|
عزیز چاقو را بر می دارد... چت شده تو؟ ترسیدی؟ آره؟ ترس دارد مگه؟ می گذارد کنار هندونه تو سینی ... با نگاه همه چیز را روی ترمه پذیرایی چک می کند... چته تو؟ مگه چیزیت کمه؟ باباجونی می خندد و نگاهش می کند.... چرا نگاهم نمی کنی؟ قبلا ها نمی شد تو چشمهایت خیره شد... باباجونی چاقو را در هندونه فرو می برد... چیزیت شد؟؟ چاقو پیش می رود... هان؟؟؟؟؟ هندونه به دونیم می شود... ... همه هورا می کشند ... امسال هم قرمز خونی است! .. صدای جیغ و شادی فضای خانه را پر می کند... . بابا به عزیز می گوید سادات خانوم شما باز کنین فال امسال رو... عزیز می خندد و می گوید نه بابا بذار بچه ها باز کنن دوست دارن.... بچه ها کر کر می خندند و می گویند عزیز باز کن ببینیم چی تو دلته! لو بده خودتو! همه صورت عزیز پر از خنده می شود و باز می کند.... باز می شود ... ده سال است که دیگر عزیز نیست که باز کند... باباجونی هم این کار را نمی کرد و دیگر نمی کند... من که نه دانشگاه می مونم و نه همایش فیلسوفانه کالبد شکافی یلدا و نه تو چت روم ها می روم تو خلسه اش! دارم جوک هایم را از روی هارد برمی دارم واسه یلدا پارتی و این ور اون ور از دوستام خواهش می کنم که برایم هر چی دارن رو کنن و بفرستند ...
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی .... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست .... بدین راه و روش میرد که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز .... ورای حد تقریرست شرح آرزومندی الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور .... پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست .... ز مهر او چه می پرسی درو همت چه می بندی همائی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی .... دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست .... خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند .... سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
امسال به شدت منتظر بخش هندونه ام!
1ـ وقتي خبر مي رسد كه ملت براي كنسرت شجريان، ساعت ها توي صف ايستاده اند، وقتي مي گويند كه بليتش به چند برابر قيمت، خريد و فروش مي شود و مردم حاضرند چهل پنجاه هزار تومان بدهند كه دو ساعت در مجلس استاد حاضر شوند، اول آدم حظ مي كند. فكر مي كند به به چه مردم بافرهنگي! چه مردم باكلاسي! چه هزینه ای می دهند براي موسيقي و هنر! ولي بعد، آدم يادش مي آيد كه اين فقط منحصر به كنسرت استاد نيست. يعني يادت مي افتد كه براي عصار هم همين اوضاع است، و براي آريان هم. فقط همين ها نيست. لس آنجلسي ها هم كه در دوبي كنسرت بگذارند، يك عده دست و پا مي شكنند. قيمت هتل ها و حتي پرواز هواپيماها مي رود بالا. High Season مي شود و مردم حاضرند هفتاد هشتاد دلار بدهند كه يكي دو ساعت بروند جمال آقا يا خانم خواننده را تماشا كنند. هفتاد هشتاد دلار هم يعني قيمت گران ترين كنسرت ها در اروپا. يعني محبوب ترين و پرطرفدارترين خوانندة پاپ، اگر بيايد كنسرت بدهد، بليتش از اين گران تر نيست كه ارزان تر است. (كنسرت فائقه آتشین را یادتان بیاید که جمعیت و نرخ بلیط ورودی اش با کنسرت های معمول مایکل جکسون برابری می کرد.) پس چرا مردم ما اين قدر براي این برنامه ها هزينه مي كنند؟ چرا حاضرند اين قدر خرج كنند تا در برنامة شجريان، عصار يا يك لس آنجلسي ـ بدون آن كه بخواهم مقايسه كنم ـ حاضر بشوند؟ آيا ما مردم موسيقي پرست و كنسرت پرستي هستيم؟ آيا وضع مالي مان آن قدر خوب است كه اين پول ها برايمان هيچ است؟ آيا خل شده ايم؟ ۲ـ در خيابان نيلوفر تهران، قبلا يك هات چاكلت را داشتيم كه براي خودش اسمي دركرده بود و برو و بيايي داشت. ستاره هاي فوتبال، دور و برش مي پلكيدند و خوشگذران ها از شمال شهر مي كوبيدند مي آمدند خيابان را بند مي آوردند تا يك هات چاكلت بخورند. كمي پايين تر، فري كثيف هم هست كه رستوران بازها و فست فودبازها همه مي شناسندش. آن جا هم چند سال است با همان اسم و شهرت عجيب، طرفداران زیاد خودش را دارد. در اوركات هم براي خودش كاميونيتي شلوغي داشت. تمام اين چند سال، ملت توي صف مي ايستادند تا يك ساندويچ سفارش بدهند و همان كنار خيابان، گاز بزنند. دور و بر كثيف پر شده از اغذيه فروشي هايي كه تقريبا هيچ كدام هم جاي نشستن ندارند و ملت بايد غذا را بگيرند و بروند يك جايي توي پياده رو يا كوچه بايستند بخورند. اما اين زياد شدن تعداد اغذيه فروشي، هيچ از مشتري هاي متراكم فري كثيف كم نكرده. حالا خيابان، شلوغ تر از هميشه است و همة اين اغذيه فروشي ها مشتري هاي خودشان را دارند. آدم شاخ در می آورد که چه ملت گرسنه اي هستند و براي خوردن يك ساندويچ يا سيب زميني سرخ كرده، چه هيجاني نشان مي دهند و حاضرند چه وقتي صرف كنند و چه هزينه اي. اين، تنها جايي است كه مي شود با هزينة نه چندان زياد، وقتي گذراند و خوش بود. فقط بايى شمرد كه چقدر رستوران و فست فود و كافي شاپ و بستني فروشي و ذرت پخته فروشي و اين ها در شهر هست و مردم چه ولعي براي خوردن و خوردن نشان مي دهند. ما مي توانيم در اين زمينه ادعاهاي جهاني داشته باشيم. بعيد مي دانم در دنيا ملتي اين همه براي خوردن، علاقه نشان بدهد. اگر همه به ساندويچ هجوم آورده اند، دليلش همان كنسرت ها است. دليلش اين است كه همه، 50 هزار تومان ندارند بدهند كنسرت شجريان بروند. چند صدهزار تومان هم نمي توانند خرج كنند بروند دوبي. دليلش اين است كه همين كنسرت ها هم سالي يك بار بيشتر نيست و آن هم دو سه شب. شجريان چند سال است كنسرت نداشته است. آريان چي؟ عصار؟ آن وقت مردم به سينما بروند كه كدام فيلم را ببينند كيف كنند؟ مگر نه اين كه سينماها سوت و كور است و أه و ناله كارگردان ها هوا است. مگر نه اين كه تئاتر نداريم و براي همان تئاتر شهر، اگر نمايش خوبي بيايد، سر و دست مي شكنند. شمس پرنده را یادتان میآید؟ گیسوان بلند جودیتا؟ مگر نه اين كه مسابقات فوتبالمان تماشا كردن ندارد و مردم از استاديوم هاي سرد و كثيف و ناراحت، قهر كرده اند. يكي بگوید كجا بايد بروند اين مردم؟ هجوم به غذاخوري ها و اين جنون خوردن، از همين جا مي آيد. اين ارزان ترين و بهترين سرگرمي ماست. در ابتدای هزاره سوم انگار پر اشتها ترین مردم دنیا هستیم و مثل مور و ملخ ظهر و شب به دنبال برطرف کردن ولعی هستیم که به خاطر اسید معده نیست. به خاطر اين است كه از اين روح، از اين روان، جاي ديگري نيست كه پذيرايي كند. جنون پيتزا ... جنون روست بيف ... شاعرترين ملت دنيا را ببين!!!!
مهمونها رفتند... تازه واسه خاطر چهارشنبه تولد علی یک روز هم زود اومدند ... بد که نگذشت بهشون... حالا دو تا بلیت هواپیما و سه تا آدم جا مونده از قافله آدمهایی که شنبه پریده بودند... کی میماند؟ خوب معلوم است! کسی که برایش از اون اول هم بلیت نگرفته بودند ... دوست دارد، با ماشین برود!!! چند نفر میپرند؟ هنوز معلوم نیست... اگر مامان نپرد هیچ کس دلش نمیآید بپرد! محسن عوضی رو بگو که یک کاره اس ام اس می زند دم به دقیقه و میگوید "جای" ات خیلی خالیه! "دل" ات بسوزه! با اولیه خیلی موافق نیستم چون اصلا چیزی از اون اول نبوده که بخواد خالی و پر شود و اینها رو به من و اون گفتهاند که دلمونو خوش کنند. اما با دومیه به شدت موافقم!!! حالا چرا عوضی؟ دیوونه دم به ثانیه اس ام اس میزند و میپرسد« چی شد؟ » منم دم به میلی ثانیه خودمو به خریت می زنم که « چی، چی شد؟» اونم دم به میکرو ثانیه داد می کشد که « همون، عوضی، همون» و دم به نانو ثانیه موبایلش زنگ میخورد که « نه راست نه چپ، ای ول وسطی : دی» نانو؟ اه ه ا ه ه حالم به هم خورد .... میخوام بپرم... پیوست( هفت ساعت بعد): عطیه خوب بود... عطیه ورجه ورجه میکرد... عطیه میخندید... عطیه بد شد... عطیه چشمهایش رو بست... چشماتو وا کن عطیه... میگذاشتی شب من صبح بشود... نکن با من این کار رو عطیه.... عطیه... قربونت برم...
توی این دنیای بی در و پیکر من به راست و چپ خیلی اعتقاد دارم. مخصوصا اگر کتابی را بخواهی باهاش بازکنی و بخوانی. به نشانهها هم بیشتر... سیمهای رویاهایم بدجوری اتصالی کردهاند بدبختا! به این هم خیلی اعتقاد دارم! خنگن دیگه! چون چهارهفته پیش شده بود واسشون تولد علی و 110 دف و زن و من و آسمون و پنجره سمت راست و نگاه من و انتظار و التهاب و دلشوره ... هرهر خندیدم و بی خیالش شدم! سه هفته پیش هم موبایل و اشک زن و زر و زر و دری وری و قمارخونه و دیوونه و تاس سرخ و قمار حرفهای و شراب تلخ و تاس غلطان و عربده و تاس غلطان و نگاه و دیوونه مست وتاس غلطان و دلتنگی و تاس غلطان و 4 ساعت تمام و توقف تاس روی گوشه ... خفه خوون گرفتم و چیزی نگفتم! دو هفته پیش وسط برنامه بانسینگ بال و شور سرمستی یک دفعه حساش آمد سراغم و بی مقدمه پرسیدم: راست یا چپ؟.... گفت راست....گفتم مهسا راست.... اوشو همیشه زر زیادی میزند!!! جوگیر زعفرانیه شده و احساس بامزگی میکند ... آه کشیدم و فروخوردم! *********************** هفته پیش نشستم جلوی میز توالت و گفتم میخوام موهامو کوتاه کنم. بابا گفت یعنی چی؟ گفتم مثل 6 سال پیش. آخه خسته شدم ازشون... گفت اه، نه... گفتم پس بگو تا کجا؟ گفت نمیدونم تا هر جا که دوست داری گفتم بگو دیگه نشونم بده تا کجا خوبه گفت من چه میدونم اختیار موهاتو که ندارم گفتم لوس نشو بابا! جون من... دستشو از پشت روی موهایم سر داد... توی آینه به چشمهایم خیره شدم.... یاد یکی از بچههایم افتادم که شب سه هفته پیش چه رویایی دیده بود و پس فردایش خودشو انداخته بود تو بغل من و گریه کرده بود... من یک عمر هم میدویدم هم محال بود خواب همچین رویایی را میدیدم... محال بود اون شرایط توی رویا برایم پیش بیاید... کی دارد برای من تاس میریزد؟... صدای خفهاش از توی مقنعهام گفت که دلش میخواد همیشه توی رویاهای سفیدش من هم باشم .... مقنعه مشکیاش از بالا خیس شد... دست بابا همچنان روی موهایم حرکت میکرد... یاد همان شب دو هفته پیش افتادم که چقدر اتفاقی مریم را از منجلاب کشیده بودم بیرون.... یاد رویای آن شب که در آن دو راه راست و چپ را گذاشته بود جلویم و من فقط نگاه کرده بودم... یاد چهار هفته پیش افتادم.... دست بابا ایستاد.... دستش را عمود کرد و روی کمرم به راست و چپ حرکت داد... گفت تا اینجا! برگشتم و نگاه کردم... دستش از موهایم بیرون زده بود.... خندیدم و چیزی نگفتم..... محکم زد پس گردنم و رفت... شب علی به خوابم آمد... تمام بدنم فشرده شده بود.... *********************** این هفته قرار شد از زندان دانشگاه که چپ تهرونه با بر و بچ بزنیم بیرون. یک جای خلوت، زیبا و بلند... از میان انبوه درختان بلند و درهم فشرده و برگهای مستکننده طلایی و نارنجی و زرد و سرخ پائیز گذشتیم، رودخانه را رد کردیم و بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالا و بالاتر... آن بالا تو نزدیکترین فاصله بهش بودیم. خواستم لجش را دربیاورم. سی دی من را روشن کردم، دستهایم را بازکردم و چرخیدم.... صدا بلند و بلندتر میشد... مریم روسری آبیام را چنگ زد.... باد تندی زیر موهایم زد... سرم را بالا گرفتم و آسمان را نگاه کردم که با من میچرخید... و ابرهای سفید و کبوترها و باد... باد... باد... چشمهایم را بستم ... دستی مرا از جا کند.... و دلم را.... سبک و سبکتر میشدم... صدا بلند و بلندتر میشد.... رهایی را مزه مزه کردم.... باد تندی میوزید.... مهسا روی صورتم آب پاشید.... جیغ کشیدم.... خندیدم.... با صدای بلند.... سرم را با آهنگ به راست و چپ تکان دادم.... موهایم روی صورتم ریختند.... از آن بالا چقدر همه چیز نزدیک بود..... چپ ... راست ... چپ ... راست... میخندیدم... بعد از مدتها.... باد تندی میوزید..... *********************** تاس همچنان میغلطد... کند میشود... کند.... میایستد.... بازی را شروع میکند.... *********************** میگویم خودم و رویاهایم خنگ شدهایم برای همین است! این چهارشنبه تولد علی است و من فکر میکردم تولدش رجب بوده وگذشته است.... پس پنجره سمت راست که مشهد را نشان میداد حواسش سر جایش بوده است.... منتظرم که بیاید... قبلا دوست داشتم ببینم عدد تاس خدا چند است. حالا میفهمم که برگ برنده دست من است نه اون. اون تاس ندارد. هر غلطی که دوست دارد میکند و دقیقا میداند چه کار دارد میکند. اما اینجای کار را نخوانده که طرف حسابش یک موجود خل و چل است که یک تاس سرخ دارد. که نمیتواند عدد تاس دیوونه را حدس بزند... که حواسش نیست که دیوونه با تاس حتی او را هم قمار میکند... بیچاره علی... به عمرش یه دیوونه وحشی به رنگ قرمز پررنگ ندیده است و مدام برایش نشانه میگذارد. از شجاعتش خوشم میآید که وارد بازی با من شده است... ستایش اش می کنم... دوستش دارم... تنها « قلب» عاشق است که ميتواند قلب هستي را دريابد. « ذهن»، کوته انديش است و ظاهربين و از فراز و فرود چيزي نميداند. سبکسر است و سطحينگر و از حقيقت چيزي پيش رويت نميگذارد. براي چنين دريافتي ، دل است که بايد به ميدان آيد و عشق چيزي نيست جز نجواي همين دل. بگذار دلت ترانه سر دهد، حتي اگر ذهنت آن را سرزنش ميکند. ذهن با اعتراض خواهد گفت:« کارت غیر منطقی است.» اما باز هم اهمیتی به آن نده. هنگامی که شرایط ایجاب میکند اندوهگین باشی و دلت آواز سر میدهد، ذهنت خواهد گفت:« این درست نیست، تو باید غمگین باشی، این منطقی است.» بگذار قلبت به خواندن و رقصیدن و شادمانی ادامه دهد. سگهای ذهنت را خواهی دید که پارس میکنند و میگویند:« این عقلانی نیست، غیر منطقی است و دور از اخلاق.» و عشقی را که سراپای وجودت را فرا گرفته است، تحقیر میکنند و نغمه درونت را نکوهش، و به هر دری میزنند تا تو را از قلبت دور کنند زیرا قدرت و سلطهی ذهنت به خطر افتاده است. اما باز هم گوش ات به هیچ یک بدهکار نباشد، بگذار دلت بخواند، برقصد و شادمانی کند. روزی فرا خواهد رسید که سگها را فرسنگها دور از خود میبینی، در حالی که خاموشند و دیگر پارس نمیکنند. روزی که این اتفاق بیفتد، روز میمونی خواهد بود. روزی که بارش باران گل را بر سرت احساس خواهی کرد و غرق در لذت هستی خواهی شد. روزی که به کل خواهی پیوست و عشق بینایت خواهد کرد...
موقع درس پرسیدن از بچه ها ازشان می خواهم کتابها را ببندندو فقط به سوال جوابها گوش کنند. به نظرم آمد« ثمین» زیر میز کتاب باز کرده صدایش کردم و پرسیدم:« چی می خونی؟» اول با تعجب نگاهم کرد بعد از چند ثانیه تازه دو زاری اش افتاد و گفت:« کی؟ من؟» حواس پرتش همه را به خنده انداخت. هاله گفت: «خانم این جوجوئه! بهش می گیم جوجو.همیشه تو یه عالم دیگه است.» اول فکر کردم چون صورت ظریف و دوست داشتنی ای دارد این لقب را بهش داده اند . اماشقایق گفت: «خانم قراره بره ژنتیک مولکولی بخونه بفهه جوجوها چطور به جنسیت خودشون پی می برند.آخه این خیلی ستمه که دو تا جوجه از بچگی با هم دوست باشن.عاشق هم بشن بعد که بزرگ شدن بفهمن هر دو تاشون خروسن!!چون اتفاقا همین مسائل جزئی رو اگه توجه نکنن بعدها مشکل ساز میشن دیگه» دنیا به چی فکر می کنه ... بچه ها به چی... خیلی خرم که بهشون فیزیک و الکترونیک آنالوگ و دیجیتال درس می دهم....
من با جو خونه مون خیلی حال میکنم. حتی تو این اوضاع بی ریخت... یادم میآید وقتی دبیرستانی بودم یک روز داشتم از کلاس زبان برمیگشتم خونه و به خاطر گند زدن امتحان عربی کلی دمغ بودم. پشت سرم دو نفر داشتند راه میرفتند و نمیدونم چی بهم گفتند که یک دفعه برگشتم و به تندی نگاهشان کردم و گفتم:« دهنتو ببند یا خودم میبندمش!» یکی شون از این همه جذبه خنده اش گرفت و منم مشت ام را جمع کردم و داد زدم:« من عصبانیام!!! دارم جدی حرف میزنم!!!!!» و بیچاره ها کپ کردند و رفتند.... بابایم وقتی قضیه رو فهمید روی مبل از خنده ولو شد و گفت اونا این کاره نبودند که جا زدند! و مامانم گفت صد بار بهت گفتم دهن به دهن کسی نگذار! اون چیزایی که تو باشگاه یاد میگیری جفتک چارکش است! اینقدر کله خری کن که... ****************** هفته پیش و این هفته اونقدر درگیری ذهنی و روحی و کاری و درسی و ...داشتم و اونقدر ول چرخیدم و ساز خودم را زدم که نشد برم آزمایشگاه و کار پروژه که باید کمتر از یک ماه دیگر مقاله بشود عین بچه آدم خوابید! ارباب ام هم یک آدم فوق العاده جدی و سیستماتیک و به شدت غول پیکر! من 4/1 عرض و طول و ارتفاعشم! صبح که از خواب بیدار شدم عزا گرفته بودم که چه جوری برم آزمایشگاه. حتم داشتم اوضاع به شدت خراب باشد و من احتمالا له و لورده شوم. گفتم:« من نمیخوام برم! میترسم یه کتککاری حسابی راه بیافتد.» مامان رفته بود سر کار و نبود. خواهرم پیشنهاد داد:« کار از گفتمان و روشنفکربازی گذشته! لگد پرونی و چنگول رو هم بی خیال! برو اون دور وایسا بهش صندلیهای آزمایشگاه را پرت کن! هر چقدر هم که خطا داشته باشی اونقدر گنده است که بالاخره بهش میخورد!» بابام هم چائی شو هورت کشید و گفت:« میترسم چیه؟! برو بهش بگو اصلا به تو چه؟ دوست داشتم نیایم! حالا هم عصبانی ام! خیلی هم دارم جدی حرف میزنم! حالا هم جوجه اون کت منو بده دیرم شد! شوخی موخی هم ندارم! دارم باهات جدی حرف میزنم!!!!» من رسما دارم با این جو حال میکنم... |
درباره من![]()
این جا وحشی خونه است ... این جا سوال خونه است ... این جا عشق خونه است ... این جا دیوونه خونه است ... جایی برای " بعضي تر" از دل نوشته ها و بي شك "نا" مامنی برای روح ... این جا "بعضي دل خونه" است ...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندها
هوای خنک استغنا (مریم گلی پرطلایی گوشه جیگر خاتون)
مینی مال ها |