۳۸۳ و نشریه زنان - بهار ۱۳۸۴"

مي گويند خودشان با چشم هاي خودشان تو را ديده اند. همين جا ! صد قدم آن طرفتر و اگر باورت نمي شود مي روند و با كتابي قطور و بزرگ كه زير بغلشان زده اند پيدايشان مي‌شود، مي نشينند كنارت و كتاب را مي گذارند زمين ، روي آن را فوت مي كنند و بعد آن را باز مي كنند و ورق مي زنند…. آن قدر تا باور كني كه اين جا بوده اي! و آن قدر اينجا مي‌آيي كه ديگر آنها وقت سر خاراندن هم ندارند. از بس كه بايد صفحات كتاب هاي قطور و بزرگ را پر كنند ، تا وقتي كه اگر آدمي مثل تو پيدا شود كه يك كم بد قلق شود و كله اش بوي قرمه سبزي بدهد ، زبانشان سر او دراز باشد و گرنه اين چيزها كه نوشتن ندارد، گفتن  نمي خواهد ، نشان دادن لازم ندارد!

اما الان نمي شود! تو الان نمي تواني بروي و يكي از آن آدمها را برايش پيدا كني!

دستم را دراز مي كنم و انگشتم را سمت تو مي گيرم و تو را به او نشان مي دهم. مي‌خواهم برايش يكي از همان داستانها را تعريف كنم كه او زودتر از من يقه پالتويش را بالا مي‌آورد و مي نشيند روي يكي از سكوهاي سيماني كنار مغازه هاي قطار شده سوهان فروشي و مي گويد منتظرم مي ماند. لبخندي مي زنم و سوهان فروشي هاي حاج حسين و پسران و اميني اصلي به آرامي از من دور مي شوند …

باد تندي مي آيد . به تو خيره شده ام و به بالا و پايين پريدن ات كه داري به طرف من مي‌دوي . تو هم مثل من آرام و قرار نداري! انگار مي داني كه اين بار ، آخرين بار است …

اينجا تا چشم كار مي كند آدم است و ديگر نمي گذارند از اين جلوتر بيايم . همانجا مي نشينم روي آسفالت خيس… كفش هاي گلي با شتاب از كنارم مي گذرند و گهگاه به من لگد مي‌زنند … پاك ديوانه شده ام ، حتما عقل از سرم پريده است! انگار دارم خواب مي بينم ! شده ام عين عروسك خيمه شب بازي! باورت مي شود؟ ديگر تو را نخواهم ديد … دفعه بعدي در كار نخواهد بود…..ديگر اين بار، آخرين بار است…

موبايل زنگ مي خورد…

 دستي به گونه هاي خيسم مي كشم و صدايم را صاف مي كنم. مي گويد جاي پارك ماشين اصلا خوب نيست و ماشين را مي برد دم دستشويي هاي كنار جاده. لبخندي مي زنم و تشكر مي كنم . دوباره گونه هايم خيس مي شوند...

اولين بار را خوب يادم مي آيد. عزيز جون تو را با انگشت به من نشان داد و مرا آورد داخل، نشاند كنار چوب لباسي اي كه به آن يك دسته بزرگ از تسبيح هاي رنگ و وارنگ عين كندوي زنبور عسل آويزان شده بود و خودش ايستاد به نماز. شكلات كيت كت من تمام شد و عزيز هنوز روبروي تو ايستاده بود.حوصله ام سر رفت و كندو را پايين آوردم. رديف هاي رنگي بدجوري در هم فرو رفته بودند و گره خورده بودند. نشستم و خواستم خطوط كندو را از هم باز كنم…..

بچه بودم ديگر! قواعد زياد حاليم نمي شد! كه هر چيزي سر جاي خودش است! كه تو اگر خودت را هم بكشي ، بالا بروي ، پايين بيايي ، همان است كه همان! سالهاست كه از اولين بار گذشته ولي من هنوز هم با “همان “  خودم سر جنگ دارم. از وقتي عزيز جون زمين‌گير شد پيش نيامد كه بيايم اينجا. نمي دانستم كه روزي آخر اينجا هم خواهد رسيد…

موبايل زنگ مي خورد…..

 تند تند مي گويد عجله كنم و هر چه زودتر برگردم.

مي گويم بر مي گردم . عزيز مي گويد كي؟ مي گويم مي آيم ديگر! مي گويد وقتي درست تمام شد؟ چيزي نمي گويم.عزيز لبهايش را مي گزد.
 مي گويد آنجا سفارش تخت دو نفره داده ام شده 700 دلار! آنجا به همه چيز TASK  مي‌خورد!

عزيز دستي به صورتم مي كشد و گونه هايم را پاك مي كند: قربانش بروم! عروس شود چي مي شود!

مي خندد و روي مبل لم مي دهد: نرگس فقط NATURAL اش خوب است!  مادر از دور با چشم و ابرو به من اشاره مي كند.

بغضم را مي خورم و آرام مي گويم: TASK  يعني ماليات عزيز جون!
و عزيز با غيض مي گويد بچه ام همه چي اش خوب است! هيچ عيبي هم ندارد!

موبايل زنگ مي زند و فرياد مي كشد كه حوصله اش سر رفته و سردش است و معطل چي هستم و اينجا خيلي نويزي است!

اينجا خيلي هم خوب است ! اينجا هيچ اشكالي هم ندارد! او اين چيزها را نمي فهمد!

مي‌گويند اينجا وقت سر خاراندن هم ندارند از بس كه صفحات كتابهاي قطور و بزرگ را پر مي كنند. براي روز مبادا! كه اگر يكي گير داد زبانشان سر او دراز باشد! ولي من هيچ چيز عجيب و غريبي از تو نديده ام! هر بار رديف هاي رنگي را صد بار شمردم اما فايده اي نكرد! مي گويند مال همه اي! توفيري هم نمي كند كه چه كسي باشي يا چقدر پيش خدا دم كلفت!

اينجا خيلي خوب است !

 اما تو براي من اتفاق نيفتادي! هيچوقت!

و حالا كه قرار است بروم جايي كه حتي به گريه كردن هم TASK  مي خورد نمي دانم چقدر بايد بدهم ، چه چيزي را بايد از دست بدهم تا اين بار آخرين بار نباشد و تو رديف هاي رنگي در هم پيچيده كندوي من را از هم باز كني!

موبايل زنگ مي خورد…

من قواعد زياد حاليم نمي شود! دارم مي روم! دارم مي روم و ديگر پشت سرم را هم نگاه نمي كنم! از دست تو و همه كم محلي هايت خسته شده ام!

موبایل زنگ می خورد...

چيز زيادي از تو نمي خواهم! چون خودم توان انجام دادن‌اش را ندارم! ديگر خودت مي داني!

موبایل زنگ می خورد...

فقط خودت مي تواني! خودت از من خداحافظي كن! خودت براي آخرين بار از من خداحافظي كن!

موبايل زنگ مي خورد…
چيزي در گوشه اي نوشته مي شود…
موبايل زنگ مي خورد…
موبايل زنگ مي خورد…
موبايل زنگ مي خورد…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

این روزها  برایم آهنگی دوست داشتنی تر شده است با شعری روح نواز...

 Heal the world

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

salamo alikom hi again its me shariefa i hope you didnt heat me after what happinig in Lebanon of course you have all right to heat what hapen and arabs goverments leave Lebanon alone shame on them we are not looks like them on any thing and saudia tv go on its weak program as well as its living on jupiter not on earth in fact its shows lebanon its teeth why

...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

"شركت استاد كنترل پروژه عزيز – نما داخلي- روز"

- اسمت چي بود؟
- پرستو...
- ببين! پرستويي! عقابي! كركسي...نمي دونم! من ازت كار مي خوام!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

سه پايه ها موجوداتي بودند كه از سياره ديگري آمده بودند و بر زمين و آدم ها حكومت مي كردند. آدم ها كه به سن بلوغ مي رسيدند بايد طي مراسم كلاهك گذاري به سه پايه ها معرفي مي شدند. كلاهك توري فلزي نازكي بود كه مثل تار عنكبوت روي سر قرار مي گرفت و با گوشت و پوست آن حل مي شد و از سه پايه ها فرمان مي گرفت و تمام افكار آدم كنترل مي شد و استقلالي نداشت. آدم ها برده سه پايه ها بودند...

رتبه هاي كنكور آمد.
از همه مي خواهم كه "شريف" نيايند!
مگر براي فوق يا دكترا.
اينجا شهر طلا و سرب است!
خوانديدش؟ جلد دوم از سري كتاب هاي جان كريستوفر. كوه هاي سفيد، شهر طلا و سرب و بركه آتش!

ويليام پسري بود كه وقتي به سن كلاهك گذاري رسيد از روستا فرار كرد و رفت جايي كه براي شورش عليه سه پايه ها آماده شود (کوه های سفید) و وقتي كه قدرت روحي و فكري لازم را به دست آورد رفت شهر طلا و سرب به ظاهر براي خدمت به سه پايه ها،‌ اما در اصل براي مبارزه و نابودي.

اول بشويد جلد اول. برويد يك جاي دور براي آماده شدن و بزرگ شدن. برويد يكي از همين جاهايي كه اسمش به شدت دانشگاه است اما دانش گاه نيست. اينجوري كسي كاري به كارتان ندارد و خودتان بهتر مي توانيد راه را پيدا كنيد و زندگي را بشناسيد و از اين كه دانش واقعي را توي گلويتان نمي ريزند متوقع و افسرده نمي شويد و ياد مي گيريد كه مستقل باشيد و هر چيزي را به زور قورت ندهيد.

رضا اميرخاني خودمان هم كه شريفي است زورش را توي "نشت نشاء" اش زده است. يه مصاحبه جنجالي هم باهاش داشتم چهار سال پيش. سمپادي ها آمار تحصيلي خنده دار اين آدم را دارند.(نويسنده اي با ليسانس مكانيك اما عاشق خلباني)

دست پر بياييد اينجا. بت هاي احمقانه زيادي بايد خرد شوند...
جو زده ها هم بروند "تراول اجنسي"

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

دیروز من چهل و نه نفر از به ترین دوستان قدیمی ام را در یک اتفاق به سادگی آب خوردن از دست دادم.

چون شمارنده وبلاگ ام را عوض کردم و او فقط بیست و چهار تایشان را برایم باقی گذاشت.

تقصیر خودخواهی و تنوع طلبی خودم بود...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

تو پارک شریعتی از این غرفه های لبنان اسرائیل گذاشته بودن، جات خالی با آنا اینا چس فیل خوردیم و کلی خوش گذشت. بعدشم فرزاد حسنی اینا بهمون شمع دادن که تو هوا تکون بدیم و با همه خداحافظی کنیم.

ما هم تو اون تاریکی کر کر خندیدیم و با همه شون خداحافظی کردیم.

راستی یه عالمه عکس و پوستر مفتی گرفتیم. ببر واسه خواهر کنکوری ات. کاغذهایش جون تو حرف ندارن...

امشب هم می ریم خداحافظی تو تجریش.

بیا تو هم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

نگاهش روی مچ دستش خیره می ماند. چند بار آن را می چرخاند و بعد النگوهای بیست و چهار عیار را با فشار بیرون می آورد و پرت می کند روی میز توالت...

النگوی تیتانیومی را که شکل قلب است می کند دست چپ و در آینه سیاهی زیر چشمش را پررنگ تر می کند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

وقتی که خبر می رسد یکی از دانش جو(؟)ها مرده ته دلم خدا رو شکر می کنم.

دوست مامانم باید از خدا ممنون باشه که شوهرش بعد حبس زنده موند و تونست به دلیل بیماری روانی و عدم امنیت جانی خودش و بچه ها ازش طلاق بگیره!

اصلا این روزنامه سلام خودش و آدم هایش از بیخ مشکل داشتند!

دانش جو جماعت هم که هیچی... خاک بر سر خرمون که امتحان های پایان ترم رو هر سال هیژده تیر کنسل می کردیم و صفر می شدیم...

بازی مسخره تر از این حرف هاست ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

"خانوم (...)! این تابستونی دلم براتون تنگ شده بود. چرا نگذاشتین جلوی دفتر معلم های مرد بوس تون کنم؟ باید از حالا تمرین کنین. بعدا لازمتون می شه!!"

امضا - یک جوجه چشم سفید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

خانوم ها سه ویژگی بارز دارند:

- رانندگی شون وحشتناک است.

- به شدت درس می خوونند.

- بی معرفتند و رفیق هاشونو راحت می فروشند.

 

"از افاضات خان داداش به آبجی کوچیکه"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

"شدی یوشع... چون خوبی"

امضا - خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگر الان واقعه كربلا اتفاق افتاده بود به دليل مشغله كاري وقت نداشتم زياد بهش فكر كنم و در بهترين حالت با چاپ مقاله در ژورنال خارجي در زمينه نانوذرات، امام حسين رو خوشحال مي كردم و باعث افتخار اسلام مي شدم. هر چي باشه آدم حسابي كه بي هوا نمي رود سراغ جنگ! جنگيدن كار آدم هاي بي منطق و ديوونه است!

اگرم كه خيلي افراطي از كار در مي اومدم و مي رفتم اونجا و باز هم بر حسب خوش شانسي امام حسين واقعي رو توي اون شلوغي تشخيص مي دادم، واسه قرض و قوله ها و نماز قرضي ها برم مي گرداند خونه و خب من به اندازه خودم ثوابم رو برده بودم!

ولي اگه دم دفاع ام بود و تحويل پروژه هاي كاري، اون موقع آف لاين هاي بچه ها رو ذخيره مي كردم تا بعدا سر فرصت زير باد كولر بنشينم و مقالات تحليلي سياسي- اجتماعي رو در زمينه واقعه كربلا بخوونم. هر چي باشه مهم ترين ركن توي دين "آگاهي" است كه من دارم چپ و راست كسب اش مي كنم!

از خدا هم كه پنهون نيست... به اندازه خودم مسلمون خوبي ام! بيشتر از اين ديگه واقعا فرصتشو برای مایه گذاری ندارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

تا حالا یک شیشه آمونیای مرک رو مثل یک گل سرخ بو کرده ای؟

حس می کنم تمام مغز و مخاط های بینی ام تبخیر شده...

جرات نمی کنم بروم غلظتش رو از شیشه اصلی اش بخوونم!

کدوم شیر پاک خورده ای برچسب استون رو اشتباه زده بود؟

پست فطرت حتما می دونسته که من عاشق بوی استون خالص ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

تونل رسالت وقتی برایم افتتاح می شود که آسمون اش با چند متر بالاتر از خودش توفیر کند. اون وقت شب ها بعد از ساعت ۱۱ که مترو تعطیل است می شود مخفیانه رفت اون جا برای تیک آف و پرواز و زیر نور مهتاب اش اشک ریخت ...

حالا می خواهد سه هفته هم باشه که روبان قرمزش رو قیچی کرده باشند.

چند وقت است که سرعت سنج ام عقربه نچسبونده است و دچار اختلال هورمونی شده ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط خاتون 

همين سه روز پيش بود كه نوح چند نفر لنگه خودش رو با يك باغ وحش بزرگتر از پارك ارم خودمون ريخت توي يك كشتي و رفتند ناكجا آباد و قرار شد كه بعدش ما را سيل ببرد...

خدائي اش كدوم ديوونه اي حاضر مي شد عقل اش رو بدهد دست يه ديوونه پير بي سواد و برود سوار اسباب بازي اي بشود كه به خاطرش هزار سال درخت سبز كرده بود و هزار سال هم ساخته بودتش؟

خدائي اش خيلي ديوونه بودند كه فكر مي كردند بعد از اينكه مي روند سيل مي آيد و ما را غرق مي كند و اونها روي عرشه مي ايستند و قاه قاه به ريشمون مي خندند...

بنده خداها نمي دونستند لازم نبود اين همه دنگ و فنگ راه بيندازند... صحنه احمقانه غرق شدن ميلياردها سال پيشتر براي همه پخش شده بود...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

می خواستم تمام هدیه هایی را که با دریا برایم خریده بود رو بریزم توی دریا.

نمی دونم چرا دریا منو نمی طلبد بروم زیارتش...

حتما باید بریزمشون سطل آشغال؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

- با من ازدواج می کنید؟

- هاااان؟؟؟.... خب ب ب ... چیزه... من مال یه روستای دورافتاده ام. پدر و مادرم بی سوادن. خیلی بی کلاس و فقیر و عقب افتاده ایم!

- من از شما هیچی نمی خوام! بابام یک آپارتمان پنج طبقه دو واحده داره که هر کدوم از ماها دو واحدشو داریم. فقط پاکی و نجابتتون برایم مهم است.

- نه! متاسفم! من تو دهاتمون نامزد دارم! دست از سر کچل من بردار!

***************

- با من ازدواج می کنی؟

- ...

- ما تهرونی اصیل ایم! همه فامیلمون تحصیل کرده یا بازاری اند و کلی سرشناسیم. تازشم! زمان دانشجویی کلی از دخترپولدارها و دختر آفتاب ندیده ها عاشق من بوده اند و  از من خواستگاری کرده اند ولی من به همه شون جواب رد داده ام!!!

- ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

چرا گلدکوئیست؟

با فروش آنتی هیستامین و داروهای ضد خلط و ضد اسپرم در میدان های شوش، توپخونه، اعدام، ناصرخسرو، آزادی و کارخانجات محترم صنعتی، شرکت های خصوصی و سازمان های دولتی، درآمد بیشتر و خیرخواهانه تری کسب نمایید!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

خودت را برایم اینویز می کنی و با شخم زدن آرشیو وبلاگم و چک کردن کامنت هایم و وبلاگ هایی که سر می زنم دنبال چی می گردی؟

اگر چشم هایت را باز کنی "من" را می بینی و گوش هایت را که بشنوی ترسو!

می توانم جوری تو رو تو وبلاگم بپیچانم که باورت نشود...

خب ب ب ... از کجا شروع کنم؟ یک فاحشه بی همه چیز! چطور است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

برگه امتحانی را بر می گردانم:

" سلام خانوم (...)! منو ببخشین. اصلا درس نخوونده بودم. در واقع هیچ وقت درس نخووندم... خسته نباشین!"

...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

از یابنده "من" خواهشمند است که آن را در صندوق پستی بیندازد.

آدرس در پشت "من" نوشته شده است...

این جوری "اداره پست" می تواند مرا برگرداند و  آن را بخواند و می دهد دست صاحب ام...

مچکرم!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

متاسفم!

از قدیم گفته اند:« تف پرتاب شده هیچگاه به دهان باز نمی گردد!»

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

"فرمول شاد زیستن کشف شد!!!"

علاقه مندان جهت خرید پتنت این فرمول طلایی با در دست داشتن کردیت کارت خود به سایت پروفسور نیک صالحی دات کام بشتابند...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط خاتون 

مي دوني چيه؟

شدي شبيه بچه هاي حريصي كه مي گردند بزرگترين كاكائوي بي كاغذ را پيدا مي كنند و مي گذارند دهنشون.... بعد باز هم مشت هاشون رو پر از كاكائو هاي كوچيك و بزرگ مي كنند و محكم فشار مي دهند...

نوبت مزه تلخ كاكائو كه برسه اونو تف مي كنند بيرون اما دستشون رو كه باز مي كنند چيزي براشون نمونده جز كاكائو هاي آب شده و دستاني كثيف...

مي دونستي كه ظرف كاكائوهاي گران قيمت بيشتر از يك بار به بچه هاي حريص تعارف نمي شود؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

- می خواهم بروم صحرا!
- اوه ... آخه چرا آنجا؟
- صحرا را دوست دارم!
- نمی شود! تا حالا نرفته اید نمی دونین صحرا یعنی چی؟ همین جا باشید خب!
- رفته ام! سر پروژه آب! سی وی مو ببینین ...
- اذیت نکنید! ما که دلمون نمی آید شما رو بیندازیم لای پونصد تا مرد!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

عزیزم!

بهترین روشی که می تونی جبران کنی این است که تو عقدکنون من عربی برقصی!

این جوری اون شاباش ها تو گلوی من هم گیر نمی کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

داره نسیم می آید...

از همین فردا...

حیف که سه ماه بیشتر نیست! اما این بار تصمیم گرفته ام زرنگ تر از خودش شوم!

می خوام زمان را متوقف کنم...

ببینم کی طاقت اش برای نموندن بیشتره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 

کوچه های کوتاه بن بست و بی رنگ و لعاب رو دوست دارم!

چون باعث می شه مجبور شوم برگردم و کوچه های بیشتری از شهر رو به امید طولانی بودن بگردم و بشناسم...

یا یه معمار دنیا دیده و خوبی از کار در می آیم یا بهانه ام برای رفتن به شهری دیگر قوی تر می شه!

بهتر از خوابیدن زیر خنکای سایه درخت انار یک کوچه باریک کاهگلی در گوشه ای از شهر است...

شاید هم بی خیال طرح نوسازی شهر و هجرت شدم و بشوم باغبون کوچه های مرده بن بست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

ببین! دیگه داری مسخره شو در می آری.

اون موقع که توی بهشت بودم و تنها، این خودت بودی که هوایی شدی و تنهایی را ازم گرفتی و بعد هم به همون بهانه پرت ام کردی زمین...

حالا هم که اینجایم به جز تو هیچ کس رو ندارم!

 اگه قرار بود طبق قانون تو فقط من و تو همدیگه رو داشته باشیم، چرا زمین؟ چرا بهشت نه؟ مرض داشتیم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط خاتون 

 

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

عزيزتى غاليتي نرجس ارجو ان تكوني بحير وعافية ماهي احبارك انا بخير وعافية أبارك لك ميلاد سيدة نساء العالمين السيدة الزهراء سلام الله عليها ربما تستطيعين قراءة العربية لكني لن استطيع قراءة الفارسيةمهما حاولت ارجو لك التوفيق أسأل الله بالزهراء وأبيها وبعلها وبنيها والسر المستودع فيها أن تتوفقي وأن يسعدك الله ...

"شریفه خضر الرمضان" - ۱۹ جولای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط خاتون 

 
Site Meter