تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...
 

عزیز چاقو را بر می دارد...

 

چت شده تو؟  ترسیدی؟ آره؟ ترس دارد مگه؟

 

می گذارد کنار هندونه تو سینی ... با نگاه همه چیز را روی ترمه پذیرایی چک می کند...

 

چته تو؟ مگه چیزیت کمه؟

 

باباجونی می خندد و نگاهش می کند....

 

چرا نگاهم نمی کنی؟ قبلا ها نمی شد تو چشمهایت خیره شد...

 

باباجونی چاقو  را در هندونه فرو می برد...

 

چیزیت شد؟؟

 

چاقو پیش می رود...

 

هان؟؟؟؟؟

 

هندونه به دونیم می شود...

 

...

 

همه هورا می کشند ... امسال هم قرمز خونی است!

 

..

 

صدای جیغ و شادی فضای خانه را پر می کند...

 

.

 

بابا به عزیز می گوید سادات خانوم شما باز کنین فال امسال رو... عزیز می خندد و می گوید نه بابا بذار بچه ها باز کنن دوست دارن.... بچه ها کر کر می خندند و می گویند عزیز باز کن ببینیم چی تو دلته! لو بده خودتو!

همه صورت عزیز پر از خنده می شود و باز می کند....

 

باز می شود ...

 

ده سال است که دیگر عزیز نیست که باز کند... باباجونی هم این کار را نمی کرد و دیگر نمی کند...

امسال می خوایم یلدا را بترکونیم... باباجونی اینا تازه از مشهد برگشته اند و یلدا پارتی راه انداخته اند... از اون یلدا پارتی ها که وقت نکنی حتی به یه دقیقه(؟) طولانی تر بودن تاریکی ( نه سیاهی!) شب اش فکر کنی. از اونایی که بشود تویش سکوت شب اش را درک کرد. از اون محشر ها....

من که نه دانشگاه می مونم و نه همایش فیلسوفانه کالبد شکافی یلدا و نه تو چت روم ها می روم تو خلسه اش!

دارم جوک هایم را از روی هارد برمی دارم واسه یلدا پارتی و این ور اون ور از دوستام خواهش می کنم که برایم هر چی دارن رو کنن و بفرستند ...

 

 

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی .... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست .... بدین راه و روش میرد که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز .... ورای حد تقریرست شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور .... پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست .... ز مهر او چه می پرسی درو همت چه می بندی

همائی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی .... دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست .... خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند .... سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 

 

امسال به شدت منتظر بخش هندونه ام!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

 

1ـ وقتي خبر مي رسد كه ملت براي كنسرت شجريان، ساعت ها توي صف ايستاده اند، وقتي مي گويند كه بليتش به چند برابر قيمت، خريد و فروش مي شود و مردم حاضرند چهل پنجاه هزار تومان بدهند كه دو ساعت در مجلس استاد حاضر شوند، اول آدم حظ مي كند.

 

 

 

 

فكر مي كند به به چه مردم بافرهنگي!

چه مردم باكلاسي!

چه هزینه ای می دهند براي موسيقي و هنر!

 

ولي بعد، آدم يادش مي آيد كه اين فقط منحصر به كنسرت استاد نيست.

يعني يادت مي افتد كه براي عصار هم همين اوضاع است، و براي آريان هم.

فقط همين ها نيست.

 

لس آنجلسي ها هم كه در دوبي كنسرت بگذارند، يك عده دست و پا مي شكنند. قيمت هتل ها و حتي پرواز هواپيماها مي رود بالا.

High Season مي شود و مردم حاضرند هفتاد هشتاد دلار بدهند كه يكي دو ساعت بروند جمال آقا يا خانم خواننده را تماشا كنند.

 

هفتاد هشتاد دلار هم يعني قيمت گران ترين كنسرت ها در اروپا.

يعني محبوب ترين و پرطرفدارترين خوانندة پاپ، اگر بيايد كنسرت بدهد، بليتش از اين گران تر نيست كه ارزان تر است. (كنسرت فائقه آتشین را یادتان بیاید که جمعیت و نرخ بلیط ورودی اش با کنسرت های معمول مایکل جکسون برابری می کرد.)

 

پس چرا مردم ما اين قدر براي این برنامه ها هزينه مي كنند؟

چرا حاضرند اين قدر خرج كنند تا در برنامة شجريان، عصار يا يك لس آنجلسي ـ بدون آن كه بخواهم مقايسه كنم ـ حاضر بشوند؟

 

آيا ما مردم موسيقي پرست و كنسرت پرستي هستيم؟

 

آيا وضع مالي مان آن قدر خوب است كه اين پول ها برايمان هيچ است؟

 

آيا خل شده ايم؟

 

 


 

 

۲ـ در خيابان نيلوفر تهران، قبلا يك هات چاكلت را داشتيم كه براي خودش اسمي دركرده بود و برو و بيايي داشت.

ستاره هاي فوتبال، دور و برش مي پلكيدند و خوشگذران ها از شمال شهر مي كوبيدند مي آمدند خيابان را بند مي آوردند تا يك هات چاكلت بخورند.

كمي پايين تر، فري كثيف هم هست كه رستوران بازها و فست فودبازها همه مي شناسندش.

آن جا هم چند سال است با همان اسم و شهرت عجيب، طرفداران زیاد خودش را دارد.

در اوركات هم براي خودش كاميونيتي شلوغي داشت.

 

تمام اين چند سال، ملت توي صف مي ايستادند تا يك ساندويچ سفارش بدهند و همان كنار خيابان، گاز بزنند.
حالا خيابان دارد تبديل مي شود به پاتوق.

 

دور و بر كثيف پر شده از اغذيه فروشي هايي كه تقريبا هيچ كدام هم جاي نشستن ندارند و ملت بايد غذا را بگيرند و بروند يك جايي توي پياده رو يا كوچه بايستند بخورند. اما اين زياد شدن تعداد اغذيه فروشي، هيچ از مشتري هاي متراكم فري كثيف كم نكرده.

 

حالا خيابان، شلوغ تر از هميشه است و همة اين اغذيه فروشي ها مشتري هاي خودشان را دارند.

آدم شاخ در می آورد که  چه ملت گرسنه اي هستند و براي خوردن يك ساندويچ يا سيب زميني سرخ كرده، چه هيجاني نشان مي دهند و حاضرند چه وقتي صرف كنند و چه هزينه اي.

 


۳ ـ  تو مملكت ما خوردن به مهم ترين سرگرمي مردم تبديل شده.

اين، تنها جايي است كه مي شود با هزينة نه چندان زياد، وقتي گذراند و خوش بود. فقط بايى شمرد كه چقدر رستوران و فست فود و كافي شاپ و بستني فروشي و ذرت پخته فروشي و اين ها در شهر هست و مردم چه ولعي براي خوردن و خوردن نشان مي دهند.

 

ما مي توانيم در اين زمينه ادعاهاي جهاني داشته باشيم.

 

بعيد مي دانم در دنيا ملتي اين همه براي خوردن، علاقه نشان بدهد.


نمي شود گفت مردم بيمارند و سيرموني ندارند.

 

اگر همه به ساندويچ  هجوم آورده اند، دليلش همان كنسرت ها است.

 

دليلش اين است كه همه، 50 هزار تومان ندارند بدهند كنسرت شجريان بروند.

چند صدهزار تومان هم نمي توانند خرج كنند بروند دوبي.

 

دليلش اين است كه همين كنسرت ها هم سالي يك بار بيشتر نيست و آن هم دو سه شب.

 

شجريان چند سال است كنسرت نداشته است.

آريان چي؟ عصار؟

 

آن وقت مردم به سينما بروند كه كدام فيلم را ببينند كيف كنند؟

مگر نه اين كه سينماها سوت و كور است و أه و ناله كارگردان ها هوا است.

مگر نه اين كه تئاتر نداريم و براي همان تئاتر شهر، اگر نمايش خوبي بيايد، سر و دست مي شكنند. شمس پرنده را یادتان می­آید؟ گیسوان بلند جودیتا؟

مگر نه اين كه مسابقات فوتبالمان تماشا كردن ندارد و مردم از استاديوم هاي سرد و كثيف و ناراحت، قهر كرده اند.

 

 

يكي بگوید كجا بايد بروند اين مردم؟

 

 

 

 

هجوم به غذاخوري ها و اين جنون خوردن، از همين جا مي آيد.

اين ارزان ترين و بهترين سرگرمي ماست.

 

 

در ابتدای هزاره سوم انگار پر اشتها ترین مردم دنیا هستیم و مثل مور و ملخ ظهر و شب به دنبال برطرف کردن ولعی هستیم که به خاطر اسید معده نیست.

 

به خاطر اين است كه از اين روح، از اين روان، جاي ديگري نيست كه پذيرايي كند.

 

 

جنون پيتزا ...

 

 

جنون روست بيف ...

 

 

شاعرترين ملت دنيا را ببين!!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

 

مهمون­ها رفتند... تازه واسه خاطر چهارشنبه تولد علی یک روز هم زود اومدند ... بد که نگذشت بهشون...

حالا دو تا بلیت هواپیما و سه تا آدم جا مونده از قافله آدم­هایی که شنبه پریده بودند...

کی می­ماند؟ خوب معلوم است! کسی که برایش از اون اول هم بلیت نگرفته بودند ... دوست دارد، با ماشین برود!!!

چند نفر می­پرند؟ هنوز معلوم نیست... اگر مامان نپرد هیچ کس دلش نمی­آید بپرد!

 

محسن عوضی رو بگو که یک کاره اس ام اس می زند دم به دقیقه و می­گوید "جای" ات خیلی خالیه! "دل" ات بسوزه!

با اولیه خیلی موافق نیستم چون اصلا چیزی از اون اول نبوده که بخواد خالی و پر شود و این­ها رو به من و اون گفته­اند که دلمونو خوش کنند. اما با دومیه به شدت موافقم!!!

حالا چرا عوضی؟

دیوونه دم به ثانیه اس ام اس می­زند و می­پرسد« چی شد؟ »

منم دم به میلی ثانیه خودمو به خریت می زنم که « چی، چی شد؟»

اونم دم به میکرو ثانیه داد می کشد که « همون، عوضی، همون»

و دم به نانو ثانیه موبایلش زنگ می­خورد که « نه راست نه چپ، ای ول وسطی : دی»

نانو؟

اه ه ا ه ه حالم به هم خورد ....

می­خوام بپرم...

 

موبایلم زنگ می خورد...

 

 

 

پیوست( هفت ساعت بعد):

 

عطیه خوب بود...

عطیه ورجه ورجه می­کرد...

عطیه می­خندید...

عطیه بد شد...

عطیه چشمهایش رو بست...

چشماتو وا کن عطیه...

می­گذاشتی شب من صبح بشود...

نکن با من این کار رو عطیه....

عطیه...

قربونت برم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 6:34 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

 

توی این دنیای بی در و پیکر من به راست و چپ خیلی اعتقاد دارم. مخصوصا اگر کتابی را بخواهی باهاش بازکنی و بخوانی.

به نشانه­ها هم بیشتر...

سیم­های رویاهایم بدجوری اتصالی کرده­اند بدبختا!

به این هم خیلی اعتقاد دارم! خنگن دیگه!

 

چون چهارهفته پیش شده بود واسشون تولد علی و 110 دف و زن و من و آسمون و پنجره سمت راست و نگاه من و انتظار و التهاب و دلشوره ... هرهر خندیدم و بی خیالش شدم!

 

سه هفته پیش هم موبایل و اشک زن و زر و زر و دری وری و قمارخونه و دیوونه و تاس سرخ و  قمار حرفه­ای و شراب تلخ و تاس غلطان و عربده و تاس غلطان و نگاه و دیوونه مست وتاس غلطان و دلتنگی و تاس غلطان و 4 ساعت تمام  و توقف تاس روی گوشه ... خفه خوون گرفتم و چیزی نگفتم!

 

دو هفته پیش وسط برنامه بانسینگ بال و شور سرمستی یک دفعه حس­اش آمد سراغم و بی مقدمه پرسیدم: راست یا چپ؟.... گفت راست....گفتم مهسا راست.... اوشو همیشه زر زیادی می­زند!!! جوگیر زعفرانیه شده و احساس بامزگی می­کند ... آه کشیدم و فروخوردم!

 

 

***********************

 

هفته پیش نشستم جلوی میز توالت و گفتم می­خوام موهامو کوتاه کنم.

بابا گفت یعنی چی؟ گفتم مثل 6 سال پیش. آخه خسته شدم ازشون...

گفت اه، نه... گفتم پس بگو تا کجا؟

گفت نمی­دونم تا هر جا که دوست داری گفتم بگو دیگه نشونم بده تا کجا خوبه

گفت من چه می­دونم اختیار موهاتو که ندارم گفتم لوس نشو بابا! جون من...

دستشو از پشت روی موهایم سر داد...

توی آینه به چشمهایم خیره شدم....

 

یاد یکی از بچه­هایم افتادم که شب سه هفته پیش چه رویایی دیده بود و پس فردایش خودشو انداخته بود تو بغل من و گریه کرده بود... من یک عمر هم می­دویدم هم محال بود خواب همچین رویایی را می­دیدم... محال بود اون شرایط توی رویا برایم پیش بیاید... کی دارد برای من تاس می­ریزد؟... صدای خفه­اش از توی مقنعه­ام گفت که دلش می­خواد همیشه توی رویاهای سفیدش من هم باشم .... مقنعه مشکی­اش از بالا خیس شد...

 

دست بابا همچنان روی موهایم حرکت می­کرد...

 

یاد همان شب دو هفته پیش افتادم که چقدر اتفاقی مریم را از منجلاب کشیده بودم بیرون....

یاد رویای آن شب که در آن دو راه راست و چپ را گذاشته بود جلویم و من فقط نگاه کرده بودم...

 

یاد چهار هفته پیش افتادم....

 

 دست بابا ایستاد....

 

دستش را عمود کرد و روی کمرم به راست و چپ حرکت داد... گفت تا اینجا!

برگشتم و نگاه کردم...

دستش از موهایم بیرون زده بود....

خندیدم و چیزی نگفتم.....

محکم زد پس گردنم و رفت...

 

شب علی به خوابم آمد... تمام بدنم فشرده شده بود....

 

***********************

  

این هفته قرار شد از زندان دانشگاه که چپ تهرونه با بر و بچ بزنیم بیرون.

یک جای خلوت، زیبا و بلند...

از میان انبوه درختان بلند و درهم فشرده و برگ­های مست­کننده طلایی و نارنجی و زرد و سرخ پائیز گذشتیم، رودخانه را رد کردیم و بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالا و بالاتر...

 

 

 

 

آن بالا تو نزدیکترین فاصله بهش بودیم. خواستم لجش را دربیاورم.  

سی دی من را روشن کردم، دست­هایم را بازکردم و چرخیدم....

صدا بلند و بلندتر می­شد...

مریم روسری آبی­ام را چنگ زد....

باد تندی زیر موهایم زد...

سرم را بالا گرفتم و آسمان را نگاه کردم که با من می­چرخید... و ابرهای سفید  و کبوترها و باد...

باد...

باد...

چشم­هایم را بستم ...

دستی مرا از جا کند....

و دلم را....

سبک و سبک­تر می­شدم...

صدا بلند و بلندتر می­شد....

رهایی را مزه مزه ­کردم....

باد تندی می­وزید....

مهسا روی صورتم آب پاشید....

جیغ کشیدم....

خندیدم.... با صدای بلند....

سرم را با آهنگ به راست و چپ تکان دادم....

موهایم روی صورتم ریختند....

از آن بالا چقدر همه چیز نزدیک بود.....

چپ ... راست ... چپ ... راست...

می­خندیدم... بعد از مدت­ها....

باد تندی می­وزید.....

 

***********************

  

تاس همچنان می­غلطد...

کند می­شود...

کند....

می­ایستد....

بازی را شروع می­کند....

 

***********************

 

می­گویم خودم و رویاهایم خنگ شده­ایم برای همین است!

این چهارشنبه تولد علی است و من فکر می­کردم تولدش رجب بوده وگذشته است....

پس پنجره سمت راست که مشهد را نشان می­داد حواسش سر جایش بوده است....

منتظرم که بیاید...

قبلا دوست داشتم ببینم عدد تاس خدا چند است. حالا می­فهمم که برگ برنده دست من است نه اون.

اون تاس ندارد.

 

هر غلطی که دوست دارد می­کند و دقیقا می­داند چه کار دارد می­کند.

اما اینجای کار را نخوانده که طرف حسابش یک موجود خل و چل است که یک تاس سرخ دارد.

 

که نمی­تواند عدد تاس دیوونه را حدس بزند...

 

که حواسش نیست که دیوونه با تاس حتی او را هم قمار می­کند...

 

بیچاره علی...

 

به عمرش یه دیوونه وحشی به رنگ قرمز پررنگ ندیده است و مدام برایش نشانه می­گذارد.

از شجاعتش خوشم می­آید که وارد بازی با من شده است...

ستایش اش می کنم...

دوستش دارم...

 

 

 

پیوست ( زر اوشو در دو هفته پیش):

 

تنها « قلب» عاشق است که مي­تواند قلب هستي را دريابد. « ذهن»، کوته انديش است و ظاهربين و از فراز و فرود چيزي نمي­داند. سبک­سر است و سطحي­نگر و از حقيقت چيزي پيش رويت نمي­گذارد. براي چنين دريافتي ، دل است که بايد به ميدان آيد و عشق چيزي نيست جز نجواي همين دل.

بگذار دلت ترانه سر دهد، حتي اگر ذهنت آن را سرزنش مي­کند. ذهن با اعتراض خواهد گفت:« کارت غیر منطقی است.» اما باز هم اهمیتی به آن نده. هنگامی که شرایط ایجاب می­کند اندوهگین باشی و دلت آواز سر می­دهد، ذهنت خواهد گفت:« این درست نیست، تو باید غمگین باشی، این منطقی است.»

بگذار قلبت به خواندن و رقصیدن و شادمانی ادامه دهد.

سگ­های ذهنت را خواهی دید که پارس می­کنند و می­گویند:« این عقلانی نیست، غیر منطقی است و دور از اخلاق.» و عشقی را که سراپای وجودت را فرا گرفته است، تحقیر می­کنند و نغمه درونت را نکوهش، و به هر دری می­زنند تا تو را از قلبت دور کنند زیرا قدرت و سلطه­ی ذهنت به خطر افتاده است.

اما باز هم گوش ات به هیچ یک بدهکار نباشد، بگذار دلت بخواند، برقصد و شادمانی کند.

روزی فرا خواهد رسید که سگ­ها را فرسنگ­ها دور از خود می­بینی، در حالی که خاموشند و دیگر پارس نمی­کنند.

روزی که این اتفاق بیفتد، روز میمونی خواهد بود.

روزی که بارش باران گل را بر سرت احساس خواهی کرد و غرق در لذت هستی خواهی شد. روزی که به کل خواهی پیوست و عشق بینایت خواهد کرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

 

موقع درس پرسیدن از بچه ها ازشان می خواهم کتابها را ببندندو فقط به سوال جوابها گوش کنند.

به نظرم آمد« ثمین» زیر میز کتاب باز کرده صدایش کردم و پرسیدم:« چی می خونی؟»

اول با تعجب نگاهم کرد بعد از چند ثانیه تازه دو زاری اش افتاد و گفت:« کی؟ من؟»

حواس پرتش همه را به خنده انداخت.

هاله گفت: «خانم این جوجوئه! بهش می گیم جوجو.همیشه تو یه عالم دیگه است.» اول فکر کردم چون صورت ظریف و دوست داشتنی ای دارد این لقب را بهش داده اند . اماشقایق گفت: «خانم قراره بره ژنتیک مولکولی  بخونه بفهه جوجوها چطور به جنسیت خودشون پی می برند.آخه این خیلی ستمه که دو تا جوجه از بچگی با هم دوست باشن.عاشق هم بشن بعد که بزرگ شدن بفهمن هر دو تاشون خروسن!!چون اتفاقا همین مسائل جزئی رو اگه توجه نکنن بعدها مشکل ساز میشن دیگه»

 

دنیا به چی فکر می کنه ... بچه ها به چی...

 

خیلی خرم که بهشون فیزیک و الکترونیک آنالوگ و دیجیتال درس می دهم....


  

معلمی از بهشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

من با جو خونه مون خیلی حال می­کنم. حتی تو این اوضاع بی ریخت...

 

یادم می­آید وقتی دبیرستانی بودم یک روز داشتم از کلاس زبان برمی­گشتم خونه و به خاطر گند زدن امتحان عربی کلی دمغ بودم.

پشت سرم دو نفر داشتند راه می­رفتند و نمی­دونم چی بهم گفتند که یک دفعه برگشتم و به تندی نگاهشان کردم و گفتم:« دهنتو ببند یا خودم می­بندمش!»

یکی شون از این همه جذبه خنده اش گرفت و منم مشت ام را جمع کردم و داد زدم:« من عصبانی­ام!!! دارم جدی حرف می­زنم!!!!!»  و بیچاره ها کپ کردند و رفتند....

 

بابایم وقتی قضیه رو فهمید روی مبل از خنده ولو شد و گفت  اونا این کاره نبودند که جا زدند! و مامانم گفت صد بار بهت گفتم دهن به دهن کسی نگذار! اون چیزایی که تو باشگاه یاد می­گیری جفتک چارکش است! اینقدر کله خری کن که...

 

******************

 

هفته پیش و این هفته اونقدر درگیری ذهنی و روحی و کاری و درسی و ...داشتم و اونقدر ول چرخیدم و ساز خودم را زدم که نشد برم آزمایشگاه و کار پروژه که باید کمتر از یک ماه دیگر مقاله بشود عین بچه آدم خوابید!

ارباب ام هم یک آدم فوق العاده جدی و سیستماتیک و به شدت غول پیکر! من 4/1 عرض و طول و ارتفاعشم!

صبح که از خواب بیدار شدم عزا گرفته بودم که چه جوری برم آزمایشگاه. حتم داشتم اوضاع به شدت خراب باشد و من احتمالا له و لورده ­شوم.

 

گفتم:« من نمی­خوام برم! می­ترسم یه کتک­کاری حسابی راه بیافتد.»

مامان رفته بود سر کار و نبود.

 

خواهرم پیشنهاد داد:« کار از گفتمان و روشنفکربازی گذشته! لگد پرونی و چنگول رو هم بی خیال! برو اون دور وایسا بهش صندلی­های آزمایشگاه را پرت کن! هر چقدر هم که خطا داشته باشی اونقدر گنده است که بالاخره بهش می­خورد!»

 

بابام هم چائی شو هورت کشید و گفت:« می­ترسم چیه؟! برو بهش بگو اصلا به تو چه؟ دوست داشتم نیایم! حالا هم عصبانی ام! خیلی هم دارم جدی حرف می­زنم! حالا هم جوجه اون کت منو بده دیرم شد! شوخی موخی هم ندارم! دارم باهات جدی حرف می­زنم!!!!»

 

من رسما دارم با این جو حال می­کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

 

وقتی اسکندر مقدونی به دنیا آمد مادرش دست به آسمان برد و برای پسرش دعایی کرد:

« خداوندا! بخت اش ده که عاقلان خدمتش کنند نه عقلش ده که غم نادانان خورد...»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

 
Site Meter