|
هفت عدد مقدسی است و هفت روز گذشته است و تو هفت را خیلی دوست داری چون موجود عجیبی است. دو دستش رو به آسمان است ... کسی از میان بیشه زار خشک و سرد فریاد می زند: مسیح! مسیح متولد شد... کلی بیابان را رد می کنیم و بالاخره می بینمش و مثل خودم سرخ. شعری که روی سنگ قبر نوشته شده آشناست ... قرآن سبز اش را باز می کنم و می خوانم ... شاید دیگر نمی دیدمش و شاید آخرین بار می بود... حرف می زنم و با طمانینه گوش می دهد. آب غبارها را می شوید... زنی می آید و دو پرتقال می دهد... همچنان حرف می زنیم و سکوت حاکم است ... زنی می آید و یکی از پرتقال ها را برمی دارد ... پرتقال را بر می دارم و نگاهش می کنم و سنگینی نگاهش را حس. سکوت به تمام فضا معنا داده است... می روم تا او را ببینم ... باورکردنی نبود ... گفتنی نبود ... حس کردنی نبود ... عجیب و تلخ بود ... آوار بود و سنگینی و بی نشانی ... نرگس های خیس و خشک روی قلوه سنگ های خاک آلوده می نشینند ... رازهای سر به مهر گشوده می شوند ... پرتقال نارنجی با چنگول و در میان خاک ها ... نصف نصف اش می شود سهم او ... هوا رفته رفته ابری می شود ... علف های بلند همه جا را پوشانده اند و تکه های فلز زنگ زده و کج و معوج یا سنگ های وحشی شده اند نشان! تا چشم کار می کند نشان بی نشانی است ... حس عجیبی تمام وجودم را چنگ می زند. باد تندی می وزد... شقایق سرخ کوچکی را از لابلای علف های زرد جدا می کنم. روی مزار یکی از بی نشان ها پر از سنگ های سبز و آبی است یکی از آنها مصممانه برداشته می شود.... باد تندی می وزد ... غبار فضا را پوشانده است ... به نقش ها نگاه می کنی. نقش های سبز و آبی و سرخ کاشی در هم فرو رفته اند و بعد از گذشت ماه ها هنوز رهایی را در دل آرام عشق تداعی می کنند ... باید از آن رها شد!!! سنگ از روی شقایق از روی داشبورد برداشته می شود ... اما قبل از آن که به کاشی برسد تکه تکه می شود .... مامان می گوید دیگر می خواهم تمام کتاب های زمان شاه و جزوه های زمان دانشجوییم را بیندازم دور! حس می کنم دارند اذیت ات می کنند ... زن در عالم خواب به تو که سرتاپا سفید و آبی و سرخ شده ای و به او خیره مانده ای نگاه می کند و می گوید بیش از یک روز زنده نیستی ... شکوفه های سفید آلبالو و سیب همه جا باریدن گرفته اند. همه جا سفید شده است. محمد لبخندی می زند و می گوید: من در این دنیا سه چیز را بیش از همه زیباتر می دانستم و دوست می داشتم: زن... عطر ... نماز ... ( و نه نماز ... عطر ... زن) لبخند می زنی و چشمهایت را می بندی. دیگر از اینکه مسیح هایت را نیز به صلیب بکشند رنجیده و تلخ نیستی ... دو مسیح را با یکدیگر دیده ای و تولد شان را حس کرده ای و با هر دوی شان در دو مکان مختلف متولد شده ای و سرخ شده ای و گرم ... و چقدر احساس سبکی می کنی ... ستگ سبز تکه تکه شده غیب شده است ... دیگر کاشی پیش تو نیست ... تاس همچنان می غلطد ... - الهی قربون سرت برم! هوا سرد است! بیا اینجا پیش خودم بنشین برایت چایی بریزم! ول شان کن... ....
( ثبت موقت از اسفندماه سال گذشته) محسن هنوز از پادگان نیامده بود. علی گفت فردا تولد است آلبرت! گفتم یک آهنگ جوات شام آخری بزن مردم بسکه دانشمند بودم. گفت نیومدی خیلی وقته دیگه. شرط می بندم هیچ کدوم از استادات این چیزا رو نوفهمن. به تو چی یاد می دن پس؟ گفتم یه مشت کوفت و زهرمار! گفت عاشق که بشوی می فهمی چه چیزهایی را باید یاد بگیری. گفتم بشین بینیم بابا. گفت فعلا تو اکابر عشق هم راهت نمی دهند دکتر .... رفتی تو دریا شده غم های تنهایی من نرسیده به دل ات آواز رسوایی من بیا تا جون و دلم از نو بشینه زیر پایت بیا برگرد به خونه ای عشق رویایی من واسه محکوم کردنم با قلب خود بازی نکن منو به رفتن خود با حیله هایت راضی نکن بیا تا زندگی رو با همدیگه زیبا کنیم بیا با این قلب سنگ ات با دلم بازی نکن دیگه دنیا واسه من ساده و تکراری شده سهم من از تو فقط یه عشق رویایی شده بیا دست بردار از این غرور و این دورنگی ها این همه دورویی و دروغ و نیرنگ و ریا محسن آمده است و داریم با علی کیف و حالش را می کنیم... شعر و آهنگ های دوران سربازی هم شنیدن دارد. کنسرت محسن یه دو ساعتی طول کشید کچل جوراب کله مرغابی! تازه هنوز دفتر خاطرات را رو نکرده پدر سوخته گنده بک ... پی نوشت: خدا پدر شاعر آن شعر درپیت را بیامرزد که با هر قافیه ای شعرش آهنگین می شود! ما هم به روی خودمان نمی آوریم که علی آقای قرتی ما یک دفعه و بی مقدمه شبانه سر از جمکران در می آورد برای استخاره... ما هم دست بگیریم و برایش بخوانیم سلطان قلبم تویی هانیه! وای وای ...
زمانی برای ما وجود ندارد ... Who Wants To Live Forever Words and music by Brian May
مرده شور "نهضت" سواد آموزی را ببرند. "مادربزرگ های خوش طینت و گرم" را هم با سواد می کند و تو برای دعا خواندن روز به روز تنهاتر و بی سوادتر می شوی.
سفر شفا بخش است هر چند دلتنگی بیاورد...
مخصوصا در شب... مخصوصا کوتاه ... مخصوصا عجیب ... کنده شدن از عادت ها و اعتیادهای روزمره زندگی هر چند دیگر تکرار نشوند.... دارم می روم مسافرت. چمدان سرخ زل زده است... " ما به هم معتادیم خیال می کنیم که عاشق هم ایم" لیلا حاتمی/ فیلم حکم پی نوشت: آن جا همه را دعا می کنم.
از اینجا ماندن و روبرو شدن با ترس های کودکانه ام دیگر خسته شده ام آه که این زخم شفا یافتنی نیست پیش تر ها اسیر افکار نیرومندت بودم آه این زخم شفا یافتنی نیست I'm so tired of being here
تو در خاطرات جاودان من خواهی ماند. بخش های خوب ات را می گویم. همان هایی که حتی خودت فرصت اکتشاف شان را نداشتی و من برایت با همین دستانم از درونی ترین لایه های روح ات بیرون کشیده بودم.
دست ام می سوزد... همان دستی که سهم تو بود و از تو دریغ کردم و به ناگاه به تاراج غیر رفت و حالا باید مجازات شود. بگو که چه کنم تا عذاب بکشد؟ بگو که چه طور بیابمت و چطور به تو بدهم اش به همان شکلی که روز اول بود؟ صدایم را می شنوی؟ بگو تا چطور معصومیت اش را به او پس بدهم؟ بگو که کجایی تا دستانم را به تو بدهم؟ به من بگو... نشانم بده... کجایی؟.... کجا.... با من حرف بزن.... تا این بار تلخ مرا از پای نینداخته حرف بزن.... ******************* فیلم معصومیت از دست رفته را خیلی دوست داشتم. همین طور آن فیلمی را هم که ماه رمضان نشان داد و تیتراژ سیاه و سفید فوق العاده ای داشت و در آن مردی عاشق شیطان شده بود و اسمش یادم نیست. مساله این جاست که آخر همه فیلم های زندگی ما مثل فیلم ماه رمضان هندی تمام نمی شوند که تو آن قدر فرصت داشته باشی که پاک شوی و همه چیز ردیف شود تا چیزهای از دست رفته به خوبی و خوشی برگردانده شوند. دنیای دور و برمان را بالیوود نساخته که به آن دلخوش باشیم و به گندکاری هایمان نیشخند گشاد بزنیم و به توانایی هایمان "متکبر" شویم و به عمر دراز. می توان هم تصور کرد که پایان بندی آن قدر سیاه تمام شود که تو تا آخر عمر صلیب خون آلود را به دوش بکشی و نگاه های از سر خشم را تحمل کنی و در این حالت هم چون همه چیز مشخص است خیلی دردناک نیست. بدبختانه یا خوشبختانه منت موجودی به اسم " اختیار" تا آخر عمرمان با ماست و خواب چنین سرنوشتی را هم باید به گور ببریم.... اما هراس انگیزترین و دهشتبار ترین پایانی که می شود تصور کرد پایانی همانند پایان فیلم معصومیت از دست رفته است. این که تو در لجن ترین حالت و کثافت ترین شرایط زندگی ات هم "قدرت" داشته باشی. قدرت شکستن قفس ها و هنجارهای دور و برت را. "آگاهی" داشته باشی و بتازی و بروی تا همه چیز را برگردانی .... بروی تا معصومیت از دست رفته ات را پیدا کنی... ندانی که وقت عیش و حال و جویدن چیزهای جالب دنیا و تجربه کردن و اسب تازاندن چقدر است. فرصت ات به اندازه یک دم نیز نباشد و ندانی که نتیجه تمام این جنگیدن ها برای بازگرداندن چه خواهد شد و ندانی که چقدر وقت داری برای از دست دادن و به دست آوردن و گند زدن و ظلم کردن و جبران کردن و ندانی که چه خواهد شد و ندانی که چه خواهد شد و ندانی که چه خواهد شد و در این میان هم چیزی گم شده باشد...
- اون پسره بود که با ما ریاضی دو داشت...
- کدوم؟ - تو عوالم خودش بود؟ با موهای فرفری ؟ - م م ... - ورودی پرستو اینا؟ - خب خب؟ - خودکشی کرده ...
خدا را اولین بار "فهیم" نشانم داد. توی شارع ابن هیثم. در یک دالان تاریک نمور و سرد.
هفت سالم بیشتر نبود. خود فهیم مسلمان بود. مادرش پاکستانی و پدرش قطری. یک پسر هجده ساله سبزه رو و قوی هیکل که عاشق شراره بود. شراره دوست زهرا دخترخاله ام و سرش هم به شدت بوی قرمه سبزی می داد. عصر دوشنبه بود. ما طبق معمول از استخر العین بیرون آمدیم و خنده کنان در حالی که داشتیم مثل همیشه سیب زمینی سرخ کرده می خوردیم و از دستگاه روبروی استخر سون آپ می خریدیم ناگهان سر و کله اش پیدا شد و ما را برد پیش اش. اولش دل دل کردیم. اما بعد آمیزه ترس و کنجکاوی و هیجان ما را با خود کشاند. یک ساعت تو راه بودیم و بعد وارد شارع ابن هیثم شدیم. از آنجا داخل یک ساختمان سیمانی سیاه و قدیمی و بعد پله های سنگی را بالا رفتیم و وارد راهروی تاریک نمور و سرد شدیم که سقف کوتاهی داشت و به ما گفت که منتظر باشیم و خودش در آپارتمان رو برو را باز کرد و داخل شد و در را بست.... کمی که گذشت زهرا مشکوک شد و من را از پشت بغل کرد و شروع کرد به شراره بد و بیراه گفتن. شراره گفت که فهیم دروغ نمی گوید و بحث شان بالا گرفت و من اما خیره به در رو به رو لب از لب باز نمی کردم و منتظر یک اتفاق بودم... طولی نکشید که فهیم در را باز کرد و گفت: That is here! Come in… شراره داخل شد اما زهرا دستم را کشید و خواست برود سمت پله ها. فهیم دوید و جلویش ایستاد. برای برگشتن دیگر خیلی دیر شده بود. من جیغ کشیدم و ناگهان دستی از پشت سر روی موهای خیسم که از پشت بافته بودم سر خورد... "ایسکا" خدا را از روی قلبم عبور داد. از کنار دست هایم رد کرد و به شانه هایم زد و بالای سرم نگه داشت. بعد توی دستش و از روی ساری اش بهم نشان داد. خدای طلایی و تپلی که سرخوش می خندید و پلک نمی زد. گفتم می دهی اش به من؟ خندید و به زهرا نگاه کرد. زهرا به هندی با او حرف زد. صورتم را نوازش کرد و با دست روی شانه ام زد و رفت سمت آپارتمان... فهیم و شراره هنوز نیامده بودند... ایسکا با عروسکی سبزه رو و با موهای بلند برگشت. چیزهایی گفت. بعد عروسک را در آغوشم گذاشت و دستش را روی قلبم .... آنجلا عروسکی که ایسکا خواهر زاده فهیم به من داد قرار بود یاد خدایی را در دلم زنده کند که قبلا معجزاتش را به ایسکای بیمار نشان داده بود. یک سال بعد پیله کرم ابریشم با پروانه مرده اش که هانیه توی پناهگاه دبستان هجرت موقع موشکباران بهم داد. دو سال بعد پلاک بابای مفقود زهرا جمشیدی که دو شب پیشم بود و سال بعد صلیب یکی از کشیش های کلیسای ارامنه تهران. و سال بعد ... و سال بعد ... و سال بعد ...و سال بعد کتاب دعای سناء معلم سنی اردنی در مدینه و سال بعد ... و سال بعد ... این روزها دلم به شدت هوای باشگاه العین را کرده است. هوای آن استخر را. هوای مسابقات را. هوای آن خنده ها و آن شب ها را. هوای شارع ابن هیثم و آن دالان نمور و سرد را و هوای فهیم را و هوای شراره را و هوای ایسکا را و هوای خدایش را.... این روزها هوایی شده ام... این روزها برای آرام کردن دل ام " یک " خدا کم است....
روبان های پارچه ای طلایی رنگ از دور سبزه ها برداشته می شوند و سبزه ها از حصیرها جدا می شوند و می روند روی روزنامه باطله های پشت شیشه ماشین ... سبزه های مستطیل و گرد و قلب مانند ... شب که می شود موهایشان را می گیری و پرت شان می کنی توی جوب...
ازهفت ماهی عید چهار تایشان مرده است. یک ماهی سیاه یک ماهی سرخ و سفید و یک ماهی سرخ با لبهای سیاه باقی مانده اند و بقیه ماهی ها مرده اند...لاشه چهارمی را بلند می کنی و از تراس پرت می کنی توی کوچه.... گربه های کثیف و ولگرد کوچه حمله می کنند ... مامان می گوید دیگر باید سفره هفت سین را از روی اپن آشپزخانه جمع کنیم. می گویم اه نه... دوباره می خواهی آن آدم های احمق با بطری مشروب به کول را برگردانی سرجای اول شان؟ سرش را کج کرده است و خفه خوان گرفته است. عین بچه هایی که اسباب بازی شان را کف رفته اند.بغض دارد. می گوید چیزی که به من دادی خیلی خوشمزه و به یادماندنی بود. می گویم چیزی که به من دادی از اون ور سال به این ور هنوز هضم نشده است. می شود ازت خواهش کنم که استفراغش کنم؟ نرگس های توی گلدان لا به لای بیدهای سرخ پژمرده شده اند. می روی و آب گندیده شان را خالی می کنی توی سینک ظرفشویی و آب سرد را می ریزی پای شان... فردا یادم باشد گل بخرم... ماهی ها توی تنگ چرخ می زنند و سرخوش به سیب قرمز لابه لای گندم های زرد و بیدهای قرمز روی اپن آشپزخانه خیره می شوند.... بغضش می ترکد... گربه ها وحشیانه در هم می لولند و یکدیگر را چنگ می زنند و می درند ... رویم را از او برمی گردانم و از بالای تراس تف می کنم.... پای کشان می رود پیش گربه ها ... از آسمان باران استفراغ می آید... سگ خانه بی صدا کنار پایم به پایین زل زده است... باد ملایمی می وزد... زخم های روی گونه ام به شدت تیر می کشند ... ناخن هایم را محکم به کف دستهایم فشار می دهم و لب هایم را می گزم....
برای "پر" ای که طعم نارنجی پرتقال دامنه کوه روزگاران قدیم وجود حقیقی اش او را سنگین سازد برای درک وقار "سایه" و حرارت رنگ سرخ ... چطور می شه به رئیس گفت. اگه بهش بگی دلم تنگ شده فورا می گه گشاد می شه.... *************** دستت درد نکند سایه مهربان! در نامه هایت برایم نوشته بودی که از بلندترین منظر ایستاده ای و می نگری و راست گفته بودی. "بند" ها تو را رم می دادند اما نمی دانم که سختگیری و بدخلقی صاحب کارت چرا تو را تا این حد شیفته و پایبند کار کرده بود و با حرارت و خستگی ناپذیر شبانه روز کار می کردی و لحظه به لحظه کار را نشانم می دادی تا وسواس تمام نشدنی رئیس را ارضا کنی. دستمزد بالایت حق هر گونه سختگیری و خشونت را به صاحب کار داده بود و می دانستی و سخت کار کردی و کار کردی و کار کردی ... می توانی بروی و مادربزرگم را ببینی و ناگفته ها را بشنوی و نادیده ها را ببینی. می توانی عشق گمشده ات را در آنجا که صبر در منتهی مرتبه و صداقت پررنگ تر و عشق واقعی تر و سرخ تر و گرم تر است بیابی و از دستان او شراب بنوشی. این دو هدیه که دوست عزیزم در خانه اش گذاشت و تحسین برانگیز گذاشت را برایت می فرستم. امیدوارم لذت ببری. ستمگردرمهربانیش درسخت دلیش *************** "سایه" عین دیوونه ها خیره به لبها و چشم ها و دست ها شده بود. سرشو تکون می داد. می خواست لحظات به کندی بگذرند. از اینکه رئیس این طور با عطوفت صحبت می کنه خوشحال بود. از اینکه هر چند مدت یک بار او را مورد خطاب قرار می داد خوشحال بود. "سایه" خیلی خوشحال بود. از این که به موقع سر قرار آمده بود و منتظر رئیس دیوونه ها مونده بود. "سایه" خیلی اهلی شده. "سایه" دست آموز شده. کافیه رئیس حرف بزنه اون انجام بده. "سایه" دوست داشتن اش این طوریه. به هر کی علاقه مند میشد اهلی می شه. برای همین بهش گفت هر چی بگی همونه. توی یک سال گذشته همین چند ملاقات برای "سایه" شور و غوغا به ارمغان آورده. جورایی احساس زنده گی می کنه . از اینکه نرگس خوب و سالمه انگاری خداوند خدا همه چیز به او ارمغان داده..... محتوای حرفهای اونو شاید به شکل دیگه "سایه" قبول داره. برای همین امروز دیشب و صبح همش دعا می کرد. عین یک کشیش. عین یک بودایی. عین خود مریم. عین خود مسیح برای نرگس دعا می کرد. سایه وقتی اهلی می شه خیلی تماشاییه. یک دیوانه اهلی اینهمه به درد می خورد.... *************** *************** ...
به تازگی و ناگهان دوستان دلسوز و غیر کنجکاو زیادی پیدا کرده ام که:
بدون سلام چت می کنند که سردربیاورند... با سلام میل می پرانند که سین جیم کنند ... با بغض تلفن می زنند که جیم سین کنند ... با تاسف برایم اس ام اس می زنند که از منظورشان سر در نیاورم ... وای چقدر آدم خوب و مهربان دورم بوده که اسمم یادشان بوده و اسمشان یادم رفته بوده!!! هوووغ غ غ ....
آدم همیشه از جایی که انتظارش را ندارد غافلگیر می شود. خیلی کیف می دهد وقتی در اوج بی حوصلگی و روزمرگی این سورپریز ها سروکله شان پیدا می شود. نمونه اش همین بخش کامنت های وبلاگ است که در آن می روی و خیلی اتفاقی دوست های قدیم دوران دانشگاه ات را می بینی. می روی و یک دفعه آقای مجید احسانی را می بینی و پشت بند اش علی مسیحی را. من که هنوز چهارشاخ مانده ام که ما را از کجا پیدا کردند این دو تا. من و جلال الدین را. آقای احسانی تازه از رو هم نمی رود و پست ویژه برایمان می نویسد. کف جلال که حسابی بریده است. من هم سرخوش یاد خاطرات اجق وجق و ماندگاری می افتم که به جز دهکده فیزیک دانشگاه تهران هیچ جای دیگری نمی شد و نمی توانستند اتفاق بیفتند. بوهای مشکوک و هیجان آوری را حس می کنم. تو مایه های کل کل های دفتر انجمن و دفتر رئیس دانشکده و .... وبلاگ علی مسیحی را می خوانم و یاد آن وقت ها می افتم که چه موجود معصوم و مظلوم و ساکت و سر به راهی بود. شب و صبح اش را تو انجمن به هم می چسباند و موقع دعواها و جنگ و خونریزی های وحشتناک رئیس روسای انجمن نفس اش هم در نمی آمد. یک ورودی از ما پائین تر بود.فکر کنم 26 باری همه کتاب های انجمن را خواند و سیما تاثریان بدذات گردگیری های نوارخانه و کتابخانه را می انداخت گردن اش. علی مسیح باز مصلوب انجمن به هیچ وجه پسر پیش افتاده ای نبود. هنوز خاطره کوروش یغمایی و سیب نقره ای اش برایم ماندگار است. یک ضرب المثل قدیمی گوانتانامایی هست که می گوید زیر سنگ را دیدی؟ آقای احسانی را همانجا دیدی. به همین خاطر بهتر است چیزهای زیر سنگ را به خودش بگویید که با احترام، طمانینه و خونسردی دیوانه کننده برایتان بیاورد. همیشه موضوعی داشته ایم که برق سه فاز همدیگر را بپرانیم برای صحبت کردن، برای سورپریز. فکر می کنم تنها دوره ای بود که اتاق ما با اتاق آن ها نه جنگید نه له کرد و نه کوبید. کارهای شاخدار و به یادماندنی ای با یکدیگر کردیم. فقط نمی دانم چرا بعد از اردوی مشهد از من نمی ترسند؟ یادش بخیر و حالا خوشبختانه یا بدبختانه یک نفر از اتاق بغل و پشت بندش یک نفر از اتاق خودمان دست به یکی کرده اند و آن قدر بی هوا از شومینه دیوونه خونه پریده اند پائین که من را وسوسه نوشتن خاطرات آن زمان کردند.... فکر کردید چی؟ می نویسم.... از همان بخش های شربه پا کن اش هم شروع می کنم که بقیه هم از سوراخ موش بیایند بیرون و پیدایشان شود....
رئیس را آدم ها فریب داده اند ... عزیزان اش را از چنگش درآورده اند... حسود بوده اند از بس.
کوچک بوده اند از بس. از بس مومیایی آدم ها را برای آرایش ویترین ذهن شان بیشتر دوست داشته اند. تو را هم مومیایی کردند.... رئیس در سفر بود که قاتل ها خبر تهوع آور " پرواز با شکوه" ات را به او دادند ... رئیس باور نکرد. پیرمرد عرضه این غلط ها را نداشت. اصلا نمی دانست پرواز را با چه قافی می نویسند. قبلا هزار بار خواسته بود این کار را بکند و نتوانسته بود. از قدیم هم گفته اند که هر کس کار خودش را انجام می دهد. پیرمرد ها مجسمه بودا می سازند و برای عزیزان شان سرخ می کنند و عقاب ها هم پرواز می کنند و سایه ها تماشا می کنند. سایه روی آسمان لیز می خورد و محو می شود. این را هر دویمان می دانستیم... به خاطر همین وقتی خبر را به رئیس دادند فهمید که به دیوونه خونه هم تجاوز می کنند و گستاخانه به دیوونه ها سنگ می زنند ... مسخره شان می کنند ... می کشندشان... مومیایی شان می کنند تا بت شوند و برای لحظات متعفن تنهایی شان بتوانند آن ها را پرستش کنند تا خود لا مصب شان آرام شوند ... مرده پرست های قهار... تاکسیدرمی می کنند دیوونه ها رو.... رئیس باور نکرد ... فکر می کرد قانون را همه می فهمند ... اما در دیوونه خونه را باز کرده بودند تا سایه زلال و خوش قلب برای درآغوش کشیدن آدم ها خندان و سرخوش بیرون بیاید برای نشان دادن دیوونه خونه و خبر نداشت عزیز دل رئیس که می خواهند پر اش بدهند .... بکشندش.... سایه را در کوه محو کرده بودند ... پر داده بودند ... سایه عزیز من... دیوونه خونه رو داغدار کردی.... داغ تو پاک نمی شود مرتیکه! من به تو سفارش کار داده بودم و تو دستمزد بالایی خواسته بودی و پیش پیش گرفته بودی اش. چه دنیای کوچکی داریم که آدم ها معامله بین دو دیوونه رو به هم می زنند و کار را من و تو دیوانه وار در عطش و سکوت انجام دادیم و در بغض پیش رفتیم و لب گزیدیم و دم نزدیم.... پدر مهربان هانا.... دوست داشتی هانا من را ببیند... می خواستی رئیس قوی و نفوذناپذیرت را بهش نشان بدهی می خواستی از سرخوشی بچرخی داد بکشی مست بشوی .... عقاب هانا را دید.... عقاب ماشین را دیوانه وار به ماشین جلویی کوبید و در یک جای پرت پارک کرد و آسمان یک ریز گریه می کرد و رئیس پای پیاده راه افتاد .... مکان ها هم تاب نمی آوردند و هر جا که هانا منتظر می شد تعطیل می شد و هانا می رفت و رئیس می آمد... رئیس دسته گلی نارنجی برای تسلی اش برایش برد... حتی طاقت نداشت نشانه های پدرش را برایش ببرد ... شکنجه و زخم را گذاشته بود برای آدم هایی که می خواستند به افتخار سایه از کوه بروند بالا و در عروج گاه بنشینند و عربده بکشند... عقاب خیس هانای لال را دید... چشم های دیوانه جور همه خیسی ها و سکوت ها را کشیدند .... هانا وصیت نامه سایه را آورده بود. سفارش کار را آورده بود. خیلی چیزها آورده بود ... رئیس هم همینطور .... وردست سایه که نامه هایش را برایش تایپ می کرد و برای رئیس دیوونه خونه می فرستاد هم بود. رئیس بهش شکلات کافه ترک را داد. هانا و وردست خواستند رئیس فال قهوه بگیرد تا آرام شود ... رئیس تا ۴۰ روزگی سایه همه چیز را ممنوع کرده است ... روزه سفت و سختی گرفته است ... بعد از ۴۰ روزگی رئیس خیلی کار ها باید انجام بدهد ... عقاب سایه خشمگین است .... سایه عزیز... کجا بودی که ببینی چه ضیافتی بود امروز.... چه شگفت ضیافتی بود امروز ... همه کارشان با تو تمام شده است. از هانا و وردست هم خداحافظی کرده بودی... کار آنها با تو تمام شده بود و آرام بودند. اما می دانی که من و تو هنوز ناتمام ایم و هنوز راهمان ادامه دارد.... این روزه هنوز باز نشده است سایه ... فکر کردی می تونی قصر در بروی و سفارش کارت را گم و گور کنی؟ رئیس امروز خواند و گریست و دق کرد ... رئیس خواهد آمد و اشکال های کارت را بهت گوشزد خواهد کرد ... رئیس خواهد آمد و نگاهت خواهد کرد در سکوت.... وقتی دورت از ابله ها خالی شد ... نفس کشیدن برای رئیس سخت است.... در دیوونه خونه رو محکم بسته و دیوونه ها عزادار و ساکت کز کرده اند و قلب های شان گواهی می دهد که اتفاق های بزرگی خواهد افتاد ... رئیس خشمگین و منزجر است .... رئیس دیوونه شده است ...
هفت روزه که گلوی رئیس پر از بغضه پر از خشمه پر از فریاده پر از نفرته پر از انتقامه و رئیس هنوز نتونسته داد بکشه...
هفت روزه که رئیس لابلای دستمال های سفیدت دندان هایش را به هم فشار می دهد تا آه را فرو خورد... هفت روز گذشته و اشک های رئیس خشک نشده... هفت روز گذشته و رئیس خواب به چشماش نیست مرد... سایه عزیز من... دیگه کی برایم مونده که به جز من و تو معنی روزه سکوت رو بفهمد؟ کی است که بتوند این سینه سنگین مرا خنجری سرد بزند که چطور فریاد کند که دوری من و تو در نزدیک ترین فاصله ها بود و اگر روزه را می شکستیم آنقدر مهربان بودی که آدم های بین من و خودت را در کلماتت می آوردی و وساطت آنها را می کردی سایه ... سایه ... سایه .... این آدم هایی که تو با عشق می پرستیدی شان حائلی بودند بین دیوانگی های من و تو که ما را از هم دور می کردند سایه ... سایه من ... سایه عزیز من ... آن قدر دوستت داشتم که به خاطر عشق های زندگی ات دوری مان را و روزه مان را تاب آوردم و داشتیم نابود می شدیم و از دست دخترت هم کاری بر نمی آمد... و تو فکر می کردی که چقدر رئیس سنگ دل و بی رحم شده است... سایه نمی دونی چقدر دلم می خواست کنار گل هایی که روی سینه ات گذاشته بودم همه دیوونه ها را دسته جمعی با خودم به مرگ می کشاندم و لب از لب باز نمی کردم... سایه نمی تونم نفس بکشم نمی تونم.... یتیم ام کردی سایه... سنگینی این دنیا داره رئیس دیوونه خونه رو می کشه و باید به دیوونه های دیگه بخنده ... این رئیس داره می میره ... داره جون می کنه ... داره از جنون می میره ... رئیس مار زخمی ای شده که بعد از همه این بی تابی ها می خواهد انتقام بگیرد... کی جرات کرده که سایه را نابود کند؟ سایه های اصیل مگر نابود شدنی اند؟ کی تو رو محو کرده سایه؟ دنیا بدون سایه سرد است ... سایه من هر وقت که تو را می دیدم می گفتم شاید آخرین بار باشد و تو چقدر از این جمله می ترسیدی ... می گفتم که به اندازه درنگی زنده ایم و فرصتی نداریم و باور نداشتی مرد ... می ترسیدم از این کوتاهی زمان ... حرف رئیس را باور نمی کردی ... سایه من .... سایه عزیز و زلال من .... سایه کوچک و قشنگ من .... عزیز سفید من .... سایه رئیس می خواهد ببیندت ... می خواهد بسازتت ... می خواهد بنوازدت ... سایه ... سایه ... سایه معلوم نیست می خواهند از من و تو و بقیه چه افسانه ای بسازند؟ و چه قصه مزخرفی در ذهن شان سرهم کنند... برایم اصلا مهم نیست ... نمی گذارم قهرمان هایت بمیرند سایه .... نمی گذارم از زندگی و این دنیا نا امید شوی... طوری عاشق می شوم که بهم افتخار کنی ... طوری زندگی می کنم که لذت ببری ... بدبخت شدند سایه .... یتیم شدند سایه ... درود سایه ... درود ... نفرین بر آدم ها ... نرگس عقاب تو و رئیس دیوونه خونه در اشک و آه و حسرت پرواز آرام و اوج گرفتن تو را در سینه آسمان به نظاره نشسته است و برای بی تو بودن دلش تنگ است ... تنگ ...
عقاب پیشگوی لعنتی... کافه ترک و آب پرتقال ... سایه رفت... پیرمرد بی صدا رفت ... سایه های لرزان بدون اجازه بالاتر از عقاب ها اوج می گیرند و جا می گذارند... این عقاب ها کی دق می کنند؟ یک بغل از نرگس های وحشی و رزهای قرمز.... "از طرف عقاب - رئیس دیوونه خونه (سوگلی سایه) - امروز ظهر" خسته ام... خسته ام مرا بنواز ... مرا بساز ... خسته ام... خسته ام... خسته تر از برگ گلهای شب یلدای دراز ... خسته ام... "آخرین نامه سایه به عقاب (دوست بی نوای من) - دو روز قبل" Shift + Delete ... آّه ... آّه ... ... آرشیو: به حساب آدمها سایه موجودی است که زمان زیادی به مرگش باقی نمانده است.... بی هیچ حساب و کتابی هانا دخترش است و او را تا سر حد مرگ می پرستد..... این داستان در یکی از نشریات معتبر به چاپ خواهد رسید.... Shift + Delete ...
سال گندی بود برایت و دل آشوبه داری و همان طور که داری تند تند ظرف های ویترین را برای تغییر دکور جا به جا می کنی زیباترین ظرف کریستال نشکن را که خیلی هم دوستش داری به طرز عجیب و غریبی از آن بالا رها می شود و روی سرامیک ها خاک می شود....چشم هایت را می بندی و لب هایت را می گزی.... دیگر تمام شد ....قضا بلای امسال هم رد شد... آن قدر از دیدن کسانی که یک سال نتوانستم ببینمشان خوشحالم که حتی دلم نمی خواست بیایم پای کامپیوتر و به قبر پدر سایت tinypic فحش بدهم که چرا عکس های این پست را میزبانی نمی کند. آن قدر دلم برای تعطیلات لک زده بود و برای زن بودن خودم و برای دیدن همه آدم های دور و برم که عین گریب فروت اند... خوشمزه و تلخ و مقوی و لازم و ضعف آور... یکی از دوستانم برایم اس ام اس جالبی زده بود: ۸۴=85 زیرا پابرهنه، پابرهنه می ماند... ستمگر، ستمگر است و مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون است.... خدایا بهره من کجاست؟ و من می گویم: 83=84 85 سال سگ است و نمی گویم سال عصبیت که امید که سال وفا... چرا که هنوز هم به قلعه حیوانات امید دارم و در غیر این صورت برای سال 86 سال خوک چه تاب ای خواهد ماند؟! خدایا کمک مان کن که نجات یابیم از تسلسل دیوانه وار خود...
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |