1. شب ها اون جا که باشی دیگه شرمت می آید زن بگیری. گوشی تو وردار. شماره را که روی موبایل ام می بینم باورم نمی شود. سراسیمه می گویم الو. از آن طرف با صدای گرفته ای می گوید ساعت پنج منتظرتم.... پنج و چهل و پنج دقیقه با اعصابی خرد به خاطر جواب ندادن نمونه هایت و حال روحی خراب ماندانا و غرولند های همکارت درآزمایشگاه و گیر کردن در ترافیک وحشتناک اتوبان می رسم زیر پل..... یکی از کارگرهای افغانی کنارم ناگهان تیز می پرد و یقه آن یکی را می گیرد و با مشت محکم می زند توی دماغش و سرش را توی صورتش می کوباند. خون به هوا می پاشد..... از دور می بینمش....... بقیه کارگرها برای هواخواهی می ریزند سرشان و سر و صدا زیاد می شود..... نگران می دوم طرفش..... پدر سگ کثافت .... زانوهایم سست می شوند..... مادرت را (...)... ..تمام صورت و بازوهایش خط خطی اند. خفه شو سن(...) مادر به خطا... لبهایم را می گزم.... کلاهش را بر می دارد و بهم زل می زند..... ک(...) را (...) تا حالت جا بیاد ... نرگس !.... به خودم اومدم و دیدم تفنگ دستمه و دژبان افتاده است.... اون گالتو ببند اس(...) بی همه چیز... از نوبنیاد تا پیچ شمرون رو عین سگ دویدم و نگهبانا دنبالم. نرگس دیگه طاقت نیاوردم. این یه گه خوری شون رو دیگه طاقت نیاوردم..... کثافت های (...) ... اون سرهنگ رو (...). خونه هم نرفتم. سه شب شده الان..... خفه شو مرتیکه! زنگ بزنین پلیس بیاید تکلیف این (...) خواهر (...) رو معلوم کنه..... شانسی پلیس تا حالا نگرفتتم. شبا عین سگ تا صبح از ترس اون (...)ها بیدار بودم.... تلکه این افغانی ها رو که نمی دن چند وقت به چند وقت هار می شن ... به قرآن دیگه با تلکه مواد هم نمی شد پوزه شونو بست مادر به خطا ها رو... به قرآن دیگه نمی دونم چیکار کنم. مامانم اینا نمی دونن... به خدا شبا که اونجا باشی دیگه شرمت می آید... یه چیزی بگو نرگس ...
2. بعد از دو شب بی خوابی، وقتی اسلاید آخر سمینار عمومی را برای استادها و دانشجوهای ارشد و دکترا نمایش می دهم، همه دست می زنند و یکی از استادها که تصادفا این ترم هم باهاش درس دارم ازم تعریف می کند. کاغذهایم را از بالای سن جمع می کنم و می روم آزمایشگاه...... شما دیگر شورش را درآورده اید. معلوم نیست چرا صبح ها آزمایشگاه نیستید و فقط شب ها می آیید اینجا. دانشجو باید فول تایم باشد. با این روند مقاله که از کارتان در نمی آید هیچ، فکر نمی کنم حتی توانایی این را داشته باشید که بتوانید تز خوبی بنویسید و دفاع موفقی کنید. آقای دکتر! سوژه های تحقیقاتی ایشان را بدهید به آدم های دیگر. با این وضعیت فکر نمی کنم به جایی برسیم. من دیگر خسته شده ام. ایشون عملا سه ماهه که جواب نمی گیرند و عین خیالشون نیست. از آن اول هم گفتم که من آدم نتیجه گرایی هستم. من دیگه اصلا با شما کار نمی کنم. هی می گویید امتحان دارم. درس دارم. مسخره اش را درآورده اید. پس بقیه چیکار می کنند..... دکتر سرش را پایین می اندازد و از آزمایشگاه بیرون می رود..... تمام بچه های ارشد و دکترای آزمایشگاه هم در سکوت به مانیتورها و بشرها و کپسول ها ویفرهای سیلیکون خیره شده اند...
3. چی چی رو بروم خودمو معرفی کنم؟ اونجا عین جهنم است. می فهمی اینو؟ برام عار نیست با کف دست چاه توالت را خالی کنم و کاسه شو بشورم. برم خونه بگم چه بلایی سرم آوردن؟ با این وضع دست کم اش شیش ماه حبسی می خوره بهم. تو اصلا می فهمی زندان یعنی چی؟..... دووم بیار مرتیکه.... زنده بمون .... می خوای بری بندر چیکار آخه؟.... اه اه اه ه ه .... کاش پسر بودم می فهمیدم چی می گی و اینقدر زر نمی زدم. مرده شور بغض رو ببرند ..... یه چیزی بگو نرگس... چرا عین سنگ داری نگاهم می کنی؟
4. فنجان را می چرخاند و دود سیگار لایت را از بینی اش می دهد بیرون. آره عزیزم... به پسرها اصلا نباید رو بدهید. همینی که می خوام باهاش ازدواج کنم ده سال زندگی قبلیمو می دونه. خودش پسر است. خونه شون می رم. می آیم. ولی زیاد تو چشم هایش نگاه نمی کنم که همه احساساتم رو بخوونه و عطش اش بخوابه... زن باید همیشه یه چیزی تو مشت اش داشته باشه... مشکل شما دخترا اینه که زود وا می دین... همه چیزتونو که طرف فهمید و دیگه علامت سوالی براش نموند، جذابیتی دیگه براش ندارین... الانم نمی ذارم اون بره خوشی هاشو بکنه و من پاسوز شم... افسارم دست خودم است. بهش گفتم اینا رو...من کسی نیستم که به کسی باج بدهم. حتی به اون آشغال عوضی که ده سال باهاش بودم. ببین ورق ها هم عین فنجانت بودند... همینایی که بهت گفتم رو حواست باشه........ماندانا با نگرانی نگاهم می کند. بازویش را فشار می دهم و لبخند می زنم...
5. اینجا خط آتیش است. نمی شه ازش فرار کرد. مجبوری چشماتو ببندی و گاز موتور رو بگیری و رد شوی ازش... صورت من رو ببین! ... کی به این روزت انداخته؟ فقط تو آدرس اون نامرد حرومزاده رو بده من! ... بیا قرار بگذاریم و بعد آتیش همه چیز رو همینجا برای هم تعریف کنیم....فندک را در سکوت می گیرد زیر چتر کاغذی قرمز روی بستنی....
6. دو هفته است که همکارم بهم سلام هم نمی کند. به نمونه های اختراعی جدیدم سر می زنم و لامل ها را می شورم و نگاهی به ساعت می کنم. به فوتبال ایران و مکزیک نمی رسم. دستگاه را روشن می کنم. یک ساعت. خدایا سر جدت رسوب بفرست! پروانه هیچستان آن لاین می شود و تا می فهمد به خاطر چی تک و تنها نشسته ام توی آزمایشگاه، فحش بارون ام می کند و دلسوزانه برایم دنبال لینک پخش زنده فوتبال می گردد. مارک هم سر و کله اش پیدا می شود و او هم. سایت های خارجی حق پخش را برای ایران قائل نیستند. پروانه هیچستان تصمیم می گیرد بهم روحیه بدهد و بازی را لحظه به لحظه برایم تعریف می کند. سرم را بین دو دست می گیرم و منتظر می مانم... نیم ساعت ... خدایا رسوب... دوست دکترم بعد مدتها سرو کله اش پیدا می شود و می خواهد ببیندم. ایران گل اول را می خورد ... یک ربع ... می زند ... یک دقیقه ... می دوم سمت دستگاه... رسوب!!!! از خوشحالی جیغ می کشم و نمونه ها را می شورم و دوباره .... یک ساعت. گل دوم را می خورد ... گل سوم را ... پیام های عصبی ای از دوستان عصبانی ام دریافت می کنم. اعصاب همه له است. می دوم سمت دستگاه.... همچنان رسوب!!! پروانه از زور ناراحتی ادامه نمی دهد. کاش یک روز بیاید ایران. جان می دهد باهاش بروی استادیوم. حالا می فهمم چرا امثال من و اون را در استادیوم راه نمی دهند. کی هست که باهاش داد بکشم رسوب؟؟؟؟ در سکوت چراغ آزمایشگاه را خاموش می کنم و می زنم بیرون...
7. کجایی تو؟ ..... وایسا همین الان اومدم .... با کی حرف می زدی کلک؟ با پسرخاله ام. تست دیفرانسیل می خواد ازم.... تو که پسر خاله نداشتی... دارم می روم نرگس. برایم دعا کن زنده بمونم. ترجیح می دهم که نبینمت. نگاهم روی اس ام اس ماسیده است...
8. جلسه دوم سمینارهای پایانی درس است. پنج نمره. توی ترافیک اتوبان گیر کرده ام و با بیست دقیقه تاخیر می رسم به آمفی تاتر. سمینارها تازه شروع شده اند.یک ساعت بعد از جایم بلند می شوم و دکتر (..) می گوید محترمانه برگردم سر جایم و بهتر است برای تنظیم برنامه سمینارم کفایت بیشتری نشان بدهم که با برنامه های دیگر تلاقی نکند و آمادگی را از قبل به دست بیاورم. با عذرخواهی توضیح می دهم که از مدتها قبل نوبت آنالیز من امروز بوده است و به همین دلیل برنامه سمینارم هم هفته گذشته تنظیم شده بوده و برنامه سمینار به دلیل کمبود وقت با صلاحدید خودشان و نه ناآمادگی من به این هفته منتقل شده است. رویش را می کند آن طرف و سخنرانی غرایی درباره نقش مهم تربیتی اساتید و آموختن انضباط به دانشجویان بی خیال می کند. یکی از بچه ها به لحاظ اهمیت موضوع خواستار ارائه سمینار می شود اما بی فایده است.
9. اون موقع که کادوهای هشتاد هزار تومانی برایش می خریدی نگاه می کردی که ببینی می تونه همه شونو هضم کنه یا نه. تو از سرش زیادی ماندانا. تا کی می خوای خودتو عین دمپایی پرت کنی وسط؟ بابایت می خواد در آینده ساپورت داماد مغرور و تازه به دوران رسیده ای مثل این رو بکند؟ این پسره چطور به خودش اجازه می دهد موضوع خواستگاری شو از (...) را به تو بگوید؟ بچسب به کارت احمق....
۸. در آپارتمان را می بندم و به بچه ها می گویم بنشینند روی صندلی های میز نهار خوری. صدای فریادش از توی اتاق خواب می آید. سرش را بیرون می آورد و به من اشاره می کند. تلفن اش طولانی می شود. می رود سمت آشپزخانه و همینجور که دارد حرف می زند حس می کند که تلفن از آن سمت قطع شده است. موبایل را پرت می کند روی اپن و با دستهای لرزان قهوه جوش را می گذارد روی گاز. می روم آشپزخانه. با بغض می گوید چند تا؟ می گویم دو تا. می گوید باز هم خودت نمی گیری؟ می گویم چی شده است؟ می گوید نمی گیری؟ می گویم فال آن دفعه ات برایم راست در نیامد. می گوید هیچی... نامرد آشغال... یکی از بچه ها می گوید ولش کن عزیزم. کثافت ها همه شون سر و ته یک کرباسند... سریع به صورتش دست می کشد و بلند بلند می گوید نه عزیزم. اصلا برایم مهم نیست. نیازی ندارم اصلا بهش. خونه و ماشین ام رو که دارم. هر وقت هم که بخوام سفر خارجمو می روم. من دختر پونزده ساله نیستم که با چهار تا کلام حرف بخوام وا بدهم و خام بشوم. نگاهش به نگاهم می افتد و رو بر می گرداند. آروم می پرسد دوست هایت اند؟ می گویم خودتو اذیت نکن. دوباره بغض می کند. بلند می گویم خب ب ب... عزیزم می خوام امروز برایم یه فال مشتی بگیری که خیلی سر حالم....
۷. خب ب ب ... تیم تون هم که هی باخت. خیلی خاک تو سر شدین ها! نه؟ این ها همیشه هستند ...
۶. یک باغ بزرگ با دیوارهایی از آتش و دود.... صدای جیغ می آمد... دستش رو گرفتم و کشیدم ... اذان صبح بود ....
۵. در مورد شرایط همکاری: من بیشتر ترجیح می دهم اسمم در مقاله ای باشد که توسط يک فرد توانمند و صاحب نظر و با تجربه ارایه مقالات آموزشی ارایه می شود (مثل دکتر (...)، دکتر (...) یا ...) اگر خواستید در مراحل بعدی کار که آماده کردن متن مقاله است همکارتون باشم ترجیح می دهم اسمم نفر دوم ( قبل از استاد و همکارتان) باشد و ارایه هم توسط خودم صورت گیرد.... ایمیل اش را بالا و پایین می برم و برای خودش پس می فرستم.... نمی دانم چرا بقیه ایمیل هایش را هنوز بهش برنگردانده ام و امانت دارانه نگهشان داشته ام.
4. اولش گفتند هفت، سر پنج روز درم آوردن بیرون. باز اول اش گفتند همینجا. دو روز بعدش گفتن برو قرارگاه. آش خور رو که راه نمی دن اتاق سرهنگ. من رو بردند اونجا و سرهنگه گفت کف دستتو ببینم؟ دستمو آوردم جلو. رویش با خودکار آبی نوشت هفت روز مرخصی و امضا زد....
۳. خسته نباشید دکتر! برای پیگیری کارهای نامه سفارت مزاحم تان شدم.... دعوت نامه ها را هم آورده ام... چی؟ ... نه... دو تایش اورال.... بله با خانم ماندانا (...) در حال پیگیری هستیم.... بله ایشون هم اورال ....
۲. شماره را که روی موبایل ام می بینم باورم نمی شود. ریز می خندد و می گوید کجایی آبجی؟ می گویم همینجا! می گوید تیز بپر بیا می خواهم ببینمت. کتاب را دستم می دهد. می گوید یعنی می خوای انگلیسی حرف بزنی اونجا؟ چشم هایش برق می زنند. صفحه اولش نوشته: « برای دخترخاله عزیزم به خاطر خوبی ها و کمک های فراموش نشدنی اش که مثل یک خواهر بزرگ و مهربون منو کمک کرد.» می خواستم بیشتر از اینا برایت بیاورم. تقصیر این جیب های نالوطی است. چشم هایم را می بندم و عطر را بو می کنم. فردا عازم ام نرگس.....
۱. خانوما آقایون بفرمایین تست عطر .... تمام اشانتیون های توی دست دختر را ازش می گیرم و بو می کنم ... چقدر عطرهای مترو خوشبو اند .... آفتاب می آید تا توی قطار مترو ....
و روزهایی طلایی نه مثل بقیه روزهای خدا رسیده اند...

۱. اول از همه نشان می دهد که پول نفت را سر سفره آوردن و رفاه مردم مستضعف کشور را تامین کردن یعنی چی. چون افتتاحیه بازی ها را بسیاری از کانال های اروپایی به دلیل لوس بازی ژرمن ها برای فروش به قیمت گزاف نمی خرند و برای مردم شکم سیرشان پخش نمی کنند و در عوض کانال های عربی غوغا می کنند و کل مراسم را پوشش می دهند. با این حال از ایرانی ها خیلی عقب ترند چون حق پخش همه بازی ها را نخریده اند و می توانی قمپز در کردن ایران را برای پخش بازی ها درک کنی. تقریبا جزو معدود کشورهایی هستیم که تمام بازی ها را به شکل مستقیم خریده ایم و در حالی که روی صندلی چرخدار لم داده ایم قیچی دست می گیریم و بسیاری از صحنه های مربوط به تماشاچی های بازیها را حذف می کنیم. واقعا دلتان می آید که نعمت بی زبان خدا که یورونیوز و اسپورت دش و آرت ها و دوبای اسپورت برایش له له می زنند را اینجوری بریزید سطل آشغال؟ قول می دهیم جنبه داشته باشیم! حتی سر بازی های مکزیک و برزیل! پول نفت را حرام نکنید تو رو خدا!

۲. افتتاحیه المپیک بود که گیر دادیم که باید حتما ضبطش کنیم و سفارش از بقیه برو بچی که ماهواره نداشتند هم گرفتیم و خوش و خرم جمع شدیم دور هم و نوار را چپاندیم توی ویدیو با ضبط فشرده و چشمتان روز بد نبیند.
سوال: سطح مقطع یک جفت کفش معمولی را حساب کنید. آنگاه مساحت یک استادیوم ورزشی تقریبا بزرگ که می توانید در آتن تصور کنید( از گوگل ایمیج هم کمک بگیرید). داده های فوق را تقسیم بر یکدیگر کنید! عدد حاصل تعداد آدم هایی بودند که در عرض چهار ساعت و نیم تک به تک جلوی دوربین به شما لبخند زدند و شکلک در آوردند و پرچم به دست و رقص کنان رژه رفتند و آنقدر تو مدل لباس و آرایش و مو توانستی در بیاوری که تقریبا به حالت تهوع افتادی و خب البته کاملا طبیعی بود که وقتی نوبت رئیس کمیته المپیک رسید تا برای پانزده دقیقه سخنرانی کند تصمیم بگیری که ویدیو را با پا خاموش کنی. از حق نگذریم که نیم ساعت اول مراسم فوق العاده بود و برازنده یونان.
امیدوارم دیگر هیچوقت آلمانی جماعت چیزی را افتتاح نکنند. چون شکوه اش را نابود می کنند...ما امسال هم بساط افتتاحیه ضبط کنی داشتیم...

۳. می گویند ایرانی جماعت که آدم نیست جایی برود. بی خودی برنامه هایمان به هم می خورد. خیلی بهش لطف کنیم کارهایش را به شکل پوستر توی کنفرانس پذیرش کنیم. این اتفاق تو کنفرانس موسسه نانو مواد اروپا و نانو در هندوستان می افتد. دکتر بیت الهی کفری می شود و به چرمن های کنفرانس میل می پراند و کلی می توپد. چرمن ها هم گردن کج کرده می گویند غلط کردیم. اورال ها را تجدید نظر می کنیم. خاک بر سرشان!
صبح جمعه است و ابسترک را جمع و جور می کنم. هنوز سر قضیه سانفرانسیسکو و فرانسه و هند کفری ام. با این حال توی قسمت نوت برای چرمن نمی نویسم که لطفا با دید صرفا علمی و نه سیاسی ابسترک ارزیابی شود. فحش می دهم به هفت جد شان و ترجیح می دهم منت اجابت این جمله سرم نباشد. بخش مربوطه را خالی می گذارم و می فرستم... ده ساعت تا افتتاحیه باقی مانده است ... ایمیل دانشگاه را باز می کنم. نانویورپ مقاله را برای سمپوزیوم سپتامبر پذیرفته است. اورال!!!!
۴. منکر هیجان اش نشوید. نمی دانید وقتی که پرچم ایران آمد توی استادیوم چه حالی پیدا کردیم. از آن جالب تر وقتی که جایگاهش طوری بود که از هر زاویه ای توی کادر دوربین بود. در کنار بقیه کشورهایی که هشت سال برایمان کلاس گذاشتند. تحقیرمان کردند. پز دادند و هزار و یک جور بلا سرمان آوردند. حالا روی مبل لم می دهیم و خودمان را کنار بقیه می بینیم. حس غرورش دیوانه کننده است. حتی اگر همه بازی ها را ببازیم مثل عربستان جلوی آلمان تحقیر نمی شویم! ما هیچ وقت تحقیر نمی شویم! حتی اگر فوتبالیست هایمان آنقدر بدوی باشند که تریاک را با مشروب با هم بخورند و دچار حمله مغزی شوند باز هم تحقیر نمی شویم! ما باهوش ایم! دقیقه نودی هستیم! اصلا با این غیرت های خرکی ای که دقیقه نود شب های امتحان یا آخرهای ددلاین های کاری یا در فوتبال بزن بهادری مان پیدا می کنیم حال می کنم! لنگه ما هیچ جا پیدا نمی شود! کثافت ترین ایرانی هم ناسیونالیست می شود این دم فوتبالی! توی این جام طلایی ... فکرشو بکنین! بعد از آن همه خون دل خوردن و له شدن جلوی عمان و همه برادران مسلمان حالا پرچم ما کنار بقیه پرچم ها در حال رقصیدن است ... خوش به حال آن هایی که آلمان اند الان ...
![]()
حالا روی کاناپه لم می دهیم و به همه کسانی که توی کنفرانس های علمی و مجامع سیاسی و هزار جای دیگر توی سرمان می زدند و تحریم می کردند و تحقیر می کردند و هزار انگ مسخره می چسباندند و سگ کشورهای دیگر را به آدم ایرانی برای ویزا دادن ترجیح می دادند پوزخند بزنیم و دماغمان را بگیریم بالا و با انگشت زمین فوتبال را نشانشان بدهیم! جنگ اصلی روی چمن هاست ... چمن های سبز! اینجا نمی توانند جلوی ما و پرچممان برای ورود به ورزشگاهی که همه دنیا در آن جمع شده اند را بگیرند.... حال می کنم ... حال می کنم ... حال می کنم ... با خاصیت فوتبال حال کنید ...
۵. یاد بچگی هایم می افتم و عشق ام به ایتالیا. سرگذشت روبرتو باجو را که خواندم عاشق اش شدم. فوتبالیستی که وقتی به بیست سالگی نرسیده بود مریضی بدی می گیرد و یک بودا رها بخش اش می شود و از آن به بعد بودایی می شود و بلندی موها و کلنجار با خانواده و ازدواج اش و ... همه و همه بر سر یک اعتقاد قوی شکل می گیرد. یاد وقت هایی که پوسترهای ایتالیا و روبرتو باجو و دینو باجو و جان لوکا پاگلوکا و پائولومالدینی را با خون دل می خریدم و مخفیانه به در کمدم می چسباندم. یاد جام جهانی ۹۴ می افتم و هیجان بازی ایتالیا و نیجریه و روبرتو باجو و آن بغل پا ... یاد آن پنالتی سوخته در فینال و روبرتو باجو و آن شوت ... یاد الان ام می افتم و عشق ام به انگلیس و اسپانیا ... نوستالژی خون آدم این دم فوتبالی می رود بالا حسابی. فوتبال مرگ و زندگی است! مایک ویوین فوئه آفریقایی را یادتان بیاد که چطور در زمین فوتبال مرد... خدایا ما را از هیجان و اعتقاد بکش! خدایا ما را بکش!
جلسه معلمان مدرسه است. نوبت من که می رسد جلوی همه معلم های سابقم که گوش تا گوش نشسته اند و دیسیپلین وحشتناکی دارند سرفه می کنم و می گویم چه معنی دارد روزنامه ورزشی را از زیر میز بچه ها در می آوید و از کلاس می اندازینشون بیرون؟ چه بی سلیقه! چه احمقانه ... اصل برنولی را فقط تو فوتبال می شود درس داد! روبرتو کارلوس یا رونالدینیهو یا بکهام عزیز را بیاورید جلوی چشمتان! شوت های کات دار یاد بچه ها بدهید! فیزیک یعنی این ن ن ن .... فیزیک عین فوتبال است!
فردای افتتاحیه تو دفتر مدیر می گویم دلم نمی آید سال دیگر به بچه ها فیزیک درس بدهم. سرم خیلی شلوغ شده است و دلم نمی خواهد به فیزیک شان گند بزنم. می دانم که دلم بدجوری برای بچه ها و تیم هندبال و فوتبال تنگ می شود ... خدایا کسی به فیزیک و فوتبال شان گند نزند. اشتراک خبر ورزشی را هم قطع نکنید تا بچه ها زنده بمانند ...
۶. بازی ها شروع شده است ... هیجان را تجربه کنید ... استرس و لبخند و اشک را بسازید ... دیوانگی و تعصب محض را تولید کنید ... باور کنید از شبیه سازی یک زندگی ایده آل و سراسر شور در این یک ماه پشیمان نمی شوید ... خیلی تحقیر شده ایم تا به این جا و به این شرایط عالی برای همه کار برسیم ... با آدمک های سرخوش جامی که یک دنیا را سر کار گذاشته اند بخندید و گریه کنید و و قدرش را بدانید که یک ماه بعد گرد مرگ و یکنواختی و کسالت قرار است همه جا پاشیده شود! معطل چی هستید؟ امتحانا را هم که انداختند جلو به افتخار جام .... جام ... کی هستی تو ای جام که همه خاطرات لعنتی و عزیز ما را زنده می کنی؟

۷. مقاله جامعه شناسی سلیقه های فوتبالی در ایران نوشته امیر پوریا را از دست ندهید. تیم محبوب تان شخصیت درونی تان را نشان می دهد. البته کاملا علمی نیست اما تا حدی می شود رویش حساب کرد. شیخ عماد شاید متدهای بهتری بلد باشند.
۸. این بازی حالا حالا ها ادامه دارد...
بالاخره آمد ...
تنها وقتی که تمام دنیا به هم نزدیک می شوند ... در حد یک استادیوم!
منکر هیجان اش نشوید!
من در اسپانیا ام. می روم که وسط کنفرانس افتتاحیه را برای برو بچ ضبط کنم.
اون موقع که با مامانت تو بحبوحه آب طالبی من دعوا داشتی که خیالش را راحت کنی که کانادا نمی روی و بی خیال اون پسره هستی و بعد دم تخت من با چشمهای اشک آلود قسم خوردی که دیگه ازدواج نمی کنی و (...) جا نمی روی و می زنی تخته گاز واسه ارتقا تو کارخانه و ادامه تحصیل و ادامه روند پول پارو کردن و ...، فکر اینجاشو می کردی که کمتر از یک ماه بعدش بروی محضر عقد کنی "تکتم" جونم؟
کی زورش به "تو"ی مافنگی می رسید به جز رسول غول پیکر؟ ( هر رسولی که به پست ما خورده خوب از آب درآمده)
یادته بالای کوه سنگی جایی که همه شهر را می تونستیم ببینیم و دم غروب چی به هم گفتیم؟
حالا برو و حال آن مژگان دو رو و سفارت کانادا و اون کله گنده لوس آستان قدس و حرف مفت زن ها را بگیر و حسابی شاد باش و به زندگی صنعتی و عاطفی ات لبخند بزن مهندس! برق سه فاز من که پریده است و حسابی خوشحالم و هنوز داریم پشت سرت غیبت می کنیم.
نمی دونی چقدر دلم می خواهد تا مشهد پرواز کنم تا مستقیم چشم هاتو ببینم و لبخندت را!
تعریف استثنایی ات از ازدواج هنوز تو ذهنم است:"A' piece du resistance "
و برایم مثل روز روشن است که اگر من را ببینی نیشت را باز می کنی و می گویی:"Cest a rire Narges"
به قول برادرت: خب ب ب ... حالا دیگر ازدواج کردی و خیالت راحت شد. بهتره باخیال راحت بروی سراغ بقیه کارها خانوم مرغه!!!
آدم (دختر) دوست "..."! با مختصات "با مرام و با جنبه و همجنس و شلوغ" داشته باشد چند فایده دارد:
1. بر خلاف تصور عوام دوست ات پاک و معصوم است.
2. برای شاد کردن ات منتی سرت نمی گذارد.
3. برای خريدن کادوی تولد برایش هیچ مشکلی نداری.
4. دیالوگ هایش، استرس شب های امتحان و روزهای پرمشغله را به طرز معجزه آسایی پایین می آورد.
5. معنی واقعی خیلی از کارهای سهوی ات را صادقانه می فهمی.
6. با بعضی آدم ها قطع رابطه می کنی.
من یک نمونه فابریک و کمیاب اش را دارم!
حماقت هایمان که زیاد می شوند و گند بالا می آورند ناچارمان می کنند که پنهان کاری کنیم تا مبادا بویش به دماغ تو هم بخورد و تو هم از ما برای همیشه نا امید شوی... می دانی؟ خیلی سخت است این پنهان کاری! که بدانیم مدام بیخ گوشمان هستی و مجبور باشیم طوری جلویت فیلم بازی کنیم و بخندیم و لبهایمان را بگزیم که انگار نه انگار...
یک سال اخیر را که واقعا دلم نمی آید اذیت ات کنم. اما حاضری برای چند روز جاهایمان با هم عوض شود تا بفهمی "امتحان" در ترک اعتیاد به حرکت در تسلسل وسوسه آمیز حماقت های رنگارنگ و "درد" لب گزیدن چقدر قابل تحمل است؟
"آدم" بودن آسان تر است یا "خدا"یی کردن؟
خدای عزیز!
می شود ازت خواهش کنم برای چند روز جاهایمان را با همدیگر عوض کنیم؟
می خواهم بدانم و بدانی که "خدایی کردن" راحت تر است یا "دائم امتحان شدن و درد داشتن"؟
رویش فکر کن خدای عزیز!
برای چند روز اخیر من. یک سال اخیر را که واقعا دلم نمی آید اذیت ات کنم.
چيزی دزديدی؟!
مادرش پرسيد..
باز دعوا کردی؟!
پدرش پرسيد...
و برادرش کيفش را زير و رو می کرد... به دنبال چيزی که در دلش پنهان کرده بود...
و آن روز تنها مادر بزرگش ديد... گل سرخی را که در دست فشرده ی کتاب هندسه اش بود.
پی نوشت: بی شک می روم و دست نوشته های حسین پناهی را از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنم. حتی برای برملا کردن راز "مرگ" اش هم تردید داشت ... دو روز تمام... برایم آشناست!
دو هفته پیش مانا نیستانی برای بچه های دبستانی در صفحه کودک و نوجوان ایران جمعه کاریکاتور "چگونه سوسک ها را از خانه بیرون کنیم" می کشد و ترک ها نمی فهمم واقعا روی چه منطق و دلیلی آن قدر مساله را شخصی می کنند و توهین به شخصیت خود که علی رغم عذرخواهی مانا دو هفته اوضاع دانشگاه ها و شهرهای شمال غربی به هم می ریزد و در تبریز دو بانک آتش می زنند و بعد روزنامه ایران توقیف می شود و مانا نیستانی و مهرداد قاسمی بعد از دو هفته (نزدیک دوم خرداد) بازداشت می شوند. به قول نیک آهنگ خدا گل آقا را بیامرزد که در این وقت ها ناجی افسانه ای بود. بعد هم بیجار آذربایجان تدارک تحصن میلیونی جلوی مجلس را می بیند و در خواسته هایشان چیزهای عجیب و غریب ببینی....
و این وسط خیلی چیزها فراموش می شود ...
یاد کوی دانشگاه و سالگردهایش می افتم که یک هفته کل دانشگاه را تعطیل می کردند که مبادا احدی باشد و به یاد بیاورد و اعتراضی کند.
یاد انجمن اسلامی و رئیس (...) دفتر تحکیم وحدت آقای ب. که به خاطر تبلیغات شخصی برای رای آوردن در مجلس شورای اسلامی کارش شده بود گردش کردن در دفترهای انجمن اسلامی و یاد روزی که در یکی از همان گردش های شخصی اوزالیدهای تحصن برای اعدام نکردن آقاجری را از توی دستش گرفتم و از دفتر انجمن به بیرون پرت کردم به خاطر هوچی گری های شخصی آقای ب. و به یاد آوردن موجودی به اسم انجمن دهکده فیزیک بعد از مدت ها (داستان مفصل در پست های دهکده فیزیک) و گوسفند شمردن همه ما ... و بیچاره همه ما...
یاد "دوم خرداد" ها و تفاوت های سالیانه اش می افتم ....
یاد کارهای ژورنالیستی ام و ماجراهای عجیب شان می افتم در هفته نامه زنان و نگارستان و آینده سازان و ماهنامه تخصصی ارش و ...
یاد "پلاک دوازده" می افتم که بیش از یک سال در هفته نامه دانش آموزی آینده سازان در صفحه آخرش به اسم من منتشر می شد. ستون ثابتی بود که درباره امام زمان باید نوشته می شد. یادم می آید که شبهای قبل از چاپ تا دیروقت در دفتر آقای فرشاد م.(سردبیر) یا مهدی ق. می نشستم و سر مینیمال ها باهاشان حتی دعواهای سختی می کردم. برای خراب کردن ساختار کهنه امام دوازدهم هزار و چهارصد ساله هر شب با دلهره می خوابیدم و یک سال و نیم هر روز استرس داشتیم و چقدر برای ادامه دادن یا ندادن با پدر و مادرم حرف زدم. حتی بر سر ویرایش یک " تک کلمه" هم با ویراستار هفته نامه تلفنی جر و بحث داشتیم که با ویرایش محتاطانه اش معنی کلمه را عوض نکند و همانی باشد که ما می خواهیم. صفحه طنز "بن بست" احسان و "پلاک ۱۲" در آینده سازان هویت قوی ای پیدا کرده بود و سال بعدش که کل تیم آینده سازان را قلع و قمع کردند همگی از آنجا استعفا دادیم و آینده سازانی که الان نعش اش یک خط در میان روی کیوسک است و فضای ایده آل ذهنی و مذهبی آقایان را دارد آنقدر برایمان تلخ است که حتی جرات نگاه کردن اش را هم نداریم.
بعدها من "محبوبه" زن سید ضیاء ق. را که ویراستار بیچاره آینده سازان بود را به عنوان ویراستار در پزشکی قانونی دیدم و کلی پیش اش معذرت خواستم و با هم رفیق تر شدیم. نشریه تخصصی پزشکی قانونی هم تیم خیلی خوبی داشت و انصافا محمود م. برای قلع و قمع نشدن مطالب حتی علمی (!) اش حسابی جنگید. تجربه کار با او و تیم ارش بسیار ارزنده و به یاد ماندنی بود و تکرارنشدنی. خدا کند هر جا که هست توی دلش با یادآوری خاطرات به من فحش ندهد و همیشه قوی و سر و مر و گنده باشد. پلاک دوازده روی اینترنت در سایت ش. هم از این مشکلات داشت اما خیلی خیلی کمتر ... شاید روزی که بتوانم مینیمال هایش را چاپ کنم بسیاری از نگفته ها را بگویم ...
*******************
در این جا خیلی چیزها به راحتی گم و یا قاطی می شوند چون کسی ارزش پیدا شدن شان را نمی فهمد و ارزش تکرار ناپذیری شان را.
ما هم بهتر است برای احساس "زنده گی" با یک عینک دودی بزرگ چهار نعل بتازیم و به خاطر احیای شخصیت لگدمال شده مان توسط یک بچه سوسک بانک بترکانیم و جلوی در دانشگاه روزنامه آتش بزنیم و بعد هم برویم توی صف وزارت ارشاد تا برای شخصیت وبلاگ درپیت و عشقولانه مان مجوز بگیریم....
دهانم گس است ...
برداشت (؟) - بعد از آفتاب - نمای تمام باز - بازار تجریش
دختربچه هیجان زده خطاب به مامان:
- مامان؟ یعنی خدا می تونه تو بهشت از این میوه خشگل ها که تو این جعبه نقره ای هاس به ما بده؟
پنهانی داری فرو می روی و مذبوحانه دست و پا می زنی!
بهتر است دیگر فیلم نیایی و گواهینامه " نجات غریق " ات رو پانچ کنی داداش ...
وقتی که امتحان پایان ترم داشته باشی و روز قبل اش اداره باشی و مدرسه بروی و شب اش دانشگاه و بعد تا صبح دورتادورت جزوه های درسی که از اول ترم تا حالا لایش را هم باز نکردی و برگه سوالهای امتحان پایان ترم جوجه هایت و پیش نویس مقاله ات که زمان اش دارد تمام می شود و لیوان دسته دار قهوه تلخ و موبایل و شکلات و هی روی اینها خوابت ببرد و بلند شوی و نزدیک صبح در حالی که به یک چهارم حجم کل جزوه ات هم نرسیده باشی و سوال هایت تایپ نشده باشند و ویرایش مقاله ات نا تمام مانده باشد، بروی حمام و با موهای خیس جمع شده و مانتو به تن در حالی که قبل از امتحان هم باید بروی سر کار، بیایی و سرت رو بگذاری روی بالش، کنار بابایت که جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد ورزش نگاه می کند چی بگویی خوب است؟
" بابا منو ناز کن!!!!!!!! "
بابا هم آروم نازت می کند ...