|
( این یادداشت ثبت موقت شده بود و خرسانه و سلانه سلانه آمد تا در هیاهوی خانه تکانی سال 84 گم و گور نشود و زنده بماند...) توپ امسال را هم می زنند و تمام می شود و می رود پی کارش... و اخم و تخم مامان ها موقع خانه تکانی و سربی که به دست و پای تو می بندند وقتی از سر ناچاری می روی سراغ کمد و کتابخانه ات و دست نوشته ها و عکس های قدیمی را می بینی و تو را می برند به حال و هوای متناقض نوستالوژیک و تو در هجوم تمام خاطرات ریز و درشت گذشته ات غرق می شوی و استفراغت می گیرد و می خندی و گریه ات می گیرد و متنفر می شوی و آه می کشی و اگر خانه تان بزرگ باشد و تعداد آدم ها کم و همه هم بی حوصله و خسته از کش آمدن کار، بیشتر دلت می خواهد تا از دیدن چیزهایی که به یکباره از دورترین زوایا و سوراخ های تنگ و تاریک زندگی ات بیرون می زنند حالت به هم بخورد تا در آنها ذوب شوی و مالیخولیایی... این سال کوفتی هم تمام می شود و شیپورش را می زنند و توپ اش در می شود... و تو خوشحالی از دور شدنی دو سه هفته ای از همه محیطهای روزمره زندگی ات که خسته ات کرده اند و دلت می خواهد مثل خرس بخوابی و بخوابی و استراحت کنی تا روحت آرام شود و عزا گرفته ای که دوباره باید همان خاله و عمه ها را ببینی و آنها هم انگار نوارشان از پارسال تا به حال گیر کرده باشد می نشینند و برایت آه و ناله می کنند و همان حرف های تکراری و همان گله و شکایت ها و همان خاله زنک بازی ها و همان چشم و هم چشمی ها و همان غرغر و نق نق شنیدن ها و نصیحت ها....با این تفاوت که پیشانی هایشان نسبت به پارسال بیشتر چروک برداشته است... این سال هم مثل بقيه سال ها تمام می شود و اتفاق خاصي نمي افتد.... و هیچ کس نیست که این وسط بگوید که فایده این همه کار های تکراری و بی فایده چیست؟ ***************************** من گاهی خرس می شوم!!! عین یک خرس گنده و پشمالو که به کامپیوترم و دوستانی که مثل خودم فکر می کنند دلم خوش است و در غار خودم برای خودم می پلکم و لم داده ام و خرناس می کشم و دلم نمی خواهد از آن پوست کلفت پشمالو ام دل بکنم و از غار بیرون بیایم ... نشسته ام و برای همه عین آدم هایی که جلوی رستوران ها لباس حیوانات را تن می کنند برای آدم ها فیلم بازی می کنم و نمی خواهم زیپ لباس احمقانه ام را پائین بکشم و از آن بیرون بیایم... من خرس می شوم و بعد از مدتی خسته می شوم و حالم از غارم به هم می خورد و احساس خفگی و تنهایی بهم دست می دهد... چنگال هایم از چنگ زدن خسته می شوند و دندان هایم چیز دندان گیری برای گاز زدن پیدا نمی کنند... خرس ها را هم باید محکم زد توی گوش های گرد شان! باید قلاده شان را گرفت و از غار بیرون کشید تا نفس بکشند، تا از تنهایی دق نکنند، در تاریکی غار کور نشوند و از کمبود اکسیژن نمیرند... و خاك بر سر خرس مان كنند که از بس خودمان را دوست داریم دلمان نمی آید دخل مان را حتی برای خودمان معنی کنیم و حیوانات دیگر را می دریم... اما می شود بروی بالای نردبان و همانطور که داری پرده هاي خانه را می زنی آهنگ جوات بگذاری و همان بالا برقصی و خیلی گیر ندهی که چرا دم عید که می شود یک دفعه همه اعضای خانواده از ارتفاع می ترسند و تو مجبوری از نردبان بالا بروی و لوستر ها را باز کنی ... و يا مشترک ترین چیز بین تو و دورو بری هایت همین آهنگ های غیر روشنفکرانه جوات است و تو مجبور می شوی همه سی دی های با کلاست را بتپانی در کشوی میزت تا بروند غاز چرانی... دهان گشادت را باز کن و بخند... توپ امسال را هم می زنند و تمام می شود... یک دفعه به خودت می آیی و می بینی که امسال عید یکی از کسانی که هر سال برایت نوار تکراری می گذاشت کم شده است و دیگر نیست... بخند! خرسانه بخند! پشم های چرک ات را بگذار که بریزند و کچل شوی! خودت را از نوستالژیک آشغال گذشته ات بیرون بکش و پرت کن تو سطل آ ب ژاول! این طوری خیلی بهتر است! تطهیر می شوی! بهتر می شود ببوسندت! مگر همین را نمی خواستی؟ مگر این تو نبودی که از تنهایی خسته شده بودی و کله پشمالویت نوازش می خواست؟
نه ۱۵۷۳ ته بلیت سینمایی که بدون چین خوردگی جمع شده بودند شدند زیرانداز.
نه ۹۸۲ چتر کوچک و رنگارنگ روی بستنی مخصوص های کافی شاپ دریا شدند چتری برای دو نفر. و نه پارک دلفین ها در اوج بی پولی شد صلابت مردانه. این ها را وقتی فهمید که خواست آن ها را به او بدهد و برای ابد در کنارش باشد... موقع خرید عید و در میان شلوغی آدم ها و خنده هایتان حواستان باشد به مجنونی که پای پیاده میان نیاوران و میدان سپاه در سعی صفا و مروه است تنه نزنید... گریزی نیست... مجنون ها هم انگار باید بزرگ شوند....
جلال جان سلام
امیدوارم خوب باشی و اوضاع و احوالاتت مرتب باشد. از این که می بینم عصرهای ارجمند جاهلیت را یکی پس از دیگری طی می کنی و وارد دوره های جدیدتری از جاهلیت می شوی قلبا خوشحال می شوم و برایت آرزوی موفقیت می کنم. آخرین باری که دیدمت برایم از تحولات زیادی صحبت کردی که حتی می توانستند شامل جوراب عوض کردن هر شب ات باشد. اما هر دو فهمیدیم که چقدر تغییر کرده ایم و دانشگاه چه بازی هایی را که با ما نداشته و خود احمق اش هم نمی دانسته که تا چه حد موفق عمل کرده است... ناگفتنی ها بسیارند و تو خود می دانی و سکوت همواره به ترین شیوه بوده در مواقع ناآگاهی و ایجاز.... خواسته بودی کمکم کنی و از تو ممنونم.... جلال! ******************** کودک کور است... کوچک است... نابالغ است... بزرگ نشده است... خیلی کار دارد تا بزرگ شود... مدعی است و هفت آسمان را به هم می کوباند و برای حق و حقوق اش نه فرياد که جیغ می کشد... پا می کوبد... بدگمانی می کند... به اطرافیانش چنگ می اندازد... قهر می کند... باید نازش را بکشند....بروند منت کشی اش.... بروند محضرش و سهم اش را از این دنیا تقدیم اش کنند.... ادعا دارد و در مسابقه دومیدانی یقه آدم جلویش را چنگ می زند.... بدش نمی آید که حرف های گنده گنده بزند و حرف هایی که نمی فهمد را با تمسخر و شوخی له می کند. کودک زیباست ... به شدت زیبا و شکننده است.... کودک عین چینی توی ویترین های هالوژن دار اتاق پذیرایی است.... عین لیوانی می ماند که نباید از آن آب خورد و تنها به درد گردگیری و ویترین و نمایش می خورد. چیزهای توی ویترین را نباید تست کرد چون می افتند و می شکنند ... چون کهنه می شوند... مستعمل می شوند و زرق و برق ظاهری شان را از دست می دهند... با کودک ها باید فقط جلوه گری کنی... آه جلال... بچه گی حاصل بزرگ شدن است و بزرگ شدن حاصل کودکی. ******************** کودک چنگ می اندازد جلال... گاز می گیرد ... لگد می پراند.... منطق ندارد... خیلی کار دارد تا بچه شود.... تا دست کم حتی بزرگ شود.... مادر باید بزرگش کند و نه کس دیگری..... مادر جلال.... نه بچه ها و یا بزرگترها و یا حتی کودکان دیگر.... نمی دانم چه هستم و تو می خواستی کمکم کنی تا بفهمم. از تو مصرانه می خواهم که در بضاعت خودت به من کمک کنی به عنوان یک دوست و سپاسگزارت نیز خواهم بود. اما هر چه که باشم مطمئن هستم که مادر نیستم جلال.... ایمان دارم که نیستم.... من دروغگو هستم جلال! مادر من زن فوق العاده با سلیقه ای است. روزهای تولد یا جشن که می شود من برای شادی و لذت و شور بیشتر مشتاقانه از ظرف های زیبای مامان در زیر لامپ هالوژن برای خوردن شربت و ژله و کیک استفاده می کنم. می دانی چه شد؟ یکی از آن ها تاب نیاورد و شکست... این چندمین بار بود.... از گردگیری ظرف های زیبای نازنازی حالم به هم می خورد. دیگر طرف شان هم نمی روم. حتی برای عزای صدام حسین گوربه گور شده هم توی شان خرما و حلوای چند رنگ نمی ریزم. ******************** جلال الدین! فکر کنم در بیشتر خانه ها فقط مامان ها علاقه داشته باشند که ویترین ها وظرف های زرق و برق دارشان را با حوصله گردگیری کنند. هر چند سال یک بار هم بعضی ظرف های توی ویترین را بیرون بیاورند و بگذارند دم دست و به جای شان ظرف های جدیدی بگذارند و بعضی ظرف ها هم تا آخر عمر همان جا جاخوش کنند. اینجوری خیلی بهتر است. آن وقت دیگر کسی (کودک یا بچه یا بزرگ فرقی نمی کند) سهوا و یا حتی از روی عصبانیت آن ها را نمی شکند و انگشت کسی هم "با منت" و "اخم" و "تخم" زخم نمی شود. از تو برای همه چیز ممنونم جلال! برایم دعا کن جلال...
وقتی آدم ای زاد را به هر دلیلی به جای جنگل در دنیا و در میان آدم های عجیب و غریب و متفاوت اما به شدت قدرتمند فرود می آورند... وقتی آدم اسطوره هایی را دارد که مدیای این دنیا و آدم هایش تاب تحمل آن ها را ندارد و با بی رحمی نابودشان می کند... بهترین راه حفظ شان از دست دادن شان است... که زنده ماندن شان و بودن شان امیدی باشند برای ادامه زندگی و این بازی جبری از پیش تعیین شده ... با همه فراز ها و فرودهایش... این تاس ریختن ها و قمارهای کثیف و پاک نیز روزی تمام خواهد شد... ایمان دارم.... اسطوره ها هیچگاه از بین نخواهند رفت. کاش اسطوره ها واژه " ترک" را بفهمند و صبورانه سکوت کنند...
عین الدنگ ها! دقیقا عین الدنگ ها درباره همه اتفاقات و تغییراتی که دارد برایم رخ می دهند قیافه احمق ها را به خودم گرفته ام و محتاج یک سر سوزن صبر شده ا م. معنی الدنگ را نمی دانم. لغت نامه دهخدا دم دست نبود و حال اینترنت گردی را هم نداشتم. یادم است سر کلاس آقای رستمی وقتی به ماها گفت "پف یوز" عین روشنفکرها قبل از داغ کردن و راپورت دادن به دفتر واسه اردنگی زدن به معلم پر رویمان رفتیم و لغت نامه را نگاه کردیم و دیدیم که چه لقب برازنده ای به ما اعطا کرده است.... نادان... پف یوز یعنی نادان... آنقدر هم ذوق کردیم که رفتیم و بقیه معانی دقیق فحش ها و کلمه های ممنوعه را در آوردیم و با دیدن معنی لخت شان آنقدر خشکمان زد که به پف یوزی مان موقع به کار بردن شان همان فحش ها را دادیم. حالا از پف یوزی ام یا الدنگی ام است نمی دانم. فقط می دانم که در میان تمام شلوغی های گوناگون زندگی ام بین همه هرهر و کرکرها و سر و صداها و شیطنت های دخترانه روزمره وسط همه عصبانیت ها و غم ها و اشک ها و تلخی ها لا به لای همه جستجو کردن ها و چرخیدن های بی امان و میان همه شائبه ها و سوء برداشت ها و زخم ها یک چیزی دارد مخفیانه اما مصرَ گلویم را چنگ می زند. نمی دانم الدنگ یعنی چه؟ شاید یک نفر پیدا شد و معنی اش کرد اما از زور حرص تنها طنین ای که دق دلی ام را خالی می کند همین الدنگ است. یک الدنگ کشدار و محکم از میان دندان های کلید شده! هناق گرفته ام! دیگر چیزی جذب ام نمی کند! آرام ام نمی کند! دل خوشم نمی کند! برایم مهم نیست! و شده ام عین یک فری من درست و حسابی که دارد به دور و بری هایش بابت حرص خوردن هایشان بر سر نمره و تز و حقوق و خشگلی و بی وفایی بقیه نگاه می کند و همین. احساس می کنم ورای همه این جایگاه ها و ماجراها چیز خیلی مهم تری است که باید اتفاق بیفتد و این روزها به شدت هراسانم چون دارم حس می کنم که به زودی اتفاق می افتد... فرصتمان خیلی کم است. خیلی خیلی کمتر از آنی که فکرش را بکنیم. با این که دچار احساس بی زمانی شده ام اما به شدت از از دست دادن بعضی چیزها نگرانم. با بابا حرف زدم. با مامان حرف زدم. با خواهرم حرف زدم. با بابا جونی. با خاله. می خواهم از همه چیز استعفا بدهم و برای هزارسال بروم در آغوش شان. می خواهم گرمی نفس هایشان را حس کنم. می خواهم بازوهایشان را حس کنم. می خواهم ببوسمشان. می خواهم برای ابد در آغوششان بمانم. نمی خواهم از دست بدهمشان.... چیز بزرگی دارد گلویم را چنگ می زند که نه بغض است و نه هیچ چیز دیگری و نمی دانم چیست... اتفاق بزرگی می خواهد بیفتد شاید هم برای ابد اتفاق خاصی نیفتد اما دلم این روزها آرام وقرار ندارد. چون احساس می کند که وضعیت اینگونه نخواهد ماند... برای اولین بار است که دارم به شدت از تنهایی می ترسم... از تاریکی می ترسم... در روز و در میان شلوغی ها و هیاهوی آدم های دور و برم راه می روم و به شدت احساس تاریکی و تنهایی می کنم و ترس. از پف یوزی ام می ترسم و از بی خیالی بقیه بیشتر. احساس می کنم این پف یوزی روزی کار دستمان خواهد داد و دلم دارد گواهی می دهد که به زودی اتفاق بزرگی خواهد افتاد.... من نور می خواهم.... من آغوش می خواهم... من یک بازوی قوی و امن و مطمئن می خواهم... خدایا... دلم دارد از جا کنده می شود... چه اتفاقی دارد می افتد؟ نمی خواهم عزیزانم را از دست بدهم. اینجا دیگر اصلا امن نیست..... من از دورو بری هایم می ترسم.... من و همه عزیزانم را از این پف یوزخانه ببر... سردم است....
از خیلی وقت پیش کنفرانس کیش را توی بوق کرده بودند و لیست اساتیدی که از خارج از کشور برای ییلاق تشریف می آوردند آنجا را هم کرده بودند مایه دک وپز!
هزینه سرسام آور بود. برای علاقه مندانی که تصادفا نه استاد بودند و نه دانشجو سیصد هزارتومان ناقابل آب می خورد. می شد روزی صد هزار تومان و این باید می شد مایه مباهات کمیته نانوتکنولوژی کشور که ادعای تبلیغ و گسترش نانو را برای عموم مردم جامعه می کرد و چه بودجه هنگفت دولتی را هم سر همین بهانه حیف و میل می کرد و می کند. به راحتی می شد مقاله ثبت نام کرد و پذیرش گرفت. مسائل سیاسی باعث شده بود که شایعه شود خیلی از آن پروفسورهای خارجی جا بزنند و انصراف بدهند و این وسط یکی از برگزارکنندگان وجدان دردگرفته بود که کنفرانس را کنسل کند و همین باعث شد کمی برای ثبت نام دودل باشم ( و خیلی های دیگر هم) و به بدبختی پول جور کنم و بالاخره با تاخیر ثبت نام و با دکتر ... هم سر رزرو هتل و بلیت پرواز و ... چک و چانه بزنم. کنفرانس ایران ـ روسیه در اول سال خوبی ای که برایم داشت این بود که دو سه تا استاد روسی پیدا کرده بودم و با مخ زنی هنوز با آنها در ارتباط بودم و می شد تخلیه اطلاعاتی شان کرد و به آزمایشگاه های نانوی اوکراین که دوستان نازنین شان در آنجا مشغول بودند دسترسی داشت. البته اینترنتی. حسن اخلاق شان این بود که در برخورد صادق بودند و هر اطلاعاتی که می خواستی بهت می دادند. و حالا چند روز مانده به کنفرانس تو می فهمی که مسوولان برگزار کننده یک کلاه نقاب دار گشاد سر همه دانشجوها و علاقه مندان و ... گذاشته اند و تقریبا هیچ کدام از مهمان های خارجی در کنفرانس شرکت نمی کنند و اساتید داخلی می خواهند خودشان کارگاه سه روزه را به زبان انگلیسی بچرخانند!!! در این که کنفرانس ایران ـ روسیه سطح علمی متوسط اساتید ایرانی از روسی بالاتر بود هیچ شکی ندارم. الان هم قصد مقایسه ندارم و نمی خواهم بحث غریبه پرستی و ... را بکشم وسط. یک سوال ساده برایم به وجود آمده است و آن هم این است: اگر به هر دلیلی ( حفظ شان ملی در مقابل مهمانان خارجی... امکانات بهتر پذیرایی یا هر چیز دیگر) به این نتیجه می رسیم که باید چنین هزینه گزافی را متقبل شویم و در جزیره کیش کنفرانس نانو برگزار کنیم و باز هم به هر دلیلی مهمانان خارجی مشرف حضور نمی شوند .... چه لزومی دارد که کماکان بر برگزاری کنفرانس در کیش تاکید داشته باشیم و با علاقه مندانی که با هزینه گزاف ثبت نام کرده اند به امید رفتن به یک کنفرانس بین المللی جهت تبادل اطلاعات و ... روراست نباشیم و تا روز آخر حقیقت را مخفی کنیم؟ این پول ها از کجا می آیند که به این راحتی حیف و میل می شوند؟ و آیا این کنفرانس های لوکس و گران تعداد علاقه مندانی واقعی به نانو را در جامعه افزایش خواهند داد یا توریست هایی پرافاده با ماسک دانشجو؟ و مهمتر از همه... وای بر ما که بعضی از اخلاق ها به درون جامعه علمی مان نفوذ کرده است.... از همه دوستان می خواهم که حتما برای غواصی و اسب سواری بیایند جزیره مرجانی کیش... الان آب و هوا هم آنجا خوب است...خیلی خوش می گذرد!!! بعدالتحریر: بعد از بحث هایی که در بخش نظرات این پست شد آقای یکی یکدونه زحمت کشیدند و نظرات دکتر منصوری درباره تولید علم را در مقاله رضا زاده و تولید علم جهانی منتشر شده در مجله فیزیک سال ۲۲ شماره ۱و ۲ بهار تابستان ۱۳۸۳برایم فرستادند که می توانید آن را بخوانید. از یکی یکدونه بسیار ممنونم.
یکی یکی تمام یادداشت هایی را که ثبت موقت کرده ام نگاه می کنم و ردشان می کنم...
جلال نامه... خدابیامرز عجب رقصی می کرد... داستان محرم (۳) ... ولنتاین (۴) و (۵) ... شیخ یعنی شتر... یابو ... خر!!! ( پاسخ به یادداشت وبلاگ یکی یکدونه) شکلات تلخ و چای پر رنگ... سایه را دارند به دار می افکنند .... یاداشت هایی که راجع به لیزرمن ایران نوشته بودم و .... تا وقتی جایی برای بروز نداشته باشند و عطشی به اوج نرسیده باشد در سکوت به سر بردن شان برایشان به ترین وضعیت است. این طوری از خطر لوث شدن هم دور می شوند... به مریم حسودی ام می شود که اسم وبلاگ اش را گذاشته است هوای خنک استغنا... یک روز بهش گفتم مریم خوش به حالت که استغنای خنکی داری! چون داغی اش تو را نمی سوزاند... خندید و چیزی نگفت... مریم مرض استغنای یخ در بهشت گرفته است و من مرض استسقای آتشین! عین یک اژدهای کرک و پر ریخته! دلم می خواهد دهان گشادم را ببندم تا حرارت این آتش لعنتی آن قدر در درونم تلنبار شود تا صبرش تمام شود و از رو برود و به غلط کردن بیفتد! خود احمق اش نمی داند که اگر از دهان من بیرون بیاید عالم و آدم ممکن است آنقدر آنالیزهای عجیب و غریب و گسی درباره اش بکنند... آنقدر چرت و پرت بگویند... آنقدر مسخره اش کنند... نه آن که بگویم هیچ کدام از این ها مهم اند اما ساده دل خبر ندارد که اگر بیرون بیاید آنقدر هیاهو و سر و صدا گوش های معصوم اش را کر می کنند که از آتش بودن اش بیزار می شود و من نمی خواهم بیزار شود! که اگر بیرون بیاید با لیوانی از آب سرد برای فرونشاندن عطش من خفه اش می کنند و من نمی خواهم بمیرد! شاید هم آنقدر خودخواه شده ام و نازک دل که طاقت دیدن آن روز را ندارم! تشنه ام اما دهانم را می بندم!!! تشنه ام! اما نه تشنه یادداشت های گذشته و داستانهای قدیمی و جدیدم.... تشنه ام! تشنه نوشتن اما نه نوشتن اتفاقات دانشگاه و محل کار و جاهایی که روزی هزار بار برایم تکرار می شوند... تشنه ام! تشنه حقیقت و کجاست کسی که به من بگوید حقیقت چیست و کجاست... تشنه ام! تشنه دیدن تشنه فهمیدن و خدا می داند که چقدر تقلا می کنم برای روز به روز بهتر شدنم با اندک بضاعتم... تشنه ام! تشنه به تصویر کشیدن ... تشنه فهماندن ... و می دانم که چه تلاش عبثی است در این دنیا و به آدمها ... تشنه ام! تشنه واگو کردن ... و می دانم که نهی ام کرده اند و گناهی است نابخشودنی... تشنه ام! تشنه اعتراف ... و نمی دانم که چه خواهد شد زیرا تا عطش های قبل سیراب نشوند این عطش نباید مجال بروز یابد که اگر یابد لوث خواهد شد .... و خدا می داند که چقدر عطش دارم.... چقدر تنهاییم ... دهانم را می بندم... خلوت را دیگر نمی خواهم از من و آتش بگیرند... لطفا شکنجه ام ندهید! آب سرد به صورتم نپاشید!!! دهانم بسته است....
زخم دردناک" غیر مستقیم" به باورهایمان به "ظاهر" در سامرا تبریک و تهنیت باد! آگاهان را به پایش و مبارزه ابتدا در درون فرا میخواند و ناآگاهان را به تاریکی عمیق تری در نادانی و سخره بیرون فرو می برد... از خدا به خاطر این شفاف سازی علنی اش سپاسگزارم! از خدا چشم می خواهم و عقل و انصاف و سلاح آگاهی برای مبارزه! برای رهایی از تاریکی! برای خاموش ماندن چراغ ها! *************** کاریکاتور هایی شده ایم که اگر چراغ ها را روشن کنند از زور مسخرگی میان خودمان نه آدم هایی که کشیدنمان از خنده ریسه می رویم! ایناهاش! روزی صد بار لینک کاریکاتورها برایم می آید!! هیچ کدام از آی دی ها هم دانمارکی و اجنبی و استکبار جهانی نیستند! اصولا آی کیو آنها این اندازه قد نمی دهد. متخصص تر و دانشمند تر از ما اصلا نیست! بیخود نیست که راه به راه برایمان از این طرف و آن طرف پذیرش می آید. چون در هر حوزه ای بهترین هستیم! باهوش ترین! قوی ترین! متفکرترین! سیاستمدارترین! هم برای ساختن هم برای خراب کردن! برای خراب کردن و ساختن عقایدی که به نظر خودمان و فقط خودمان درست یا غلط به نظر می رسند نه کس دیگر! و کس دیگری هم بلدنیست... حالم از سیاست به هم می خورد. سیاستی که در آن می شود برای هر گندی توجیهی آورد و دلیلی تراشید! ما پیکرتراش های ماهری هم هستیم! خوشبختانه حالا حالا ها می شود خراب کرد و ساخت و اسب تازاند. گور بابای جاهلانی که عقایدشان بت شده است برای خودشان! بروند هر جا که منفعت برایشان اقتضا می کنند به همان رنگ در بیایند! بت هایشان را باید خراب کرد... ما هم اسب می تازانیم. ما هم به ریش آنها می خندیم و از فیلسوف بودن خودمان کیف می کنیم. می بینیم و اتفاقی برایمان نمی افتد. ما هم تحلیل سیاسی می کنیم و نشخوار داستان را تمام می کنیم و مسواک می زنیم و شب بخیر می گوییم و می خوابیم.... حیف که حوصله تان از زور تکراری بودن سر می رفت و گرنه چند تا کلیپ و عکس موسی و عیسی ومحمد دبش و مشتی داشتم واسه حال کردن و انبساط روحیه. لطفا یک جاهل بیاید و از ما یاد بگیرد که چقدر آسوده و خوشبختیم در تخت خواب آگاهی....اینجوری عیش مان تکمیل می شود!
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |