با مهرباني ازم خواسته بودي كه تمام بارهايم را پيش ات جا بگذارم و سبكبال برگردم...
لذت رها شدن را چشيدم...
چمدان قرمز را حاضر كرده ام تا با هم بياييم پيشت ...
نوبتي هم كه باشه نوبت من است كه بارهايت را ازت بگيرم ...
از قديم گفتن سگ زرد برادر شغال است...
حالا هي مثل بيل گيتس كره خر بشين و از خودت ورژن در كن...
پول اين قمارها خوردن نداره ... زخم اش هم بي پدر ...
ما اومده بوديم كه كارهاي مهمي را انجام بدهيم...
مي خواستيم بتركانيم...
جفت مون هم قوي بوديم...
نشد ولي ...
حالا هم ترجيح مي دهم كه تجديد شوم و در سكوت به اسب تازاندن هايت نگاه كنم...
ابوعلي سينا هم بهتر بود تجديد شدن رو تجربه مي كرد ...
اون موقع شايد كشيش اخلاقي موفقي از كار در مي اومد ...
تو برو و مقاله هايت را بنويس و علم را گشاد كن! من هم مي روم داستان مي نويسم و اخلاقيات را متهم مي كنم...
ریز شو...
کوچیکِ کوچیک...
اندازه یک نانومتر...
یک ذره یک نانومتری...
خاصیت هایش خیلی بیشتر از کلوخه های سفتِ رنگارنگ است... هزاران برابر بیشتر و قوی تر...
اونقدر براق که دیده نشی...
خودتو بتراش و ریز شو...
چیزی ازت کم نمی شود عالیجناب کلوخِ فسفری!
قرار نبود همديگر را ببينيم اما ديديم...
قرار نبود مرا مثل بقيه در آغوش بگيري و ببوسي اما ...
حتي قرار نبود "اين" جا باشيم اما مانديم و من عين دانه هايي كه در گلدان هاي حياط كاشتي سبز شدم و قد كشيدم...
مادر تو قدرت باورنكردني اي داشت. اين را خودت هم خوب مي داني. خيلي اتفاق ها قرار بود نيفتند اما او كاري كرد كه شكل بگيرند و اتفاق بيفتند و بمانند دست كم تا وقتي كه خودش بود... و شكرانه اش را هر سال مي داد و مي دهي...
لازم نيست انكار كني چرا حاضر نيستي ديگر هديه هايي كه برايش خريده بودي را ببيني و چرا ترجيح دادي بدهندش به كساني كه نمي شناختي شان و اين كار را كس ديگري انجام بدهد...
لازم نيست چيزي را از من مخفي كني...
مي تواني به روي من نياوري و سكوت كني تا لوس نشوم...
مي تواني من را نبوسي حتي وقت هايي كه خيلي به آن احتياج دارم...
مي تواني بروي به خلوت خودت و تمام احساسات ات را همانجا از روح ات بكشي بيرون...
باور كن از راحتي تو من هم احساس خوبي دارم...
انكار نكن و آسوده باش چون من هم زمان هايي كه مي روم تا برايت بهترين و عزيزترين چيزهاي زندگي ام را بياورم هم مثل تو مي ترسم...
زمان هايي كه گونه هايت را مي بوسم و زمان هايي كه احساساتم بي تاب اند اما درون روحم قفل مي شوند هم مثل تو مي ترسم...
مي ترسم كه فاصله من از صد و بيست سال زماني كه براي با هم بودن داريم كمتر و كمتر شود...
من هم مثل دوازده سالِ پيش تو كه هنوز مادرت كنارت بود مي ترسم مامان...
بهت گرم ترین و صمیمانه ترین تبریک ها رو می گم مامان جون!
از پنج شنبه به این ور می خواهیم رو سر و کولت بپریم و از میان آن همه سبد گل سورپریزت کنیم این موبایلت آنتن نمی ده!
دیگه ساحل و ساغر باید برایت اون شعر رو می خووندند تا حواست جمع شود!
خدا به خیر بگذرونه بعدش رو. تو آروم نمی گیری هیچوقت. این رو مطمئن ام!
هیچوقت ننشستی و نمی نشینی و نخواهی نشست ...
بعد از تو فقط یکی از نسل تو باقی می ماند ... (حذف به درخواست مامان)
فرح پهلوی هم بهتر است که هوس به ایران آمدن را نکند. چون چیز زیادی به انقراض نسل شماها نمانده است ...
نمونه کوچک اش این است که تو و هم نسل های تو جرات رفتن حتی برای بازدید به بعضی از مراکز را ندارید!
نمونه متوسط اش این است که فرزانه بیست و هفت سال پیش را با پری ده ساله امسال مقایسه می کنم...
نمونه بزرگش این است که (.............)
نمی دونم که حرف اولم رو ازت پس بگیرم یا نه مامان!
نمی دونم کنار کشیدنت بهتر است یا ماندن و عذاب کشیدنت؟
و نمی دونم که با این شرایط راحت می شوی یا نه؟
دوره جدید زندگی رو بهت تبریک می گویم و می دونم که اونقدر لایق و مدیر هستی که بتونی حتی اگر موافق میل ات نبود بسازی اش... کاری که در این سالها کردی ...
علی کوچولو رو یادته سفر ترکیه و سوریه اش رو توی دفترت برایت تعریف می کرد؟
- خانوم (...) علی آقا رفته بوده مسافرت!
- به به ... چه خوب ... خوش گذشت علی آقا؟
- بله خانوم!
- خب... تعریف کن چی دیدی؟ کجاها رفتی؟
- خانوم با مامان شهلا رفتیم کنار دریا اینقدر خشگل بودددد ... ولی همه مردها و زن ها " کون درنه" بودن!!!!!
علی کوچولو ات زنگ زده بود که باهات حرف بزند اما نبودی. سه ماهه که بچه دار شده است.
هی ننشین نعلبکی زندگی من را بگیر دستت و چشمهایت را تنگ کن و نگاهش کن و با ناراحتی بهم نشان بده و بگو که از نظر فکری به هم ریخته هستی و رنجیده شده ای و چرا اینقدر فکرت مشغول است؟
دلیل اش این است که فال زندگی من همیشه می افتد آخرین فال. می افتد آن آخر، بعد از همه فال های زندگی دیگران و این باعث می شود که همه لردهای سیاه قهوه چسبیده به دیوار فنجون فرصت کافی داشته باشند تا نرم نرمک و دزدانه بریزند کف نعلبکی زندگی ام و آن را تیره و تاریک کنند.
همین! باور کن!!
به جای نعلبکی تاریک ، اول فنجون روشن را نشانم بده.
به اندازه کافی خسته هستم...
خدایا ازت ممنونم!
بالاخره پروژه دو ساله من با تیم ماهی سیاه کوچولو یعنی زهره و معصومه و صدیقه رفت برای جشنواره خوارزمی.
کی فکرش را می کرد زلزله بم و احداث ساختمان جدید کنار مدرسه باعث بشود که دو سال نفس گیر برای طراحی پی و ایزولاتور را با تمام نشیب ها و فرازهایش بگذرانیم و در آخر چیزی بیاید بیرون که تا حالا لنگه اش در جایی به طور رسمی گزارش نشده است؟

خدایا من اون دنیا یقه تو سفت می چسبم که چرا هر چی بدبختی و بی پولی است می فرستی برای جنوب شهر و گسل های قوی زلزله هم دقیقا باید از مدرسه قدیمی جوجه های من بگذرند؟
خدایا!
حال کردی که چطور حالتو گرفتیم و برای ساختمان های مسکونی چه طرح خفنی دادیم؟
امیدوارم که طرح ژیلا هم بتواند کنار این طرح همچنان روند صعودی خودش را طی کند و در جشنواره موفق شود و طرح های دیگر هم. این ها تمام شان بهانه اند البته.
تمام جوجه های من می دانند که کجا باید دنبال انگیزه اصلی بگردند و با به به و چه چه الکی خر نمی شوند.
به همه شان تبریک می گویم.
به همه جوجه های با مرامی که امسال با من پروژه داشتند خسته نباشید می گویم!
از ورپریده های اول راهنمایی تا خانم های متشخص و زیبای سوم دبیرستان!
از این که مجبورم با همه تان خداحافظی کنم به اندازه تمام تنگی های دنیا قلبم تنگ است ....

دوستتان دارم...
کارها را انجام می دهی و تمام می کنی و موج فشارها را به امید عبور سریع، صبورانه و در حالت خفه خوانی تحمل می کنی به امید اینکه اطرافت خلوت تر شود برای یک استراحت و آزادی شدید!
اما شده اند عین درخت تنومند سبز لجنی لوبیای قصه ها که هر چه با تبر قطعش می کنی پرشاخ و برگ تر و خاردارتر می شود و تو را محکمتر در آغوش می گیرد.
روح من گنجایش این همه تحمیل رنگارنگ و احمقانه را ندارد. دست از سرم بردارید!
من و روح خسته ایم و از این همه تنگی داریم خفه می شویم...
حتی بغض کردن هم یادم رفته است و دیگر دردم هم نمی آید.
شده ام یک پوست کلفت بی غیرت بدبخت و تعجب می کنم که زنده ام!
شده ام یک پوست نازک پر بغض بدبخت و تعجب می کنم که زنده ام!
من باهاتون کاری ندارم. شما هم به من سنگ نزنید. خواهش می کنم بروید زندگی تان را بکنید و دست از سرم بردارید!
من و روح را تنها بگذارید...
به آتش گفتم:« عاشق شدن سخت است. امان مي گيرد … آشفته و بي تاب مي سازد … نمي داني هر روز چقدر انتظار مي كشم كه او هنگام رفتن، مرا مثل هميشه نوازش كند … بي قرار اويم اما احساس مي كنم در دلش جايي ندارم…»
آتش خنديد:« هنوز عاشق نيستي! اگر بودي، دل آهنين ات از عشق گرم مي شد و می سوخت … دل تو هنوز سخت و سرد است ...»
گريستم و گفتم:« كمي از حرارت خود را به من بده! دل خسته ام! من هم مي خواهم عاشق باشم… عاشق او… مي خواهم ذوب شوم و بياسايم… »
آتش به من شعله اي داد كه گرماي آن وجود آهنينم را گداخت و … حس كردم كه جايي براي من در دل او گشوده شده است … از شوق گريستم و عطيه سرخ خود را در آغوش کشیدم …
بوي ياسي هميشه با من ماند…
"تابستان هفتاد و شش"
پی نوشت: حکایت این دل از نگاه نفیسه نیز خواندنی است...
فكر مي كني امروز تو جلسه منطقه كي را ديدم؟ مامان پويان را. طلاق گرفته است!
اين را مامان ديروز گفت و براي گفتنش به من كمي دل دل كرد و بعد از گفتنش سكوت.
ماتم برد. نفهميدم چقدر گذشت كه تصوير مامان جلوي چشمم لرزيد و از گونه ام سر خورد…
*************************
به دنيا آمدن پويان و من به فاصله شش ماه بود و بزرگ شدنمان با هم. بهترين و نزديك ترين همبازي دوران كودكي من. دائم پيش هم بوديم. يا اون خونه ما بود يا من خونه اونا.
مامان هايمان به خاطر جنگ، آنقدر در اداره درگير بودند كه بعد از ظهر ها رويا، پرستار اداره، پيشمان بود و حوالي شش و هفت مي رفت...

باباي پويان خلبان بود. خلبان هواپيماهاي مسافربري و عاشق پرواز.
از راه كه مي رسيد اول مي بوسيدمان و مي بردمان اتاق كارش و مجبورمان مي كرد شعرهاي مهدكودك را برايش بخوانيم و بعد از توي كشوي ميزش شكلات در مي آورد و با هيجان داستان پروازهايش را برايمان تعريف مي كرد. ما، اگر به گزارش رويا، بچه هاي خوبي در طول روز بوديم، اجازه داشتيم به ماكت هاي هواپيمايش دست بزنيم و كلاه كاپيتاني اش را به نوبت بگذاريم روي سرمان. پويان خلبان مي شد و من را همانطور كه روي ميز كار پدرش چمباتمه زده بودم، مي برد تا دل دورترين ابرها. باباي پويان عاشق دخترها بود…
مامان پويان كه از راه مي رسيد برايمان آهنگ مي گذاشت و همان طور كه شام درست مي كرد، اتفاقات روز را براي باباي پويان تعريف مي كرد.
تا چند سال پيش كه ديدمشان همه چيز مرتب بود. كماكان هر كس كه از در مي آمد تو، مي رفت و بقيه را مي بوسيد. دوش مي گرفت و لباس عوض مي كرد و همان طور كه داشت كارهايش را انجام مي داد اتفاقات روز را هم تعريف مي كرد.
تا هفت سالگي كه با هم بوديم هم مشكلي وجود نداشت. صبح ها باباي پويان بغلمان مي كرد و با جيغ و داد مي برد آشپزخونه و با مامان پويان تخم مرغ عسلي مي خورديم و به جوك هاي باباي پويان مي خنديديم.
تو سن مدرسه بوديم كه از هم جدا شديم. به ايران كه برگشتيم، جاي خانه شان عوض شده بود و محل كار مامان پويان هم. رفت و آمدها محدود شده بود اما چيزي تغيير نكرده بود.
بزرگ شديم. دانشگاه رفتيم. پويان رفت اصفهان صنايع بخواند. از خلباني متنفر شده بود. آخرين بار كه من را ديد گفت كه چقدر عوض شده ام. او هم عوض شده بود.موهايش تيره تر شده بودند و حسابي قد كشيده بود. مي خواست برود هند خلباني بخواند….
ما، بچه هايي كه مادرانمان در دل جنگ بودند، چند نفر بوديم…. همه مان تحصيلاتمان را ادامه داديم. يكي از بين ما دو سال پيش تصادف كرد و مرد. سه تايمان ازدواج كردند و يكي مان بچه دار شد. يكي ديگرمان، مجتبي، دارد نامزد مي كند. يكي مان رفت تو كار آزاد و يكي ديگر مددكار بهزيستي و پويان، يكي ديگرمان …
*************************
بهش گفتم بچه هاتو چيكار كردي؟ گفت هيچي دادم به باباشون. گفتم: سمن كه هنوز خيلي بچه است. تازه رفته اول دبيرستان. چيزي نگفت. گفتم: از پويان چه خبر؟ گفت خبري ندارم. گفتم مريم تو خودت بچه طلاق بودي چطور دلت آمد دختر و پسرت رو بچه طلاق كني؟ گفت چقدر شكسته شده اي… گفتم به خاطر روزگار است. گفت اگر روزگار به خاطر شوهر نخواهد بگذرد بهتر است كه وجودش نباشد كه روزگار، هم براي اون آسون بگذرد و هم براي من …
سر ظهر یک روز بسیار گرم تابستانی است.
شما امتحان دارید و بخشی از درس را هم گذاشتید توی مسیر دانشگاه بخوانید و اتفاقا بخش عمده ای از این مسیر در زیر زمین و در مترو می باشد. قطار می رسد و شما با انبوهی از کاغذهای جزوه تان باید یکی از واگن ها را انتخاب کرده و سوار شوید:
۱. واگن خانوم ها را انتخاب می کنید که در بیست و چهار ساعت شبانه روز بوی بسیار دلنشین انواع و اقسام عطرها و دئودورانت های گران قیمت را می دهد اما چانه خانوم های خوش صحبت (حتی با شدت صوتی با دسی بل پایین) نانوثانیه ای استراحت نمی کند.
۲. واگن آقایون را انتخاب می کنید که در بیست و چهار ساعت شبانه روز فرقی با یک سالن مطالعه ایده آل ندارد اما نانو ثانیه ای هم نمی توانید به خاطر انواع و اقسام بو ها و .... اشمئزاز خودتان را پنهان کنید و زنده بمانید.
شما (با توجه به جنسیت و سلیقه خود) کدام مکان را بر می گزینید؟ (از سخت گیری نگهبانان مترو مبنی بر سوار شدن در واگنی با محتویات همجنس خودتان صرف نظر کنید)
از برنامه "راز بقا" متنفرم!
چون در جايي از برنامه بالاخره "حيوان ها" طاقت نمي آورند. در جايي از برنامه كمين مي كنند و مرگ بار تعقيب مي كنند و وحشيانه مي كشند و مي درند و مي خورند....
از "راز بقا" متنفرم...
يك ليوان آب طالبي اصيل بايد كمي خودخواهي اش را بگذارد كنار و به تقويم روي ميزش بيشتر دقت كند. ايام امتحان ها كه فصل طالبي آن هم از نوع عجيب و جهش يافته اش نيست. اسانس اش را هم نمي فروشند. طالبي مال وسط تابستون است.
ديگه گير سه پيچ و پنج پيچ نداريم كه. آقا فعلا وانت رو از سر كوچه بردار و برو. با اين عربده هاي سر ظهرت فقط داري مشتري تو مي پروني...
حالم از درس خواندن به هم می خورد!
حالم از امتحان دادن به هم می خورد!
حالم از حفظ کردن به هم می خورد!
حالم از معدل بالا به هم می خورد!
فیزیک را هم حفظی کرده اند!
جدیدا می روم سر جلسه امتحان می شینم و حال ندارم که جواب سوال ها را بنویسم و همین جوری نگاهشان می کنم!
درس خواندن و جزوه نوشتن و تمرین حل کردن را دوست ندارم.
تحقیق کردن را دوست دارم.
اما اصلا دلم نمی خواهد محقق بشوم.
خوشم می آید که همه چیز را بدانم.
اما از دانشمند شدن بیزارم.
می خواهم دکتر شوم.
اما اصلا دلم نمی خواهد استاد دانشگاه بشوم.
ادبیات را دوست دارم.
اما حالم از رشته ادبیات فارسی و ملل به هم می خورد.
از این چیزهایی که به خوردم می دهند بدم می آید.
کاملا مشخص است که چه مرگی ام شده است. علایق با "کرل" بالا!
از امتحان استفراغم می گیرد. من کیف های سی دی و دی وی دی ام را می خواهم و کتابخانه بزرگم را و می خواهم باهاشان بروم کوه. حال می کنم که جزوه هایم را بعد از امتحان می ریزم سطل آشغال.
تموم شوید عوضی ها!
خيابون هاي بالا را رد كرديم و رسيديم به خيابون هاي پايين و يك دفعه از خودم شرم ام شد.
همه جا پرچم زده بودند براي ايام فاطميه و من، اونقدر درگير روزمره شده بودم كه با مانتو و روسري نارنجي از خانه بيرون زده بودم.
حتي فراموش كرده بودم كه قلب ام بايد عزادار باشد...
ياد تابستان هفتاد و نه افتادم و دعوايي كه در مسجد النبي به خاطر بردن اسم اين آدم شد. همين ايام بود... با اين تفاوت كه وسط مرداد...
از خدا خواسته بودم كه عوض شوم، نگفته بودم اما كه چطور...
اخوي! مسيج رسيد:
"اون ( دوست باحاله (...) ) كه همه اش فيلم مي بينه، تو (ديوونه) هم كه هي بگير بخواب، من هم عين الاغ ها بنشينم و هي فكر و خيال كنم و غصه بخورم و احيا بگيرم.
ما امتحان نداريم كه!!؟؟ من شنبه جناب عالي رو بعد امتحان مي برم دكتر (...) ببينم (...) ات است؟؟؟؟!!!!"
پی نوشت: من رسما به خاطر دو پرانتز آخر از خودم عذرخواهی می کنم.