|
1. عادت داشتم سیزده آبان که می شد برای جوجه هایم (من به بچه هایم می گویم جوجه) جشن می گرفتم و درباره روزی که مال خود خودشان است حرف می زدیم. به سیزده بودن اش می خندیدیم و خیلی کارهای دیگر. امسال سرکلاس اول راهنمایی ها بودم یکی از جوجه های ریزه میزه و کم حرف ام که همیشه سر کلاسم جا عوض می کرد و کنار میزم می نشست بعد کلاس آمد پیشم و بعد از سوال هایی درباره خازن های دی الکتریک، سرش را پایین انداخت و با گونه های برافروخته معصومانه پرسید:« خانوم؟ ولنتاین یعنی چی؟»
یادم آمد که صبح زود کنار دریاچه یخ بسته و رنگ شده با برگهای پاییزی چنارهای قد بلند و بیدهای مجنون، به یکی از عزیزترین دوستانم تلفن کردم و از او خواهش کردم که به جای من برود زیارت کسی که چند سالی می شد با منت کشی هم من را نمی طلبید... یادم آمد آن هفت دوری را که دور میدان سراسر شور زده بودم. اصفهان و یزد سرزمین عشق اند. طرح ها، اسلیم ها، پیچ و تاب های خیال در رنگ های فیروزه ای، سبز ، سرخ،... بناهایی که به انگیزه شور و عشق ساخته شده اند و بس ... حرارت سوزان، کویر، مرکزیت، قدرت... اصفهان و یزد را اصلا نمی توان نادیده گرفت... یادم آمد آن هفت دوری را برای خرید رهاترین، آرام ترین، پرشورترین، زیباترین، عزیزترین، پر غوغاترین و پرسکوت ترین طرح اسلیم، هفت دور را در اوج خستگی و واماندگی جسمی دور میدان امام طی کرده بودم... هفتاد دور را در هفت طبقه آسمان... و تحمل هفتصد سال نوری فاصله ام از مرهم و زخم در خیال انگیزترین و کودکانه ترین بزرگی ها و در با طراوت ترین بخش های روحم ... یادم آمد چند سال پیش هم برای زیارت آن کس در مشهد هم هفت دور را دور او طواف کرده بودم و تمام حیاط هایش را دیده بودم و عبور کرده بودم و گذشته بودم... پرواز تاخیر داشت، بارم زیاد بود، خوب شد که از میدان امام اصفهان تاکسی دربست گرفته بودم، شام نمی خواستم... سه تا اسپرسو خوردم و چمدانم را روی یکی از صندلی ها گذاشتم و خودم به دیوار شیشه ای بزرگ روبرویم که در آن هواپیماها در باند تاریک آرام گرفته بودند خیره شده بودم. سالن خلوت بود. بغض غریبی گلویم را چنگ زد. دلم تنگ بود. تلفن کردم به دوستم. به جایم رفته بود حرم... دفتر را می بندد و می گوید داستانتان خیلی قشنگ است. تا تابستان ببریمش واسه چاپ خوب است. غلط کردید آقا! فقط داستان تایتانیک به درد چاپ می خورد.... بپر! بپر! بپر....در سکوت... در پوسته تنهایی ات....تنهایی ات مال خودت... ذهنم مرا بدین مکان فرا خوانده اما روح و روانم از آن اینجا نیست. نظاره کردن مردمی که تسکین دردهاشان را در اینجا می جویند برای خود عالمی است. دقیقا امشب ..... در چنین شبی است که برای دوستی همانم که او خواست و چنان کنم که او گفت. آمده ام که یاد کنم آرزوهایش را شاید که امیدی نو بیافریند. اما از خود برایت می گویم. آرزو می کنم برایت جسارت را که بشکنی هر آنچه به رخوت می خواندت و آرزومندم " نگاه" را که ببینی هر آنچه نادیدنی است اما واقعی است. به استواری می خوانمت سخت باش چون کوه و ملایم باش چون نسیم. به عشق نمی خوانمت نه! به درک می خوانمت درک پویایی زیبایی و تحول را. شاد باشی همیشه که شادی اشارت ماست. بدرود...
1. هانیه شروع کرده بود از دوهفته پیش اصرار که یکشنبه بیا با هم برویم خرید واسه رضا و اول برویم پاساژ ... و بعد پاساژ ... و بعد واسه کارت فلان جا! یکشنبه هم با پریشانی و بغض تلفن می¬کند که دانشگاه گرفتار استاد عوضی اش شده و الهی قربونم برود و خودم تنهایی بروم و سلیقه ام معرکه است و فدایم شود و بوس و چیپس و نهار و سون آپ و کارت اینترنت! و من هم گفتم باشد!! 2. پاساژ ...! 4 طبقه اش انگار مغازه ها شغل عوض کرده اند. عروسک¬های جفتی قلب دار و شکلات!!! عجب جک و جواد هایی پیدا می شوند! تظاهرات 22 بهمن و تحریم هسته ای هم به شکل کاملا فمینیستی منتقل شده بود آنجا. دریغ از یک دونه پسر! 3. قیمت ها 4 برابر! دخترها هم در پرداخت بی کم و کاست با کلاس! به امثال تو هم یک قران تخفیف نمی دهند. هانیه گفته ماکسیمم ... تومان! دلم می خواست می آمد و درجا دهنشو می بست! 4. بهش تلفن می کنم و می گویم آخه خنگ خدا! آدم که به نامزدش عروسک نمی دهد. می گوید نه بابا مگه چه خبره؟ اگه اون از اینکارها نمی کرد من عمرا به صرافت می افتادم. می گویم خاک بر سرت با آن ذهن مریض ات! هر هر می خندد. می گویم آخه عروسک به چه درد یک پسر می خورد؟ باز اگر دوست پسرت بود صبح ازت می گرفت و می بوسیدت و عصر کادوی ولنتاین می داد به یکی دیگه! غش می کند از خنده و فحش می دهد. می گویم من از این خر و میمون ها خوشم نمی آید. می گوید قبولت دارم. می گویم هر چی دلم بخواهد می خرم اون ماکس و مین ات هم بخورد تو سرت! می گوید الهی قربونت بروم. چیزی نمی گویم. سر حال آمده است... 5. حالا با خیال راحت و آزادی کامل می گردم و چیزهایی را که دوست دارم توی ویترین مغازه ها تماشا می کنم تا بهترین شان را انتخاب کنم. ناگهان بغضم می گیرد... 6. کادوها را که می گذارم جلویش. می پرد و بغلم می کند و می خندد. لبخند می زنم و می گویم جمع کن بساط ات رو...
...
۳. پدر من کسی بود که به مرگ صبر مرد.... (امام سجاد) ۴ و ۵ و ۶. گفتنی نبودند ۷. می گویند امام حسین بر عکس بقیه اصلا سریش نیست. همه را رها می کند و آزاد آزاد می گذارد تا خودشان تصمیم بگیرند که بمانند یا بروند. خودش هم راهش را می کشد و می رود و بدون اینکه به عقیده کسی کاری داشته باشد همه را دوست دارد و می بخشد و می گذارد و می رود... شاید بهتر باشد تا محرم سال دیگه یک کنفرانسی میزگردی بحثی چیزی بگذاریم که اصلا ماندن یا رفتن و این چرت و پرت ها ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن را دارد یا نه؟ تحجر داری است که همه الان باهاش به راحتی کشته می شوند. موضوع بحث را بگذارند "دار" شاید ارزش وقت گذاشتن را داشته باشد...
۱. ساعت 4 شب است و مطالب پاورپوینت سمینارم هنوز حاضر نیستند. حتی یک صفحه. دائم صفحات مقاله ها و عکس ها و اطلاعات آزمایشگاهی ام را در کامپیوتر بالا و پایین می کنم. شانه هایم درد گرفته اند و چشمهایم از زور خواب دیگر باز نمی شوند اما اضطراب هنوز مرا پای کامپیوتر میخ کرده است. من ساعت 9 صبح چه حرفی برای گفتن دارم جلوی استادها و دانشجوهای دکترا؟ دیگه دارد حالم از این طور درس خواندن به هم می خورد. به میزم نگاه می کنم. پر است از مقاله هایی که خوانده نشده اند. کتاب هایی که باید ریفرنس بخورند، لیوان نسکافه، آینه، سی دی، کاغذ شکلات، موبایل، .... آینه را بر می دارم و خودم را تویش نگاه می کنم. چشم هایم گود افتاده اند. چهار شب است که درست نخوابیده ام. انگشتانم را لای موهایم می برم و تابشان می دهم. نه. زندگی علمی مال من نیست. حالت تهوع دارم. از پوزیشن علمی حالم به هم می خورد. نهایت اش می شوم یکی لنگه همین آدم هایی که فردا قرار است خودشان را ولو کنند روی صندلی های آمفی تاتر و به من زل بزنند و خمیازه بکشند و منتظر باشند تا سمینار تمام شود که بعدش شیرینی خامه ای و چایی بخورند. بعد هم بروند توی اتاق هایشان و بشوند همان آدم¬هایی که یا دانشجوها ازشان دل خوشی ندارند یا خانواده هایشان. از آنهایی که سال تا سال مرخصی نمی روند و چشمشان به جز علم و آزمایشگاه شان چیز دیگری را نمی بیند.... موهایم را جمع می کنم و صفحه گوگل را باز می کنم و برای شروع سمینارم دنبال عکس می گردم. با وسواس... زمان با سرعت می دود و هنوز صفحات پاورپوینت خالی اند. اهمیتی نمی دهم. اذان صبح که می شود عکسی را که می خواهم پیدا می کنم و می گذارمش روی صفحه اول سمینار و می روم وضو می گیرم... سر زمان تعیین شده سمینارم را تمام می کنم و ملت برایم دست می زنند. یکی از استادها می گوید مطالب خیلی عالی بود خسته نباشید فقط نتایج آزمایشگاهی تان را می گذاشتید در یک سمینار جدا ارائه می دادید. دوتای دیگرشان بهم زل زده اند و یکی دیگر خواب است. استاد راهنمایم روی صندلی جا به جا می شود و می گوید سمینارتان خیلی خوب بود با " عاشورا" شروع شد با " آدم برفی" تموم... ۲. یک آرایشگاه زنانه است که تمام کارکنانش ارمنی هستند. مامان با دوتاشان خیلی جور بود. ژاسمن و آرسینه. بعدا چندین شعبه جاهای مختلف شهر زد اما مامان از این سر شهر تا آن سر شهر می رفت به هوای آنها. همه محرم و ماه صفر را مشکی می پوشیدند و آرایش نمی کردند. بهشون هم که می گفتی می گفتند همینجوری. ژاسمن البته نمی گفت. یعنی نمی تونست بگوید. لال بود. صاحب آرایشگاه نصف محرم را بالکل در آنجا را تخته می کرد و سفارش مشتری خانگی هم نمی گرفت. بهش که می گفتند می گفت همینجوری. یکی از مشتری ها می گفت از کرم شان است. واسه تبلیغات از این کارها می کنند. ژاسمن دیگه تحمل نکرد و از اونجا درآمد بیرون و بعدا رفت آلمان. مامان از در که تو می آید می گوید افسانه گفته که نمی تواند جایی برود. برای اینکه ملت ازش کلی وقت گرفته اند. واسه این دهه مهمونی دارند و نمی تواند در آرایشگاه ببندد. خیلی جاها به خاطر قدمت شان حرمت دارند. قداست دارند. حتی بعد از صد و پنجاه سال تحریف واقعه به داخل خانه سادات اخوی از طریق سخنران هایش رسوخ نکرده است. حتی ارگ و پرکاشن هم توی دسته هایش نیست. همان آدم ها. همان منبر. همان استکان و نعلبکی ها . همان نذرها. همان سخنران ها. همان علما. همان حسین. همان داستان. با این حال هر سال همه چیز تازگی دارد . حتی اقلیت ها و خبرنگارهای خارجی هم می آیند آنجا. مخصوصا سوم امام که می شود و اول و آخر سرچشمه را می بندند تا تمام دسته های قدیمی تهران در آن منطقه جمع شوند و تعزیه طایفه بنی اسد برپا شود. تهران قدیم عزاداری هایش ناب تر است. اصالت دارد. بوی گذشته های پاک را می دهد. سرتیپ برازنده می گوید زمانهای قدیم حتی روی پشت بام خانه می نشستند و هنگام عزاداری زنها در حالیکه بچه به بغل بوده اند بیهوش می شدند و بعضی اوقات از آن بالا پائین می افتادند اما هیچ صدمه ای نمی دیدند. سادات اخوی معجزه های زیادی را دیده است. عزیز من را از بچگی می برد آنجا. مامان هم همینجور. حتی در بدترین شرایط و دورترین فاصله ها. قسم خورده ام که بچه ام را ببرم همانجا تا شاید چشمهای او هم مثل مادرش بعضی چیزها را ببیند تا بعدا زبانش سر بعضی چیزها دراز نشود. هنوز هم وقتی عکس های صاحبان خانه قدیمی را می بینم دلم می لرزد. ممکن است متهم به خیلی عقاید شوم اما مهم نیست. من تا وقتی که زنده باشم به این خانه خواهم رفت. این خانه مرا به خیلی جاها کشانده است.... نفهمیدم چند ساعت طول کشید... حس خوبی دارم از اینکه تاسوعا به دنیا آمده ام... عباس بدجوری دل من را می لرزاند... همه چیز اش...
هیچ وقت يادم نمي رود. پسرش را گرفته بود توي بغلش و پشت يك بشكه مچاله شده بود. دستش را توي هوا تكان مي داد و با حركات سر و دستش التماس مي كرد. ما سربازها را توي تصوير نداشتيم. نديديم كه متوجه حالت رقت بار مرد نشده اند، يا اين كه از عمد جواب التماس اش را آن طوري داده اند. ما فقط تيرخوردن پسرك را ديديم و بعدش ضجه زدن هاي مرد را. بعد نگاه مرد بي حالت شد و خيره به روبه رو ثابت ماند. نگاه عجيبي كه هنوز از يادم نرفته. نگاهش نه درمانده بود، نه غمگين و نه هيچ چيز ديگر. همين هيچ چيز بود، آن نگاه. و همين است كه مدام توي ذهنم وول ميخورد و از يادم نمي رود. شنيدن خبر اين كه تصوير كشته شدن پسرك باعث به راه افتادن انتفاضة دوم شد، چيزي از صراحت خود آن تصاوير و آن نگاه كم نمي كرد. حتي خبر در حال مرگ بودن شارون، فرماندة سربازان اسرائيلي در آن صحنه و عامل بسياري ديگر از جنايات هم، پيش يادآوري آن صحنه اهميتي ندارد. مرد آن تصوير، پسرش را توي بغل خودش از دست داده بود و هيچ كاري نتوانسته بود بكند، و حالا داشت با بي حالت ترين نگاه ممكن به روبه رو نگاه ميكرد. نمیدانم در آن لحظهای که سربازان داشتند پسر آن مرد را نشانه میرفتند نگاه شان چه حالتی داشت و شاید بی حالت ترین نگاه ممکن بود. و همین طور چشمهای فرماندهشان و یا چشمهای شارون... به تفنگ و جنگ و سیاست کاری ندارم. نگاه که میکنم، میبینم دورو برم پر شده از آدمهایی، از نگاههایی با بیحالتترین بیحالتی ممکن و اعصابم خرد میشود وقتی سگ های منطقی ذهنم با پوزه های کثیفشان بو می کشند و میخواهند به آنها فکر کنند که "چرا" ؟!!
برای کسی که پدرش در راه عقیده و جهاد جان داد... از نفیسه مرشد زاده تماشاچی ها راست مي گويند آدم ها كوه نيستند آخرش به هم مي رسند. من بعد بيست ويك سال، دوست بچگي هايم را توي يك مسابقة شنا مي بينم. راست مي گويند دنيا كوچك است، چون من اتفاقي اسم دخترم را استخر نزديك ادارة بابايش مي نويسم و تو همان استخر، جايي كه اصلا فكر نمي كنم يك آشنا ببينم، مينا را مي بينم. نفر آخر تو رديف جلويي من است. استخر قصرآب ، جشن آخر تابستان گرفته. دختر ها دارند مسابقه مي دهند رتبة پايان دوره را بگيرند. من هم مثل بقية مادرها ولو شده ام روي صندلي راحتي هاي سفيدي كه رديف روي بالكن چيده اند و دارم شلپ شلوپ دخترها را تشويق مي كنم كه يكهويي مي بينمش. ذوق زده مي شوم. آدم فكر مي كند ديگر هيچ وقت دوست هاي قديمي اش را نمي بيند يا اگر ببيند نمي شناسد. پوستش مثل آن وقت ها روشن نيست. ابروهايش را باريك كرده، اما حتي شك هم نمي كنم كه خودش است. نمي توانم صدايش كنم. با بغل دستي اش گرم حرف زدن است. دارند سكوي برنده ها را به هم نشان مي دهند. براي چهار تا الف بچه، چه دم و دستگاهي گذاشته اند. هر سه تايي كه مي پرند تو آب، بعدش همان جور خيس و آب ريزان به ترتيب رتبه شان مي روند بالاي سكو و مدال مي گيرند. مينا خيلي چاق شده. شباهتي به دختر لاغر كوچكي كه عكسش را تو آلبوم خانة مامان داريم ندارد. تو آن عكس، شهره، همساية سر كوچه مان هم هست. مثل سه قلوها چسبیدیم به هم. ما عروسك هايمان را يك دستي بغل مي كنيم، چون مرجان، خواهر مينا مي گويد: يك دستتون را مشت كنين بگيرين بالا. خودش مي آيد دامن هايمان را مي كشد روي پاهايمان كه زانوهاي لختمان پيدا نباشد. مي گويد: دهان ها تا آخر، باز. مينا مي گويد: مگر گلو مون چرك كرده؟ سه تايي مي خنديم. محبوبه با دوربين جلو عقب مي رود. مرجان سه تا كتاب بزرگ مي آورد تا ما با آن يكي دست بگيريم بچسبانيم به سينه. عروسك هايمان را مي گذاريم كنار. محبوبه مي گويد: تا ته حلقتون پيدا باشه. خواهرهايمان عكس را مي برند براي نمايشگاه مخفي عكس تو خوابگاه دانشگاه پلي تكنيك. اسمش را مي گذارند فرياد نسل فردا . روزي كه خودشان مي روند بازديد، ما را هم مي برند. يواشكي مي رويم تو. محبوبه مي گويد اگر ساواك جاي نمايشگاه را بفهمد، همه مان را مي گيرند. دانشجوها مرتب لپ من و مينا و شهره را مي كشند. معروف شديم به دخترهاي آن عكسه . بعضي وقت ها توي تظاهرات ها هم اگر با هم باشيم يكي ما را مي شناسد و به دوست و رفيق هايش نشانمان مي دهد.
اول می خواست خرگوش باشد. در پناه دستی قوی و گرم ... تا آسوده باشد. اما پشیمان شد... احساس ضعف می کرد و بی خاصیتی... بعد خواست دستی باشد پرشور و قوی تا به همه خرگوش ها کمک کند. اما اتفاقی که افتاد این بود که "خر" گوش ها در آغوش اش آمدند و "خرگوش" ها از او به خاطر آرمان اش متنفر شدند... گریست... مدت زیادی گذشت... به این نتیجه رسید که هیچ چیز به اندازه پینه و کبره روی دستها عزیز و ارزشمند نیست که دست را "دست" می سازد و خرگوش را مطمئن... اما... مدت زیادی طول کشید تا فهمید که تا دستی نخواهد هیچ "کثافت" عزیزی روی آن نخواهد نشست. تازه بعضی از دست ها از پینه سو استفاده می کردند برای فریب و کشتن خرگوش ها و کارهای دیگر... دست ها موجودات به شدت مختاری بودند و حتی خطرناک ... از سنگینی و بی رحمی خاکستری عکس متنفر شده بود. از بوی مرگ خاکستری دنیا... ......... یک گله "گوسفند دروغگو" از آنجا عبور می کردند. به او گفتند: «این ها همه زیر سر "خدا" است. "خدا " بوده که اینگونه آفریده و کاری اش هم نمی شود کرد!» چند روز است که دارد فوتوشاپ یاد می گیرد... پیوست(۱): خطاب به همه «دیوونه»ها کژطبع جانورانی که این شعر را با صدای آسمانی استاد شجریان نشنیده اند: خاک بر سرتان!!! پیوست (۲): اسسسستتتتتااااااااااااااااادددددددددد!!!!!!!!!!!!
Shift +Delete ...
عنوان پست: در و دروازه قلب همه قلبهاي دنيا دري دارند كه باز و بسته بودنش تاثير عجيبي بر سرنوشت اين احساسات آتش گرفته مي گذارد. در قلب بعضي ها هميشه باز است.آنها براي رفت و امد باد و باران به قلبشان از كسي بليت نمي گيرند.اين رفت و آمد كه زياد شد ديگر نمي تواني بفهمي چه روزهايي قلبشان ابري است و كي در آن توده مه آلود باران مي بارد. اما بعضي ها هم هستند كه اين در را سال تا سال باز نمي كنند.آنها كه خيلي در اين راه سخت گيري مي كنند...اينها نمي دانند چطور بايد از يك غروب خاكستري لذت برد و چگونه مي توان تا بيرون آمدن خورشيد بيدار ماند.... اما كسي را مي شناسم كه در قلبش را يكبار باز كرده و همان يكبار چنان مهماني با شكوهي دو نفره اي راه انداخته كه بعد از گذشت بيست و پنج سال هنوز نمي خواهد كسي را به اين ميهماني راه بدهد.نه فرهاد است و نه مجنون و نه هيچ افسانه و اسطوره ديگري.يك مرد ميانسال با سبيل هاي پر پشت و چشمهاي روشن. پدرم را مي گويم........... "اول دی ماه هشتاد و دو" مامان خیلی حرف ها برای گفتن دارد برایم... این امتحان های لعنتی کی تمام می شوند؟!
جوجه كلاغ زشت! ديروز از آن روزهايي بودكه بينهايت از خودم متنفر شدم. اينكه ميگويم بينهايت نه اينكه تعارف باشد يا بيهوده كلمه خرج كردن. نه! بينهايت يعني بينهايت به معناي واقعي. از خودم لجم گرفت. دلم ميخواست سرم را محكم به ديوار بكوبم و بكوبم بكوبم تا ... بميرم. به همين سادگي. به همين دشواري. الان اما هيچ احساسي ندارم. هنوز با اين همه اگر كاري نداشته باشم و بگذارد اين مادر، تا لنگ ظهر مي خوابم و وقتي بيدار مي شوم باز هيچ تفاوتي بين آن روز و روز قبلش احساس نميكنم. هنوز به ماهرانهترين وجه ممكن درس نميخوانم و عمر بيهوده را تلف ميكنم و وقتهايم را كه سراسر باطل و اضافه است ميكشم. هنوز چايي را داغ و سنگين مي خورم. هنوز ماكاراني را بيشتر از آبگوشت دوست دارم. هنوز از ليموشيرين بدم ميآيد. هنوز هم شبها خودم را به فراموشي ميزنم تا مسواك نزنم و اگر همه خوابيده باشند و ته جيبم سيگاري مانده باشد ده دقيقه از عمر خودم را كم ميكنم. هنوز از خودم لجم ميگيرد. هنوز معلوم نيست كي به خانه برميگردم و هنوز هم خوابم ميآيد، بيست چهار سال است كه خوابم ميآيد. دارم مرد ميشوم. چه احساس غريبي است مرد شدن. مثل اينكه بخواهي تنهايي به سفر بروي. بي هيچ زاد و توشهاي به ديار غريبي مملو از خطر. شروع كردهام –نميدانم و يادم نيست از كي-ورقهاي دوران كودكي را مچاله ميكنم اما دلم نميآيد پارهشان كنم. آخر ميدانيد مردها نبايد كودكانه رفتار كنند. همه رنگهاي سبز را هم دارم تيره ميكنم. شايد خاكستري شايد هم سياه. آخر رنگ سبز رنگ جلفي است. مردم چه ميگويند. به آدم ميخندند. مگر ميشود مرد باشي و هنوز رنگ مورد علاقهات سبز باشد! مادر دارد كودكيام را به زور و با تقلا از دستم ميدزد. دلم ميخواهد فرياد بزنم: من كودكيام را دوست دارم، اما او مرد ميخواهد. او سهم خودش را ميخواهد و من سهم خودم را. مردها موجودات خوشبختي هستند، اين را مادر معتقد است. اما من كودكي را دوستتر دارم. مردها باوقار راه ميروند و با ادب سلام ميكنند اما من دويدن را دوست دارم و گستاخي را و لذت ناب سلام نكردن به هر كس كه از او بدم ميآيد. مردها پس از يك روز تلاش براي خوشبختي روي مبلهاي راحت لم ميدهند و چايي آماده مينوشند تا خوشبختي مهوعشان را داغ داغ كه نه براي سلامتي مضر است و نه تلخ كه با دو سه حبه قند بنوشند. اما من ، اما من دوست دارم چايي را خودم دم كنم بعد داغ داغ و تلخ تلخ بي هيچ شيريني و اسانسي از خوشبختي هورت بكشم. مردها وقتي مردي را ميبينند كلاهشان را برميدارند و تا آنجا كه برايشان منفعت داشته باشد خم ميشوند اما من اصلاٌ دوست ندارم كلاه سر خودم بگذارم. من ازكلاه متنفرم. ازخم شدن هم متنفرم. از مردها هم متنفرم. از ليمو شيرين هم متنفرم. مادر دارد برايم يك كت مردانه ميدوزد. خواهر هم لباس مردانه ديگري. مادر تا حالا صد بار اندازهام را گرفته و صد بار رنگش را انتخاب كرده و خواهر هم. بارها گفتهام: مادرجان! من همين لباس را بيشتر دوست دارم اما او ميخواهد من مرد باشم. نميدانم چگونه بايد بگويم من لباس مردانه دوست ندارم؟! ميدانم كه هر چه بگويم نميفهمد. هيچ كس نميفهمد. گفتهام، نفهميدهاند. هيچ نفهميده است. شبها خواب ميبينم لباسهاي مردانه لباسهاي بچگانهام را ميخورند و سامسونتي مردانه كيف شانهاي كودكيام را قورت ميدهد. مادر با شتاب اسباب بازيهايم را جمع ميكند و من جيغ ميكشم اما هيچ كس صداي مرا نميشنود. انگار همه ميخواهند من زود مرد شوم اما من مرد شدن را دوست ندارم. لاقل الان نميخواهم مرد شوم. خدايا اين را من به كي بگويم؟! ديروز وقتي ميخواستم سوار اتوبوس شوم ديدم بالاي در جلوي اتوبوس نوشته: درب مخصوص آقايان. بالاي در عقب هم نوشته بود مخصوص خانمها. هيچ دري اما اتوبوس براي بچهها نداشت. انگار اتوبوس واحدها هم ميخواهند مرا به زور مرد كنند! انگار مرد شدن زوري است. انگار اين سرنوشت محتوم من است. گاهي مرد كوچولوها و زن كوچولوهايي را ميبينم كه با اينكه نابالغند اما قاطي آدم بزرگها شدهاند. مرد كوچولوهاي سيبيلو و خانم كوچولوهاي متشخص. آدم كوچولوهايي كه دوست دارند آدم بزرگ باشند ولي من ميدانم كه آنها هيچ وقت بزرگ نميشوند. آنها همين طور كوچك ميمانند. بچه نميمانند اما كوچولو ميمانند. من مطمئنم. نه اينكه خودشان بخواهند يا اصلا بدانند، اما هرگز آنها بزرگ نميشوند. اين را من خيلي وقت پيش فهميدم. آن روز كه خوب به قيافه بابابزرگ و مامانبزرگ نگاه كردم. چقدر كوچولو بودند! دلم به حالشان چقدر سوخت. بيچارهها دارند ميميرند اما هنوز كوچكند و نامعصوم. خوابم ميآيد. دلم ميخواهد كسي برايم لالايي بخواند و آرام آرام دستش را به پشتم بزند تا خوابم ببرد اما براي كسي كه همين روزها بايد مرد بشود خيلي زشت است كه كسي برايش لالايي بخواند و دستش را آرام آرام پشتش بزند. دلم ميخواهد سرم را روي زانوي مهرباني بگذارم و كودكانه زار زار بگريم اما مردها كه گريه نميكنند. اصلا قباحت دارد يك مرد سرش را روي يك زانوي مهربان بگذارد و زار زار بگريد. دلم ميخواهد يك بار هم كه شده باز نگاهي به چشمان زيبا و معصوم آن دخترفرشتهوشي بكنم كه تمام سالهاي كودكيام در خلسه خماري چشمان او گذشت اما اكنون فقط به جرم نابخشودني مرد شدن از دستش دادهام، اما ميترسم. ميترسم در اين تلاطم نامرديها مرد هرزه چشم چراني رقم بخورم. دلم ميخواهد... نه! دلم ديگر هيچ چيز نميخواهد. هيچ چيز نميخواهد. فقط يك چيز ميخواهد. فقط يك چيز: دلم نميخواهد مرد باشم. همين!. 13/3/83 يك سال و سه ماه بعد.... من عاشق سبيلهاي سبز دخترانهام! معصوميت لطيف و زيبايي به چهره دختران تازه بالغ ميبخشد. اما گمان نكنم غير از من كسي در اين گيتي پيدا بشود كه از سبيل مزاحم نورسته پشت لب دختري خوشش بيايد. همين كه هيچ كس خوشش نميآيد باعث ميشود من بيشر خوشم بيايد. عشق به سبيل دخترانه برايم مثل عشق يك كلاغ است به يك قالب صابون بزرگ رختشويي. به منظر من كلاغها صابون رختشويي را خيلي بيشتر از صابون حمام دوست دارند. فقط كلاغهاي سوسول و قرتي صابون حمام را بيشتر دوست دارند. اين هم فقط به خاطر كلاسش ميگويند كه بيشتر دوست دارند وگرنه آنها هم از صابون رختشويي بيشتر خوششان ميآيد. آخر طعم صابون رختشويي با صابون حمام اصلا قابل مقايسه نيست. هميشه وقتي يك كلاغ، دختر كلاغ جواني را از خانوادهاش خواستگاري ميكند اولين چيزي كه از او ميپرسند تعداد قالب صابونهاي رختشويياش است. هميشه خدا هم كلاغ هايي موفق ترند كه قالب صابون رختشويي بيشتري داشته باشند. خانوادههاي غير اصيل كلاغ به صابون حمام هم ممكن است رضايت بدهند اما يك خانواده اصيل كلاغ فقط و فقط به صابونهاي رختشويي اهميت ميدهند. اين مهمترين قانون كلاغي است كه كلاغ هاي اصيل و خانواده دار هميشه به آن احترام ميگذارند و هرگز از آن تخطي نميكنند. تاريخ زندگي كلاغها مملو است از رشادتها و تلاشهاي كلاغ هايي كه به خاطر يك تكه صابون رختشويي كه از طرف خانواده دختر كلاغ مطالبه ميشد جان خود را در راه دزديدن صابون رختشويي از دست دادهاند. آقا جواد پسر خيلي خوبي است. جواد آقا هم پسر خوبي است اما آقا جواد بهتر است. يعني راستش را بخواهيد آقا جواد به صرفهتر است. خيلي به صرفهتر . اصلا جفنگ ميگويم. فرق آقا جواد و جواد آقا فرق يك ياماها صد ايراني زهوار دررفته است با يك پژو 206 آلبالويي گمان كنم اختلال حواس داشت، مسافر اتوبوس خط شيخ آباد را ميگويم. الان ميگويند خط بهارستان. ترك نبود اما بومي هم نبود. با خودش بلند بلند حرف ميزد ميگفت: مادرم ميگه هر كي زن زشت بگيره خدا به زندگياش بركت ميده! مادر من هم ميگه قسمت آدم هر چي باشه همون ميشه. مادر يكي ديگر هم لابد چيز ديگري ميگويد. هر مادري براي خودش چيزي ميگويد. فقط يك مادر ميشناسم كه چيزي نميگفت. نگفتني كه از سيصد و پنجاه و دو ساعت و چهل و پنج دقيقه بيوقفه حرف زدن پرحرفتر بود: بچه پاشو برو خونتون. هفتصد و شصت و چهار سال زودتر از كوپنت آمدي جوجه كلاغ زشت! 13/7/83
|
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |