برداشت اول:
كاسه چيپس را با یک دست و پياله ماست موسير را با دست دیگر از روي ميز آشپز خانه برمي دارم و مي دوم سمت تلويزيون!
محسن دراز می کشد و صداي تلويزيون را زياد مي كند.
مي نشينم كنار دستش و داد مي زنم : مامان! بيا "طلسم شدگان" شروع شد!!
بابا بزرگ از توي اتاق بيرون مي آيد و مي گويد:محسن جون! بابا بزن شبكه يك اخبار دارد!!
تا محسن مي خواهد جواب بدهد مامان سر مي رسد و به او چشم غره مي رود.
ابروهايش را در هم مي كشد و نق مي زند: مامان….
مامان دستهايش را به كمر مي زند و با تشر مي گويد: مگه تو امتحان نداري؟
بابا بزرگ بي خيال مي شود: ولش كن بچه رو! بذار فيلمش رو ببيند…
مامان كنترل را از دست محسن بيرون مي كشد: نه آقا جون! اين از صبح تا حالا يك كلمه هم درس نخوانده! همه اش پاي اين صاحب مرده بوده! فقط دلم مي خواهد اين ترم مشروط شود!
محسن چيپس را پرت مي كند توي كاسه و بلند مي شود…
بابا بزرگ با شرمندگي مي گويد: آخر اين فيلمها همه اش دروغ است محسن جون!چه فايده اي دارد آدم بنشيند اينها را تماشا كند؟
محسن در اتاق را به هم مي كوبد….
برداشت دوم:
مامان در قابلمه را بر مي دارد. بخار پلو از قابلمه مي زند بيرون.
محسن با چنگال روي ميز ضرب گرفته است. هنوز اوقاتش تلخ است.
بابا بزرگ صندلي اش را مي كشد جلو و به محسن مي گويد: تو اخبار مي گفت توي روستاي نمي دونم چي چي كه نزديك شهر نمي دونم چي چي تو استان چهار محال و بختياري است يك كلاس درس آتيش گرفته! به جز سه چهار نفر بقيه بچه ها زنده زنده توي آتيش سوخته اند… همه شان مرده اند…معلم شان هم به گمونم 80 درصد سوخته بود… اخبار مي گفت به خاطر بخاري نفتي كلاس بوده كه منفجر شده…
مامان ديس لوبيا پلو را مي گذارد وسط ميز و مي گويد:هنوز هم بخاري نفتي! خدا لعنتشون كند! اون بخاري كه من ديدم والله زماني كه من مي رفتم مدرسه مديرمان جرات نمي كرد بگذارد تو كلاسهايمون..…
بشقابم را مي گيرم جلو و با آب و تاب مي پرسم: مامان ديدي كتابهاي بچه ها رو؟ ديدي چه جوري سوخته بودند؟ همينجوري باز بودند روي ميز ها….جنازه هاي بچه ها رو ديدي؟
بابا بزرگ آه مي كشد…
مامان كفگير را در بشقابم خالي مي كند: فقط اعصابمان خرد شد….
محسن چنگالش را روي ميز پرت مي كند….
برداشت سوم:
بالاخره اين خانم از شوهرش طلاق گرفت و دست بچه هايش را گرفت و برد لندن و آنجا مقيم شد و الان هم بچه هاي ايشان در حال تحصيل در لندن هستند. ايشان از نماينده دوره هاي قبل مجلس شوراي اسلامي هستند و پدرشان….
مامان اخم مي كند و مي گويد : ديگه اين روزنامه رو نخر! معلوم نيست راست نوشته يا دروغ!
برداشت چهارم:
بابا بزرگ مي گويد: امروز توي تاكسي نشسته بودم داشتم مي رفتم طرف بانك،راننده راديواش روشن بود…راديو مي گفت براي بيست سال قرار است گاز كشور صادر بشود براي هند…
مامان گلدان را كنار پنجره مي گذارد و در سکوت با برگ هايش ور مي رود….
برداشت پنجم:
بالاخره اين آقاي سياستمدار دستش رو شد و معلوم شد كه بعله! زن دومي هم در كار بوده و ديگه زن اول اين آقا كه خودشان هم يك پا سياستمدار هستند تحمل نمي كنند و از پشتيباني شوهرشان دست بر مي دارند و تقاضاي طلاق مي دهند….گويا اين آقا در خواست پناهندگي به يكي از كشور هاي اروپايي داده اند!
مامان روزنامه را پرت مي كند روي ميز و داد مي زند: اين آشغال ها چيه آوردي خونه؟چند بار بهت بگم پول بي زبونتو واسه اين روزنامه هاي زرد مزخرف نريز دور؟
برداشت ششم:
محسن از راه مي رسد و بدون هيچ حرفي سرش را زير مي اندازد و مي رود تو اتاقش. مامان با سو ظن نگاه مي كند و زير لب مي گويد: معلوم نيست باز چي تو كله اش است؟
سه تا نارنگي مي گذارد توي پيش دستي و مي دهد به من تا براي محسن ببرم.
در اتاقش را باز مي كنم…
روي تخت دراز كشيده است و دارد درس مي خواند…
بشقاب را آرام مي گذارم روي ميزش...
سرش را بر مي گرداند و مي گويد: از قول من به مامان بگو امروز توي يك روزنامه با كلاس و فوفول كه فقط راست مي نويسد نوشته بود كه رييس جمهور به خاطر جزغاله شدن بچه مدرسه اي هاي ده نمي دونم چي چي كه نميدونم كجاست پيام تسليت داده است!!!!
هاج و واج نگاهش مي كنم…
برداشت هفتم:
"طلسم شدگان" شروع شده است و محسن جلوي تلويزيون دراز كشيده است.
مامان مي نشيند روبرويم .
كتاب ديني را از من مي گيرد و آن را باز مي كند.
مي پرسد "عدل" چيست؟
چشمهايم را مي بندم و به مغزم فشار مي آورم.
هر كاري مي كنم يادم نمي آيد.
ميگويم الان مي گويم!
زنگ خانه به صدا در مي آيد.
مامان همين طور كه به من اخم كرده است بلند مي شود و دربازكن را مي زند.
طولي نمي كشد كه بابا بزرگ در اتاق را باز مي كند و كلاهش را از سرش بر ميدارد. مامان مي گويد:حواست را جمع كن! يك سوال ديگر مي پرسم… سلام آقا جون! ناراحتي؟
بابا بزرگ آهي مي كشد و زير لب مي گويد: انگار اين آدمها را جادو جنبل كرده باشند….
مي گويم: او كسي است كه….او كسي است كه….او كسي است كه قرار است
همه مس….مس…
مامان دلواپس مي شود: چي شده؟ شما كه قرار بود برويد پيش دوست قديميتون واسه …
مي گويم : مامان اولش را بگو! بقيه اش يادم مي آيد!
كت كهنه قهوه اي مي رود روي كلاه به چوب لباسي…
مي گويم:مامان! گفتم اولش را بگو!
مامان داد مي زند: مستضعفان!!!!! آقا جون؟
بابا بزرگ به پشتي تكيه مي دهد و به رو به رو خيره مي شود.
محسن كنترل را بر مي دارد و مي زند شبكه يك . بلند مي شود و مي رود اتاقش….
مامان صورتش را با دستهايش مي پوشاند….
بابا بزرگ آه مي كشد….
بلند مي گويم: آهان….او همانا كسي است كه قرار است همه مستعفان عالم را از دست همه مستكبران عالم نجات دهد!!!!
"سیزده بهمن هشتاد و سه"
پیوست(۱): عید غدیر مبااارک!
پیوست (۲): اینجا را در سکوت ببینید!
پیوست (۳):
سلام آقا!
ببخشید یک سوالی ازتون داشتم!
اون موقع که در آن داغی دستتون داشت می رفت بالا از آینده "ناآگاه" بودید؟ یا با "معجزه" و ... "جبر" و "اختیار"تان دست کاری شده بود؟
به ترکیب توام "نا آگاهی" و "انتخاب" تان حسودیم می شود...
خیلی کمیاب شده اید جدا عرض می کنم چون الان خیلی لازم داریمتون...
دوستتون دارم...
ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ...
دست کم در وبلاگ.
یا دست کم ترش نقل توسط خود سایه!
اگر قرار است چیزی نوشته شود این نوشته دیوونه است که می آید اینجا و بقیه نوشته ها هم بهتر است بروند جای خودشان را پیدا کنند.
قرار است که راوی عوض شود. یک جور چرک نویس پاک نویس بازی شد. اما خوب به درد خوردند تیکه پاره های دفتر خاطرات پیرمرد.
این داستان با شجاعت و به صدای بلند به چاپ خواهد رسید.
دلیل اش را هم خواهم نوشت بعد ها ...
حتی بعد از مرگ پیرمرد...
هیچ عجله ای در کار نخواهد بود...


ترانه محسن "بیتل" کوچک :
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد...
وقتی رفتی آسمون تر شد
گریه ابرها بدتر شد...
گل ها پژمردند!
وای گل ها مردند!
شاخه هاشون زیر پا خم شد...
ابرها باریدند...
دل ها پوسیدند...
قفس قناری تنگ تر شد...
دلمان برایت خیلی تنگ می شود بچه با معرفت ...
"بیتل" بزرگ تنها ماند...
خدا "عمه شکوه" رو می شناخت که بهش پسر نداد!
دوستت داریم سلجر مهربون ...
قلب مان را برایت تکان می دهیم...
چند روز پیش سالگرد ازدواج تان بود و شنیده ام که حسابی کولاک کرده اید.
امسال مهمان هایتان از پارسال بیشتر بودند و بریز و بپاش تان هم...
کلی حاج آقا و حاج خانوم تشریف آورده بودند برای عرض تبریک و ادب و تقدیم کادو...
تاریخ ازدواجتان هم اعیانی است.
رند است.
ریممبرینگ اش خوب است.
اول ماه ...
اول ماه ذی الحجه ...
***********************
من خب بیمارستان بودم و این چیزها را ندیدم.
فقط برایم تعریف کردند و گفتند که جایم چقدر خالی بوده است.
موقعی که مهتا سرش را روی سینه ام گذاشته بود و از روی گونه هایم چیزهایی را با انگشت اش بر می داشت...
فن کوئل های مید این یو اس آ که عین بره حاج آقا حاج خانوم های پارتی شما را گرم می کردند کجا بودند که ببینند ملافه نارنجی و پتوی قهوه ای را که سرمای (..) را نمی توانستند از من بگیرند آن روز...
موقعی که بلندگوهای مید این انگلیش تان داشت برایشان مناجات روحانی پخش می کرد به خیالشان هم نمی رسید تصویر یک جیغ ماسیده در ته گلو را که شاید 3 ساعت طول کشید تا متولد شود...
و آن فضای فراخ برای بدو بدو و بپر بپر وسط آن بیابان درندشت که یک روز نشستم وسط اش و هفت تا آرزو کردم و امسال همه دارند تویش سورچرانی می شوند کجا بود که تضاد سایز خودش را با یک چیز کوچیک زیر ملافه نارنجی مقایسه کند؟
هوم؟
هنوز آن پله های مرمری سفید در مکه و مدینه را خوب یادم است که از تمیزی می شد نشست و لیسیدشان.
و پله های دانشگاه را که خوب مرام گذاشتند برایم، شاید فرو ریختن من را زودتر از سن آمفی تاتر دزدیده بودند و در اولین فرصت می روم تا ببوسمشان...
هفت روز را می شود تویش هفت طبقه آسمان را در پارتی شما سلوک کرد اما هفت روز من چرخشی بود در یک طبقه.... چرخشی که سر نقطه اولش بر نگشت... با اینکه مجبور شده بودم دو بار ملافه های نارنجی را به فاصله دو روز ببینم ...
حتی اول ژانویه هم شده بود عین اول ماه شما دو تا...
هه ...
بهتان حسودیم نمی شود...
حال کل انداختن باهاتان را هم ندارم که چه هنر و شاهکاری به خرج دادین که همدیگر را پیدا کردین در دو وجب جای شهرتان و چقدر تابلو بودین برای هم که همه تست های روانشناسی و جامعه شناختی تان را همانجا پای یکی از نخل های کنار شهر چال کردین ....
خوش باشيد ...
حال کنید...
شاید روزی من هم آمدم پارتی و برای همه اتفاق هایتان دست زدم....
امسال دیر خبر شدم و دیر شد...
الان...
من از سرزمین انحناهای تودرتوی عاشقانه آبی، از زادگاهم برگشته ام و شارژ ام....
من تازه از تشییع جنازه برگشته ام و خسته ام....
الان هم نشسته ام توی چادری که روزی باهاش آمده بودم پارتی و دارم برای همه اموات کوچیک و بزرگ، خاکستری و سرخ ، حقیقی و مجازی ... طلب استغفار می کنم...
مبارکتان باشد.
نوش جان!
پیوست(۱):
مسیح ... مسیح مثل اینکه رسما بعد از ۴ روز تاخیر در اول ماه متولد شد!!
پیوست (۲) :
مسیح آن است که خود ببوید نه آن که تقویم هی جار بزندش!
از بین موضوعات زیر یکی را به دلخواه برگزیده و درباره آن هر چه میدانید بنویسید:( جواب دادن به سوال اول اجباری است!)
1. لذت را تعریف کنید:
(س .. ک.. س ... شراب ... افیون ... زن ... مرد... قدرت ... جاه طلبی ... علم ... پول ... هواس .... حواس و ...)
نیاز به هر لذت در هر جایی مجاز است؟
نیاز به ارضا در هرجا و با هر چیزی که انتخاب کنیم جایز است؟
بازداشتن یا بازنداشتن؟
مذهب ... قید یا آزادی؟
لذت بردن از زندگی در حال یا آینده و وعده سر خرمن؟
****************************
2. دوست داشتن را تعریف کنید:
عشق را تعریف کنید:
آیا این دو انواع مختلفی دارند یا تک مفهومی اند؟
تنظیم درجه هر کدامشان اختیاری است یا جبری؟
قلب را تعریف کنید:
آیا قلب خانه است؟
دارای ایوان و اتاق پذیرایی و توالت و اتاق خواب و آشپزخانه است یا یک تک فضا است؟
اگر قلب خانه باشد چند نفر در هر یک از قسمت هایش جا می شوند و اگر تک فضا باشد چه؟
آیا قلب خاصیت گشاد شدن را دارد؟
آیا می شود قلب را نصف کرد و داد به یکی دیگر یا همه اش مال خود آدم است یا همه اش مال یکی دیگر یا همه اش مال یکی های دیگر؟
آیا فرآیند ترمیم زخم های قلب فرآیندهایی ترمودینامیکی برگشتپذیری هستند یا خیر؟
****************************
3. مذهب را تعریف کنید:
اصول انسانی را تعریف کنید:
آیا دو مفهوم فوق یکی اند یا با یکدیگر فرق دارند؟ اگر فرق دارند کدام یک را برمی گزینید و چرا؟
کدام یک منطبق با فطرت انسانی است؟
نفس چیز به درد بخوری هست یا نه؟
****************************
1. آمار نشان میدهد تعداد کسانی که بین دو مفهوم فوق تمایز قائلند و اصول انسانی را انتخاب می کنند بیشتر از افرادی است که مذهب را برمیگزینند.
2. آمار نشان می دهد که آدمها خسته یا حریص شده اند و بیمارستانها و تیمارستانها ( نه دیوونه خونهها) دیگر اصلا جا ندارند.
لطفا به تناقض دو آمار فوق هر هر بخندید و گریه کنید!
لطفا به بی ربطیشان پوزخند بزنید!
لطفا به شرایط معکوس دو آمار فوق قهقهه بزنید و گریه کنید!
****************************
4. اصول انسانی را تعریف کنید:
آیا اصول انسانی میان همه آدمها مشترک است یا آدم به آدم متفاوت میشود و می تواند بقیه آدمها را بگزد؟
۵. اصول مذهبی را تعریف کنید:
آیا مذهب میان همه آدمها مشترک است یا آدم به آدم متفاوت میشود و می تواند بقیه آدمها را بگزد؟
اصول انسانی را تعریف کنید!
اصول انسانی را تعریف کنید!
تعریف کردن اش از مذهب آسان تر است!
تعریف کنید!
باکس تعریف ها گم شده است...
تعریف کنید!
تا جان کندن مان ما را از پا نینداخته تعریفش کنید!
تا نمرده ایم تعریف کنید!
شما را به خدا یک شجاع پیدا شود و تعریفش کند!
مترو ... داخلی ... ساعت 10 شب
از در واگن می آیم تو و کوله و جزوه هامو پرت می کنم روی یکی از صندلی ها.
روی صندلی ولو می شوم و پاهایم را روی صندلی ها دراز می کنم.
واگن خلوت است.
پیرزنی وارد می شود و پلاستیک بزرگی را می گذارد زمین.
سرم را به شیشه تکیه می دهم و به بخار نفسم روی شیشه خیره می شوم.
ناگهان لباس زیر توردار زنانه ای در مقابلم تاب می خورد...
بر می گردم و پیرزن را می بینم که به چشم هایم خیره شده است.
- مرسی من لازمش ندارم.
درهای واگن بسته می شوند....
- تو که امتحانش نکردی دخترم. این با بقیه فرق دارد. جنس اش یک است.
یک لحظه درهای واگن باز می شوند....
- من لازمش ندارم.
درهای واگن بسته می شوند...
- اینو دختر جوونا خیلی دوست دارند. تو هم که جوونی. خیلی قشنگ است.
دوباره باز می شوند...
- لازمش ندارم.
بسته می شوند...
- این یکی رو ببین... رنگش هم قشنگ است بهت می آید. زن ها خیلی اینو ور می دارند. قیمت اش ارزان نیست ولی.
- ندارم.
- ها ها ها ... خوب ایشالا یه شوهر خوب می کنی. ایشالا خوشبخت شی. دانشجویی؟
- هی هی هی ... من پول ندارم!
- ها ها ها ها ها ها ها ها .... من فکر کردم ازش خوشت نیومده... بیا بگیرش
کوله ام را می کشم جلو.
- مردها همه شان یک پخی اند مادر. اون (...) هم اگه آدم بود من الان اینجا نبودم...
دست می کند و لباس زیر اول را در می آورد تا بدهد دستم.
ایستگاه بعد آزادی ...
دست ام را جلو می برم و دومی را بر می دارم.
واگن وارد تونل تاریکی می شود...
همان طور هاج و واج به من زل زده است...
روی می گردانم و به سیاهی شتابان تونل خیره می شوم...
***************************
مترو ... داخلی ... ساعت 10:15 دقیقه شب
از در واگن می آیم تو و کوله و جزوه هامو پرت می کنم روی یکی از صندلی ها.
روی یکی از صندلی ها می نشینم.
واگن خلوت است.
دختری که مقابلم نشسته دارد با دقت خودش را توی آینه نگاه می کند و اخم هایش تو هم است.
نگاهش به من می افتد.
درهای واگن بسته می شوند...
- این لکه ای که روی بینی ام افتاده به نظرت خیلی تابلو است؟
- نه.
- جوش هایم رو می بینی؟ اعصابم از دستشان خرد شده است.
- یک هفته آرایش نکن. دور چیپس و سس و فلفل رو خط بکش. مایعاتم باید زیاد بخوری. پوستت می شود عین روز اولش.
- آره. این پنکیک مثل مسکن می ماند. وقتی می زنی اش همه ایرادهاتو می پوشاند ولی آخر شب که می شوری اش تمام صورت ات می ریزد بیرون.
- پس از مسکن بدتر است چون اثر مسکن که تمام شود تازه می شوی عین اولت ولی پنکیک بدترت می کند.
- عین عشق...
- هی هی هی ... عین عشق ...
- آره. پس یک هفته باید پسربازی رو تعطیل کنم! ها ها ها ...
- هی هی هی ... بدبخت می شن که (...) ها
- ها ها ها ها ها ها .... بذار یه کم بمونن تو (...) واسشون لازمه!!!!
- هی هی هی هی هی ....
- ها ها ها ها ها ها ها ها ....
ایستگاه بعد "آزادی" ...
آینه را توی کیفش می گذارد و نگاهش را به من می دوزد:
- تو تا این وقت شب کجا بودی؟ شاغلی؟
- آره
- الان کدوم شرکت بازه جیگر؟
- آزمایشگاه بودم.
- پس دانشجو هم هستی.
- ...
- خیلی خوبه. آدم اگه سریش بشود رو یک چیزی و پشتکار داشته باشد حتما آدم موفقی می شود!!
- ...
- آدم باید دو تا چیز داشته باشد: شانس و پشتکار. اون وقت حتما آدم موفقی می شود!!
- ...
-