تبليغاتX
دیوونه خونه
... این جا "بعضی دل خونه" است ...

 

روي سنگ قبر ياسوجيرو اوزو نوشته­اند:

 

« لا به لاي چيزها، خلأيي هست.»

 

من عاشق آن خلأ هستم/ جيم جارموش

 

 

 

وزن بودن چقدر است؟

چند کيلو احساس مفيد بودن و متفاوت بودن براي توجيه شادماني کافي است؟

وضوح و شکوه افق پيش رو چقدر بايد باشد تا دليل خوبي براي از خواب بيدار شدن به حساب بيايد؟

يک شب چقدر بايد به نقطه عطف يا ماکزيمم مطلق زندگي آدم نزديک باشد تا در خاطر آدم بماند؟

يک فيلم چند تا شرط را بايد برآورده کند تا تعريف کردن از آن احساس بدي به آدم ندهد؟

يک موسيقي کدام يک از بخش­هاي متعالي وجود را به چه نحو و با چه فرکانس بايد قلقلک بدهد تا گوش کردن چندباره و چندباره­اش حماقت و جوگير شدن به حساب نيايد؟

غلظت، گرانروي و دماي يک ليوان آب طالبي به ترتيب در چه بازه­هايي بايد قرار بگيرد تا زبري دانه­هاي نيمه درشت يخ اش به چشم نيايد؟

چقدر نظر، ديدگاه و سوژه بکر براي راه انداختن يک وبلاگ کافي است؟

يک متن، مسير بشريت و تاريخ را چند درجه و در کدام جهت بايد بچرخاند تا احساس خوب خلق کردنش بر عذاب وجدان سياه کردن کاغذها بچربد؟

چقدر ماندگاري شخصيتي براي به لب آوردن يک خنده بي دليل زير آفتاب يک بعدازظهر کاملا معمولي کفايت مي­کند؟

در يک روز چند نفر بايد مراتب يگانگي آدم را با صداي بلند فرياد بزنند تا دوست داشتن يک موجود ديگر، تفسيري غير از پناه بردن به دامان امنيت پوشالي يک حماقت دو نفره پيدا کند؟

با جديت درباره چيزي حرف زدن، حماقت ظاهري را با چه ضريبي افزايش مي­دهد؟

آستانه ارزشمندي يک کار، براي اين که جدي گرفته شود، دقيقا کجاست؟ و اين ارزش و جاودانگي ناشي از آن به چه صورت و در چند قسط از طرف تاريخ پرداخت مي­شود؟

در کفه ديگر ترازو چه کسي بايد ايستاده باشد تا پايين رفتن ما در اين کفه، به باز شدن بي قيد و شرط نيشمان منجر شود؟

اصولا نيش را در حالت کلي چقدر بايد باز کرد تا آدم، هم از ليست افسرده­هاي عميق، خط نخورد و هم چهار نفر، دور و برش باقي بمانند که هر از گاهي افسرده بودنش را گوشزد کنند؟

کدام واحد براي توصيف ارزش يک زندگي مناسب­تر است؟ اسکار؟ نوبل يا دلار؟

 

*************************

 

امروز صبح درش آوردم و راه افتادم دنبال اولين سانديچي.

سانديچي که حاضر بشود  حدود۵/۱۷سانتيمتر مفتول يا سيم ناقابل در مقابلش بدهد.

پيدايش کردم و حالا ايستاده­ام جلوي پيشخوان و دارم طي مراسمي، گوش­هاي آويزانم را با اين 5/17 سانتيمتر سيم، از داخل به هم وصل مي­کنم.

انصافا مرام گذاشت.

سيم را از پنکه­اش کند و حالا هم دارد يک ساندويچ مجاني از " مغز"  خودم برايم

مي­پيچد و زير چشمي نگاهم مي­کند. لابد فکر مي­کند چون مغز ندارم اين معامله را کرده­ام.

نمي­داند تصميمش را اتفاقا همين جانوري که حالا دارد توي روغن آه و ناله مي­کند گرفته است.

گفتم کاهو هم نگذارد تا بفهمد بعضي چيزها توي "خون" آدم است و به مغز و اين چيزها بستگي ندارد و اصلا اينطوري حالش هم بيشتر است.

 

فکرش را بکن ابله، فقط به يک آکسون بند بود و داشت واحد زندگي را از من مي­پرسيد.

                                                     

                                              

     

                                         ساندويچ را گاز مي­زنم.

فکرهاي کپک زده­ام را با ولع قورت مي­دهم و بعد از سال­ها احساس خوشي، رضايت و شادي بي­واسطه مي­کنم. همين­طور پيش برود سيم توي سرم را به اولين کسي که ساندويچ مغز سفارش بدهد، نشان مي­دهم.

 

ساندويچ که تمام بشود، مي­خواهم عاشق بشوم.

 

مي­گويند اگر عقل ـ همين که دارم قورتش مي­دهم ـ بگذارد، جواب مي­دهد. حتي اگر طرفش " خلأ لابه­لاي چيزهاي روي سنگ قبر ياسوجيرو اوزو" باشد.

بايد دنبال چيزي بگردم. چيزي که احساس خوبي به آدم بدهد.

چيزي که ارزش عاشق شدن را داشته باشد.

گفتم « ارزش» ؟

 

شايد بايد خون­ام را هم عوض کنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

 

تولدم است....

 

 

تولد انتظار مادرم و سالروز انتهاي يکي ديگر از آرزوهاش.

انتهای نه ماه انتظار....

 

اينکه يکي از آرزوهاي آدم – کاري ندارم خوب يا بدش- برآورده بشود باعث خوشحالي آدم مي­شود. بهش قدرت مي­دهد و حس بودن! اين که هست و مي­تواند هر کاري که بخواهد بکند.

 

 

***********************

 

 

شغل مقدس "آدم"ي زاد "آرزو" است و آنقدر جاه طلب است که بايد تعدادشان زياد باشد و به همه شان برسد.

 آنقدر طالب راحتي و آرامش است که با کمترين بها مي­خواهدشان و آنقدر حساس و زودرنج است که با نرسيدن به آنها بشکند و روحش در ميان تکه هاي شکسته تنش فشرده شود و قلبش زخمي....

 

***********************

 

مادر من "آدم" است و کاملا حق دارد که براي خودش روياها و آرزوهايي را از بچگي ساخته باشد و گذاشته باشد جلوي چشمش که موقع راه رفتن گم نشود و يک لحظه هم ازشان غافل نماند.

همه زندگي اش را هم از وقتي که من يادم مي­آيد( و اونجاهايي اش را که يادم نمي آيد و خودش بهم گفته) واسه آنها برنامه ريزي کرده است.

کاملا سيستماتيک و دقيق......

 

"من" يک روياي دوردست از زمان بچگي مامان بوده ام. از موقعي که خاله بازي را ياد گرفت. بعد تبديل شدم به يک روياي از دست رفته.... به مدت پنج سال.... تو بهترين دوراني که با بابا داشت و بعد تبديل شدم به يک روياي بازيافت شده.... يک رويايي که انتهاي اولش شد آبان!

 آب ان.... آب­ها....

 

*******************

 

عيار "طراوت" و " زنده بودن" آدم ها به تعداد و سايز آرزوها و روياهايشان بستگي دارد. کسي نمي تواند طبيعت وجودش را انکار کند. طبيعت آرزوسازي و رويا پردازي.... و مبارزه براي رسيدن به ته شان! ته هايشان!

آره... يکي ديگر از شاخصها هم مي شود تعداد " ته" هاي روياها.

هر چه تعداد انتهاهايشان بيشتر باشد آرزوي آدم در سکون نمي­ماند و بوي تعفن و گند زمان را نمي­گيرد. تازه مي­ماند، تازه و زلال مي­شود مثل آب... و باعث رشد....

 

 ***************************

 

به خوب يا بد بودن روياي مامان کاري ندارم...

اينکه الان به "ته" چندم روياي من رسيده؟

و اينکه چند تا از اين ته ها مطابق ميل اش بوده و چند تاي ديگر نه.... و اينکه اصلا مهم هست که همه چيز مطابق ميلش باشد يا نه.... کاري ندارم.

 

حتي دلم نمي­خواهد روز تولدم افه آدم احمق ها را به خودم بگيرم و آه و ناله کنم که دارم بزرگ مي­شوم و هنوز آدم نشده ام و دارم مثلا غصه مي خورم و چه دنياي تاريکي که دو تا آدم ظالم به خاطر خودخواهي شان منو پرت کردند وسط اين معرکه مزخرف و از اين دري وري ها...

 

نه... اصلا! زدن اين حرفها را دوست ندارم!

 

 

فقط شادم!

 

 

 

 

فقط مي­خواهم روز رسيدن به اولين "ته" روياي يک آدم را جشن بگيرم.

 

 

مي­خواهم موفقيت اش را در مبارزه با زندگي تبريک بگويم.

مي­خواهم روز شادي اش را به خاطر احساس پيروزي اش جشن بگيرم.

چون دوستش دارم.

چون شادي لحظه اون من را هم خوشحال مي کند. شادي آدمي که هيچ غرض کثيف و زشتي در وجودش نيست و آنقدر تشعشعات روحش در اين سالها در من تاثير مثبت داشته که دوستش داشته باشم و لبخندش را بکنم يکي از بزرگترين روياهاي زندگيم...

 

 

 

 

خوشحالم که يک روزي بوده که بعضي از آدمها را خوشحال کرده ام، آنهم در دوراني که وقتي حالا فکرش را مي کنم مي بينم که هر چقدر عاقلتر مي شدم (عمدا يا سهوا) راههاي رنجاندن آدمها را راحت تر ياد مي گرفتم تا راههاي خوشحال کردن شان را.....

اينکه دست کم يکبار بوده که بهترين آدم هاي عمرم را شاد کردم براي بند کردن من به اين دنيا کافي است.... براي اينکه هنوز اميدوار باشم....

 

 

**************************

 

خوشحالم که به دنيا اومدم و دنيا رو ديدم

خوشحالم که به يک دنيا پر از پيچيدگي و مبارزه پا گذاشتم تا خودم را بهتر بسنجم

خوشحالم که دارم مبارزه مي کنم

خوشحالم که هنوز پر از رويا ام

خوشحالم که آدمهاي آرزومند و عملگرا را ديده ام

خوشحالم که انتهاي يک رويا در انتهاي  "آب" ان بوده ام

وجود من باعث تنفر يا دوست داشتن باشد مهم نيست، مهم اين است  که بخشي از آرزوي يک نفر باشم، آرزويي پر از تنفر يا پر از دوست داشتن يا مخلوطي از هر دوي شان...

مي خواهم در زنده بودن آدم ها نقش داشته باشم.

خوشحالم!

خوشحال...

 

*******************

 

روي کيک تولدم شمع مي گذارم به نيت سه تا آرزو:

 

نصف شمعها مال همه آدمها، که آرزوهاي ناب و بزرگ داشته باشند، ته آرزوهايشان زياد باشد و تند تند به بهترين ته ها برسند و احساس زنده بودن کنند....

 

نصف منهاي يک شمع ها هم مال خودم که آرزوهاي بزرگ داشته باشم براي خودم و همه آدم هاي دور و برم، که خدا به من قدرت بدهد تا ته هاي خوبي براي آنها تعريف کنم و با همه توانم بهترين ها را براي خودم و ديگران به دست بياورم....

 

 و.... تک شمع باقيمانده هم براي اينکه آرزو کنم که معذرت خواهي من را آدمهايي که ته خوبي براي روياهايشان نبوده ام بپذيرند و تشعشعات ماوراء الطبيعه کاري کنند که کوچکي من براي خراب کردن ته هاي آرزوهاي آدمها کوچک و کوچکتر شود...

 

 

تک شمع رو گذاشتم براي آخرين آرزو، چون " تک" ترين آرزويم است و تک اي اش بيشتر به چشم بيايد .....

 

 

 

 

دلم نمي آيد شمع ها را فوت کنم......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط خاتون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

  

 

يکي از دوستهايم ۳ روز پيش برايم بيت زير را اس ام اس زد که دردهاي کهنه اي را در من بيدار کرد که ترجيح مي دهم اينجا بگذارمشان:

 

""دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد   سعادت آن کسي داردکه از تن ها بپرهيزد"

 

مي­توني اين کارو بکني، همان طور که خيلي ها قبل تر از تو و بعدتر از تو هم اين کار رو کرده اند و مي­کنند. کاملا آزادي! اما يک چيز را بدان. لزوما نسخه­هايي که برايمان پيچيده­اند به­درد شرايط يک « آدميزاد» نمي­خورند. يک آدميزادي که اشتباه مي­کند، شاد است، غمگين است، مي­خندد و اشک مي­ريزد…يک آدميزادي که آدم است نه يک دستمايه مصنوعي ايده­آل و تهوع آور!

 شايد بهتر باشد به صلاحيت بت­هاي زندگيمان يک کم بيشتر شک کنيم. کساني که معلوم نيست چطور و با چه معياري بت شده اند و اتفاقا چون معصوم نبوده اند احتمال اشتباه هم برايشان وجود دارد و نمي­فهمم چرا ايرادهاي کساني را که به ما گفته­اند معصومند را ادعا مي­کنيم مي­بينيم ولي بت­هاي دور و برمان برايمان منزه هستند و پاک.

 

 

***********************

اون آدمي که ترجيح مي­ده من رو نصيحت کنه که تنها باشم و از تن­ها بپرهيزم زندگي رو خيلي محدود و سياه مي­بينه....شادي­ها و زيبايي­ها و هيجان­ها رو تجربه نمي­کنه و اصلا فرصت تجربه کردن و زنده گي کردن رو از خودش مي­گيره….شايد بهتر باشه زاويه ها و خانقاه ها  رو بگذاريم واسه همون آدماي از همه جا بريده و ژوليده و بدبين و درويش صفت و کوچک...

و از خطر کردن و جستجو لذت ببريم و خسته نشويم و نترسيم و مطمئن باشيم ته همه اين سرگشتگي­ها و به اين در و آن در زدن ها و زمين خوردن ها و زخم ديدن ها و درد کشيدن­ها ناديدني­هاي نابي است که منتظرمان هستند و براي ما توي مسير زندگيمون قرار گرفته­اند و اتفاقا خيلي هم واقعي و قابل لمس هستند.

 

 

 

 

 

 

من آدم ام و مي­دانم که تن­ها هم برايم عزيز و لذت بخشند. آدم ام و مي­دانم که لحظه­هايي بوده که از بودن در کنار تن­ها (حتي پست مرتبه ترينشان) آرامش داشته ام و اين به نگاهم بستگي داشته. لحظه هايي بوده که حتي دلم مي­خواسته بي هيچ دليلي آدمي را ببوسم و به حرف يک آدم سطح پائين گوش بدهم و يک آدم آن جور که مي­خواهد برايم درددل کند. حتي از عصبانيتشان هم لذت مي­برده ام چون حس      مي­کردم که براي آن تن وجود دارم و مهم هستم…..

لحظه هايي بوده که از انجام کارهاي به ظاهر سطح پايين دنياي تن­ها کيف

مي­کرده ام….

 

 

*********************

 

اين نصيحت­هاي گنده گنده و غير واقعي شايد به درد کساني بخورد که فکر نمي کنند. که زندگي را نمي­بينند يا نمي خواهند که ببينند... از آدم وجود خودشان خيلي خيلي دورتر شده اند و شده اند يک گرگ قشنگ…. کساني که شايد بد نباشد يک نفر چند پله بالاتر را هم نشانشان بدهد

آدم­هايي که بزرگ مي­بينند و بزرگ مي­خواهند و تنگي­هاي دنيا و تلخي واقعيت را چشيده اند آنقدر آب ديده و خسته هستند که اين حرفها زخمشان را بيشتر باز مي­کند….

باور کن نياز اين آدمها را يک چيز بزرگ و عجيب و غريب و بغرنج رفع نمي­کند…نياز اين آدمها اتفاقا خيلي خيلي ساده تر از اين حرفهاست….اين آدمها چون سنسورهاي روحشان به شدت دقيق کار مي­کند حساسيت بالايي دارند…. همان طور که اثر نا ملايمات به ظاهر کوچک را به آساني حس مي­کنند، با چيزهاي ساده­اي( نه لزوما نازل و پست) زخمهايشان التيام پيدا مي­کند….شايد يک تن…..يا شايد خيلي ساده تر از آن

چيزهاي ساده لزوما سطح پائين نيستند و جالب اين است که بيشترين ظلم را خودمان در حق خودمان مي­کنيم و آنقدر نيازهايمان را سخت و پيچيده­تر( از آني که هستند) مي­کنيم که حل شان به حدي دشوار مي­شود که ما را درمانده مي­کند.

 

 

***********************

از زخم­ها خسته ايم…

مي­دانم…

تنهايي هاي گاه و بيگاه که ديگر بي رحمانه و به کرات و پشت سر هم مي­آيند نفس کشيدن را سخت کرده اند …

مي­دانم….

از تنهايي هايي که تن­هاي ناب زندگي مان به ما هديه داده اند شکسته شده ايم….

مي­دانم….

از زمين­خوردن­هاي پشت سر هم و در تاريکي بيهوده چنگ زدن دلگيريم و پر از بغض……

مي­دانم….

اشک­هايمان ديگر تمام شده اند و قلبمان سخت تنگ و فشرده شده است…..

شايد حق ما خيلي خيلي کمتر از چيزي است که ارزش اينهمه زخم را داشته باشد…..

مي­دانم….

مي­دانم….

ولي ….

از تن­ها و بلاهايشان نترس…..

تن هايت را به شدت حفظ کن و از از دست دادن تن­ها نترس که ترس تو را از آنها دور مي­کند نه چيز ديگر….

 

 

***********************

هنوز در نصف اوقات دنيا خورشيد در آسمان است، هنوز گرمايش را حداقل در نصف اوقات دنيا حس مي­کنيم، هنوز گرماي يک عشق ساده به سادگي طلوع خورشيد در دنيا حس مي­شود…. در همين دنياي کوچيک که به نظرم خيلي خيلي بزرگتر از اين حرفاست….هنوز در نصف اوقات اش فضا روشن است….

نصف!

 نصف براي آدم سفرکرده­اي که سخت ترين تاريکي ها و بدترين سرماها را تجربه کرده عدد خيلي بزرگ و اميدوار کننده اي است!

 

 

 

 

 

 

 

از بلاها نترس که لزوما بلاها بد نيستند……

مادربزرگم مي­گفت: عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب. حالا هزار شب پشيمانم که چرا يک شب عاشق نشدم….

گاهي به آسمان نگاه کن!

تو که از عشق ورزيدن بدت نمي­آيد، مي­آيد؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط خاتون  | 

 
Site Meter